" آزادی،همیشه‌ آزادی دگراندیشان است."
روزا لوگزامبورگ

Saturday, 25 December 2010

خیاطان دو بار اندازه میگیرند یک بار برش می کنند

خیا طان پارچه را د و با ر اندازه می گیرند یک بار برش میکنند
اما خرده پای کمونیست نما اندازه نه گرفته برش می کند
با مشاهده اطلاعیه هشدار هشیار نا به هنگام بی اخیار به یاد این ضرب المثل فوق افتا د م گرایش فکری که خو د را در پشت این اطلاعیه اختفا نموده است باز تا ب :
گرایش فکری خرده پای است که دوست دارد خود را کموینست جلوه بدهد اما چون ماهیتی دوگانه دارد و با افت و خیز های مبارزه طبقاتی تغیر چهر ه میدهد و همیشه میان چپ روی و راست روی سر گردان میباشد
.
این طرز تفکر سال هاست که در جنبش چپ بطور عام ودر کومه له به طور خاص جا خوش کرده است

حاملین این گرایش مروج این سبک کار ها می باشند که عبارتند از : محافطه کار اند- ملاحظه کارند- توطعه گرند
با اساسی ترین اصول مارکسیست – لنینیست یعنی انتقاد و انتقاد از خود به شکلی فرمالیته برخورد میکنند .( ( یکی از پیشمه رگان اولییه کومه له این موضوع را به این شکل جالب توضیخ میداد : مسئولین کومه له << از رده های پایین تا کمیته مرکزی >> سیستما تیک و به یک شیوه در این باره عکس العمل نشان میدهند . بسیار خودمانی به انتقاد گوش میدهند و وانمود میکنند که حق به جانب منتقد است ولی زمانیکه نوبت آنها میشود که پاسخ بدهند با استفاده از کلمه جادویی { به لام – در زبان کوردی به معنی اما است } چنان صغرا و کبرای برایت میاورند وموضوع را توجیه می کنند که فرد انتقاد کننده بار دیگر به خود اجازه ندهد که از عمل کرد تشکیلات و یا برخورد های اشتباه که باز تاب منفی در داخل و خارج تشکیلات به جای میگذ ارد واکنشی نشان دهد و در آخر کلامش با لبخندی معنی دار میگفت اگر :
( به لام ) نبود این مسئولین گریبان خود را چطور از چنگ منتقدین رها میکردند))
.
برای کسب موقعیت تشکیلاتی و یا حفط موقعیت تشکیلاتی از ابزاری نظیر ترور شخصیت –جوسازی – ترور افکار – پراکندن
تبلیغات منفی و بی اسا س در افکار عمومی بر علیه منتقدین و مخالفین چه در درون تشکیلات و چه در میان جامعه – باند بازی- و
در نهایت حقارت و درماندگی و در یوزگی از ترور فیزیکی استفاده خواهند نمود ( من تنها به این ویژگی ها بصورت عام اشاره نمودم برای در ک بهتر مطلب نوشته ها ی م.شکیب تحت عنوان : در جواب اطلاعیه هشدار ! از نسان نودینیان و داود شاه نشین با سر تیتر : انتقاد هراسی نسان نودینیان .... که بسیار روشن و گویا مساله را شکافته و به نقد کشیده اند مطالعه کنید )

نسان نودینیان با اطلاعیه که تحت نام مضحک هشدار بعنوان نماینده این گرایش فکری از سوی همفکران اشکار و نهانش به وسط میدان پرت شده است تا مجری طرح توطعه برای تر ور شخصیت نویسنده ی زنجیره تاریخ سی ساله کومه له – برداشت و روایت
ابراهیم علیزاده باشد .
شاید بپرسید چرا توطعه ؟ به این دلیل سا د ه که مدت چند ماهی است که این سری نوشته ها در سایت اعتراض و وبلاگ زندگی انسان اندیشه اوست در معرض دید عموم قرار داده شده است پیروان این طرز تفکر به طرقی که شرح داده می شود به مقابله با ان پرداختند
ابتدا از حربه ی سکوت استفاده کردند و بزودی متوجه شدند که حربه شان کارایی ندارد و نویسده کماکان به نگارش ادامه میدهد به فکر تغیر تاکیک افتاده و پیروان نا آ گاه و گوش به فرمان خو د را تحریک و آز انها خواستند که با اظهار نظرهای کوتاه ومنفی من ( بهزاد ) را از هدف اصلی نوشته ها که به شیوه واقعگرایی به تحلیل و نقد روابط و معیار ها ی این گرایش فکری پرداخته و خواهد پرداخت منحرف نموده و به برخورد با اشخاصتنزل دهند و چون متوجه شد ند که من دست انها را خوانده ام و کما کان به نوشتن ادامه مید هم .
نخبگان این گرایش فکری پس از انتشار بخش هفتم تشکیل لویی جرگه داده و بعد از رای زنی بسیا ربه این نتیجه رسیدند که ابعاد توطعه را گسترده و با قوای بیشتری حمله کنند . سپس نسا ن نودینیا ن را شیر نموده و هندوانه زیر بغلش زدند و ایشان هم با این اطلاعیه مضحکش به میدان آمد غافل از انکه محتوای اطلاعیه تاکید و تاییدی است
بر نوشته ها در تاریخ سی ساله کومه له: زیرا نسا ن آنقدر سر خورده شده که از تفکیک تاریخ و اطلاعات ( از دیدگاه سیاسی مد نظر است << در مانده >>) و وقتی که ادبیات مورد استفاده پیروان نا آگاه و اطلاعیه کذایی را با هم مقایسه کنیم به سادگی متوجه میشویم
که آبشخور هر دو یکی است .
( در این باره می توانید به اظهار نظر های این گرایش فکری که در پایین بخش ها ی 1 تا 6 تاریخ سی ساله کومه له – برداشت و
روایت ابراهیم علیزاده در سایت اعتراض مراجعه کنید تا به عمق توطعه پی ببرید ) و بخش 7 پس از انتشار اطلاعیه رجوع کنید

دراینجا تاکید برای نکته ضروری است که وقتیکه نسان نودینیان درمانده و وامانده در دنیای مجازی انتر نت چنین با چنگ ودندان نشان دادن و با افترا و اهانت به منتقد و مخالف گرایش فکریش حمله ور میشود . در پیش خود مجسم کنید که در جهان واقعی و در کو ه های کوردستان و یا در اردو گاه زه ر گویز دارای قدرت می بود تکلیف و سر نوشت مخالیفین و یا منتقدینی مثل ست
من چگونه رقم می خورد من براین عقیده ام که
روی پل پوت ( رهبر جربانی به نام خمر های سرخ در کشور کامبوج که خود را کمونیست جلوه میداد و هر مخالف و منتقدی را بلافاصله دستور میداد که سرش را زیر آب کنند . میگفت آن چه من میگویم مو لای درزش نمی رود و کسی حق ندارد در این مورد دچار شک و تردید گردد )) سفید برفی میکرد . شما چطور ؟


در ک نسان و همفکرانش از ( اطلاعات و مامور اطلاعاتی و تواب ) کودکانه و حقیرانه و نشان دهنده کوتاه فکری آنها می باشد

که تنها تا نوک دماغ خویش را می بینند برای اثبات این گفته ام توجه خوانندگان عزیز را به نمونه ای که در پی خواهد آمد جلب می کنم

ناچاریم . چند سالی به عقب بر گردیم و به اردو گاه کو مه له در خا ک عراق و به آنچه در انجا به وقوع پیوست نظری بیاندازیم
:
مامور نفو ذ ی اطلاعات ج . ا ماه ها در جلو چشما ن به ظاهر باز نسان وهمفکرا نش به جمع آوری اطلاعات می پرداخت و چنا ن این نخبگا ن خام اند یش را گول زده و اعتمادشان را جلب کرده بود که او را در گارد حفا ظت کمیته مرکزی سازماندهی کر ده بودند واین ما مور هر چند روز یک بار با برادرش که رابط او و اطلاعات سپاه بود تماس میگرفت و دستورات لازم را دریا فت می نمود و تا زمانیکه ماموریتش را با موفقیت انجام داد و خیلی راحت و اسان از اردوگاه گریخت و به ساده لوحی همه شما خندید
چرا در ان زمان خفقان گرفته واز دادن اطلاعیه هشدار خوداری میکردید !!؟ طرف سمبه اش پر زور بود .
اطلاعات ج . ا ان چنان در میان شما نفوذ کرده بود که به سادگی اب خوردن عضو ک.م.ک را در بغل گوشتا ن ترور کرد
.
از جریان سفر دیگر عضو کمیته مرکزی به خارج از عراق بخوبی آ گا ه بود و او را تحت نطر داشته قدم به قدم دنبال میکرد و در جاییکه مورد نظرش بود او را در روز روشن و در برابر چشمان حیرت زده خانواده و بچه اش ترور نمود.
لطف کنید به حال وروز کاراگاه انترنتی نسا ن نودینیان نه خندید
...
داوری را به خوانندگان می سپارم

تقابل دو گرایش فکری

اینجا نکته مهم تقابل دو گرایش فکری خرده پا ( شرحش در بالا داده شد ) و گرایش کارگری می باشد

گرایش فکری کارگری گرایشی واقع گرا است و هدفش بیان واقعیت بدون اما واگر و بررسی ونقد آنچه که درگذ شته اتفاق-
افتاده است این گرایش براین عقیده استوار است که
:
تاریخ مبارزات و سازمان های سیاسی را باید شکافت و از درون آن کمبود ها و نارسایی ها را به نقد کشید ( پدید ه ای که در کومه له حکم کیمیا را داشت ) و از آ ن ها درس ها آموخت تا ضمن جلو گیری از تکرار اشتباهات و سهل انگاری ها ی گذشته به شکل واقع بینا نه با حال و آ ینده روبرو گشت
.
من از این گرایش فکری پیروی می کنم و همین امر سبب گشته که اتفاقات را آنطور بوقوع پیوسته تشریح کنم

و همین ضرورت سبب نگارش ( زنجیره ی تاریخ سی ساله کومه له – برداشت و روایت ابراهیم علیزاده ) شده است
و این نحوه ی نگارش چون سبب ریزش شخصیت کاذب پیراو ن و مدافعین گرایش خرده پا در درون منشعبین 16 گانه کومه له گشته است
این موضع گیری فسیل های تاریخی را وا داشته برای جلو گیری از رشد این گرایش فکری و متوقف کردنش به دسیسه چینی بپردا زند
و همانطور که در اطلاعیه کذا یی شان مشاهده می کنید بدون اینکه قادر باشند دلیل و سند ی یرای اثبات اتهاماتی که به من نسبت داده
اند به جامعه ارائه دهند ( موضوعی که به نظر کارشناسان حقوقی جرم محسوب می شود ومن این حق را دارم که با استناد به همین اتهامات بی پایه واساس در اطلاعیه نسان را در آلمان به دادگاه بکشانم )

این ابلهان تاریخ هنوز هم کتاب های که منبع نوشته های من بوده است را به دقت مطالعه نکرده اند تا بفهمند که اکثر همان مطالب
توسط ابراهیم علیزاده و ایرج فرزاد گفته شده اما به شیوه ناقص و نا روشن ( آگاهانه) و من بر اساس گرایش فکری ام ابهام و نارسای ها را برطرف نموده و انها را قابل فهم نموده و در اختیار همگان گذاشته ام
و روی سخنم با مبارزین نسل جدید می باشد
. که با چشم های فراوان به جهان وآ نچه در جهان روی می دهد بنگرند و آنچه را می بینند چنان که می بینند به فضای پیرامونی خویش انتقال دهند
اگر ریگی به کفشتان نیست چرا بر علیه انها اطلاعیه صادر نمی کنید !!!؟

آ ن هایی که از آزادی دیگران دفاع میکنند در وا قع پایه آزادی خود را محکم می سازند

محکوم کردن و افشای نو یسند ه اطلاعیه کذایی هشدار ! از سوی انسان های که مدافع آزادی عقیده و نوشتن بوده وهستند تنها دفاع از من نیست بلکه حمایت از کرامت و حرمت انسانی می باشد و باید بر ان پا فشاری کرد و پشتیبانی
نمود .
چنین باد .

ز گردش باز نمی مانیم

زمین می گردد و ما نیز

زمین ز گردش باز نمی ماند و
ما نیز
.
می خواهند زمین را ز گردش باز به دارند و
نیز ما را.
نمی فهمند تا گرمی دهنده مان آ فتاب است

نه ما
نه زمین
از حرکت باز نمی مانیم !

با مهر بسیار : بهزاد

Tuesday, 21 December 2010

در جواب نسان نودینیان


                 انتقاد هراسی نسان نودینیان،درد مشترک چپ سرخورده و مالیخولیائی‌...
(زنجیره مطالب مشكوك با رد پاي قوی و نخ نما از طرف جمهوری اسلامي)،( دسترسی به اسناد و مدارك)،( دستکاری فاکتها و حقایق تاریخی و تعبیر "تروریستی" و "توطئه گرانه"  آنها)،( جزئی از پروژه "امنیتی" رژيم جنايتكار اسلامی و نتایج "تحقیقاتی"  بازجويان و شكنجه گران در زندانها و اسارتگاههای مخوف این رژیم )،( پروژه "بهزاد" و اقدامات پليسی جمهوری اسلامی)،( اقدامي پليسی برای ضربه به سازمان كردستان حزب كمونيست ايران ـ كومه له و كل اپوزيسيون و شخصيت ها و كادرهای قديمی جنبش چپ و كمونيستی)،( توطئه گریها علیه کمونیستها)...
   جملات هیستریک وهذیان گونه‌ بالا را ازیک آدم تازه‌ وارد به‌ مسائل سیاسی و یا یک جوانک هیجان زده‌ در حال شعار سیاسی دادن نیست که‌ میشنویم. اینها سخنان یک به‌ اصطلاح کمونیست ویک رهبر خود خوانده کارگری است با دهها نوشته‌ و مقاله‌‌ و اظهار نظرهای مختلف در خصوص مسائل مختلف دنیا اعم از سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و... این واژه‌‌ها وکلمات را ایشان نه‌ در جواب یک توهین و ناسزا و یا اتهام بلکه‌ فقط در جواب یک نوشته‌ انتقادی و بهتر بگویم یک نقد بر یک کتاب نوشته‌. با اتهاماتی که‌ ایشان به‌ بهزاد وارد کرده‌،اگر حکمی اجرایی داشت و میتوانست حتما او را محکوم به‌ بریدن زبان و شکستن قلم  می‌کرد و حکم ارتداد او را به‌ جرم محاربه‌ وضدیت با علمای اعلامش صادر می‌نمود.یعنی همان کاری را که‌ خمینی برای سلمان رشدی کرد.یعنی همان حکمی که‌ پوینده‌‌ها ومختاری‌ها و زال‌زاده‌‌ها را قصابی کرد. ما خوب میدانیم که‌ برای ایشان و همفکرانشان انتقاد و انتقاد از خود ونقد کردن و نقد شدن سالهاست که‌ مفهوم کمونیستی خودش را از دست داده‌ و هر گونه‌ اظهار نظری بجز چاپلوسی و تملق گویی آنها مواجه‌ میشود با برچسب زدن و اتهام صادرکردن و برخورد شخصیتی.نگاهی سرسری به‌ احزاب و تفکرات گوناگون مورد علاقه‌ ایشان نشان میدهد که‌ چگونه قرار است در یک دنیای بهترشان!‌ با مخالفینشان برخورد کنند وتاکنون چگونه‌ بوده‌اند. اینها در بارگاه‌ و قلعه‌ مقوایی که‌ برای خودشان درست کرده‌اند و از آنجا دارند به‌ خیال خود دنیا را مدیریت ! میکنند ،حتی نمیتوانند یک جمله‌ در رد نوشته‌ بهزاد بنویسند و فقط توانایی خود را در اتهام زدن و توهین است که‌ نشان میدهند.یعنی همان کاری که‌ سالهاست دارند با مخالفین فکری خود در داخل و اطراف تشکیلاتشان میکنند.
   بیدار شوید جناب!
شما حتی قادر به به‌ سازماندهی یک حرکت ١٠ نفره‌ در اروپایتان هم نیستید(به‌ خاطر همین طرز تفکر ومنشتان در عرصه‌ مسائل سیاسی) لطفا از این بیشترواژه‌ کمونیسم را‌ به‌ گند نکشید وآن را پوششی برای شعارها و توهین‌هایتان نکنید. شما ازکمونیسم و آزادی بیان و سیاسی بودن به‌ همان اندازه‌ فاصله‌ دارید که‌ خمینی داشت. بهزاد سالها در صف پیشمرگان کومه‌‌ڵه‌ بود و سالها را هم در زندان جمهوری اسلامی زیر بدترین شرایط شکنجه‌ و  محرومیت گذراند.خانواده‌اش را هم که‌ همه‌ در شهر سنندج میشناسند به‌ خاطر رفقای جان باخته‌ای که‌ در راه‌ جنبش کمونیستی داده‌اند و به‌ خاطر تعداد زندانیان سیاسی از یک خانواده‌.خودش را هم که‌ زمانی در زندان بود مایه‌ نان دانی شما شده‌ بود برای تمامی مقاومتها و حرکاتی که‌ در زندانهای سنندج و کامیاران با همراهی ایشان انجام شده‌ بود و شما در اطلاعیه‌‌ها و نوشته‌‌هایتان از او و امثال او به‌ عنوان زندانیان سیاسی مبارز و مقاوم نام میبردید و خواستار آزادیشان میشدید. فعلا که‌ شما تنها کسی هستید که‌ دارید نقش پلیس سیاسی را ایفا میکنید.
شما یک عذرخواهی به‌ همگی بدهکارید به‌ خاطر نوشته‌ پر از دروغ واتهامتان به‌ نویسنده‌ یک مقاله‌.
داوود شاه‌‌نشین

Wednesday, 15 December 2010

کودکی پیرم من

این شعر بیان واقعی روز مرگی کودکان رنج وکار در ایران زیر سیطره جهل و سرمایه می باشد
با مهر بسیار : بهزاد
باز یافت

پدرم می گوید
چشم اگر تیز کنی خواهی یافت

بخت خود را ز همین مزبله‌ها

من ولی

در به در

در پی سوزاندن این بخت سیه می‌گردم


می دانم


عاقبت خواهم یافت


فندکی، کبریتی


من درون ذهنم

پی روزی هستم

که در آن روز دگر

گُربه‌ی بخت کسی

پی موشی ندود

و نگردد پی یک لقمه هزاران کیسه


شانه‌ی کوچک من

زیر یک گونی پر

زیر صد بطری بی‌آب کثیف

شده فرتوت و مریض

کودکی پیرم من

لیک باید که بسوزانم

این بخت سیاه

خوب باید که بگردم، باید

به کف آرم روزی

فندکی، کبریتی

Thursday, 9 December 2010

تاریخ سی ساله کومه له برداشت و روایت ابراهیم علیزاده-7




تاریخ سی ساله کومه له
برداشت و روایت ابراهیم علیزاده
بخش هفتم


از فاتح شیخ تا حسن معارفی پور
اولین برخورد ساواک قدری بر روابط تشکیلات تاثیر گذاشت و برخی از اعضاء را دچار محافظه کاری نمود
بر سر این مساله بحث و جدل روی داد و یکی ازرفقا پیشنهاد یک سال عقب نشینی و قطع جلسات حوزه ها و به جای آن روابط
خطی و منفصل و تک نفره داد این مسا له به عنوان راست روی مورد حمله قرار گرفت. اما روشی که بکار گرفته شد روش درستی نبود
ما قرار گذاشتیم که به پیشنهاد دهنده عقب نشینی یک ساله بگویم که تشکیلات منحل شده است. و هیچ یک از ا نتقادات را مستقیم به خود او نگفتیم فوادانصافا بعد از مدتی پس از کنگره اول به اشتباه بودن این روش غیر صمیمانه پی برد ( از مفاد این جمله میشود استنباط کرد که ارائه دهنده ی پیشنهاد طرد طراح عقب نشینی یک ساله کاک فواد بوده و همگی اعضای تشکیلات به جز کاک عطا رستمی بدون بررسی منطقی مساله به دنباله روی از وی می پردازند و این را هم باید به فهرست تک روی و چپ روی های کاک فواد اضافه نمود ) در هر حال همین مساله یک شکاف بین ما بوجود آورد
موضع گیری منطقی در برابر تصمیم غیر اصولی
عطا رستمی که واقعا شجاعانه وصریح مخالف چنین روشی بود و چند باربا فواد به در گیری لفظی رسیدند حاضر نشد به تصمیم طرد پیشنهاد دهنده عقب نشینی یک ساله رضایت بدهد و تا آخر هم روی حرف خود ایستاد { البته ناگفته نماند که این موضع گیری اصولی کاک عطا موجب شد که مورد بی مهری قرار گیرد تا جاییکه اورا برای نخستین گردهمایی دعوت نکردند به عبارت دیگر او را هم در کنار فاتح شیخ گذاشتند واین روش در کومه له جا افتاد و تاکنون هم همانطور که نظاره گر هستیم در انشعاب های آن به شکل های متناوب دیده میشود و کسی حق ندارد دستور رهبری را به چالش بکشد واین واکنش تاکیدی است بر این گفته مارکس : خط متمایز بین یک جریان کارگری و انقلاب کارگری از اهداف و آرمانهای بورژوایی خصلت و ویژگی انتقادی آنست ) در هر حال در آستانه دستگیری وسیع ما در پاییز سال 53 عملا بین ما فاصله ودوری ایجادشده بود (( بر گرفته از زندگی و زندگانی من ا.فرزاد ص 45)) تاکید های داخل پرانتز و کروشه از من می باشد .
در کتاب تارخ سی ساله کومه له سه سال مصاحبه با ابراهیم علیزاده که در مورد فعالیت های تشکیلاتی به شیوه مخفی که مصاحبه گر از ا.ع مخواهد از اتفاقات مهم آن دوره سخن بگوید که ایشان از دستور تشکیلاتی که به اعضا ابلاغ شده است در این مورد که کلیه اعضا باید ارتباطات خود را با فاتح شیخ قطع نموده و از تماس با او خوداری کنند سخن به میان میاورد. مصاحبه گر مبتدی وساده بدون توجه به اینکه چرا باید چنین دستوری صادر شده باشد وعلت مساله را جویا گردد به دلیل بی تجربگی در کار تشکیلاتی و باز تاب منفی چنین نگرشی از کنار آن میگذرد ا. ع هم خوشحال از اینکه طرف به ریشه مطلب پی نه برده است و بسیار هالو می باشد موضوع را خاتمه یافته جلوه میدهد. به توضیح مطلب دیگری می پردازد




بسیار جالب توجه است دو عضو اولیه تشکیلات یک دستور تشکیلاتی را بدون چون وچرا ودنباله روی محض از رهبری اطاعت کرده اند به دوشکل کاملا متفاوت بیان میکنند و موضع گیری محافظه کارانه و ملاحظه کارانه خرده بورژوازی را به خوبی عیان میکنند
اما خواننده به دنبال این پرسش ها می رود. چرا فاتح شیخ در ابتدا در تشکیلات پذیرفته میشود و حال بدون هیچ دلیلی او را حذف میکنند ( هر دو از توضیح خوداری کرده اند البته آگاهانه ). ا.ع از توضیح موضع گیری اعضا خوداری می کند که آیا همگی با این دستور موافق بودند و یا تعدادی مخالف این عمل بوده اند ( ا. فرازاد انصافا مطلب را بیان میکند البته بدون ذکر نام فاتح شیخ ) . برای اینکه به ا. ع یادآورشوم که تاریخ را نمی توان به دلخواه و در جهت اهداف معینی تفسیر نمود برای شفاف کردن مساله به شرح کوتاه ومفیدی از جریان اکتفامیکنم . فاتح شیخ اولین عضو وابسته به تشکیلات بود که دستگیر شد و بعد از مدتی آزاد گردید علت دستگیریش هم مخالفت
با رژیم سلطنتی و شاه بود و بس .
بنابراین ا.ع باید روشنگری میکرد که آیا این تصمیم رهبری قبل از دستگیری فاتح شیخ اتخاذ شده است و یا اینکه پس از بازداشت و آزادشدنش. چون موضوع کاملا با هم متفاوت می باشد. اگر پیش از دستگیری اتفاق افتاده باید دلیلش ایدلوژیک بوده باشد زیرا ایشان در آن زمان در مورد چگونگی شیوه فعالیت سیاسی نظرات متفاوتی با رهبری داشته است که متاسفانه ا.ع طبق شگردش که در این مصا حبه در موارد مختلف از آن استفاده کرده است از باز تعریفش امتناع می ورزد. اگر پس از آزادشدن ف. ش این طرد کردن از سوی رهبری اجرا شده باشدقضیه شکل دیگری بخود میگیرد و فاتح شیخ بنا به نظر رهبری مشکوک به نظر رسیده است و باید فعالیت ها از چشم او دور نگهداشته شود که طبق معمول ا.ع از دادن توضیخ خو د داری کرده است وباز هم به نکات ابهام امیز تاریخ سی ساله افزوده است و از مواردی که بعد ها رخ داده است چنین استنباط میگردد گویا این شیوه برخورد کما کان در کو مه له به شکل روتین در آمده بود و هیج اهمیتی به نظرات مخالف ک.م.ک داده نمیشد و با شیوه های یاد گار مانده از دوران استالین (البته از نوع حذف فیزیکی که در سایر سازمان های سیاسی مخالف رژیم سلطنتی رایج بود تا کنون به ظاهر در کومه له وجود نداشته است که چگونگی این ماجرا ها در چند سال گذشته در مصاحبه ها و نوشته های گوناگون افشا گردیده است ) با ان ها برخورد میشد این شیوه ها شامل بی توجهی به نظرات مخالفین – سلب مسئولییت های تشکیلاتی و گوشه نشین کردن آن ها- موکول کردن بررسی نظرات به بعد از تشکیل کنگره . وادار کردن فرد مخالف به انجام عملی که از لحاظ بینشی با آن مرزبندی دارد با استفاده از حربه این یک دستور تشکیلاتی است و بایستی انجام دهید چنانچه مخالف این امر هستید بعد از انجام کار میتوانید انتقادات خود را به ک.م.ک ارائه دهید .
( نمونه بارز این فشار تشکیلاتی سرنوشت اسفبار رفیق جانباخته ع. مفاخری می باشد او را وادار به اعدام زندانی میکنند در حالیکه آکاه بودن که او مخالف مجازات اعدام می باشد که این شیوه برخورد غیر انسانی چنان این انسان آزاده را خورد وخمیر میکند که اقدام به خود کشی میکند وبه زندگیش خاتمه میدهد * ) و در نهایت امر با ارائه توجیه های عامه پسند و ساده لوحانه طرف را از تشکیلات بیرون میکردند که حسن معارفی پوردر همین اواخر قربانی آ ین شیوه رایج و با سابقه گردید و نکته بر جسته در این طرد کردن ها این استکه تا زمانیکه فرد حذف شده به موضوع اعتراض نکند ک.م.ک هم سکوت اختیار میکند ولی به محض اعتزاض فرد طرد گشته سریعا ک.م.ک به شیوه مرسوم در احزاب بورژوازی شروع به ارائه مدرک برای توجیه تصمیماتش میکند که دیگر فاقد ارزش لازم میباشد { جزییات ماجرای ح.معارفی پور را بطور کامل در سایت اکتبر – رفیق بهروز شادیمقدم
موجود است }


کاریکاتوری از تشکیلات شهری ( تکش )
در این مصاحبه طولانی که ا.ع در باره تاریخ سی ساله انجام داده هیچ اشاره ای به این بخش نکرده است !!!؟
انگار که ا. ع در طی این سی سا ل برای یک بار هم به گوشش نخورده که کومه له دارای تشکیلات مخفی میباشد این همه اعضا و هواداران تشکیلاتی که بر اثر بی کفایتی و سهل انگاری وعدم انتقال تجارب و ندانم کاری ک.م.ک توسط رژیم ج.ا دستگیر و به مرگ محکوم گشته اند ارزش اشاره ی کوتاه را هم ندارد که در تاریخ درج گردد و باید به ا.ع نشان شوالیه ی چشم پوشی داده شود !!!!
مبارزه مخفی با استفاده از ابزار زنگ زده
کومه له در بخش به اصلاح مخفی تشکیلات شهری از شیوه مستعمل و نخ نمای سازماندهی خوشه ای ( هرمی) که در بدو تشکیل از سال 48 تا زمان علنی شدن در 26 بهمن 57 استفاده میکرد و بعد از این زمان تا یورش سراسری رژیم به تشکیلات مخفی اپوزیسیون از جمله کومه له در سال 60 از آن بهره میگرفت شیوه ی که برای ساواک کاملا شناخته شد ه بود و رژیم جهل وسرمایه هم با استفاده ازاین تجارب به سرعت به سازماندهی نیروی اطلاعاتش پرداخت و بهره لازم را برای دستگیری فعالین و سرکوب انقلاب از ان گرفت در حقیقت ک.م.ک متوجه تغیر زمان و در نتیجه انتخاب شیوه مناسب مبارزه مخفی با اوضاع واحوال جدید نگشته بود و به نابودی فیزیکی فعالینش سرعت بخشید
برای درک بهتر این سهل انگاری ک.م.ک به ذکر نمونه های که تفهیم مسله را اسانتر خواهد کرد می پردازم

تشکیلات مخفی خارج از کوردستان
تا زمانیکه اعضای گروه نبرد برای آزادی طبقه کارگر( رفقای جانباخته ک بیژن چهرازی- بهمن رستمی- قاسم خراد- جاسم خراد- بهمن دوستی- رضا عصمتی ) دستگیر نشده بودند تحت نام کومه له هوادار تشکیلات خارج از کوردستان را که شامل تهران واصفهان و آبادان بود سازماندهی میکردند پس از ضربه پلیسی تابستان سا ل 60 که اکثر اعضای این گروه به زندان افتادند ک.م.ک دکتر سعید یزدیان* را به عنوان مسئول تشکیلات تهران انتخاب نمود و تا زمان دستگیری تمامی اعضای تشکیلات** در سا ل 61 این مسئولیت را بعهده داشت
عدم انتقال تجارب به تشکیلات شهر های دیگر

این مورد یکی از نقاط ضعف وپاشنه آشیل ک.م.ک بود و باز تاب امپریسم و لاقیدی به تئوری و چشم پوشی از گذشته که بصورت روتین در کلیه فعالییت های کومه له اعم از علنی و مخفی به چشم می خورد زیرا حاصل نشست یک ماهه در نقده وسنندج که به عنوان اولین گردهمای این جریان در تاریخ ثبت گشته است همچو رهنمود تشکیلاتی کار برد پیدا کرده بود که حاصلش هرز نیرو و گوشت دم توپ کردن بدنه تشکیلات و آماده کردن طعمه برای نیرو های اطلاعاتی رژیم ج. ا بود . و برای اینکه موضوع قابل لمس گردد نیاز مبرم به آوردن مثال های عینی میباشد که در پی خواهد آمد تا افکار عمومی بهتر و شفاف تر آز انچه تا کنون به ان دسترسی پیداکرده اند متو جه عمق فاجعه گردند .
طیب عباسی روح الهی ( با نام تشکیلاتی عباس خان )

در تاریخ زندانیان سیاسی بعد از کودتای 28 مرداد سال 32 و تشکیل ساواک در سال 33 تا کشتار زندانیان سیاسی در تابستان67 بدون اغراق میتوانم بگویم به ندرک می تواناز میان مبارزین ضد رژیه های سلطنتی و ج.ا کسی رافیافت که سر نوشت بسیار درد ناک واسفباری شبیه او داشته باشد و آنطور که ا.ف در کتاب زندگی وزندگانی من توضیح میدهد از اعضای اولیه تشکیلات ( بعد ها به کومه له تبدیل گشت ) می باشد

در جر یا ن ضربه خوردن تشکیلات اتحاد مبارزان کمونیست وکومه له در تهران در سال 61 طیب روخ الهی عباسی همراه با رفیق و همسر عزیزش ایران خاکسار دستگیر و اعدام شد !!؟

طیب دو بار در زمان رژیم سلطنتی و دو بار در رژیم خلف جانشینش ج.ا دستگیر شد و در فرهنگ رایج در زندان های سیاسی به اینگونه زندانیان دو رژیمه می گویند

باز داشت اول : روز 25 بهمن سال 50 از محل زندگی خود در کوی دانشگاه تهران خیابان امیر اباد شمالی راهی میدان 24 اسفند شدم تا طیب روح الهی را سر قرار ملاقات کنم من پس از دیدن طیب در میدان شروع به قدم زدن بطرف خیابان شاه کردیم وبا هم حرف میزدیم در سر یک چهار راه فرعی ما را دستگیر کردند

باز داشت دوم : در اویل پاییز سال 53 طیب و دیگر اعضای تشکلات در تهراد دوباره دستگیر میشود و تا ابان ماه 57 در زندان میماند
.
بارداشت سوم : این بار طیب به همراه عبدا.. بابان در سال 59 توسط افراد کمیته ماشا ا... قصاب* که در پشت سفارت امریکا در تهران مستقر بود دستگیر می شود. بلافاصله کومه له از موضوع آگاه میشود اطلاعیه ای منتشر می کند و ضمن محکوم کردن دستگیری اعضایش از جانب عوامل رژیم خواستار اژادی بدون قیدو شرط آنها میگردد که پس از چند روز بر اثر فشار افکارعمومی رژیم ج.ا ناچار میگردد که طیب و عبدا.. را آزادکند تا اینجا ی قضیه اشکالی ندارد
اما موضع گیری ک.م.ک در مورد
نحوه فعالییت این دو عضوش بسیار خنده دار و کودکانه در حقیقت بدون احساس مسئولییت در قبال بدنه تشکیلات میباشدکه سبب دستگیری دوباره طیب میگردد
. ک.م.ک ع.بابان را که چهره ی نا اشنا برای اطلاعات ج.ا می باشد به کوردستان و بخش علنی انتقال میدهد واز حوزه خطر اورا دور میسازد اما طیب بخت برگشته را در تشکیلات تهران دوباره سازماندهی میکندو مسئولییت تدارکات انجا به او سپرده میشود و تا زمان دستگیری ( بارچهارم که سر اورا به بادداد)در این حوزه فعالییت میکردو تراژدی زندگیش از همین نقطه شروع میشود
بعداز دستگیری در سال 61 لاجوردی جلاد که اورا از دوران زندان در رژیم سلطنتی میشناخت. جالب است بدانید که این جلاد تازه به دوران رسیده مدت 11 سال در زندان به سر برده بود و اکثر فعالین چپ را با نام ونشان میشناخت و چون طیب را دوباره در زندان می بییند به او پیله میکند که باید مصاحبه تلویزیونی انجام بدهد زیرا همه ی اسرار تشکیلات از با لا لو رفته بود و این جلاد با توسل به این شیوه میخواست شخصیت زندانیان را در هم بشکند و این شیوه رذیلانه را پیچ اوین ( شکنجه تا سر حد مرگ )می نامید

و چون طیب از مصاحبه سر باز میزد مقرر کرده بود تا وقتیکه مصاحبه نکند هرروز اورا کابل بزنند که جلادان این شکنجه وحشیانه را تعزیر می نامیدند واین جیره روزانه شکنجه را حتی الموت می گفتند ( تا وقیتیکه بر اثر شکنجه میمیرد و یا اینکه به خواست جلادان تن میدهد ) و طیب فلک زده شروع به مقاومت نمود و هرروز شکنجه ی جیره را به جان میخرید تا اینکه کاسه صبرش لبریز شد و چاره رهایی از این روزمرگی را در خودکشی یافت و سه بار اقدام به خودکشی کرد که متاسفانه هر سه بار متوجه اقدامش میگردندو او را مداوا میکنند و برای مصاحبه کذایی او را که دیگر قادر به راه رفتن نه بود بر اثر شکنجه مدام بر روی یک پتویی سر بازیی قرار داده و کشان کشان به محل مصاحبه بردند در حالیکه بوی عفونت زخم هایش از جند متری به مشام میرسید و مدتی بعد از مصاحبه راهی خاورانش نمودند
به رای من با توجه به انچه در بالا آمد حکم اعدام طیب را ک.م.ک با شاهکار بلاهتی که در تاریخ چپ ایران منحصر به فرد میباشد صا در و جلادان ج.ا انرا به اجرا گذاشتند لازم به یاد آوری است که از این دست شاهکار های ک.م.ک که از افراد شناخته شده از نظر دشمن در تشکیلات مخفی در جایی دیگر برای ادامه فعالیت مخفی ( بیا من را بگیر ) !! استفاده میکرد فراوانند و با توجه به انچه ا.فرزاد در خاطراتش زیر عنوان عجب استادی بوده ایم در پنهان کاری شرح میدهد شیوه رایجی بوده است او چنین می نویسد : در سال
52
که برای ملاقات عمر ایلخانی زاده به تبریز رفته بودم در تمام مدتی که من نزد ایلخانی زاده بودم او دکتر ج. شفیعی را در صندوقخانه ای زندانی میکند تا به خاطر رعایت ( پنهان کاری ) همدیگر را نه بینیم { ا.فرازاد فراموش میکند بیچاره ج. شفیعی چه زجری کشیده است }
و این پنهان کاری با مقداری رنگ ولعاب بعد از 57 هم ادامه داشته است و در سطور اتی بیشتر به آن می پردازم

انفجار مجاهدین در ونک
انهدام تشکیلات تهران اتحا د مبارزان و کومه له

از این سوء تیتر تعجب نکیند جریان ازاین قرار است
رابط تشکیلاتی اتحاد مبارزان کمونیست و کومه له که مستقیم با سعید یزدیان مسئو ل تشکیلات کومه له در تهران در تماس بود کارگر کارخانه ی دستمال کاغذی ونک بود در روز انفجار بی خبر از همه جا طبق معمل با اتوبوس خط واحد صبح زود راهی کارخانه بود و نیروهای اطلاعات سپاه که بعد از انفجار منطقه را برای دستگیری مجاهدین محاصره کرده بودند هر که را دم دستشان میرسید دستگیر نموده وراهی اوین می کردند و فرد رابط هم مشمول این دستگیری عمومی میگردد و سپس لاجوردی جلاد دستور میدهد که خانه همه بازداشت شده ها را بگردند و چنانچه چیز مشکوکی بدست نیاوردند شخص را آزاد کنند
زمانیکه اطلاعات سپاه خانه فرد رابط را جستجو میکند مجموعه اثار لنین و مارکس و انگلس را به زبان انگلیسی که بر اثر سهل انگاری و عدم رعایت اصول اولیه کار مخفی در اطاقش ول کرده بود پیدا میکنند به سرعت او را به اوین برگردانده و یکسر به اطاق شنکجه برده و به کابل می بندند و او را وادار به گفتن نام رابط هایش و محل زندگی و کار آنها میکنند ودر همین لو رفتن ها سعید یزدیان که دکتر داروساز بود و در داروخانه ای که پوششی بود برای کار تشکیلاتی به همراه یکی از اعضای سهند روزها کار میکرد ودر خانه ای که در بالای داروخانه وجود داشت زندگی میکرد و کا ر های تشکیلاتی انجام میداد در ان زمان هر یک از اعضای تشکیلات دو قرار داشت اگر در هر دو قرار حاضر میشد این نشان سلامتیش بود و اگر در سر یکی حاضر نمیشد به بقیه خبر میدادند که وضعییت قرمز است و خود را باید با شرایط جدید هما هنگ کنند
زنده یاد کریم نظری به سعید یزدیان* میگوید که تا ساعت یازده شب خانه را باید ترک کند و الا در خطر خواهد بود که او پاسخ میدهد انگیزه ای برای این کار ندارد و متاسفانه دستگیر میشود و چون دارای بیماری قلبی بود بر اثر فشار دچار حمله قلبی میشود که سریع اورا به بیمارستان قلب برده و توسط دکتر شیخ الاسلامی که در زندان بسر میبرد تحت عمل جراحی قلب قرار میگیرد و سلامتیش را به او بر میگردانند و بعد از این جراحی شروع به همکاری میکند
و امین رنجبر را لو میدهد ( جالب است بدانید که امین رنجبر در کرمانشان دستگیر میشود و ک.م.ک اورا با یکی از عوامل رژیم ج.ا که اسیر شده بود معاوضه میکند و بعد ها اورا به تهران فرستاده و در انجا عضو کمیته تشکیلات میکند آیا این عمل ک.م.ک را چه می توان نامید جز حماقت تشکیلاتی و ساده اندیشی خرده بورژوایی ) امین هم طیب روح الهی و جمیل یارالهی و ایران خاکسار و شریف خدامراد پور و هرکه را دم دست میبیند لو میدهد و در کل به پلیس تبدیل میگردد
تا اینکه نوبت به زند ه یاد بهمن دوستی میرسد وبا توجه به اینکه شکی نداردکه اگر به سر قرار با امین برود دستگیر میشود به دیگر اعضا تحت مسئو لیتش میگوید من باید امین را متوقف کنم و به این مهم هم میرسد زیرا بعد از دستگیر ی او و با مقاومت استثناییش جان 600 نفر را نجات میدهد و خود را قربانی آنها میکند و راهی خاورانش میکنند ( بعد ها من این موضوع را شنیدم آنرا تک روی و چپ روی ارزیابی کردم تنها به این دلیل ساده با توجه به توان بسیار با لایش در امر سازماندهی می توانست جبران این ضربه بزرگ و غافلگیرانه را بکند اما اکثریت 600 نفری که او با فدا کردن خودش آنها را از خطر دستگیری وشکنجه وزندان و اعدام نجات داد نه تنها این کارایی را نداشتند بلکه از ادامه مبارزه هم خوداری نموده و دنبال زندگی معمولی رفتند )
دراین جا شما را به وضعیت کمیته تهران کومه له جلب میکنم سعید یزدیان زندانی در زمان ارتجاع اریامهری و شناخته شده برای لاجوردی
طیب روح الهی زندانی دو رژیمه و کاملا آشنا برای لاجوردی
امین رنجبر زندانی معاوضه شده ومعرف حضور اطلاعات سپاه

و افراد متشکل در بدنه تشکیلات تهران را هواداران کومه له در شهر های کوردستان بودند که بعد از اشغال شهر ها توسط رژیم
و عقب نشینش شتاب زده و بدون برنامه کومه له راهی تهران شده بودند و در انجا به اصطلاح کار مخفی میکردند که عبارت بود از تکثیر وبخش خبر نامه در میان کورد های مقیم مرکز و گاه گاهی هم در اطراف دانشگاه تهران و جمع آوری کمک های مالی ودارویی و غیره...
فقط یک دقیقه فکر کنیم آیا فعالییت این افراد شناخته شده از سوی اطلاعات رژیم و طرفداران مکتب قران ( پیروان مفتی زاده ) وچاش ها چه کسی جز ک.م.ک مخفی کاری مینامد

. بسیاری از دستگیری ها واز بین رفتن گروه هاای بزرگ .کوچک بر سر عدم انتقال تجارب و گاهئ سهل انگاری های کوچک افراد بوجود میاید این مسایل شوخی بردار نیست یک اشتباه ساده به سادگی میتواند به دستگیری و شکنجه و اعدام چندین نفر بینجامد
ادامه دارد .

Friday, 26 November 2010

یک قرن پس از مرگ لئو تولستوی

در بیستم نوامبر 1910 لئو تولستوی یکی از بزرگترین و مشهور تریننویسندگان جهان وروسیه با دنیا وداع گفت
لئو تولستوی در طول پر فراز و نشیبش یازده رومان و هفت اثر فلسفی وچندین داستان کوتاه و نمایشنامه و همچنین تعدادی نامه و دفاتر یادادشت روزانه را به دنیای ادبیات تقدیم نمود
نوشته کوتاهی که در پی خواهد آمد بطور مختصر او را باز تعریف میکند
با مهر بسیار: بهزاد





لئو تولستوی در سال ۱۸۲۸ میلادی در یاسنایا پالیانا از توابع تولا، حدود ۲۰۰ کیلومتری جنوب مسکو در خانواده‌ای اشرافی به دنیا آمد. او مادرش را در دو سالگی و پدرش را در ۹ سالگی از دست داد و نزد عمه‌اش پرورش یافت.

در ۱۶ سالگی در رشته زبان‌های شرقی در دانشگاه قازان ثبت نام کرد، اما سه سال بعد تغییر رشته داد و به تحصیل در رشته حقوق پرداخت. اساتیدش می‌گفتند که او نه استعداد و نه علاقه به تحصیل داشت و تعجب نکردند وقتی که تولستوی دانشگاه را رها کرد.

او چند سال با استفاده از ثروت پدریش به عیاشی پرداخت و برای فرار از طلبکارانی که در قمار به آنها بدهکار شده بود، وارد ارتش شد و در جنگ قفقاز شرکت کرد.

آغاز نویسندگی تولستوی به همین دوره باز می‌گردد. داستان‌های قفقازی و زندگی‌های سه‌گانه‌اش(کودکی، نوجوانی، جوانی)، در همان سال‌ها نوشته شد و او را در زمره نویسندگان مطرح قرار داد.

تولستوی در سال‌های ۱۸۵۷ و ۱۸۶۰ دو بار به اروپا سفر کرد و در آنجا در جمع بزرگترین فیلسوفان و نویسندگان اروپایی و نیز لیبرال‌های روسی که از خفقان سیاسی نظام تزار به اروپا فرار کرده بودند، تحول شدید فکری را تجربه کرد.

او در نامه‌ای مربوط به این دوره نوشت: حقیقت این است که حکومت دسیسه‌ای است که نه تنها شهروندان خود را استعمار، بلکه آنها را فاسد می‌کند، طبعاً من هیچگاه تابع هیچ حکومتی نخواهم بود.
تولستوی پس از بازگشت به میهن به فعالیت‌های فرهنگی و تربیتی پرداخت و داستان‌های فراوانی برای کودکان و نوجوانان نوشت. در سال ۱۸۶۲ تولستوی ۳۴ ساله با سوفیا آندر ژونا برس که ۱۶ سال از او جوانتر بود ازدواج کرد.

آنها صاحب ۱۳ فرزند شدند که پنج تن از فرزندانشان در کودکی مردند. نخستین سال‌های زناشویی برای تولستوی توأم با خوشبختی بود و شاهکارهای ادبی‌اش چون جنگ و صلح و آنا کارنینا را در همین دوره نوشت.

سوفیا منشی و مدیر ادبی‌اش بود و نقل است که او دستنویس هزار و ۴۰۰ صفحه‌ای جنگ و صلح را هفت بار بازنویسی کرد.

اما نیمه دوم این ازدواج برای تولستوی رنج‌آور بود. او در پی یک انقلاب درونی، زندگی اشرافی را محکوم کرد و مبلغ ساده‌زیستی شد و همسرش او را هیچگاه درک نکرد.

در همان دوره بود که با عقاید بنیادی کلیسای ارتدوکس به مبارزه برخاست که این باعث صدور حکم ارتداد وی از سوی کلیسا شد.

تجربه‌های روحی تولستوی در آخرین رمانش به نام رستاخیز انعکاس یافت، در آن دوره شهرت ادبی تولستوی در اوج بود. همچنین عقاید فلسفی و اخلاقی‌اش پیروان بسیاری پیدا کرده بود

اما او روز به روز مأیوس‌تر و خسته‌تر می‌شد. در نوامبر ۱۹۱۰، تولستوی ۸۲ ساله مخفیانه خانه‌اش را ترک کرد تا مطابق باورهای جدیدش زندگی متفاوتی را بیازماید اما او در این راه مریض شد.

مدیر موزه تولستوی در آستاپوفو، ایستگاه راه آهنی که تولستوی در آن درگذشت، درباره روزهای پایانی عمر او می‌گوید: او می‌گفت برای صادق بودن باید بندها را پاره کرد. آزمون و خطا کرد. برداشت و رها کرد. از دست داد و به دست آورد و همواره مبارزه کرد.

او ادامه می‌دهد: فروتنی تولستوی در روزهای پایانی عمرش تکان‌دهنده بود. به ویژه که او به پزشکان خود گفت که اسمم مهم نیست، بنویسید مسافر قطار شماره ۱۲ هستم. همه ما در این زندگی مسافریم، فقط عده‌ای سوار می‌شوند و عده‌ای هم پیاده.

خانه‌ای که تولستوی روزهای آخر زندگی‌اش را در آن سپری کرد از آن پس دست‌نخورده باقی مانده است. از جمله نوشته‌هایی که در آن زمان طرفدارانش روی دیوار به جای گذاشتند؛ « نابغه. استاد حقیقت. خورشیدی که قلب‌های مردم دنیا را گرم کرد.

در روزهای پایانی عمرش، تولستوی در جمع هوادارانش گفت: آنچه اکنون برایتان می‌گویم به کارتان خواهد آمد. اما زمانی به یاد سخنانم خواهید افتاد که در میان‌تان نیستم. نیکی کنید و بخشنده باشید، ثمره آن را خواهید دید.

Tuesday, 23 November 2010

به یاد گوهر مراد

بسیت وپنج سال پیش در روز دوم آدز 1364 در شهر پاریس دکتر غلامحسین ساعدی ( گوهر مراد) دیده بر جهانفروبست و دوستداران نمایشنامه نویسیخلاق که باز تاب رنج ومشقت مردم سرزمینش بود را در سوگ خویش به ماتم بزرگ نشاند.
برای گرامیداشت یاد این انسان مبارز ونستگی ناپذیر که در طول زندگی کتهش کارهای بس بزرگی انجام داد یاد نامه ی را که در پی اط نظرتان میگذرد و شامل دو بخش خواهد بود به دوستداران او تقدیم می کنم.

یادش گرام وراهش پر رهرو

با مهر بسیار : بهزاد



برشت برای من آدم فوقالعاده ای بود ( از گفته های دکتر غ. ساعدی ) در یکی از مصاحبه هایش
من دست وپای چخوف را می خواهم ببوسم بهترین نمایشنامه ها را او نوشت




قسمت اول: زندگینامه و سالشمار دکتر








1314 تولد روز سه شنبه 24 دی ماه نام پدر: علی اصغر نام مادر: طیبه

1316 تولد برادر علی اکبر 26 آذر ماه

1322 تولد خواهر ناهید

1322 ورود به دبستان بدر

1330 آغاز فعالیت هم زمان با نهضت ملی

1331 مسئولیت انتشار روزنامه های "فریاد" و "صعود" و "جوانان آذربایجان" و انتشار مقالات و داستان در این سه روزنامه و همچنین "دانش آموز" چاپ تهران.

1332 بعد از کودتای 28 مرداد به مدت دو ماه مخفی می شود. شهریور سال 1332 دستگیر و چند ماه در زندان بسر می برد. نوشتن داستان بلندی به نام "نخود هر آش" که چاپ نشده است.

1334 ورود به دانشکده پزشکی تبریز

1335 همکاری با مجله سخن و انتشار داستان "مرغ انجیر" چاپ و انتشار "پیگمالیون" (داستان و نمایشنامه) در تبریز

1336 انتشار داستان "خانه های شهرری" در تبریز. نمایشنامه "لیلاج ها" در مجله سخن




1337 رهبری جنبش های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز، آشنایی و دوستی با صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، مفتون امینی، کاظم سعادتی، مناف ملکی.

نوشتن داستان کوتاه "شکایت" و نمایشنامه تک پرده ای "غیوران شب"

1338 نمایشنامه تک پرده ای "سایه شبانه"

1339 انتشار نمایشنامه "کار با فک ها در سنگر" ناشر کتابفروشی تهران- تبریز

انتشار مجموعه داستانهای کوتاه "شب نشینی با شکوه" در تبریز و نمایشنام سفر مرد خسته (4 پرده) چاپ نشده.
1340 فارغ التحصیل دانشکده پزشکی و گذراندن پایان نامه ای به نام "علل اجتماعی پیسکونوروزها در آذربایجان" که بعد از ماهها بحث و جدل با اکراه پذیرفته می شود- انتشار نمایشنامه "کلاته گل" به صورت مخفی در تهران.


1341 مسافرت به تهران و اعزام به خدمت سربازی- طبیب پادگان سلطنت آباد به صورت سرباز صفر، نوشتن داستانهای کوتاه درباره زندگی سربازی که چند داستان به نام های "صدای خونه"، "پادگان خاکستری"،"مانع آتش" در مجله کلک چاپ شده است.(بعد از مرگش)
افتتاح مطب شبانه روزی به اتفاق برادرش دکتر علی اکبر در دلگشا، همکاری با کتاب هفته ومجله آرش، آشنایی و دوستی با احمد شاملو، جلال آل احمد، پرویز ناتل خانلری، رضا براهنی، محمود آزاد تهرانی، سیروس طاهباز، محمد نقی ابراهیمی، رضا سید حسینی، بهمن فرسی، به آذین، اسماعیل شاهرودی، جمال میرصادقی ...
1342 انتشار ده لال بازی (پانتومیم) که پانتومیم "فقیر" توسط جعفر والی در تلویزیون اجرا شد.

ورود به بیمارستان روانی "روزبه" جهت اخذ تخصص بیماریهای اعصاب و روان
آشنایی و همکاری با دکتر مسعود میربها و دکتر حسن مرندی
همکاری با موسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی و انتشار تک نگاری "ایلخچی" توسط همان موسسه و چاپ مقالات علمی در مجله روان پزشکی.

ترجمه کتاب "شناخت خویشتن" (آرتور جرسیلد) با دکتر محمدتقی براهنی- چاپ تبریز. ترجمه کتاب "قلب و بیماریهای قلبی و فشار خون" (هـ. بله کسلی) با دکتر محمدعلی نقشینه- چاپ تبریز، همکاری با کتاب هفته.


1343 سفر به آذربایجان و حاصلش نوشتن تک نگاری "خیاویا مشکین شهر"؛ لال بازی "در انتظار" در مجله آرش.

انتشار هشت داستان پیوسته به نام "عزاداران بیل" توسط انتشارات نیل تهران.

1344 انتشار نمایشنامه "چوب بدستهای ورزیل" انتشارات مروارید- تهران که به کارگردانی جعفر والی در تالار سنگلج روی صحنه آمد. انتشار تک رنگی "خیاویا مشکین شهر" توسط موسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی. انتشار نمایشنامه "بهترین بابای دنیا" انتشارات شفق- تهران که به کارگردانی عزت الله انتظامی در تالار سنگلج روی صحنه آمد. نوشتن داستان بلند "مقتل" که دو فصل آن در مجله نگین سال 1349 چاپ می شود. سفر به جنوب و حاشیه خلیج فارس برای بررسی و مطالعه وضع اجتماعی و آداب و سنن بومی آن خطه.



1345 انتشار تک نگاری "اهل هوا" توسط موسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی. انتشار مجموعه داستان "دندیل" انتشارات جوانه- تهران.

انتشار "پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت" انتشارات اشرفی- تهران.
نمایشنامه های "بامها و زیر بامها" و "از پا نیفتاده ها" به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون و "ننه انسی" در تئاتر سنگلج اجرا شد. نمایش "گرگها" و نمایش "گاو" در تلویزیون به کارگردانی جعفر والی اجرا شد.
انتشار مجموعه داستان "واهمه های بی نام و نشان" انتشارات نیل- تهران، که داستان "آرمش در حضور دیگران" از این مجموعه توسط ناصر تقوایی به صورت فیلم درآمد.

انتشار نمایشنامه "آی بی کلاه، آی با کلاه" انتشارات نیل- تهران، که به کارگردانی "جعفر والی" در تالار سنگلج به روی صحنه آمد.
انتشار "خانه روشنی" پنج نمایشنامه- انتشارات اشرفی- تهران که نمایشنامه " خانه روشنی" توسط علی نصیریان و نمایشنامه "دعوت" توسط جعفر والی"، کارگردانی و به روی صحنه رفت. نمایشنامه :"دست بالای دست" به کارگردانی جعفر والی، نمایشنامه "خوشا به حال برد باران" به کارگردانی داوود رشیدی در سال 1346 در تلویزیون اجرا شده است.





مذاکره با دولت وقت به اتفاق جلال آل احمد، رضا براهنی و سیروس طاهباز برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات.
تشکیل هسته اصلی کانون نویسندگان.

همکاری با مجله های جهان نو، فردوسی، خوشه، نگین و جنگ های ادبی، انتشار داستان "ترس و لرز" (6 داستان پیوسته) انتشارات زمان- تهران. انتشار نمایشنامه "دیکته و زاویه" (2 نمایشنامه) انتشارات نیل- تهران که به کارگردانی داوود رشیدی در تالار سنگلج به اجرا در آمد.
سفر به آذربایجان و منطقه "قراداغ" جهت تدارک تک نگاری "قراداغ" که قسمتهایی از آن به نام "کلیبر" و "مرند"، "اهر"، "خوی"، "رضائیه" در مجله "پیک جوانان" سال 1351 به چاپ رسید.

1348 انتشار رمان "توپ" انتشارات اشرفی- تهران.

انتشار نمایشنامه "پرواربندان" انتشارات نیل- تهران که به کارگردانی محمدعلی جعفری در تهران و شهرستانها به روی صحنه آمد.
انتشار فیلمنامه "فصل گستاخی" انتشارات نیل- تهران و "گم شده لب دریا" داستان کودکان که توسط کانون پرورش فکری کودکانت و نوجوانان منتشر شده است.

1349 انتشار نمایشنامه "وای بر مغلوب" انتشارات نیل- تهران که به کارگردانی داوود رشیدی در تالار سنگلج اجرا شد.

انتشار نمایشنامه "جانشین" انتشارات نیل- تهران.

فیلمنامه "ما نمی شنویم" (سه فیلمنامه کوتاه) انتشارات پیام- تهران.

نمایشنامه "ضحاک" که به دلیل سانسور وقت منتشر نشده است.

1350 انتشار فیلمنامه "گاو" براساس قصه ای از کتاب عزاداران بیل که در سال 1348 توسط داریوش مهرجویی به صورت فیلم درآمد.
انتشار نمایشنامه "چشم در برابر چشم" انتشارات امیرکبیر- تهران که در سال 1351 به کارگردانی "هرمز هدایت" به روی صحنه رفت.

1353 انتشار مجله الفبا با همکاری نویسندگان معتبر روزگار، ناشر امیرکبیر که مجموعاً 6 شماره به چاپ رسید. نوشتن نمایشنامه "مار در محراب" که به خاطر سانسور وقت در سال 1372 تحت عنوان "مار در معبد" توسط انتشارات به نگار به چاپ رسید.

چاپ داستان "بازی تمام شد" در کتاب اول الفبا.

1353 در اردیبهشت ماه سفر به "لاسگرد" در اطراف سمنان جهت تهیه تک نگاری راجع به شهرکهای نوبنیاد، دستگیری توسط ساواک و انتقالش به زندان "قزل قلعه" و بعد به زندان "اوین" که مدت یکسال را در سلول انفرادی گذراند و شکنجه شد. پیش از این بارها توسط ساواک و شهربانی دستگیر و مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود که یک بار منجر به بستری شدنش در بیمارستان جاوید شد.
نگارش رمان "تاتار خندان" که در زندان نوشته شده است.

در دهه 50 ضمن فعالیت سیاسی گسترده ای با طیف وسیعی از مبارزان راه آزادی ارتباط دارد که تا پایان عمرش ادامه پیدا می کند.

انتشار کتاب "کلاته نان" داستانی برای کودکان، ناشر امیرکبیر- تهران
1354 آزادی از زندان- انتشار "عاقبت قلم فرسایی" (2 نمایشنامه) انتشارات آگاه تهران.

فیلمنامه "عافیتگاه" که بعد از مرگش توسط انتشارات "اسپرک" در سال1368 به چاپ رسید.

سفر به شمال و نوشتن نمایشنامه "هنگامه آرایان" که هنوز چاپ نشده است.

1355 سفر به تبریز و نوشتن رمان "غریبه در شهر" که بعد از مرگش در سال 1369 توسط انتشارات اسپرک منتشر شد.

1356 انتشار "گور و گهواره" (سه داستان) انتشارات آگاه- تهران براساس داستان "آشغالدونی" از این مجموعه فیلمنامه ای به اسم "دایره مینا" نوشته شد که توسط "داریوش مهرجویی" به صورت فیلم درآمد.

انتشار نمایشنامه "ماه عسل" انتشارات امیرکبیر- تهران
چاپ نمایشنامه تک پرده ای "رگ و ریشه دربدری" در کتاب 6 الفبا
ترجمه برخی از آثارش به زبانهای روسی، انگلیسی و آلمانی
سخنرانی در شبهای شعر انجمن گوته، تحت عنوان "شبه هنرمند" که در سال 1357 توسط انتشارات امیرکبیر در کتاب "ده شب" به چاپ رسید.

1357 سفر به آمریکا بنا به دعوت انجمن قلم آمریکا و ناشرین آمریکایی. ایراد سخنرانیهای متعدد و عقد چند قرارداد برای ترجمه کتابهایش با ناشر معروف "راندم هاوس".

سفر به لندن در پاییز همان سال و همکاری با احمد شاملو در انتشار روزنامه فرهنگی- سیاسی "ایرانشهر".

بازگشت به ایران در اوایل زمستان سال 1357
انتشار "کلاته کار" داستان کودکان، انتشارات امیرکبیر- تهران
1358 انتشار مقالات سیاسی و اجتماعی در روزنامه های کیهان، اطلاعات، انتشار داستان "واگن سیاه" در کتاب جمعه شماره اول.
1359 نوشتن قصه ها و نمایشنامه هایی که هنوز منتشر نشده است از جمله داستانهای "اسکندر و سمندر در گردباد"؛ "بوسه عذرا"، "خانه باید تمیز باشد"، "جوجه تیغی" و نمایشنامه های "خرمن سوزها"، "باران"، "پرندگان در طویله" و تعدادی داستان و نمایشنامه که ناتمام و بدون عنوان برجای مانده است.

داستان بلند و به هم پیوسته "سفرنامه سفیران خدیو مصر به دیار امیر تاتارها" که از سالهای قبل شروع به نوشتن کرده و چند قسمت آن در مجله "آرش" به چاپ رسیده است.

داستان "شنبه شروع شد" در مجله آرش چاپ شده و نمایشنامه تک پرده ای "خیاط جادو شده" و داستان "میهمانی"، "ساندویچ" و "آشفته حالان بیدار بخت" در مجله های آدینه، دنیای سخن و کتاب به نگار و آرش چاپ شده است.
سفر به پاریس در اواخر سال 1360

ازدواج با خانم بدری لنکرانی.

1361- 1364 در خلال این سالها اقدام به انتشار مجله الفبا(چاپ پاریس) کرده و چند نمایشنامه به نامهای "اتللو در سرزمین عجایب" و "پرده داران آینه افروز" و چند فیلمنامه به نام های "دکتر اکبر" و "رنسانس" و با همکاری داریوش مهرجویی فیلمنامه "مولوس کورپوس" براساس داستان "خانه باید تمیز باشد" را نوشته است و بسیاری مقالات و داستان و نمایشنامه ها که ناقص مانده است.

1364 فوت در روز دوم آذرماه، دفن در گورستان پرلاشز پاریس.



قسمت دوم شعر بسیار زیبا و گویا از شاعر معاصر نعمت آزرم که در فراق گوهر مراد سروده است

سوی ِ راهرو ِ شیب ِ سنگفرش

به زیر ِ بارش ِ آرام ِ آسمان ِ خموش

برهنه

خیس و کبود

ایستاده‌اند درختان

حریر ِ نازک ِ مِه روی ِ جاده گسترده

و کاروان بدرقه آرام، راه پیمایان.

کجاست مقصد ِ این کاروان که خود زین سان

به زیر ِ بارش ِ باران، صبور پیش می‌آید

درون ِ مَحمل ِ گـُلپوش ِ پیشرو آیا،

کجاست قافله سالار ِ آشکار و نهان؟

مگر که قافله‌سالار را هوای سفر زی کدام دیار است،

که دوستان به بدرقه زین گونه‌اند مویه‌کنان؟

طنین زمزمه‌ها همنوای و همخوانند:

نوای ِ درهم ِ یاران و شعرهای روشن ِ باران.

رسیده قافله اینک به واپسین منزل

و گِرد ِ قافله سالار را گرفته‌اند رفیقان

که آگهند که این منزل ِ جدائی‌هاست

و این مسافر ِ آفاق ِ بی‌زمانی را

ز تنگنای ِ فروبسته‌اش رهائی‌هاست

هزارگونه سخن در هزارنای ِ خموش

هزار چشمۀ اشک از هزار دیدۀ باران

هزار بوسۀ بدرود و واپسین دیدار

و واژگان ِ بنفش،

به روی شیب ِ مِه‌آلودۀ فضا غلطان.

هنوز گریۀ خاموش ِ آسمان ِ گرفته،

به شاخ و برگ ِ درختان ستاره می‌بندد

کلاف ِ درهم ِ یاران به واپسین بدرود،

دوباره می‌گـُسَلـَد سوی هر کرانه پریشان

و روی گور، گـُل افشان.

ز پشت ِ پردۀ اشک،

گذار ِ درهم ِ اشباح ِ سوگوار و درختان ِ خیس

در زمینۀ خاکستری

ز شاخه‌های درختان هنوز چکـّۀ باران

ستاره‌ها لغزان

و شال ِ شیری ِ مِه

تکه

تکه

آویزان.

Saturday, 20 November 2010

شام اثر تادیوش باروفسکی

داستان تکان دهنده و واقعی از جنایات نازی هادر جنگ دوم جهانی که توسط شاهد عینی
به رشته تحریر درامده است خواندن آنرا به بازدیدکنندگان گرامی توصییه می کنم

با مهر بسیار : بهزاد





» (Tadeusz Borowski)
«تاديوش باروفسکى

نويسنده‌ي لهستاني به سال ١٩٢٢ در جمهوري شوروي سوسياليستي اوكراين به دنيا آمد.. شاهد وقايع هولناک جنگ جهانى دوم بود. مدت کوتاهى پس از پايان جنگ، مجموعه داستانى با عنوان خانم‌ها آقايان بفرماييد اتاق گاز به چاپ رساند. انتشار اين کتاب، تحسين خوانندگان و منتقدين ادبى را برانگيخت.تاديوش باروفسکى به سال ١٩٥١ در آستانه ٢٩ سالگى به زندگى خود پايان داد















شام

صبورانه منتظر مانديم تا هوا تاريک شود. آفتاب مدتي‌ مي‌شد كه پشت تپه‌هاي دوردست سرخورده بود. تيرگى در مه شبانه‌ی شيرى‌رنگ، هر لحظه بيشتر مى‌شد و بر دامنه‌ها و دره‌های تازه شخم‌خورده دامن مي‌كشيد که جاى جاى آن برف گل‌آلودي به چشم مي‌خورد، ولى هنوز زير شکم آويخته‌ی آسمان آبستن ابرهاى باران‌زا، رگه‌هاي بي‌رمق سرخ افتاب به چشم مي‌خورد.

باد تيره‌ي گزنده و سنگين از بوى نمناک و ترشيده‌ی خاك توده‌ی ابرها را مى‌تاراند و مثل تيغى برنده از يخ بر تن فرو مى‌رفت. لته‌اي قيراندود كه باد تندي جاكنش كرده بود بر روى بام با صداى يکنواختى ضرب مى‌گرفت. سوز خشك و گزنده‌اي از چمن‌زار تن مي‌كشيد. از پايين دره صداى چرخ واگن‌ها بر روى ريل به گوش مى‌رسيد و لکوموتيو ناله‌‌ي دلگيري داشت. در تاريك روشناي شامگاه گرسنگى ما شدت مي‌گرفت.

صداي رفت‌و‌آمد ماشين‌ها در بزرگراه خاموش شده بود. فقط گاه و بي‌گاه باد پاره‌های گفت‌وگو را مى‌آورد، فرياد گاري‌چي و صداى منقطع گاري‌هایي که به گاو بسته بودند مي‌آمد، گاو‌های خسته سم‌ بر جاده‌ي شن‌ريزي شده مى‌کشيدند. تق‌تق صندل‌های چوبى بر روى سنگفرش و خنده‌ی بلند دختران روستايي که براى رقص شنبه شب به ده مى‌رفتند، در باد گم مي شد.

سرانجام تاريکى قيرگون شد و باران نرم نرمك زد. چند چراغ بي‌رمق آبي‌رنگ بر سر تير‌های بلند تاب مى‌خورد، نور ماتى بر شاخ و برگ تيره و درهم رفته‌ی درختان کنار راه، بام اتاقك‌هاي نگهبانى و خيابان متروک که به تسمه‌ی خيس براقي مي‌مانست مي‌پاشيد. سربازها در شعاع نور پامي‌كوفتند و در تاريكي شب ناپديد مي‌شدند. صداى گام‌های محكم شان در جاده نزديک‌تر مى‌شد.

راننده‌ي فرمانده نورافکني را روشن کرد و در فاصله‌ي بين دو خوابگاه انداخت. مسئول بند بيست سرباز روس با لباس راه‌راه زندان كه دست‌هايشان را از پشت با سيم خاردار بسته بودند، از رخت‌شوى‌خانه بيرون كشيد و به طرف خاكريز راند. ارشدهاي بند آنها را در سنگ‌فرش اردوگاه روبه‌روي جمعيتي به خط کردند که ساعت‌ها با سر برهنه بى‌حرکت آنجا ايستاده بودند و گرسنگى عذابشان مي‌داد. در نور تند نورافکن‌ هيكل زندانيان روس كاملاً مشخص بود. برآمدگى و چين و چروک لباس‌شان كاملاً پيدا بود، پاشنه‌ی متلاشى پوتين‌هاي پوسيده، گِل خشك چسبيده به پاچه‌ی شلوارهايشان، كوك درشت نخ سفيد دم خشتك‌شان، نوارهاى كبود لباس‌شان، خشتك‌هاي آويزان، انگشتانى سفيد و تابيده از درد، خون لخته‌شده‌ی روي مفاصل‌، مچ‌هاي بادكرده و كبود از فشار سيم خاردارِ زنگ‌زده، آرنج‌هايى عريان که از پشت با سيم ديگري به هم بسته شده بودند. همه‌ی اين جزئيات، زير روشنايى نورافکن‌ در ميان تاريكي چنان بود كه گويي از يخ تراشيده بودند. سايه‌ی درازشان روى جاده و سيم خاردار مرطوب مي‌افتاد و تا حاشيه‌ی تپه پوشيده از علف خشك مى‌رسيد و گم مى‌شد.

فرمانده با موهاى جوگندمى و چهره‌ى آفتاب‌سوخته در اين وقت شب به همين منظور از روستا آمده بود ، با گام‌های خسته ولى مصمم از محوطه‌ي روشن رد شد و در لبه‌ي تاريكي ایستاد، فاصله‌ی دو رديف سربازان روس را مناسب يافت. از آن لحظه به بعد، همه چيز شتاب گرفت، منتها نه به آن سرعت دلخواه تن‌هاي سرمازده و شکم‌های گرسنه‌‌ی اسيرانى که هفده ساعت منتظر جيره‌ي آب زيپويي بودند که لابد الان توي پيت‌های داخل اردو از دهن افتاده بود.

ارشد جوان بازداشتگاه از پشت سر فرمانده، با صداى بلند فرياد زد. « قضيه خيلي جدي‌ست!» يک دستش را در سينه‌ي پالتو نظامى مشكي سفارشي‌دوز که قالب تنش بود كرد و در دست ديگرش تركه‌ي بيدى داشت که به ساق پوتينش مى‌زد.

« اين افراد همه جنايتکارند. لازم نيست توضيح بدهم! آنها کمونيست هستند... همين، فهميديد؟ هِر فرمانده به فرموده گفته‌اند كه حق‌شان را كف دست شان بگذاريم. جناب فرمانده دستورداده‌اند...پس حواستان را جمع كنيد. گرفتيد؟»

فرمانده رو به افسرى کرد که دکمه‌های پالتويش باز بود و آهسته گفت: « لُس لُس بجنبيد، بجنبيد، وقت نداريم!»

افسر به گِل‌گير ماشين اشکوداى کوچکش تکيه زده بود و به آرامى دست‌کش‌های خود را درمى‌آورد.

بى‌هوا بشکنى زد و ‌خنده‌اي كرد و گفت:« خيلي طول نمى‌کشد.»

ارشد بازداشتگاه دوباره با صداى بلند، داد زد: « يا. امروز از غذا خبري نيست. ارشدهاي خوابگاه آش را به آشپزخانه برگردانند. واي به حال‌تان اگر يک ملاقه از آن کم شود . پوست‌تان را مي‌كنم. فهميديد؟»

آهي از انبوه جمعيت برخاست. آرام آرام رديف‌های عقب به جنبش درآمدند و قدرى به صف‌های جلوتر فشار آوردند. دم ِراه رديف‌های جلو جا تنگ شد. فشار جمعيت آماده‌ي جست‌زدن، گرماى مطبوع نفس‌ها را پشت سرشان حس مي‌كردند.

فرمانده با دست علامتى داد. صف سربازان اس اس تفنگ به دست از تاريكي بيرون آمدند. پشت سر روس‌ها جا گرفتند، هر كدام پشت سر يكي. اصلاً معلوم كه همراه ما از اردوگاه كار برگشته‌اند. در اين فاصله لباس عوض كردند، غذاى سيرى خوردند، يونيفورم‌شان را اتو زده و ناخن‌های خود را هم گرفتند. قنداق تفنگ را محكم گرفتند. ناخن‌هايشان از تميزي برق مي‌زد. به نظر مى‌رسيد که مى‌خواهند به شهر بروند پيش دخترها تا در رقص شركت كنند. تفنگ‌ها را مسلح كردند، قنداق را بالاي ران جا دادند و لوله‌ی تفنگ‌ها را دم گيسك پاك تراشيده‌ی روس‌ها چسباندند.

فرمانده بى‌آنکه صداى خود را بلند کند، فرمان داد: «Achtung! Breit! Feuer»

تفنگ‌ها غريد. سربازان عقب جستند تا خون كله‌هاي متلاشي شده به آنها شتک نزند. روس‌ها لحظه‌اي روي پا لرزيدند و مثل کيسه‌های سنگين روى سنگ‌ها وارفتند و سنگ‌فرش را با خون و مغز متلاشى‌شده رنگين کردند. سربازان تفنگ‌های خود را حمايل كردند و به سرعت پس كشيدند. اجساد را موقتاً به زير سيم‌های خاردار کشاندند. فرمانده با گماشنه‌هايش سوار اشکودا شد و دنده‌عقب به سمت دروازه رفت.

فرمانده آفتاب‌سوخته و جوگندمى زياد دور نشده بود که ناگهان جمعيت خاموش گرسنه به صفوف جلو فشار ‌آورد و بر روى سنگ‌ فرش خونين آوار شد. همهمه‌اى در گرفت كه به غرش و فرياد بدل شد. پس از مدتى زير ضربات باتوم ارشدهاي خوابگاه كه از اردوگاه به عنوان نيروي كمكي فراخوانده شده بودند، با عجله يكي يكي به سوى خوابگاه‌ها پس نشستند.

من کمى دورتر از صحنه‌اي اعدام بودم و نتوانستم به جاده برسم. ولى صبح روز بعد که ما را براى بيگارى بردند، يک يهودى استونيايي که خودش را مسلمان جا زده بود و به من كمك مي‌كرد تا لوله خم كنيم ، تعريف مى‌کرد که مغز آدم آنقدر ترد است كه خام خام هم مي‌شود بخوري.

توضيح مترجم: براي خوانندگاني كه شايد تلفظ كلمات را تدانند «آختونگ! برايت!فوير!» يعني خبردار آماده آتش.» اينكه لُس لُس يعني بجنبيد يا يالا يالا . از دوست نازنينم خسرو ناقد كه از مترجمين خوب زبان و ادبيات آلماني هستند از بابت يادآوري كه كردند سپاسگزارم.

Friday, 12 November 2010

نظر یه برای ادبیات پرولتاریایی




نظریه برای ادبیات پرولتاریایی



«مبارزه کن! وقتی می نویسی مبارزه کن! وقتی می نویسی، نشان بده که در حال مبارزه هستی! واقعیت گرایی تهاجمی! واقعیت دوشا دوش تو است، پس تو نیز دوشادوش واقعیت مبارزه کن! بگذار زندگی حرف بزند! با خشونت با آن رفتار نکن! و بدان که بورژواها به زندگی رخصت حرف زدن نمی دهند! ولی تو، تو می توانی خود را برای این کار مجاز بدانی. حتی چنین گزینشی برای تو اجباری است.

دیدگاهی را انتخاب کن که واقعیت در آن جا به استتار درآمده، جا به جا و تغییر شکل داده شده است. کار تو برکشیدن نقاب از چهرۀ واقعیت است. به جای تک گویی، ضد و نقیض حرف بزن.

دلیل و برهان های تو، انسان زنده ای است که دست به عمل می زند و از این طریق به زندگی اش تحقق می بخشد. شجاع باش، زیرا به حقیقت بستگی دارد! اگر در نظریاتت حق با تو باشد، در نتیجه باید بتوانی تضادهای جهان واقع را نیز تحمل کنی، کندوکاو مشکلات در وجه تمامیت دهشتناک آن، رویاروی همه کاری کن تا آرمان طبقاتی تو پیشرفت کند، که آرمان تمام بشریت است، هیچ چیزی را به این بهانه که در چهار چوب نتایج و پیشنهادات و امیدهای تو نمی گنجد، حذف نکن، از چنین رفتاری باید اجتناب کنی زیرا ضرورت آن به حقیقت بستگی دارد. نشان بده که مشکلات با تمام سنگینی شان قابل حل است.
در این مبارزه تو تنها نیستی، و اگر بتوانی مبارزه ات را هدایت کنی خوانشگر تو نیز در کنارت مبارزه می کند. راه حل را تو به تنهایی پیدا نمی کنی، تنها به عهدۀ تو نیست، او نیز در این کندوکاو شریک تو است.»

(برتولت برشت. .
«در باب واقعیت گرایی»۱۹۳۳-۱۹۳۸)

Saturday, 6 November 2010

برگی از تاریخ انقلاب شکست خورده ی 57

برگی از تاریخ انقلاب شکست خورده 57
یاد واره ای از سوم آبان
روز آزادی آخرین گروه آز زندانیان سیاسی


نوشته ای که در پی خواهد آمد شرح کوتاه و نا کافی از اسا می تعدادی از این آخرین گروه و سرنوشت آنها می باشد که خواندنش را به باز دید کنندگان عزیز توصیه می کنم

با مهر بسیار : بهزاد





سی و دو سال پس از آزادی


در آستانه انقلاب و شور و هیجان مبارزات یکپارچه مردم علیه رژیم شاه، در میان شعارهایی که مطالبات و خواسته های مردم را در بر می گرفت یکی از اساسی ترین و فرا گیرترین این شعارها آزادی زندانیان سیاسی بود.
در سالهای اولیه دهه ۵۰ بعلت اینکه تعدادی از زندانیان سیاسی پس از آزادی به جنبش چریکی پیوستند، ساواک از سال ۵۴ تا ۵۶ زندانیانی را که موعد زندان آنان بسر آمده بود، همچنان در زندان نگهمیداشت، اما پس از گسترش خیزش مردم برای کسب آزادی و عدالت و عقب نشینی رژیم و ایجاد فضای نسبتاً باز سیاسی آزادی زندانیان سیاسی که موعد زندانی آنها بپایان رسیده بود و به ملی کش معروف بودند آغاز شد، اما روز سوم آبان ۵۷ در تاریخ زندان و زندانیان سیاسی روزی فراموش ناشدنی است.
در این روز بیش از هزار زندانی سیاسی بر اثر مبارزات یکپارچه مردم آزاد شده و به آغوش خانواده ها و مردم بازگشتند.
اما در آن شب پرشکوه قابل پیش بینی نبود که در آینده ای نه چندان دور، روزهای تاریک، رنجبار و خفقان آور نه تنها در انتظار زندانیان آزاد شده بلکه در انتظار مردم ایران است.
زندانیان در سه گروه از زندانهای قصر، اوین و قزلحصار آزاد شدند که بیشترین زندانیان آزاد شده از زندان قصر بودند. در آن شب غرور آفرین نقطه اوج و زیبایی در آن هنگام بود که زندانیان صفر قهرمانی را بعنوان نماد و سمبل مبارزه و مقاومت در زندانها بر سر دست بلند کردند و سرود آزادی سر دادند
.
در محوطه بیرون زندان قزلحصار اعضای خانواده ها و دوستان و آشنایان بی صبرانه و با شور و شعف در انتظار در آغوش کشیدن عزیزانشان بودند، بهنگام خروج زندانیان از زندان استقبال کنندگان زندانیان مذهبی ندای صلوات سر میدادند و مستقبلین چپ گرایان دست می زدند و شعار میدادند. این نحوه برخورد دو گونه برای زندانیان سیاسی در آغاز ورود به آزادی می توانست بعنوان نمونه ای از وجود تفاوت دیدگاهها بین مذهبی ها و چپگرایان در جامعه باشد.
فردای آن روز زندانیان طبق قرار قبلی به وزارت دادگستری رفتند و خواهان آزادی بقیه زندانیان سیاسی شدند.
اکنون ٣۲ سال از سوم آبان ۵۷ که مردم در زندانها را با اتحاد و یگانگی بروی فرزندان خود گشودند میگذرد اما دریغا نه تنها آزادی و عدالت که خواست همه مردم بود در جامعه نهادینه نشد بلکه نظام جمهوری اسلامی خودکامگی، ستم و شقاوت را بر مردم حکمفرما ساخت که نشانگر این واقعیت جانکاه است که زندانیان در کنار مردم فقط مدت کوتاهی بهار آزادی را تجربه کردند و آرمانهای بیش از ۹۰ در صد زندانیان آزاده شده بعلت خود کامگی رژیم برآورده نشد.
اما تلاش آنان تحت هر شرایطی برای آزادی و عدالت همچنان ادامه دارد عده ای از این زندانیان بر سر دار رفتند و یا سالهای متمادی زندان این نظام و شکنجه های هولناک آنرا تحمل کردند یا ناچار راهی تبعید شدند
.
صفر قهرمانی بعنوان شاخص ترین و قدیمی ترین زندانی سیاسی که سازمانهای طرفدار حقوق بشر در جهان خواهان آزادی او بودند پس از ٣۲ سال از زندان آزاد شد. و روزنامه ها که در آن زمان نسبتاً آزاد بودند گزارشهای مشروحی را ازخاطرات او را در روزنامه ها درج کردند صفر خان یکبار توسط سپاه پاسداران دستگیر شد و بلافاصله آزاد گردید او در ایران زندگی می کرد و در سال ٨۱ در گذشت.
از دیگر زندانیانی که سالهای طولانی را در زندان گذراندند افسران حزب توده بودند که بعد از ۲۵ سال آزاد شدند این گروه مجدداً در سال ۶۱ دستگیر شدند. باقرزاده، کی منش و حجری در سال ۶۷ اعدام شدند شلتوکی در زندان در گذشت و عمویی پس از ۱۲ سال آزاد شد.
یکی از دردناکترین سرنوشتها زندگی شکراله پاک نژاد عضو برجسته گروه فلسطین بود که در زیر شکنجه مقاومت جانانه ای از خود نشان داده بود. متن دفاعیات او در دادگاه که به بیرون از زندان فرستاده شد، تاثیر زیادی بر روحیه مبارزه جویی فعالین سیاسی آن سالها بر جای نهاد پاک نژاد پس از ده سال از زندان آزاد شد. اما قشریون و انحصارطلبان او را به زادگاهش راه ندادند این انحصارطلبان که در طی ده سال زندان و شکنجه شدن پاک نژاد هیچ گونه فعالیتی نداشتند مانع از ورود او به شهر دزفول شدند اما این انسان آزاده و مبارز پیگیرانه به فعالیتش برای کسب آزادی ادامه داد و عاقبت در سال ۶۲ دستگیر و اعدام شد.مشهورترین زندانی کرد کاک غنی بلوریان بود که پس از ۲۰ سال از زندان آزاد شد کاک غنی پس از یک دوره فعالیت در کردستان به خارج رفت و کتاب ۵۰ سال خاطرات زندگی خود را انتشار داد از دیگر زندانیان کرد فواد مصطفی سلطانی، طیب روح الهی، جمال رحیم زاده، حامد طاهری و خلیل بلوریان در اوایل دهه ۶۰ جان باختند.
در شب سوم آبان ۵۷ هر خانواده چشم براه آزادی عزیزانش بود اما خاندان اعظمی لرستانی در انتظار رهایی بیش از ده نفر از اعضای خاندان خود بودند که نیمی از آنان زندانیان زن بودند. از زندانیان این خاندان که صداقت شان بی حد و حصر بود جمشید سیه وند، فریدون اعظمی هبت اله معینی، توکل اسدیان نیز در راه آرمان شان جان باختند.از دیگر خانواده ها می توان از خانواده محجوبی شامل یک برادر و دو خواهر نام برد از سه برادر مختاری ها برادر کوچکتر سیامک در مبارزه ای نابرابر با رژیم جان باخت در اینجا ضروری است که از مادر مختاری ها یاد کنیم که مادر آثار ماکسیم گورکی را در اذهان تداعی میکرد. برادران صبوری، عبدالعظیم و عبدالرحیم هم در دهه ۶۰ در مبارزه با رژیم جان خود را فدای خلق کردند. از دیگر زندانیان آزاد شده فاطمه سعیدی و همسرش قلیچ شایگان بودند و هنگامی از زندان آزاد شدند که سه فرزندشان نادر و ناصر و ارژنگ جان باخته بودند در حالیکه ناصر و ارژنگ هنوز نوجوان بودند، بهنگام خبر کشته شدن ناصر و ارژنگ پدرشان قلیچ شایگان شام اسبی در زندان شماره ۱ قصر بیهوش شد و بر زمین افتاد . جوانترین زندانی آزاد شده فرشاد سپهری نام داشت که در ۱۶ سالگی از زندان آزاد شد و در ۱۹ سالگی در مقابل آتش تیر قلب پر آرزویش از حرکت باز ایستاد و مانند چهار برادر فدایی اش جاودانه شد.
از گروه پر آوازه گلسرخی،-دانشیان، عباس سماکار، طیفور بطحایی و رضا علامه زاده از یورش رژیم جان بدر بردند و در خارج از کشور به فعالیتهای سیاسی و فرهنگی ادامه میدهند از آثار رضا علامه زاده فیلم های مهمانان هتل آستوریا و جنایت مقدس را می توان نام برد و همچنین مجموعه مصاحبه هایی از زندانیانی را که مورد تجاوز قرار گرفته بودند تهیه کرد که در افشای جنایات رژیم بسیار موثر بود.
طیفور بطحایی نیز فیلمی از زندگی مردم کردستان بنام نان و آزادی تهیه کرد عباس سماکار نیز در کتابی بنام من یک شورشی هستم چگونگی شکل گیری گروه را توضیح داده است.
از سه نفر از زندانیانی که بیش از سه سال در زیر شکنجه و بازجویی بودند، یحیی رحیمی مبارز خستگی ناپذیر در سال ۶۰ اعدام شد. غلامرضا اشترانی معلم برجسته بروجردی که اکثریت مبارزین بروجردی مانند گروه آرمان خلق و برادران خرم آبادی شاگردان او بودند، به علت صدماتی که بر اثر شکنجه طولانی مدت در سرش ایجاد شده بود پس از آزادی درگذشت. نفر سوم هم اکنون در اروپا زندگی می کند.
از هواداران سازمان مجاهدین خلق که در سوم آبان آزاد شدند تعداد زیادی در پیکار با رژیم جان باختند. اولین جان باخته محمدرضا طلوع شریفی نام داشت که در اوائل سال ۵٨ ترور شد. علی حاج فتحعلی و محمد اسماعیلی و داود سهیلی در سال ۶۰ در قزوین اعدام شدند. مرتضی مثنی به اتفاق دو برادرش، یداله آبهشت و جواد زنجره فروش و نامور صفائی دررشت اعدام شدند. دادستان دادگاه انقلاب رشت در آن زمان خود یکی از آزاد شدگان آبان ۵۷ بود که سالها بعد بر اثر اختلاف با مقامات رژیم خودکشی کرد. شهاب راسخ دهکردی، سیاوش سیفی، محمد ضابطی، مصطفی موسوی، عزت اشتری، حسین جنتی فرزند آیت اله جنتی، محمدرضا راطبی، اصغر محکمی، محمدرضا سعادتی، ابوذر ورداسبی، رحیم حاج سید جوادی، حسن معین فر و مرتضی احمدی نیز در مبارزه علیه رژیم جان باختند.
از میان زندانیان چپ گرا نیز فرج اله سعیدی، علیرضا شکوهی، دکتر غلام ابراهیم زاده، رستم بهمنی، انوشیروان لطفی، اصغر فرج خواه، بیژن چهرازی، محمد علی پرتوی، علی مهدیزاده ولوجردی، عبداله افسری، محسن دماوندی، یوسف آلیاری، قزل ایاغ، مهرداد پاکزاد، چنگیز احمدی، برادران خسروشاهی و مسعود شماعی نیز در سالهای اولیه دهه ۶۰ در پیکار با رژیم جان باختند.در اعدام های سال ۶۷، هبت معینی، حسین قاسم نژاد، زین العابدین کاظمی، گالیک آوانسیان، هدایت اله معلم، حمید عصمتی، آصف رزم دیده، صابر محمدزاده، مهدی حسنی پاک و اکبر صادقی بناب، نیز در بیدادگاهی چند دقیقه ای رژیم بر سر آرمانشان ایستادند و در راه آزادی و عدالت جان باختند.
نحوه اعدام دو نفر از زندانیان آزاد شده شاید در تاریخ مبارزات سیاسی جهان نظیر نداشته باشد، رشید حسنی فرزند ملا حسنی که به دستور پدرش اعدام شد و محمود طریق الاسلام از هواداران مجاهدین که در زندان به گرایشات چپ پیوسته بود توسط مادرش که جزو معدود ترین زنان مجتهد بود به نیروهای امنیتی سپرده شد و اعدام گردید.
یاد محمدعلی زابلی که انسانی صادق و مهربان بود را نیز باید گرامی داشت که در تب و تاب دستگیریهای سال ۶۰ در یکی از بیمارستانهای تهران بر اثر نارسائی کلیه درگذشت.
از محمدرضا زمانی که کتابفروشی اش در اواخر دهه ۴۰ و اوائل دهه ۵۰ پاتوق دانشجویان چپ بود نیز باید یاد کرد که اکنون در خانه سالمندان در سوئد زندگی می کند.
چهار نفر از زندانیان آزاد شده بنام هادی غبرائی، عزت آقاپور، کیومرث قلی زاده و سیاوش بیرانوند نیز بر اثر تصادف با اتومبیل در ایران درگذشتند.
در میان بیش از هزار زندانی سیاسی آزاد شده، کمتر از ۱۰ درصد آنان خواهان حاکمیت جمهوری اسلامی بودند و برای تحقق آن تلاش کردند که شاخص ترین آنان هاشمی رفسنجانی، عزت شاهی و حسین شریعتمداری بودند.
دیگر زندانیان سیاسی مذهبی مانند حجتی کرمانی، لاهوتی، بهزاد نبوی، سحابی و صمیمی بهبهانی اکنون مغضوب رژیم خودکامه هستند.
در میان آزادشدگان آبان ۵۷ بسیاری در عرصه های گوناگون ادبی، سیاسی، فلسفی، هنری و علمی آثار برجسته ای از خود بر جای نهاده اند.
علی اشرف درویشیان در ایران آثار ادبی و فرهنگی زیادی را از خود برجای نهاده است و در یکی از رمانهایش به نام سالهای ابری بخشهائی از آن را به خاطرات زندان اختصاص داده است. درویشیان اکنون با اینکه از سلامتی کامل برخوردار نیست اما همچنان به فعالیت هایش ادامه می دهد.ویدا حاجبی تبریزی که دو کتاب از ایشان انتشار یافته یکی گردآوری خاطرات زنان زندانی است و دیگری شرح حال خود وی می باشد.
نقی حمیدیان نیز با نوشتن سفر با بالهای آرزو گوشه هایی از نحوه شکل گیری و رویدادها و مقاومت فدائیان و حوادث پس از انقلاب را برشته تحریر درآورده است.
دیگر زندانیان که در زمینه مصاحبه ها و مقاله نویسی فعالند عبارتند از مرتضی محیط، ناصر کاخساز، نسیم خاکسار، بهزاد کریمی، علی پورنقوی، فریدون احمدی، مهدی سامع، حسن حسام، عبداله مهتدی، احمد پورمندی، محمدرضا شالگونی، جلال شالگونی، رضا مقصدی، ابراحیم محجوبی، محمد اعظمی، نادر عصاره، پرویز نویدی، روبن مارکاریان، امیر ممبینی ، بهروز خلیق، ایرج فرزاد و ناصر رحیم خانی و دیگر رفقا.
زندانیان آزاد شده سال ۵۷ اکثراً در سالهای دهه ۴۰ به فعالیت سیاسی برای کسب آزادی و داد بپاخاستند و در این سالها با نظام خودکامه شاه به مبارزه برخاستند و هنوز هم در راه آرمانهای انسانی شان تلاش می کنند. هدف از این نوشته فقط اشاره ای کوتاه به زندگی برخی از زندانیان آزاد شده سال ۵۷ بود و بهیج وجه ادعای تحلیل و پژوهش و تاریخ نگاری نبود و فقط یادآوری روزی افتخار آفرین برای مردم میهن مان بود که فرزندان خود را از بند خودکامگان رهائی بخشیدند و گوشه ای از تاریخ مبارزات کشورمان را رقم زدند. یاد بر خاک افتادگان را گرامی می داریم و با آرزوی بهروزی و گسترش آزادی و داد در میهنمان و به امید روزی که دگر بار مردم کشورمان شاهد آزادی تمام زندانیان در بند باشند.

یداله بلدی

Sunday, 24 October 2010

تاریخ سی ساله کومه له برداشت وروتیت ابراهیم علیزاده -6


تاریخ سی ساله کومه له
برداشت و روایت ابراهیم علیزاده
بخش ششم




پایان صدارت ع. مهتدی !!!
در ص 316 هنگامیکه نوبت به بررسی ع. مهتدی میرسد محافظه کاری ا.ع دو باره گل میکند و بسیار محتاطانه در مورد یار غارش شروع افشاگری میکند و طوری موضوع را جلوه میدهد که به گوشه ی عبای ع . مهتدی بر نخورد . و الی اخر
...
در پاراگراف دوم این صحفه ا.ع بیان میکند : که کنگره هفتم ح.ک.ا به د لیل ساده ی فساد مالی (کش رفتن ابرومندانه ) از انتخابش جلوگیری میکند ا.ع مخاطبین تاریخ کو مه له را کودکانی می پندارد که با خواندن قسه های خیالی آنها را سر گرم کند که از توجه به آنچه که در اطرافشان میگذرد منصرف شوند. زهی خیال باطل. ا.ع باید بحث های که کنگره هفتم بر اساس آن از ع. م رد صلاحیت کرده و او را فاقد پرنسیب های لازم برای ابقا در پست دبیر کلی ( صدارت ) تشخیص میدهد به کتا ب پیوست میکرد.


تا خواندگان از نحوه بررسی موضوع توسط کنگره و نظرات مخالفین و موافقین ابقای ع . م به روشنی مطلع شده و از شیوه موضع گیری اعضای ک.م.ک از آ نها شناخت کافی بدست بیاورند . ا.ع از نظر اخلاقی در مقابل تاریخ مسئول است که به صراحت موضعش را در این باره در کتاب درج میکرد ا. ع باید توضیح دهد که چرا به دلخواه خویش بخشی از تاریخ کومه له را در هاله ی از ا بهام ونا روشنی مستور میکند واز اظهار نظر در مورد نوع سواستفاده ومنابعی که ع.م بدون اطلاع ک.م.ک و او نجام داده است شد ید ا خوداری میکند ایا کاسه ی زیر نیم کاسه وجود داشته است!!!؟

اشتباه کشنده ی یک شبه
...
ا.ع میافزاید{ که ع.م یک شبه دچار این اشتباه کشند ه میگردد و او را در اغفال وگمراه کردن شرکایش ( اعضای از ک.م.ک که تحت نفوذ و در نتیجه دنباله رو ع.م بودند ) مسبب – اصلی معرفی میکند

ا.ع با این بر خورد دوگانه اش تاریخ سی ساله ی کومه له را که ما حصل جانباختن بیش از سه هزار انسان عدالت جو وآزاده می باشد . فدای دفاع شرمگینانه از عمل کرد های آگاهانه ی ع .م میکند . ا.ع باید بداند که نه تنها او بلکه هیچ فرد ی این اجازه را نداردکه مسایل و اتفاقاتی که کومه له را به سمت وسوی فعلی کشاند به دلخواه و بر اساس منافع و موقعیتش از محتوا خالی کند .شیوه درست باز گویی اینگو نه اتفاقات سرنوشت ساز که موجب تغیرات اساسی در کومه له گشت اینست که موضوعات بدون سانسو ر و بیان کردن عذر وبهانه ها ی دهان پر کن در تاریخ سی سا له ی کو مه له درج گردد تا مورد نقد وبررسی قرار گیرد
.

نا دیده گرفتن آگاهانه ی زمینه ی مادی انجام پروسه ها !!!؟

جای تعجب وسئوال است که ا.ع این امر بدیهی و ساده را نادیده گرفته اند که هر حرکت وپروسه ای بدون زمینه ی مادی میسر نیست و بدون شک ع.م با علم به این زمینه اقدام به بالا کشیدن منابع مالی کو مه له با استفاده ازاختیارات مقام دبیر کلی ح.ک که با گشاده دستی ک.م.ک و از جمله ا.ع بدون هیچ اعتراضی به ایشان تقدیم میشد ( این انتصاب باز تاب برگزاری موفقیت آمیز* کنگره ها بود ) تا خاطر مبارک خان خانان ع.م آزرده نگردد

ا.ع باید بداند که بدنه تشکیلات فراموش نکرده اند که ع.م سا لها اعضای ک.م.ک واز جمله ا.ع را همچو عروسک های شب خیمه بازی کنترل وهدایت میکرد آن قدر خام نیست که بدون سبک وسنگین کردن وبررسی همه جانبه موضوع از جمله دیدن دهن ک.م.ک
( که به اقرار خود ا.ع در همین کتاب اکثریت آنها بعد از قهر کردن ع. م و دایر نمودن حزب زحمتکشان کورد ستان- کو مه له با او همراه شدند ( اینجا انسان با مشاهده ی این جمله نا خود آگاه به یاد این ضرب المثل می افتد قسم خوردن را باور کنیم یا دم خروس که از لای عبا بیرون زده است ) اقدام به بالا کشیدن منابع مالی تشکیلات بکند
.
ا.ع باید توضیح بدهد که چرا از معرفی شرکای ع.م در این کش رفتن تاریخی و مسئولیت آنها خود داری نموده است !!!؟

ا. ع این عمل کرد ع. م را اتفاقی که در کو مه له تنها یک بار انجام شده باز تعریف میکند و گویا اورا شوکه نموده است .
برای اینکه حافظه ا.ع را به تحرک وا دارم به ایشان یاد آور میشوم که قبل از ع.م کسان دیگری که در کومه له در سطوخ مختلف تشکیلاتی اقدام به بالا کشیدن امکانات مالی کومه له می نمودند و پس از اینکه گند کار در می امد ک.م.ک با توجه به موقعیت طرف ومقدار مال حیف ومیل شده با انها برخورد به اصطلاح انظباطی می کرد.


فرج شهابی *

این شخص زرنگ وهوشیار جزو اولین کسانی بود که خیلی زود متوجه شد که در دیزی باز است و گربه بدون شرمند گی باید سهم دلخواهش از منابع مالی که تنها ع. مهتدی و ا. علیزاده و بقیه اعضای ک.م.ک از مبلغ واقعی آن آگاه و هیچگاه به روشنی مقدار هزینه کردنش به بدنه تشکیلات اطلاع داده نمیشد و هنوز هم نمیشود را بردارد با خیال راحت با چمدان های مملو از دلار امریکایی وبا استفاده از امکا نات سفر به اروپا راهی دیار فرنگ شد و مشغول کسب وکار با پو لی که در اثر وابستگی به کومه له رسیده بود گردید و تا به امروز ک.م.ک و ا.ع که از میزان واقعی این تاراج باید آگاه باشند از آوردن نام فرج شهابی و چگونگی دست رسی او به منابع مالی و نحوه خروجش از عراق هراسناک اند!!!؟


بی برنامه گی کومه له برای تهیه منابع مالی
به یاد معاذی* اولین قربانی این بی برنامه گی

به این موضوع خوب دقت کنید زماینکه کومه له از تشخیص تاکتیک عقب نشینی نیروهای اشغالگر ج. ا از داخل شهر ها و پست های بازرسی و کنترل مردم به درون پادگان هایش و نقاط استراتژی به دلایلی که در بخش های پیشین به روشنی توضیح داده شده است ناتوان بود و آنرا پیروزی جلوه میداد . بانک ملی سنندج شعبه مرکزی با بیش از 60 میلیون موجودی پول ذخیره توسط پیشمه رگان کومه له حفاظت میشد و پس از یورش دوباره رزیم و جنگ 24 روزه و عقب نشینی شتاب زده کومه له از شهر این مبلغ هم دوباره به چنگ ج.ا افتاد و از سرنوشت پول هم کسی مطلع نشد تا جاییکه من با خبرم .
پس از مدتی ک.م.ک متوجه شد که هزینه هارو به روز اضافه میشود و کمک های مالی مردم اعم از شهری وروستایی و هواداران جوابگو نیست و هنوز هم روستا ها ی دور دست به اشغال رژیم در نیامده بو د. عرصه مبارزه آنقدر تنگ نشده بود که امید ی برای ماندن وجود نداشته باشد و ع.مهتدی مساله وابستگی را تحت پوشش شعار* ( استفاده از اختلافات دو رژیم بورژوازی که در حال جنگ باهم هستند وبا ید از امکانات یکی که قابل دسترسی میباشد بر علیه دیگری بهره گرفت ) را در دهان ک.م.ک نگذاشته بود .
عوارض گمرکی
ک .م.ک در مورد سود جستن از عوارض گمرکی به دنباله روی از ح. د مکرات ناچارشد به این دلیل ح.د بلافاصله و بدون هیچ توهمی به گرفتن عوارض گمرکی اقدام نمود و تا مد ت ها
موضع ک.م.ک افشا گری بر علیه این عمل ح.د قرارداشت و جالب است بدانید که بعد از مدتی بدون نقد وبررسی کرد ن موضع
پیشین آرام و بی قیل وقال شروع به گرفتن عوارض گمرکی نمودند
تعین مالیات بر درآمد برای ثروتمندان
و بعد ها هم به فکر گرفتن مالیات از ثروتمندان شهر* ها افتادند که ابتدا برای آنها نامه عوارض ارسال میشد و در صورت عدم تمکین با ریسک کردن با جان پیشمه رگان با اعزا م تیم های چند نفره اقدام به دستگیری ثروتمند حرف گوش نکن می نمودند و او را اشهر خارج میکردند وبا پرداخت مالیات از جانب ثروتمند دستگیر شده اورا آزاد میکردند .
مصادره بانک
بلاخره به ذهن شان رسید که برای تامین هزینه های تشکیلات به مصادره بانک اقدام کنند که متاسفانه بر اثر کوتاه فکری و دست کم گرفتن عوامل اطلاعاتی ج.ا بانکی در شهر بانه انتخا ب شد که رییس شعبه اهل سنندج بود . بهر حال عملیات با همکاری فرد مذکور با موفقیت انجام گردید و تاچند روزخوراک تبلیغاتی رادیو کومه له بود و در خبرنامه هم درج گردید

کوته فکران ک.م.ک که از این موفقیت در پوست خود نمی گنجید ند و از مساله غافل بودن که با این عمل نسنجیده حکم اعدام معاذی نگون بخت را صادر کرده ( فقط برای یک ملیون مبلغی که در بانک وجود داشت در حالیکه 60ملیون را که در بالا شرحش امد به حال خود رها کردند !!!؟ ) و ج.ا هم ماموراجرایی ان شد. مورد دوم هم که با کمال تعجب دوبار به مرحله اجرا درامد که هر دو بار بر اثر خام اندیشی ک.م.ک و نمایندگانشان ( کمییته های نواحی ) که ناشی از ذهنی گریی آنها و بی توجهی به تغیرات پیرامونی و کم بها دادن به حفظ جان تیم های اعزامی و عدم شناسایی های جدید به شکست انجامید این مصادره ی بانک قراربود در کرمانشاه انجام گردد
و دست اورد ش دستگیری دو نفر از پیشمه رگان در نوبت اول که ناشی از آلوده کردن مسیر تیم اعزامی به کرمانشاه توسط واحد دیگری از پیشمه رگان که در آن مسیربه گشت سیاسی پرداخته بودند ( از مطلع بودن کمییته ناحیه * از این گشت سیاسی من بی اطلاع هستم و خود آنها باید موضوع را با گفتن حقیقت روشن کنند زیرا هماکنون در اروپا زندگی میکنند ) و کشته شدن نگهبان بانک در بار دوم بود
پا نویس ها :
کلمات * دار
ک.م. ک بعد از برگزاری هر کنگره تبلغاتش را بر موفقیت آمیز بودن کنگره ها متمرکز میکرد و تنها به انتشار مفاد قطعنامه ها که به تصویب رسیده بود پسنده میکرد و هیچ گاه تن به انتشار بجث های درون کنگره نمی داد و بدنه تشکیلات را به دین شیوه در نا آگاهی و بی خبری کامل نگه میداشت و هنور هم برکسی روشن نیست که ک.م.ک چرا حقایق را وارونه جلوه میداد و تاریخ سی ساله و وضعیت فعلی کو مه له موفقیت از دیدگاه آنها را به خوبی بیان میکند
فرج شهابی : اهل مریوان واز اعضایاولیه کومه له در آن شهر بود و از دست یاران طاهر خالدی و قبل از پیوستن به کومه له آموزگار بود
معاذی : رییس بانکی بود که تسط کومه له مصادره شد و بعد از مصادره از سوی رژیم دستگیر شد و اکثر وابستگان خانواده اش در
قسمت های علنی و مخفی کومه له فعالییت داشتند اما در مورد خودش که هوادار بود یا نه مطلع نیستم و اطلاعات رژیم با آگاهی کامل از این مسا له به اتهام همکاری اورا اعدام کردند حال توجیه ک.م.ک برای به مسلخ فردستان این انسان شریف چه می تواند باشد جز اینکه استفاده ابزاری از او نموده و عیر مسئولانه او را در چنگال رژیم رها کرده اند
ع. مهتدی برای دفاع از شعار ( استفاده ازتخاصمات ما بین بورژوازی ایران و عراق وسود جستن از امکاناتی که از عراق دریافت میکند بر علیه ج.ا ) مقله ی بنام دیپلو ماسی که هدفش توجیه تئوری این قضیه بود در نشریه درونی مشعل در همان زمان به چاپ رساند
گرفتن مالیات بر درآمد از ثروتمندان : در شهر سنندج اولین قرعه بنام ( راه حق ) در آمد که او را دستگیر کرده واز شهر خارج نمودند وپس از پرداخت نیم ملیون تومان آزادگشت
ازاعضای کمیته نا حیه کامیاران عیسی جمشیدی و محمد آسنگران در حال حاضر با گرایشات متفاوت در اروپا بسر میبرند
.
ادامه دارد .

Monday, 11 October 2010

تاریخ سی ساله کومه له برداشت وروایت ابراهیم علیزاده -5



تاریخ سی ساله کومه له
برداشت وروایت ابراهیم علیزاده
بخش پنجم
حضور زنان در کومه له

در ص 239 ا.ع در رابطه با شرکت زنان در صفوف کومه له و نحوه برخورد با حضورشان ا زجانب سوسیالیزم های مرد سالار
( از این به بعد بخوان ناسیونالیزم های شرمگین ) از نا آگاهی مصاحبه گر مبتدی بهره جسته و با توضیحاتی مختصر که باورش برای خودش هم صقیل بوده تا برسد به خواننده تشنه مطا لب واقعی گریبان خود از دست پرسشگر رها میکند بر کسی پوشیده نیست که کومه له مثل سایر موارد برنامه ی از پیش تعین شده ومنطبق با اصول م.ل برای سازماندهی زنان در جنبش کردستان نداشت و برای اثبات این معضل اگر به فهرست اسامی که در حو زه های اولیه تشکیلات فقا لیت داشته اند به دقت بنگریم اثری از شرکت زنان مشاهده نمی کنیم . هیچ یک از بنیا نگذاران نوشته تئوریک و یا مقاله ی در رابطه با حضور زنان در مبارزه طبقاتی از خود به جای نگذاشته اند
در دو جزوه (1) که مبنا ی تئوریک بنیان گذاران بوده است مطلبی در باره زنان وجود ندارد. در نشریه شورش (2 ) وضع به همین منوال می باشد بعد از علنی شدن هم زیاداز حضور زنان استقبال نشد .
. بعد از یورش رژیم در 28 مرداد 58 اعضای کومه له که شهر ها را ترک کردند .
در میان پیشمه رگان جای زنان خالی است. درمیان تشکیلات مخفی اگر ازدواجی صورت میگرفت تنها محملی بود برای ایز گم کردن . بعداز دایرنمو دن مقر وبنکه وجمعیت ها حضور زنان پر رنگ تر شد و پس از عقب نشینی شتاب ز ده از شهر ها تعدادزنان در کومه له بیشتر گشت و در واحد های مختلف سازمان دهی شدند وتنها آموزشی به آنها داده میشد همان آموزش نیم بند
آموزشگاه پیشمه رگایه تی (3) بود بعداز آن بیشتر به آنها کار های خدماتی سپرده میشد .زیرا ک.م.ک فاقد توانایی لازم هم از لحاظ تئوریک و هم از نظر پر اتیک بود که شور وشوق زنان را به شعور سیاسی و نیروی مادی تبدیل کند.
حال برای اثبات این مساله به مطا لب زیر توجه کنید :
اردو گاه نشینی
اردوگاه کومه له :: فاقد برنامه مدون ومنسجم برای اسکان دختر ان وزنانی که با دنیای آرزو وشرکت مستقیم در مبارزه بر علیه رژیم جهل وسرمایه که با فوانین قرون وسطایش آنها را در جامعه یک انسان کامل محسوب نمی کرد و در محیط خانواد گی همنطور که کارل مارکس به درستی آنرا چنین بیان میکند ( ) با باز- تاب این اخلاقیات دست به گریبان بوده اند با مالیدن پی دوری از محیط خانوادگی و گاهئ طرد شدن از سوی آنها بدلیل نا فرمانی از مساله ضعیفه بودن ( باز تاب بینش مذهبی حاکم بر جامعه ) پس از طی آنهمه مشقت وسختی وبیم و اضطراب از دستگیری خود را به اردو- گاه میرسانند وحداقل انتظاری که از مدینه فاضله خویش داشتند این بود که حقوق اولیه آنها محفوظ است و با مردان اردوگاه نشین حقوقی برابر خواهند داشت اما بعد از مدتی اردوگاه نشینی به این نتیجه که در ضربالمثل معروف صدای دهل از دور خوش است نهفته بود میرسیدند !!!
طرح مساله ازدواج در آردوگاه**
ناسیونالیسم های شرم گین که هیچگونه رهنمودی تشکیلاتی در این رابطه از ک.م.ک دریافت نکرده و خود هم چیزی در چنته نداشتند
که شور وشوق دختران وزنان گریخته از چنگال ارتجاع را به شعور سیاسی تبدیل کنند مثل آدم های نه دید به دید به ذهن منفعل شان
فشار آورده وبعداز مدتی که هنوز عرق راه از تن دختران وزنان خشک نشده بود جست وخیز کنان شروع به گفتن یافتم یافتم نمودند
و پیشنهاد ازدواج را به از راه رسیده گان ارائه میدادند ودر این راه هر کسی میخواست گوی سبقت را از دیگران برباید و مضحک تر
از همه ناسیو نالیسم های شرمگینی که متاهل بوده وبرای این که از قافله جا نمانند به تکافو افتاده و به فکر تجدید فراش بودند
در این جا برای اینکه ا.ع و ک.م.ک به باز تاب بی برنامه گیشان در رابطه با مساله زنان بیشتر پی ببرند توجه شان را به مطالبی که
در پی خواهد آمد جلب میکنم :
گشت های سیاسی- نظامی احمد لاویسانی ( جه وله کانی احه لاویسانی )
احمد لاویسانی معرف حضور همه ی کسانی که در کومه له بوده اند میباشد و بویژه افرادی که در اردوگاه زیست کرده اند از گشت های سیاسی او { جالب است بدانید که ایشان به تنهای این کار انجام میداد ) و دست آورد هایش از این گشت ها بخوبی اطلاع دارند
از مهمترین دست آورد های این تحرک های احمد لاویسانی رساندن دختران وزنانی که میخواستند به کومه له ملحق شوند به اردوگاه بود و ایشان هم با دلسوزی خاصش و مراقتت کامل این جویندگان آزادی وبرابری را به اردوگاه میرساند

اما ببینیم برخورد فرصت طلبانه ی ناسیونا لیست های شرمگین مستقر در اردوگاه با این دست آورد ها چه بود . آنها هر بار که احمد به گشت میرفت وبا دست پر باز میگشت در کمین نشسته و بهترین را برای خود انتخاب میکردند و در فکر احمد نبودند ( طفلکی هم دل داره وشاید در خیالش یکی را برگزیده اما هر بار فقط نصیبش رنج راه بود ) این حرکات ناشایست احمد را وا داشت که بر خلاف میلش عمل کند ضمن اینکه به فرصت طلبان درس خوبی میدهد به آرزوی قابیش هم خواهد رسید و به این بخش خوب توجه کنید .احمد دوباره به گشت رفت اما این بار بعد از مدتی طولانی تر از گشت های پیشین به اردوگاه بر میگردد و چهره در کمین نشستگان با دیدن حال ووضع همراه احمد در هم کشده میشود . آه از نهادشان بلند میشود و شاید هم جاسه تشکیل داده و او را توبیخ تشکیلاتی نموده اند!!
اما او دیگر برای حرف های صنار یک شاهی انها تره خورد نمیکرد و آنها مجبور بودند چشم های نا بیاپنا یشان را بر این حقیقتت تلخ ببندند.
فریاد های اعتراض امیز و خشمگنانه ی مادر یک دختر نوجوان در اردوگاه
این مادر فرهیخته وقتی از وضعیت دخترش در اردو گاه کومه له با خبر میگردد سراسیمه خود را به آنجا رسانده سینه به سینه ی یکی
از نا سیو نا لیست های شرمگین ایستاده ودر حضور همه با خشم مادرانه بر سر او فریاد کشیده بود . برای ادای بهتر موضوع و درک حا لت این مادر معترض به برخورد ناشایست با دخترش حرف هایش را نقل به معنی مینویسم :
فلانی ( متاسفانه ایشان یکی از کادر های رده بالای کومه له بود) ..... تو که متاهل هستی با این قیافه نکره ات خجالت نمیکشی که دختر نوجوانم را اغفال کرده و پشت نام پیشمه رگه ی کومه له چهره ای کریه ات را از دید همگان پنهان کرده اید

انتقام جویی کور و وحشیانه :

این مساله یک تراژدی دردناک است و جریان واقعه انطور که اتفاق افتاده *** بدین شرح میباشد :یکی از پیشمه رگا ن اولیه کومه له که متوجه میشود که قاپ همسرش توسط پشمه رگه ی دیگر دزدیده شده و همسرش دیگر به او اعتنایی نمیکند و دو طرف به اخطار هایش بی توجه هستتند در دادگاهی غیابی شبیه دادگاه های رژیم ج.ا رقیب را محکوم به اعدام میکند وسپس اقدام به تهیه مقدمات نقشه شوم وبی منطقش در زمان مناسب میکند و یک شب که میداند رقیب در خواب است اماده اجرایی حکمش میگردد به بالای سر حریف رفته واو را در خواب به رگبار می بند د و سپس از محرکه گریخته و بر خلاف میل باطنیش خود را به اطلا عات رژیم تسلیم میکند .

تسلیم شدن نا خواسته

این مورد هم که شرح آن در پی خواهد آمد مثا ل دیگری از برخورد های غیر اخلاقی ناسیو نا لیسم های شرمگین با مسا له اردوگاه
نشینی زنان می باشد و قضاوت را به در پی گیرندگان موضوع می سپارم . یکی از هواداران تشکیلاتی که متوجه میشود دیگر امکان ماندن در شهر به دلیل فعال بودنش میسر نیست تصمیم میگیرد.خودرا به اردوگاه برساند ا
مقدمات حرکت را فراهم کرده و همراه با همسر وسه بچه با مشقات بسیار خود را به اردوگاه میرساند . و در انجا سکنی میگزیند. پس از مدتی تغیرحرکات همسرش اورا نگران میکند زیرا چنین موردی را در زندگی مشترک چند ساله مشاهده –
نکرده بود. به فکر فرو میرود که چه موضوعی سبب این تغیر گشته است !!!؟ پس از کنکاش متوجه میشود که قا پ همسرش توسط
یکی از ن. ش . دزدیده شده و همسرش دیگر خیال ادامه زندگی با او را ندارد به مسئو لین اردوگاه شکایت میکند چیزی دستگیرش نمی شود پایه های مدینه فا ضله اش یک به یک فرو میر یزد سا ل ها مبارزه در تکش را نقش بر آب می بیند و بین ماندن در اردوگاه تن دادن به آنچه که پذ یرشش را دوام نمی آورد و حقارت وتسلیم شدن به رژیمی که مدت ها برای سرنگونیش مبارزه کرده بود . متاسفانه راه دوم را بر گزید با بردن سه فرزندش از اردو گاه گریخته .و خود را تسلیم ر ژیم میکند به این هم اکتفا نه نموده تن به مزدوری میدهد و بطور رسمی اعلام میکند که فقط به مبارزه با کومه له اعم از هوا دار و پیشمه رگه می پردازد. !!!!

ناگفته نماند که این سوء استفاده های فرصت طلبانه ی ناسیو نالیسم های شرمگین که عدم برنامه ی مدون به انها این فرصت را داده بود تنها مختص به دوران اردوگاه نشینی نبوده بلکه در سالهای قبل هم وجود داشته و ک.م.ک سخاوتمندانه آنها را نادیده گرفته است و غافل از اینکه در آینده به معضلی چنین دست وپا گیر برایش تبد یل خواهد گشت . وتنها به دو مورد که در زمان وقوع مثل توپ پژواک پیدا نمود اشاره میکنم :
مورد اول در شهر مهاباد اتفاق افتاد زیرا همانطور که همگی مطلع هستیم در آن دوران مهاباد مرکزی بود برای خروج وورود افراد تشکیلاتی به بیرون از کر د ستان . وبه صلاح دید ک.م.ک این افراد از میان دختران بر گزیده میشدند بد لیل انیکه ترد د آنها کمتر توجه نیروهای اطلاعاتی رژیم را جلب میکرد و تشکیلات شهری مهاباد خانه ای را برای سکونت این نگون بختان اختصاص داده بود ومسول ویا یکی از مسئولین تکش مهاباد ( با کمال تاسف نامش را فراموش کرده ام )
که یکی از نور چشمی های ک.م.ک بود با دیدن این شرایط خواسته بود ادای ناصر شاه قاجار در آورده و خانه تکش را به حرمسرا
تبد یل نموده فرصت طلبانه از موقعیت سواستفاده کرده بود به کام دل رسیده بود و تا جاییکه اطلاع دارم تعداد 18 نفر ( به نازم به اشتها ) از ناصر شاه دوم به ک.م.ک شکایت کرده و ادعای حیثت نموده بودن که در میان آنها چند نفر از تشکیلات سهند قرار داشتند
اما ک.م.ک به دلیل اینکه ناصر شاه دوم برادرش از کله گنده های حزب دمکرات بود قضیه را ماست مالی کرده واز پیگیری موضوع طبق رهنمود به اصطلاح کنگره اول ( چشم پوشی از خطا ها ) سر باز زده بود و آنگاه قربانیان ناصر شاه دوم با چشم های از حدقه درآمده متوجه شدند که چه کلاه گشادی سرشان رفته است
مورد دوم در ناحیه سنندج ( مابین روستا های ذ لکه و افراسیاب * ) بوقوع پیوسته است شرح خلاصه شده ماجرا : نوجوان رعنایی که در تدارکات تکش سنندج مسئولییت داشت متوجه ویشود که در تور امنیتی قرار دارد بلافاصله به همراه دوست د خترش شهر را ترک کرده و خود را به مقر های کومه له میرسانند اما در کمال نا باوری پس از مدتی متوجه میشود که قاپ دوئست دخترش توسط یکی از ناسیونالیست های شر مگین که در آن دوران برای خودش کپ کپه ودب دبه ی بهم زده بود دزده ه شده و دیگر اورا تحویل نمیگیرد این فرد تشکیلاتی با مشاهده این اجحاف و سوء استفاده از موقعیت تشکیلاتی توسط فرمانده نظامی عنان تحمل از دست داده وبا ویران کردن مدینه فاضله اش با آغوش باز به سراغ تور امنیتی و عوامل اطلاعاتی که دلخور از دست دادنش بودند رفته هر آنچه را در اختیار دارد در طبق اخلاص نهاده و دودستی به آنها پیشکش میکند .
با بررسی این موارد به این نتیجه میرسیم که اگر ک.م.ک با احساس مسئولییت با فرصت طلبان مذ کور برخورد منطقی واصولی میکرد و نتیجه آنرا تئوریزه نموده به بدنه تشکیلات منتقل میکرد . بطور یقین ما شاهد اتفاقات افتضاح امیز اردو گاه در مورد زنان
یا . نبوده و یا در سطحی بسیار نازل آنرا مشاهده میکردیم .
با کمال تا سف تاکنون بعد از نزدیک به سه دهه اردوگاه نشینی تا کنون نه تنها ک.م.ک بلکه هیچ یک از ساکنان دور ونزدیک
این چاهی که کو مه له در آن سقوط کرد به نقد وبر رسی این معضل نه پرداخته است من که چشمم آب نمی خورد که ک. م.ک به این مهم تن به دهد اما بدنه کومه له باید استین همت را بالا زده و این موضوع قبل از این که مرور زمان خاطرات را در حافظه له بکند
آنرا به روی کاغذ سفید که به اندازه کافی در اختیار دارند منتقل نموده تا در تاریخ درج گردد و آیندگا ن از انچه در اردوگاه گذشته است مطلع شوند و نسل جدید که پا به عرصئه مبارزه طبقا تی می گذارد از تکرار این نا کا می ها اجتناب ورزد .
زیر نویس ها :
(1 ) : این دو جروه با عنوان های چرا پراکند ه ایم و چگونه متحد شویم منتشر شده بود .
(2) : شورش : اولین نشریه ی تئو ریک که کومه له اقدام به نشر آن کرده است .
(3 ) : آموزش گاه پیشمه رگا یه تی : محلی بود که به آمو زش نیروهای جدید که میخواستند به صفوف پیشمه رگان به پیوندند
اختصاص داده شده بود دورهای آموزشی یک ماهه بود که بطور فشرده به این افراد نحوه حمل اسلحه سبک واستفاده از آن و تاکتیک و تکنیک های که مورد استفاده ی پیشمه رگه بود تدریس میشد و در جوار آموزش نظامی برنامه واسا سنا مه کومه له تبلیغ میشد .
کلما ت ستاره دار
* مردم عادی منطقه لطیفه های بسیار ی در این رابطه درست کرده و ورد زبان محافلشان گشته بود
•* *شخصی که مرتکب این عمل شنیع شده بود و سپس خو د را تسلیم نموده بود برحسب اتفاق مدت دوروز در سلول مجاور سلول من
در باز داشتگاه اطلاعات سپاه سنندج به سر برد و جریان واقعه را برایم تعریف کرد .
•* ** به اظهار کسانی که در اردوگاه شاهد ازدواج های انجا بوده اند 90% از این پیوند های اجباری در اروپا منجر به جدایی گشته است . !!!
• نمایه ها :
• ن . ش : ناسیو نالیسم های شرمگین که ابراهیم علیزاده متعقد است که سویالیسم ها مرد سلار می باشند !!
• ک.م.ک : کمیته مرکزی کومه له