قربانیان تاکتیک ذهنی و غیر عقلانی اعزام نیرو به پشت جبهه ی دشمن توسط کمیته مرکزی کومه له (2)
حقیقت را بگو
نه لابه کن
نه ستایش ..
در عکس با لا رضا ابراهیمی (( ر ه زا کرماشان )) نفر اول از طرف چپ ردیف نشسته
بخش دوم
پرده دوم شروع ترا ژدی
من ورضا در شب موعود از روستا ی اول خارج شده و از طریق راهای فرعی و با احتیا ط فراوان به طرف روستای
که مه ره گره راهی شدیم و در حدود نیمه شب به انجا رسیدیم اهسته اهسته به درختان پایین روستا نزدیک شدیم
راهی مال رو درختان را به دوقسمت تقسیم میکرد ما در بخش نخست کسی را ندیدیم سپس تصمیم گرفتیم به قسمت دیگر برویم و برای عبور می بایستی عرض راه مال رو طی کنیم به اطراف نگاه دیگری انداختیم از درختان خارج گشته که به طرف دیگر برویم در حال برداشتن قدم سوم بودیم که نا گهان ما را ایست داد ند و ما خود را در داخل کمین چند نفر مسلح دیدیم و چنا ن شوکه شدیم که هیچ عکس العملی نتوانستیم داشته باشیم و خیلی اسان ما را دستگیر نمودند (( لازم است بگویم که ما مسلح نبودیم )) سپس دستان ما را با ریسمانی از پشت بسته و شروع به پذیرای از ما کردند با قنداق تفنگ و مشت و لگد تا خوردیم ما را زدند و در این فاصله بوسیله بیسیم به فرمانده شان خبر دادکه دونفر را دستگیر کرده ایم .
بهر حال بعد از شکنجه های اولیه ما را در داخل اب رودخانه که از کنار روستا می گذ شت انداخته پس از خیس شدن لباس هایمان ما را بیرون آورده کشان کشان به داخل روستا برده و به دیواری تکیه دادند { این شکنجه –بسیار درد ناکتر از شکنجه قبلی بود زیرا هوا کاملا سرد بود و ما از شدت سرما دندان هایمان به شدت به هم می خورد } تا روشن شدن هوا هر پاسدار و جاشی که سر میرسید جفتکی حوله ما میکرد. و هم چنان ما را ایستاده نگه میداشتند در این فاصله شخصی که خبر چین آنها در روستا بود << بعدها این را متوجه شدیم > برای شناسای ما آورده شد اما اوبه فرمانده گردان ضربت
کر مانشاه گفت نه این ها همراه آن گروه نه بودند که چهار شب پیش برای گرفتن پول آمده بودند آنها کومه له بودند
با تو جه به مطالب بالا مسبب اصلی دستگیری ما (( زنده یاد رضا کرماشان و بهزاد )) و اتفاقات بعد از آن کمیته ناجیه کامیاران در سال 61 { جلال محمدی ، عیسی جمشیدی و محمد آسنگران } بوده و هستند . هر چند در این
شکی ندارم عیسی جمشیدی و محمد آسنگران که هم ا کنون در اروپا زندگی میکنند هم چو سلف خویش ک.م.ک
نه صدافت و نه شهامت بر عهده گرفتن مسئولیت این که << کتف بسته ما را تحویل دادند >> را بر عهده بگیرند . نداشته زیرا توان پذیرش ریزش شخصیت کاذبی را که برای خویش ساخته اند را ندارند. آنها خواهان درج این مسا ئل << تاریخ واقعی کومه له >> در تاریخ نیستند و از اینکه این مطالب از طریق انترنت به اطلاع همگان میرسد بسیار عصبی و ناراحت هستند .
ادامه ی تراژدی
با روشن شدن کامل هوا فرمانده گردان ضربت دستور داد که تمام راه های خروجی را بسته و اجازه ندهید که کسی
از روستا خارج شود و همه اهالی را در وسط روستا جمع کنید در خلال این مدت مرتب از ما می پرسیدند که چکاره اید
من و رضا فقط به آنها نگاه میکردیم پاسخی نمیدادیم . بعد از اینکه تمام اهالی را با زور در محوطه جمع کردند . فرمانده
شروع به سخنرانی نمود و گفت این ها ضد انقلاب هستند و مفسد فی الارض هفته پیش دونفر دیگرشان را در سر چم دستگیر نموده و در مقابل مردم آن ها را تیر باران کرده ایم
( این دو نفر زنده یاد ان عبد ا.. پرویزی و کیو مرث-پرویزی بودند که کمیته ناحیه کامیاران آن ها را
بدون توجه به شرایط نظامی منطقه << هفته پاکسازی کردستان >> و عدم حضور کومه له به مدت طولانی آن ها را جهت جمع آوری اطلاعات و دیدار خانواده هایشان به روستای سه ر چه م که خانه ی کیو مرث در آن قرار داشت روانه میکنند
، آن ها به روستا بر میگردند چند روز در انجا بوده اند ؟ خبر ندارم ولی اطلاعات ازحضور این دو نفر با خبر گشته و صبح زود روستا را محاصره کرده و عبد ا.. و کیو مرث را دستگیر نموده و سپس اهالی روستا را در وسط روستا به زور جمع نموده آنها رادر مقابل چشمان نا باور خانواده شان و اهالی به گلوله می بدنند))و
و اینک نوبت این دوضد انقلا ب است که به درک واصل گردند . در این هنگام تویوتای پاترول با سرعت خود را به وسط روستا رسانده و شخصی << بعدا متوجه شدیم که فرمانده اطلاعات کرمانشاه بوده است >> از آن پیاده شد و
از فرمانده گردان ضربت پرسید این ها چکاره اند اوگفت هرچی می پرسیم جواب نمی دهند . سپس او نزد ما آمد و پرسید نامتان چیست ؟ دراین هنگام رضا پاسخ داد من رضا ابراهیمی هستم و پیشمه رگه ی کومه له و من هم گفتم کومه له هستم
شخص مذکور بلافاصله دستور دا د مردم را پراکنده کنند و با بیسم تقاضای ماشین نمود و بعد از اینکه ماشن آماده گشت ما را دست بسته در قسمت پشت وانت باری سوار کرده و افراد مسلح در اطراف ما نشسته بودند و سپس ما را به سر جاده کامیاران – کرمانشاه برده و در انجا همه ماشین های عبوری را نگه داشته و ما را به مردم نشان میدادند بعد از ان نمایش مسخره ما را مستقیم به اطلاعات سپاه کرمانشاه که در ساختمان سابق ساواک در خیابان ششم بهمن قرار داشت
انتقال دادند در بیرون ساختمان به ما گفتند که سر ها یتان راخم کنید و با لا فاصله به چشم های ما چشم بند زدندو پس از عبور ازچند راهرو ما را از هم جدا کردند و مرا به اتاقی بردند 3 در 4 که تعداد دوازده نفر در ان جا داده شده بو د بعد از باز کردن در اتاق پاسداری که مرا تحویل گرفته بود دست هایم را که از صبح تا بعداز ظهر که ما را به کرمانشاه
بردند بسته بود بازکرد و سپس گفت چشم بند را بر دارد و برو داخل .
به این پارگراف توجه کنید و آنرا به دقت بخوانید تا متوجه شوید چقدر ساده ما << رضا و بهزاد >> را تحویل رژیم داد ند : در فاصله زمانی که ما را در وسط روستای<< که مه ره گره>> به دیوار تکیه داده بودند یکی از جاش ها که ما را
می پایید چنین گفت (( بی چاره ها اگر یک شب دیر تر می آمدید دستگیر نمی شدید زیرا دو ستان شما !!؟ چهار شب پیش
به اینجا آمده و از مردم میخواهند که به مسجد بیایند و پس از سخنرانی از مردم تقاضای پول میکنند که عد ه ای پول میدهند و بقیه مردم میگویند که در حا ل حاضر پو ل نداریم و زمان دیگری که به روستا بر گشتید ما هم سهم خود را میدهیم
که سه ر په ل << مسئول >> به مردم میگوید ما فردا شب باز میگردیم و شما هم پول را تهیه کنید و سپس روستا را ترک میکنند. روز بعد شخصی که یک ساعت پیش برای شناسایی شما امده بود خبر را به سپاه میرساند و آنها به ما ماموریت دادند که به مدت سه شب در روستا در کمین دوستان شما باشیم . که شما به کمین افتادید .
خبر دیگری را هم به ما داد که بسیار برای من ناگوار بود بطوریکه شرایط خودم را فراموش کردم . او گفت : هفته
پیش در روستا ی << سه ر چه م >> دونفر دیگر از دوستان شما را دستگیر کرده و در همانجا تیر باران نمودیم که اسم شان عبد ا .. و کیو مرث بود ))
پس از چند ماهی من با خبرشدم که جاش مذ کور خانواده رضا را می شناخته و همان روز خبر دستگیری او را به آ نها
می دهد .
پرده سوم : اطلاعات سپاه کر مانشاه
در داخل اطاق تعداد 12 نفر نشسته بودند و همه گرفته و پکر –من سلام کردم و تعدادی زیر لب پاسخ دادند اطاق خیلی کیثف بود ظرف های غذا همین طور در گوشه و کنار ولو بود . من هم در گوشه ای نشستم و به بررسی اطراف پرداختم
مدتی گذشت یکی از اهالی اطاق سکوت را شکست و از من پرسید خیلی وقته این جایی ؟ من پاسخ دادم نه شب گذشته
دستگیر شدم . پرسید کجا گفتم در نزدیکی روستایی. در این هنگام در اطاق باز شد و پاسدار پرسید تازه وارد کیه .
گفتم من . گفت چشم بند بزن و بیا بیرون . من هم آماده شدم . و پاسدار دست مرا گرفت و از اطاق بیرون برد .
پس از طی دو راهرو در اطاق دیگری را باز کرد و مرا به یک پاسدار دیگر تحویل داد و او با یک تکان تند مرا داخل برد . صدا یی ناله های را شنیدم .
گفت : میدانی این جا کجاست ؟
گفتم : نه
گفت : این جا پیچ خطرناکی ا ست که هر کسی به آن میرسد چپ << زمین خوردن >> میکند حتی خطر ناک تر از پیچ اوین است کورد ه << اصطلاحی که در کرمانشاه به پیشمه ر گان اطلاق می شد >> سپس
گفت : چشم بند را بالا بزن و خوب نگاه کن .
سه نفر را دیدم که به تخت بسته شده اندو کف پا هایشا ن خونین و له و لورده شده بود و از درد ناله میکردند .
خوب یا مسائل را مثل بجه ی آدم بگو یا اینکه تو هم بغل دست آنها خواهید رفت .
گفتم : من هیچ مسا له ی ندارم . نا گهان فریاد کشید و گفت هنوز هوای کوه توی سرته و همزمان با تمام قدرت
با مشت کوبید تو صورتم و خون از بینیم فوران کرد و سپس مرا به طرف تخت خالی کشاند و دمر روی آن خواباند و
مچ پایم را به تخت محکم بست در این هنگام دونفر دیگر هم داخل شدند و گفت مهندس (( بعد ها متوجه شدم که هر جریان بازجویی مخصوص دارد و به بازجویی کومه له مهندس می گفتند )) باید آدمش کنیم یکی از آن ها روی پشتم نشست و و دودستی سرم را به کف تخت می چسپاند که صدا م در نیاد و دو نفر دیگر با کابل شروع به شکنجه کردنم نمود- ند
و هر بار که نوبت عوض میکردند مهندس می پرسید حرف می زنی یا ادامه دهیم و پاسخی نمیدا دم و آنها دوبار ه شروع میکردند . و حرف های رکیک میزد و میگفت زیاد پیاده روی کرده کف پا هاش محکم شده ولی تا آنها را داغون نکنم
ادامه خواهم داد بالاخره همان مهندس کذایی گفت برای امروز کافیه . وسپس اطاق را ترک کردند .
نمدانم چه مدت دیگر آنجا بودم که مرا از تخت باز کردند و گفتند راه برو که من قادر نبودم به زمین افتادم .
پاسدار گفت بلند شو .
گفتم نمی توانم بلندم کرد و گفت راه برو که گام برداشتم نتوانستم خودم را کنترل کنم با سر به دیوار مقابل خوردم
بهمین شکل کشان کشان مرا به داخل سلولی انداخت و از شت دردبه خود می پیچیدم بعداز مدتی پاسداری دریچه را بالازد و گفت ظرف غذا که من پاسخی ندادم و او رفت و مدتی دیگر گذشت و در را باز کردندو گفت 5 دقیقه وقت داری که در توالت بمانی که من جواب ندادم او گفت تا سحر در را باز نمیکنیم زود برو دستشویی گفتم که نمی توانم گفت چهار دست وپا راه برو تا یاد بگیری که با حکومت خدا در نیفتی .من هم به همان شیوه به توالت رفتم که درد ادرار کردن که همراه با لکه های خون بود درد پا هایم را از یادم برد .
بیشتر از یک ماه در اطلاعات کر مانشاه بودیم چند بارمرا ازسلول بیرون آورده و به راهروی برده و در آن جا میگفتند بشین روزمین و یک پتوی سربازی رو سرم می انداختند و چند برگ کاغذ سفید و یک حود کار به من میدادندو میگفتند مسائلت را بنویس و من هر بار همان مطالب را ازجاشی که در روستای که مه ره گره شنیده بودم بازنویسی میکردم واین خود یک نوع شکنجه بود که در طول روز به یک شکل روی زمین که سرد هم بود چمباتمه بزنی و هر بار پاسداری رد میشد مرا از روی عمد لگد مال میکرد ودر انتهای روز کاغذ ها را جمع نموده مرا به سلول برمیگرداندند در خلال این مدت سه بار مرا به اتاقی بردند و پاسدار میگفت رو به دیوار بشین و قتی به شما گفتند بر گرد آنگاه چشم بند را بر می داری و صو رتت را بر میگردانی . و من هم انجام میدادم سه نفر را دیدم که آنها را نمی شناختم و آنها هم مرا نمی شناختند و دو باره مرا به سلول بر میگرداند ند (( بعد ها از زندانیان دیگر شنیدم که از دستگیر شدگان پیشین کسانی را میاورند که شما را شناسایی کنند که آنها هم در ارتباط با گروه شما دستگیر شده اند ))
چند بار سلولم از افراددیگری که شکنجه شده بودند پر و خالی شد و بعد از مدتی مرا به همان اتاقی که روز اول در انجا بودم بر دند و در ان اطا ق دونفر دیگر بودند که خیلی زود با هم دوست شدیم اسم یکی بهمن بود که راننده کمپرسی بود و اتهامش آن طور که خود میگفت که دایی خود را که شناسایی شده بود از معرکه نجات داده و او را به کوه شاهو رسانده بود و دیگری حسن بود که استاد جامعه شناسی از دانشگاه سوربن بود و به اتهام داشتن کتاب
فرخ نگهدار و چهار سال بعد از انقلاب هنگام بیرون آمدن از کتاب فروشی در اطراف دانشگاه تهران توسط گشتی های اطلاعات به زور داخل ماشینی می بردند و حدود 13 ماه بعنوان مشکوکی او را در کمیته و اوین در سلول نگهداشته و سپس او را به کرمانشاه برای بازجویی مجدد انتقال داده بودند و این استاد گرامی در باره جامعه شناسی مطالب مهمی را
در فرصت های مناسب آموزش میداد و تا روزیکه به من گفتند چشم بند بزن و بیا بیرون و سپس من از ان ها وداع کرده و خارج شدم متاسفانه از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم
پرده چهارم انتقال به زندان شهرک سپاه در کامیاران
پس از خروج از اطاق پاسدار مرا به داخل محوطه اطلاعات برد و در ماشینی را باز کرد و مرا سوار نمود و پاسداری
که در داخل ماشیین بود سرم را خم کرد و گفت تکان نخور تا من میگویم که چکار باید بکنی سپس ماشین حرکت نموده و از ساختمان اطلاعات خارج شد و پس از چند دقیقه ماشین توقف کرد و همان پاسدار که در کنارم نشسته بود .گفت سرت را بلند کن و من هم سرم را بلند نمودم و بالافاصله دست هایم را گرفت و به ا ن دستبند زد. و سپس چشم بندم را برداشت و گفت تکیه بزن .سپس به اطراف نگاه کردم دو پاسدار در جلو بودند و رضا را د یدم که انطرف پاسدار نشسته بود و گفتم چطوری؟
او جواب داد خوبم . پاسدار گفت خفه شما حق تماس با هم را ندارید و ادامه دا د که شما را به کامیاران میبریم برای تکمیل پرونده و سپس بر می گردانیم و بعد ماشین بطرف جاده کرمانشاه – سنندج حرکت نمود و پس از یک ساعت به زندان شهرک رسیدیم دوباره چشم بند زده و داخل شدیم
مرا به سلول بردند و هما نجا ماندم در وپنجره از آهن بود و پشت پنجره از بیرون با میل گرد و بصورت مربع های کوچک جوش کاری شده بود . امکان فرار( موضوعی که حق طبیعی هر زندانی می باشد لاجرم هر شخصی که دستگیر میشود به آن فکر خواهد کرد ) را غیر ممکن نموده بود . سلول برق نداشت و با تاریک شدن هوا کاملا در خاموشی فرو رفت . نمیدانم که چه مدت از شب گذشته بود که صدای پاهای که به در سلول نزدیک میشد مرا به خود اورد و قفل در را باز کردند و گفتند رو به دیوار بایست و چشم بند هم بزن. و سپس داخل شدندو دستم را گرفته از سلول خارج شده وو ارد محوطه ی حیاط زندان که شن ریزی شده بود گشتیم و بعد از چند متر از سه پله بالا رفتیم و دو باره مرا داخل اطاق دیگری بردند و رو تخت خواباندند .مچ پایم را به انتهای تخت بستندو پتوی سر بازی روسرم انداخته و یکی هم روی ان نشست و بدون مقدمه شروع به کابل زدن کردند وبعد از ضرباتی زیاد با نوک لخت شده کابل به قسمت شکنجه شده میزد اگر واکنش نشان میدادم دوباره ادامه میدادو اگر عکس العملی نداشتم به قسمت سالم میزد
خلاصه دوباره کف پایم بر اثر شکنجه داغو ن شد و سپس از تخت باز نموده و از همان میسر قبلی مرا دوباره به سلول
برگرداندند وقتی که هواروشن شد یک تکه نان و یک کمی پنیر داخال یک کاسه روحی گذاشتند داخل سلول .
بعد از چند ساعت دوباره در سلول باز شد و پاسدار ریشوی که خود را علی مشهدی معرفی کرد گفت من مسئول زندان هستم بازجوی شما این سئولات را که انجا نوشته شده به من داده که به شما بدهم و آنها راجواب بدهید و من بعد از یک ساعت برمیگردم که ورقه ها را تحویل بگیرم در ضمن بازجویی شما از من خواست که این پیام را به شما برسانم اگر
به سئوالات درست و کامل پاسخ ندهید دو باره تعزیر(( نام اسلامی شکنجه )) خواهید شد و بعد از سلول خارج شد پرسش ها عبارت بودنداز :
معرفی کامل خودم
از چه وقت به گروهک الحادی پیوسته ام؟
در چند درگیری شرکت داشته ام؟
چارت تشکیلاتی را بکشم؟
وظیفه تشکیلاتی من چه بوده است ؟
در روستا ها چه کسانی با کومه له همکاری کرده اند معرفی کنم ؟
در داخل شهر کامیاران چه کسانی را میشناسید که هوادار کومه له هستند؟
با مرور پرسش ها فورا متوجه شدم که اطلاعات حرف هایم را در رابطه با رفتن به روستای که مه ره گره
یا باور کرده و یا زیاد برایش مهم نیست موضوع و نکته دیگر که متوجه شدم این بود که رضا هم دقیقآ هم مطالب را نوشته است و این برایم بسیار حائز اهمیت بود
من به سئوالات خیلی کوتاه جواب دادم (( در اطلاعات کرمانشاه خیلی زود درک کردم که باید به پرسش ها پاسخ کوتاه بدهم به این دلیل که کمتر می توانستند از آن سئوال در بیاورند و دردسرم کاهش می یابد ))
پس از مدتی علی مشهدی برگشت و گفت جواب دادی کفتم اره و ورقه ها را گرف و رفت بعد از ساعتی در سلول باز شد و گفتند چشم بند بزن و خارج شو و مرا با پای برهنه ا ز روی ماسه عبور داده که د ر د شدیدی احساس میکردم و این راه رفتن خود یک نوع شکنجه بود و دو باره مرا به شکنجه گاه بردند و بازجو گفت این دری وری ها چی نوشتی مثل این که هوس تعزیر (( نام اسلامی شکنجه )) کرده ای و با کابل به پشت و رو و پا هایم چند ضربه زد و تازمانیکه پرسش ها را آنطور که مد نظر ماست جواب ندهی تعزیرخواهی شد زیرا ما حکم حتی الموت از حاکم شرع برای ضد انقلاب الحادی
گر فته ایم گفتم من هر چه دانسته ام نوشته ام گفت خر خودتی تو چرا در برابر پرسش چارت تشکیلاتی فقط نام عبد ا.. مهتدی را نوشته ای پس اسامی دیگر افراد کمیته مرزی پرا ننوشته ای؟
گفتم : من بر این باوروم که او همه کاره است و بقیه را مثل عروسک شب خیمه بازی هر طور که بخواهد میرقصاند
و نام افراد دیگر را نمیدانم.
گفت : محمد علی محمدی** (( حه مه عه لی مارا وی )) را می شناسی ؟
گفتم : آره
گفت او تسلیم شده و همه اسامی را به ما دا ده
و تو هم باید مثل او همه اطلاعاتت را به ما بدهی.
گفتم وقتی او همه جیز را گفته دیگر نیازی به گفتن دوباره آنها نیست
گفت حالا نشانت میدهم که با کی طرفی.
دوباره مرا روی تخت بسته و قبل از شکنجه گفت هر موقع خواستی حرف بزنی دستت را بلند کن و شروع کرد به کابل زدن و وبا هر ضربه ی که می زد تمام بدن را درد فرا میگرفت بعد از مدتی دست بلند کردم و بازجو پرسید چیه گفتم هر چی محمد علی گفته قبول دارم بعداز آ ن دوباره مرا به سلول برگردانده و دوباره چند برگ ی کاغذ که به سئوالات پاسخ دهم . من هم روی یک برگ نوشتم هر اطلاعاتی که محمد علی محمدی در رابطه با کومه له ارائه داده است مورد تایید
من هم است ودر ضمن بسیار خشنود بودم که آن ها در رابطه اعزام واحد و چگونگی جا به جای آن ها هیچ پرسشی را مطرح نمیکنند و این برایم حائز اهمیت بود . .
واز سوی دیگر متوجه شدم که رضا هم مثل من آنچه را از دهان جاشی که در بالا به آن اشاره کردم در آمده بود نقل به نقل نوشته بود و اطلاعات هم پذیرفته بود موضوع را
. روز بعد علی مشهدی امد به سلولم وگفت نوشتی .
گفتم آره و سپس ان را گرفت و بالافاصله گفتم من نیاز به حمام رفتن دارم و به دلیل ا ین که مدت زیادی است حمام نرفته ام شپش دارد مرا می خورد. گفت باید به بازجویت بگویم اگر قبول کرد ترا به حمام می فرستم
نزدیکی ظهر در سلولم باز شد و پاسدار گفت بیا بیرون تا ترا به حمام ببرم و دیگر نگفت چشم بند بزن در فاصله دو تا بلو ک که در حدود 10الی 15 متر میشد ناگهان به محمد علی << حه مه مارا وی >> برخوردم و گفت کار درستی کردی که گفته های مرا تایید کرده ای زیرا من تسلیمی بودم هر چه را می دانستم به اطلاعات گفتم و نام شما هم را نوشته بودم .
و من پاسخ دادم مهم نیست و بطرف بلوکی که حمام درآن بود مرا بردند و در باز کردند
و پاسدار گفت 15 دقیقه وقت داری که دوش بگیری و در را د وباره بست و من لباس هایم را در آوردم و زیر دوش رفتم و شیر اب راکه باز نمودم
متوجه شدم که آب سرد است و بیشتر چرخاندم وفکر کردم بعد از مدتی آب گرم خواهد شد دیدم آب کماکان سرد است و فضای حمام سرد بطرف در رفتم و در زدم
پاسدار گفت هنوز وقت داری
گفتم آب سرد است نمیشود دوش گرفت
گفت برای کفار آب گرم وجود ندارد می خواهی استفاده کن نمی خواهی لباس بپوش . پیش خود گفتم آب سرد بهتر از شپش است و با هر جان کند نی بود دوش سرد گرفتم و دوباره مرا به سلول برگرادند.
دیگر کسی سراغ من نیامد و هر روز سه بار در سلول برای دستشویی رفتن به مدت چند دقیقه باز می شد و تنها از طریق دریچه ا یکه از آن نور به داخل میتاید متوجه تغیر شب و روز می شدم .
** محمد علی محمدی (( حه مه عه لی ماراوی )) از هوداران اولیه کومه له در شهر کامیاران بوده وپس از اشغال کامیاران توسط نیروهای رژیم جهل و سر مایه از شهر خارج شده و مسلح میگردد . اخرین مسولیتش قبل از تسلیم
شدن در گردان بانه مسئول سیاسی گردان بوده و تمامی هوادران و دوستان کومه له در منطقه را به دلیل داشتن ارتباط با آن ها به حوبی میشناخت .
ادامه دارد
No comments:
Post a Comment