" آزادی،همیشه‌ آزادی دگراندیشان است."
روزا لوگزامبورگ

Sunday, 25 September 2011

ناظران خاموش به قلم م.شکیب






ناظران خاموش صحنه‌های قتل و خشونت به سهم خود در ادامه و تکرار آن‌ها سهیم هستند!!
سیاست قتل و خشونت عریان رژیم دوباره شدت گرفته است. ما همه ناظران این صحنه‌های روز افزون قتل هستیم، و سکوت ما نه فقط شرم‌آور است که عملا رژیم را در ادامه این سیاست تشویق می‌کند. جامعه مدنی اگر نمی‌تواند حربه اعدام را از دست رژیم بگیرد و قاتلان را به بند بکشد دست کم باید که تنفر خود را اعلام کند و با سکوت خویش بر کار رژیم صحه نگذارد.


برای عقیده‌ای که پیگرد می‌شود اثر استفان هرملین









برای دندانهای به هم‌فشرده
برای خشم فروخورده
برای استخوان در گلو
... برا ی دهانهایی که نمی‌خوانند
برای بوسه در مخفیگاه
برا ی مصرع سانسور شده
برای نامی که ممنوع است
من نام ترا می‌خوانم: آزادی
برای عقیده‌ای که پیگرد می‌شود
برای کتک خوردنها
برای آن‌که مقاومت می‌کند
برای آنان که خود را مخفی می‌کنند
برای آن ترسی که آنان از تو دارند
برای گام‌های تو که تعقیبش می‌کنند
برای شیوه‌ای که به تو حمله می‌کنند
برای پسرانی که از تو می‌کشند
من نام ترا می‌خوانم: آزادی
برای سرزمینهای تصرف شده
برای خلقهایی که به اسارت درآمدند
برای انسانهایی که استثمار می‌شوند
برای آنانی که تحقیر می‌شوند
برای مرگ بر آتش برای محکومیت عدالت‌خواهان
برای قهرمانان شهید
برای آن آتش خاموش
من نام ترا می‌خوانم: آزادی
من ترا می‌خوانم،
به جای همه به خاطر نام حقیقی تو
من ترا می‌خوانم زمانی که تیره‌گی چیره می‌شود و زمانی که کسی مرا نمی‌بیند،
نام ترا بر دیوار شهرم می‌نویسم، نام حقیقی ترا نام ترا و دیگر نامها را که از ترس هرگز بر زبان نمی‌آورم

من نام ترا می‌خوانم: آزادی

این شعر را اشتفان هرملین، شاعر آلمانی، که در دوران جنگ جهانی دوم در حالت تبعید در فرانسه اقامت داشت و از دوستان پل الوار بود، تحت تأثیر شعر "آزادی "الوار و به عنوان برداشتی آزاد از آن سرود.)

Monday, 12 September 2011

نقد کاک فه تی کلاه قوچی از روند سو سیالیستی کومه له





  • روند سوسیالیستی کومه له وتوجیه تسلیم طلبی زیر لوای پلاتفرم و تقدم حزب سازی مجدد شان.

 وآویزان شدن واژگونه به مارکس و وارونه کردن سوسیالیسم علمی.

 ومقدم دانستن شعور بر هستی ونادیده گرفتن تقدم مناسبات اقتصادی و اجتماعی

 در تلویزیون آسو سات


.



  

همانگونه که همگان در جریان بحرانهای وشکست های گذشته وحال چپ جهانی در مقابل حقانیت سوسیالیسم علمی

مارکس وتواریخ مبارزه طبقاتی هستید   
                        

.
  • با توجه به آشنائ بیشتر من نوعی با این جریان، در جنبش انقلابی کردستان وجایگاه چپ واجتماعی سوسیالیستی کومه له
 وبریدن از این جنبش انقلابی وتشکیل حزب کمونیست ایران وسر آغاز بحرانهای موجود تاکنونی تمامی شاخه های انشعابی ومخرج مشترک واحد همگی در تولید وباز تولید این انحرافات ونتایج تسلیم طلبانه کنونی در مقابل مارکس و انقلاب 57 ایران جنبش انقلابی کردستان در تقدم منافع سازمانی بر منافع طبقاتی واجتماعی را هنوز یدک ودر بحران جهانی شکست چپ ویکی از موانعهای .آساسی جنبش های کارگری والترناتیو کنونی را باید جدی تر جستجو کرد
  • جریان اخیر انشعابی روند سوسیالیستی کومه له بدونه  مقدمه وآشفته با ارائه پلاتفرم و سازمان جدید و مباحثاتی تلویزیونی هنوز با کتمان ونپرداختن واقعیات وحقا نیت وارزیابی وجمع بندی جنبش انقلابی کردستان وجایگاه چپ واجتماع آن ونقش کومه له را هنوز بر بستر سازمانی نه مناسبات اجتماعی تعریف وتفسیر وتوجیه ووارونه می کنند
  •  
.چون در عدم اعتقاد به منافع طبقاتی والترناتیو پائین جامعه حرکت ومنافع حزبی وتشکیلاتی را مقدم دانسته وهنوز بعد 32  سال

ازانقلاب ایران و 120 سال پیش نقد مارکس از کمون وحزب سازان بلانکی وآنارشیسم در به انحراف کشیدن ویکی از دلائل شکست کمون ودر تداوم اشتباه وشکست حزب وقدرت بلشویکی واستالنینی وحزب توده وحزب کمونیست منصور حکمت ها 

 هنوزدرس نگرفته که اکنون هم در رقابت های سازمانی انشعابی چپ وراست به ایجاد روند وپلاتفرم سوسیالیستی ارتجاعی وناسیونالیستی وپوپولیستی که اکنون دامن گیرشان شده واز تشکیل حزب کمونیست ایران تاکنونی همگی شاخه های راست وانشعابی یدک می کشند .


وتسلیم طلبی خود را در مقابل اختلافات سازمانی وکیش شخصیتی ومعامله وسودا گرای با قدرت های سرمایه داری جهانی

 وداخلی وارتجاع ناسیونالیست محلی ودهن کجی به منافع طبقاتی کارگران وجاده صاف کن سرمایه داری زیر لوای سوسیالیسم

وکمونیسم بورژازی وارتجاعی هر روزه از بوق وکرنای حزبی وسازمانی وسایت وتلویزنشان افکار عمومی را می خواهند

مسموم ومنحرف کنند.باز هم این بار با نام روند سوسیالیستی به جنبش سواری واز دور لنگش کنان دیگر بپیوند.

تا از قافله دور نمانند.
  • اما پرداختن به تناقض وانحراف اساسی  این چپ غیر سوسیالیستی در مقدم دانستن شعور وحزب بر اهداف ومنافع طبقاتی واژگونه کردن متد انقلابی مارکس واکنون عوارض مخرب این متدلوژی بحران چپ گذشته وحال جهانی ومورد بحث کنونی وروز ما از تشکیل حزب کمونیست ایران تا دکانهای انشعابی وادعائ کنونی روند وپلاتفرم سوسیالیستی کومه له که برای ما عینی تر وملموس تر در بطن شناخت واقعی از این پدیده می توان واقعی تر نقد وتحلیل کرد.ا


این چپ در بحران وقتی به حاشیه وانزوا واز گردونه خارج می شود که منافع حزبی وسازمانی را مقدم بر منافع طبقاتی واجتماعی می داند وبه تمامی دست آوردهای تاریخی مبارزات طبقاتی در انقلاب 57 وجنبش انقلابی کردستان وسوسیالیستی کومه له از 57

 تا مقطع تشکیل حزب کمونیست زیر پوشش تسلیم طلبی مرزبندی کاذب ومن در آوردی وتوجیهی نقد ورد ارتجاعی

وناسیونالیستی وپوپولیستی تمامی تواریخ مبارزات طبقاتی جهانی وبخصوص انقلاب 57 وجنبش انقلابی وکومه له سوسیالیستی را بزیز سئو ال وتخطه می کشاند با تئوری های وارونه استالنینی وحزب توده ای تقدم احزاب وسازمان بر ماتریالیسم تاریخی علمی مارکس زیر لوای کپی کردن مارکسسیم لننیسم انحرافی ورایج ومرسوم در چپ جهانی وایرانی ومرعوب کردن کمیته مرکزی کومه له وهمراه شدن با این کاروان 14 . انشعابی رسمی واخیرآ روند سوسیا لیستی کومه له هم بر رویش
  • اینان نادیده گرفته ورد کرده ومیکنند ونمی پذیرند. 
  •  
 که انقلاب 57 ایران وجنبش انقلابی کردستان حاصل مبارزات طبقاتی کارگران وشوراهای تحمیلی کارگران وجنبش انقلابی ترکمن صحرا ها وکردستان وضد 2 سرمایه داری حتی نه در بستن شیر نفت ها واعتصابات کارگری وشوراهای مسلح در کردستان انقلابی برای مدت 3 سال بلکه 3 ساعت هم به سرمایه داری را نباید 2 دستی وتسلیم طلبانه ول کرد و به جمهوری اسلامی وارتجاع محلی وسرمایه تحویل داد وخود را بی وظیفه کرد

.وراهی حزب سازی کاذب در میش کپه ومالومه وسلیمانیه واردوگاه داری واروپا نشینی کرد.ومدام با همه قدرت ها مصالحه کرد حمله امریکا به افغانستان وعراق را زیر لوای ضد دیکتاتور ها دفاع وتوجیه کرد یا در مقابل تمکین به ارتجاع عشیرتی ناسیونالیستی جلالی وبارزانی سکوت کرد ویا با رققای قدیمی زیر لوای راه حل امریکائ ویاوه گویان ضد کمونیستی در محافل ومجالس همه با هم  برای یکی شدن کومه له هادم خور شد.

ودر تمامی تبلیغات منافع سازمانی کو مه له را وارونه ومقدم بر جامعه وجنبش های اجتماعی وغیر واقعی کومه له سوسیالیستی57 تا 60 را عوام فریبی کرد وکادر ها وانقلابیونی چون فوادها وایوب وصدیق کمانگر ها را نه بر بستر تحولات سیاسی اجتماعی جامعه بلکه سازمانی وخلاف جایگاه وآرمان طبقاتیشان جلوه داد.

واشک تمساح هم برایشان ریخت مهم اندیشه وراه انسانهاست که ادامه باید یابد نه نشان وتقدس به آنها چه اندازه مارکس و کارگران وانقلابیون در تغیر مناسبات اقتصادی سیاسی واجتماعی جامعه نقش آفریده ودورنمای رهائ بشریت را عملآ رهنمون شده باشد باید ارج نهاد ما که تاکنون بیشتر از کیش شخصیت وخود بزرگ بینی تنگ نظری وترور شخصیت در چپ شکست کنونی هیچی را عاید نداشتیم .

وواقعآ رفقای چپ شکست کنونی ومدعای رهای کارگران ونخبگان بدونه هیچ غرض ومرض شخصی واحترام برای  تان شما ها در  حرف وعمل واین بحران چپ  گرفتاریدواختلاف داریم .متأسف ومتأثر می شوم بعد از بیش از یک ربع قرن اخیر در آسایش نسبی که جزئ از دست آوردهای مبارزه وتواریخ مبارزه طبقاتی وتحمیلی بر سر مایه داریست در جهان واروپا عده ای هنوز نتوانسته اند رو خوانی آثار ارزش مندی چون مارکس انقلابی و.......را درست به جامعه ونسل آینده منتقل کنند

وهنوز رسالت طبقاتی کارگران را بعنوان نیروی مولده اساسی ونان آور جامعه طبقاتی را شایسته نیروی محرکه انقلاب ونابودی جامعه طبقاتی وسزاوار جامعه غیر طبقاتی نمی دانند.والترناتیو های غیر کارگری وبورژوازی وارتجاعی و... وحزب ونخبگان را توجیه ومی خواهند به انحراف بکشانند

.واز کجا بدون تولیدودسترنج کارگران آسایش ومسکن وخوراک وپوشیدنی حاصل میکنند.و در آخراین سفره را هم پاره می کنند.چون واقفیم بدونه حاصل کار ورنج یک ماه تولید وباز تولید رنج کارگران دنیا وجهان در آستانه گندیده گی بیشتر قرار می گیرد.

چگونه است این جایگاه تقدم هستی بر شعور مارکس انقلابی را در تمامی شئون مبارزات طبقاتی وخود رهائ طبقاتی بر بستر آگاهی وسازماندهی طبقاتی بدست شایسته وتوانای طبقاتی کارگران که زنده می باشد زنده تر نگاه داریم .

وانرا دست کم نگیریم .چون انسانها تاریخ سازند اما نه با اراده گرائ .ورسالت ما سوخت وساز نکردن بر این پروسه تاریخی است ودیر وزود این رهائ امر بثمر رسیدن آگاهی ومبارزه طبقاتی در عمل وپراتیک انقلابی کارگران ونقش پیشرو انقلابیون وکمونیست ها در چفت شدن معنوی واجتماعی وسازمانی با منافع  ومبارزه طبقاتی در این مسیر است

نه نخبگان وقهرمانان امیدوارم بحث ونقدهای من را دوستانه وبدور از شوخی کردن با مصالح ومنافع طبقاتی کارگران وستمدیدگان تلقی کنید.

Tuesday, 6 September 2011

از جنگ بی شکوه احساسی اندک دارم به قلم م. شکیب







از جنگ بی شکوه احساسی اندک دارم !
 

اما آن چه به تمامی در میابم

عشقی ست که آرز...وی همگان است!

از کشمکش های دائمی احساسی اندک دارم

اما آن چه به تمامی در می یابم، آرزوی باهم بودن است!

از جنگ برای آن که فقط جانی به در برم

احساسی اندک دارم

اما آن چه به تمامی دریافته ام

چیزی ست که در این بازی نهفته!

""چند روز پیش در پیچ یکی از دوستان در مورد شاملو بحث بود و من هم قطعه زیر را (راه خود را برو ! از مارگوت بیکل) را
 
 نوشتم که یکنفر از راه رسید و ضمن برخوردهای هیستریک و اتهام زنیهای مریض گونه ضمن اینکه بحث را بکلی منحرف نمود دست آخر این متن را هم برایم فرستاد.
( م شکیب پدر سگ یک پدری ازت در بیارم که مادر فاحشه ات را نفرین کنی!)

جالب اینکه این فرد با این شعور و ذهنیت و ادبیات نازل و بی مایه خود را یکی از مدافعین آزادی و مردم می داند و شب و روز با
 
 ورد "رفیق رفیق" و "کارگر کارگر" از خواب بیدار و بخواب می رود.....و این نوشته تقدیم به ایشان و امثال او که هنوز نتوانسته
 
 اند دیوارهای فریب و دروغ را از خود دور نمایند و در دور باطل استبداد غوطه ور است. و من همچنان راه خود را می روم !! م شکیب......."""

این یکی از شعرهای مارگوت بیکل است که احمد شاملوهم آن را به فارسی برگردانده است.
 
(راه خود را برو ! از مارگوت بیکل)

راه خود را برو،
مثل من که راه خود را می‌جویم
به مقصد انسان‌شدن .
همین‌طور که می‌رویم ،
بین راه ، به حقیقت ،
به آزادی ،
و به خودمان برمی‌خوریم .
در همین راه «همراهی» رشد می‌کند ،
می‌رسد ،
و به ما این قابلیت را می‌دهد که برای دیگران ،
استراحت‌گاهی باشیم ، و راه‌نما.
تو و من ، راه را طی‌ می‌کنیم.
.....................................................
بیکل از «راه»ی می‌گوید که طی آن خود «هدف» است،( در سنت مبارزه برای اهداف زیبای انسانی. آزادی و هرآنچه انسان را بیالاید )حرف می‌زند. کسی که «راه خود» را می‌جوید به سمت انسان شدن گام برمی‌دارد، زیرا در میان موجودات فقط انسان است که از عهده این کار برمی‌آید.
چنین راهی، وقتی در نظر داشته باشیم که انسان به طور مستمر در حال شدن است، در عین حال خود هدف است. مقصد در این راه جای رسیدن نیست. مانند چراغی است بر فراز برج‌های دریایی که هیچ‌گاه هدف مسافران آب‌ها نیست، اما جهت را به آنان نشان می‌دهد و نبودش به گم‌گشتگی آنان می‌آنجامد.
جنبه دیگر سخن بیکل که نکته‌ای بسیار با اهمیت را در شعر و ذهنیت او نشان می‌دهد این است که او از «راه خود» سخن می‌گوید. «راه‌خود» مقوله‌ای فردی است که در برابر «راه‌ همگانی» یا «راه‌ اجدادی» یا «راه بزرگان» و امثالهم معنی پیدا نمی‌کند.
در راه لگدکوبی ‌شده دیگران همه‌چیز از قبل آماده و مشخص شده است.
پیمودن این راها، در عین حال که راحت و امن است، باعث می‌شود «شخص رونده» هیچ‌گاه پستی و بلندی‌های راه را لمس و تجربه نکند.
باعث می‌شود او هیچ‌گاه با ضعف‌ها و قوت‌های خود، با محدودیت‌ها و با قابلیت‌های خود، و در یک کلام با «خود» مواجه نشود.
رفتن در راه دیگران، پذیرش و اطاعت از اراده و خواست آن‌ها است،
زیرا آن‌ها بوده‌اند که مقصد حقیقی و جهت آن را مشخص کرده‌اند.
در چنین مناسباتی آزادی انسانی که در این راه می‌رود، به قول آلمانی‌ها چیزی بیشتر از آزادی سگی که قلاده بر گردن دارد نیست.

بین راه، به حقیقت، به آزادی، و به خودمان برمی‌خوریم. منظور بیکل این‌جا از "خودمان"، «یکدیگر» نیست. من به تو برنمی‌خورم، تو به من برنمی‌خوری، ما به هم برنمی‌خوریم، بلکه هریک از ما به خودش برمی‌خورد.
 

درست است که ما هر دو در راه هستیم، اما با کسی که نیازهای حقیقی خود، ضعف‌ها و قوت‌های خود را نمی‌شناسد، و «راه» را آزادانه انتخاب نکرده‌است، «همراهی» ممکن نیست. یک همراهی واقعی به موازات شناخت فرد از خود و به میزان افزایش آزادی او رشد می‌کند.
 

در این راه «رسیدگی» همراهی برای بیکل به معنای «عشق» است که این نیز مکانی برای ماندن نیست. عشق نیز در استمرار و در مسیر شدن دایمی عشق است.

عشقی این‌چنین که مانند گلی کنار جاده روئیده است، رایحه خود نه فقط برای «همراهان» بلکه برای هرکس که قوت بویایی داشته باشد، در فضا می‌پراکند. به این ترتیب فایده «همراهان» برای دیگران این است که می‌توانند برای آنان استراحت‌گاه موقتی برای تازه کردن نفس باشند. آن‌ها می‌توانند برای دیگران «راه‌نما» باشند......

گاه آنچه که ما را به حقیقت می‌رساند خود از آن عاریست ! زیرا تنها حقیقت است که رهایی می‌بخشد

Thursday, 1 September 2011

ای كاش این هیولا هزار سر می‌داشت!









 
ای كاش این هیولا هزار سر می‌داشت!

ارزیابی   شاملو   از صمد  بهرنگی

تجلی چهره‌ی صمد –روشن‌فكر آزاده‌یی كه مجموعه‌ی آثارش از هفت هشت قصه‌ی كوتاه و بلند برای كودكان، چند مقاله‌ی دراز و
 
 كوتاه در زمینه‌ی مسائل تربیتی، و چند یادداشت از فلكلور آذربایجان بر نمی‌گذرد می‌باید برای جامعه‌‌‌‌ی روشن‌فكری ما هم‌چون كلاه بوقی بلندی تلقی شود كه در مكتب‌خانه‌های قدیم بر سر بچه‌های تنبل می‌گذاشتند.

می...

می‌گویم برای این‌كه شعشعه‌ی چهره‌ی یكی چون صمد، بیش از آن كه به خاطر والایی ارزش‌های انكار ناپذیر شخص او باشد معلول بی‌نوری و خاموشی ”جامعه‌ی روشن‌فكری ما“ است.
 
 –می‌بینم كه چون وجود ارزنده و مغتنمی نظیر صمد بهرنگی از دست می‌رود؛ نخی از یك طناب نمی‌برد و حلقه‌یی از یك زنجیر نمی‌گسلد و مبارزی بر خاك نمی‌افتد، بل‌كه (به زعم كانون نویسنده‌گان ایران) ”فقدان او خلئی جبران ناپذیر برای ما به وجود می‌آورد و خسرانی است برای جامعه‌ی ما“! – چنین است، و هم بدین سبب باید افزود كه ”نیز، اوج رسوایی است برای جامعه‌ی ما كه نمی‌تواند ”خلاء صمد را با صمدی دیگر پر كند. اما هم‌چنان از جامعه‌ی ما دم می‌زند!
این كه جامعه‌ی هنرمندان و نویسنده‌گان و روشن‌فكران ما از قوم و خویشی با صمد دم می‌زند مطلبی دیگر است،
 
اما اگر به حقیقت احترام می‌گذاریم حق این است كه صمد از ”ما“ نیست.
 
حق این است كه او را در شمار وارسته‌گان بی‌مرگ بشماریم حتا اگر در گرما گرم جوانی به آب سرد ارس نمی‌رفت و عمر نوح می‌‌‌‌كرد، و به مرگ طبیعی در می‌گذشت.
 
چرا كه بی‌گمان در روزگار ما كه دریافتن و دم برنیاوردن هم‌چون سرمایه‌یی عظیم پشتوانه‌ی زنده‌گی مادی روشن‌فكران می‌شود و در سراسر جهان، هنر و دانش را چراغی می‌كنند كه چون پیش پای غارت‌گران ماده و معنای خلایق بگیرند از منافع غارت‌گری‌ها دست‌مزدهای عظیم به نصیب می‌برند،
 
 پذیرفتن زنده‌گی سرشار از محرومیتی هم‌چون زنده‌گی صمد، پذیرفتن ریاضتی است كه شهادت شهدایی چون منصور حلاج در برابر آن حلاوت عروسی با دختر زیبای قارون.-
 
آیا به راستی در زمانه‌یی كه در شهرهای پر ناز و نعمت، فكر و هنر خلاقیت را به گران‌ترین قیمت‌ها می‌توان فروخت و از ره‌گذر این چنین كسب پر بركتی به نعمت‌ها و قدرت‌ها و امنیت‌های حسرت‌انگیز می‌توان رسید،
 
عمر و جوانی بی‌بازگشت را بی‌دریغ به كوه و صحرا ریختن و بار تعهدی كمرشكن را بر شانه‌های ضعیف خویش كشیدن و با فریب و ریا در افتادن و یك پا چارق یك پا گیوه، كولی‌وار، آواره‌ی كوه و صحرا شدن و به نان خشكی ساختن و خورجینی از كتاب بر دوش از كوره دهی به كوره دهی رفتن و زنده‌گی را وقف تعلیم كودكان ده‌های دورافتاده كردن و (به قول جلال) وجدان بیدار یك فرهنگ تبعیدی شدن، تن دادن به شكنجه‌یی نیست كه از زخم شمشیر و نیزه برداشتن و به خاك هلاك افتادن –حتا اگر به دفاع از حقانیت خویش باشد- بسی تلخ‌تر است؟ و آیا زنده‌گی از این دست، هر چند درازتر بگذرد تلخی بیشتری نمی‌چشاند؟
×××
پس دم از ”جامعه‌ی ما“ نزنیم؛ یا اگر می‌زنیم سخن از ”خلاء جبران ناپذیر“ به میان نیاوریم؛ كه اگر ”جامعه‌ی ما“یی وجود داشت مرگ او خلئی ایجاد نمی‌كرد،
 
 بل‌كه تنها حسرتی و دریغی به مرگ انسانی خوب و بزرگ از خیل انسان‌های خوب و بزرگ:- حسرت به فروریختن باور نكردنی بامی بلند در شهری، پرپر شدن گلی جان‌بخش در باغی، خاموش شدن شمعی در چل‌چراغی، و از پا در آمدن مبارزی در سنگری.
اما (متاسفانه) همه می‌دانیم كه چنین نیست؛ و آنچه مرگ صمد را تلخ‌تر می‌كند از دست رفتن موجودی یگانه است: مرگی كه به راستی ایجاد خلاء می‌كند.
شهری است كه ویران می‌شود، نه فرونشستن بامی؛ باغی است كه تاراج می‌شود، نه پرپر شدن گلی؛ چل‌چراغی است كه در هم می‌شكند، نه فرو مردن شمعی؛ و سنگری است كه تسلیم می‌شود، نه از پا در افتادن مبارزی!
صمد چهره‌ی حیرت‌انگیز تعهد بود.- تعهدی كه به حق می‌باید با مضاف غول و هیولا توصیف شود:
غول تعهد!
هیولای تعهد!
چرا كه هیچ چیز در هیچ دوره و زمانه‌یی هم‌چون ”تعهد روشن‌فكران و هنرمندان جامعه“ خوف‌انگیز و آسایش برهم‌زن و خانه‌خراب‌كن كژی‌ها و كاستی‌ها نیست

.
چرا كه تعهد، اژدهایی است كه گران‌بهاترین گنج عالم را پاس می‌دارد: گنجی كه نامش آزادی و حق حیات ملت‌هاست!
و این اژدهای پاسدار، می‌باید از دست‌رس مرگ دور بماند تا این گنج عظیم را از دست‌رس تارجیان دور بدارد؛ می‌باید اژدهایی باشد بی‌مرگ و بی‌آشتی، و بدین سبب می‌باید هزار سر داشته باشد و یك سودا؛ اما اگر یك سرش باشد و هزار سودا، چون مرگ بر او بتازد، گنج، بی‌پاسدار می‌ماند.
صمد سری از این هیولا بود.
و كاش... كاش این هیولا، از آن گونه سر، هزار می‌داشت؛ هزاران می‌داشت.
احمد شاملو، 2
شهریور 1351
‌پرسید چرا؟