" آزادی،همیشه‌ آزادی دگراندیشان است."
روزا لوگزامبورگ

Thursday, 17 June 2010

به‌ یاد محمود صالحی

با تشکر از دوست گرامی کمال ملک برای ارسال این مقاله‌
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زخم قلب محمود صالحی
محمد قراگوزلو

اردی  بهشت 1389. تهران به سختی نفس می کشد. حتا هوای بامدادی نيز کم ترين تازه گی و طراوتی ندارد. ريه ها پنداری در انبانی از قير تمنای اکسيژن می کنند. اين فقط آبزيان خليج مکزيک نيستند که قربانی سودجوئی سيری ناپذير بريتيش پتروليوم (BP) شده اند. از هيروشيما تا چرنوويل، از قطب شمال تا حلبچه و... هر کجای ديگر که سرمايه داری چنگ و دندان خود را برای حل بحران اضافه توليد و ساير منجلاب هايش به اندام انسان و طبيعت کشيده، صلح و محيط زيست و حيات انسانی را به مخاطره افکنده است. خرس ها و پنگوئن های قطبی مانند مردم شهر من تهران مرعوب آلوده گی و گرمايش طاقت فرسائی شده اند که تنها مسبب آن سرمايه داری ست. سرمايه داری کمر به قتل انسان و طبيعت بسته است و در نهايت بربريت بدوی ترين حق حيات (تنفس) را نيز به رگبار دود و سود بيشتر بسته است. اين ديگر پيش بينی فلان رمال يا جن گير نيست. اگر تا يکی دو دهه ی ديگر سوسياليسم بر جهان حاکم نشود، دور نيست که توحش سرمايه داری تنها زيست گاه انسان را به ورطه ی نابودی کامل بکشد.


شنبه 25 اردی بهشت. ساعت 6 صبح. ميدان آزادی. آخرين باری که از اين ميدان به تجريش رفتم و بعد دربند و شيرپلا و توچال؛ سال 1355 بود به گمانم. با دوچرخه. به همراه تنی چند از بچه های قديمی. و بعد زندان ساواک بود و چند ماهی اسارت و بعد هم انقلاب و آغاز سرگردانی. از ميدان آزادی تا تجريش را بيست دقيقه می کوبيديم. گاهی اوقات نيز از ميدان انقلاب (24 اسفند) يا ابتدای تئاتر شهر کورس می گذاشتيم. شب های دربند تا صبح بيدار بود و روشن بود. به ياد عارف قزوينی و فرخی يزدي، روزهای مشروطه را ورق می زديم و دوره می کرديم و شاملو می خوانديم. شنيده بودم فرخی – به پی روی از عارف – دوستی را مامور کرده بود تا غزل های ضد استبدادی اش را در رهگذر عابران، با صدای خوش بخواند و دوست ديگری او را با سه تار همراهی کند. تاثير موسيقی در بسيج توده يی حيرت انگيز بوده و هست. حالا تجريش خاموش است. حتا از امامزاده ی آن نيز نوری ساطع نمی شود. در گرما ی شلوغ ميدان يک عده می روند و يک عده باز می گردند. از کنار برج ميلاد که می گذشتيم يک لحظه با خود انديشيدم که چگونه دولت می تواند برجی با اين عظمت بسازد اما جمعيت عظيمی از مردم ايران بی خانه و بی کار بمانند؟ اتوموبيل های آخرين مدل لکسوس و بنز و بی ام و که هر از چندگاه با فخر و قاطعيت، پرايد مسافربرخط آزادی تجريش را تحقير می کنند؛ صدای غرولند راننده را درآورده اند. راننده، مردی ميان سال است که مرتب تاکيد می کند "تمام دار و ندار ما يه طرف و تايرهای اين ماشين ها يه طرف." و بعد زيرلب فحشی نثار... می کند و از آينه به واکنش مسافران عقب می نگرد. اگر روز ديگری بود حتماً در صحبت را باز می کردم. اما حالا حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم. ماشين فکسنی ام را در گوشه يی از خيابان صادقيه گذاشته ام. خسته از چند شب (يا ماه ها؟) بی خوابي، اعصاب راننده گی ندارم. پايم نيز قدرت کلاج گيری ندارد.


ساعت 7 صبح. بيمارستان شهدای تجريش. نه نگهبان و نه هيچ کس ديگری نمی پرسد: کجا؟ مستقيم به بخش اورولوژی می روم. ابتدا خود را به سرپرستار بخش معرفی می کنم و اجازه ی حضور بر بالين بيمارمان را می گيرم. با احترام تمام می گويد: "شما صاحب اختياريد؟!" نمی دانم چرا و اين "اختيار" از کجا و چگونه به من هيچ کاره تفويض شده است. اتاق يک. تخت چهار. اتاقی با چهار تخت. بی شباهت به اتاق بيمارستان های جنگی و صحرائی نيست. آش ولاش، گوشه ی اتاق، سمت چپ خوابيده است. نخوابيده. افتاده است. و همسرش مضطرب به نظر می رسد. نزديک می شوم. دستمال خيس داغ را از صورتش بر می دارم و پيشانی اش را می بوسم. انگار لبم به گوشه ی تنور خورده است. عوارض تب 5/39 درجه را می دانم. تشنج. دست به کار می شوم. برای پاشويه. نه از گاز خبری هست و نه از ظرفی تميز. پرستار بخش عذرخواهی می کند، از کمبود امکانات. کارگر بخش را می بينم. با يک روز دستمزد حداقل می توان وسايل ابتدايی پاشويه را تهيه کرد و تب را شکست. اين ديگر رشوه يا پول  چای و زير ميزی نيست. نمی دانم چيست. نجيبه (همسرش) کومک می کند تا به سرعت گازها، خيس و تعويض شود. پيشاني، زير بغل، پشت گوش، کمر، پا و شکم مثل کوره می سوزند. شکم برآماسيده است. سخت وحشت ناک برآماسيده است. کليه های عفونی و خون ريزی شديد بر حجم شکم چندين برابر افزوده اند. درد امان بيمار را بريده است. تب، اما افتاده است. به اتاق سرپرستاری برمی گردم و تقاضای مسکن می کنم. جواب رد يعنی که پزشک بايد بنويسد. پرونده ی بيمار را می بينم. نوشته است مسکن
PRN می گويم: "خانوم جان! PRN به گمانم يعنی هر وقت مريض درد داشت مسکن بزنيد." می گويد: "بله. اما مسکن نداريم. يعنی شما از کجا می دانيد که..." می گويم: "در کيهان بچه ها خوانده ام دوست عزيز." معلوم می شود مسکن دارند. مسکن تزريق می شود و هنوز بيست دقيقه نگذشته است که بيمار ما برمی خيزد و روی تخت می نشيند. حالا ديگر می توان محمود صالحی را شناخت!

در بيمارستان دولتی از پزشک متخصص خبری نيست. بيمارستان در قُرق رزيدنت هائی ست که به تبع غرور جوانی و فقدان کنترل و مديريت يک پزشک باتجربه؛ رفتارشان آماتور و گاه توام با گستاخی ست. و تشخيص شان محل ترديد. جلوی آوانگاردشان را می گيرم. نمی ايستد. شتاب زده و دست و پا شکسته از زير ابتدائی ترين سوال من می گريزد. لاجرم يادآور می شوم که طی سال های گذشته هزاران تن همچون او – گيرم در رشته های ديگر – از من آموزش علمی و مشاوره گرفته اند. کتاب ها و مقالات من را خوانده اند و به سخن رانی هايم گوش داده اند. می ايستد. می گويد: "استاد من! باور کنيد ما نيز شرمنده ايم. شما که بهتر می دانيد..." می گويم: "می دانم. اگر به من "استاد" نگوييد سوالم اين است که چه بايد کرد؟" می گويد: "بيمار شما بايد همين امروز سريعاً سونوگرافی شود، اما متخصص سونوگرافی اين بيمارستان فقط 3شنبه ها می آيد. يعنی چهار روز ديگر. يعنی که... من الان زنگ می زنم به دکتر... کلينيک خصوصی... خيابان شريعتی. مشکلی که نيست؟ فقط کمی هزينه..."
کيسه ی ادرار پر از خون شده است. خون. رزيدنت می گويد: "عجله کن. ولی ما آمبولانس نداريم؟! رفتی اونجا بگو من رو فلانی فرستاده معطل نمی شوی. همين بيرون آژانس هست..."



کلينيک غلغله است. چند تن از بيماران به ويزيت زود هنگام، اعتراض می کنند. نوبت آنان است. حق دارند. يکی از ديگری بدحال تر و رنگ  پريده تر. حال محمود از همه بهتر ا ست؟!! دکتر...، پزشکی جنتلمن با روابط عمومی خوب. حين سونوگرافی از شغل  من می پرسد و بلافاصله وارد ديالوگ می شود و چندمين سوالش اين است: "چرا اين جا مانده يي؟ چرا نمی روي؟" می گويم: "همين بيمار اگر اراده کند،
CGT فرانسه و صدها تشکل کارگری بين المللی برايش حرکت می کنند. از او بپرس چرا نمی رود. من چی کاره ام. جز يک نويسنده ی منزوی با چندين کتاب چاپ شده و غيرمجاز و خمير شده؟!" اين بار با اشتياق بيشتری به محمود می نگرد و اسمش را از روی معرفی نامه ی بيمارستان می خواند: "محمود صالحی چی کاره است؟ نمی شناسم." می گويم: " اگر محسن سازگارا يا عليرضا نوری زاده بود می شناختي؟ ما چه کنيم که سرمايه داری و رسانه هايش را دشمن کارگران می دانيم." در حين معاينه – که به نظر می رسد با دقت بيشتری صورت می گيرد – می گويد: "ببين دکترجان! کليه های اين دوست عزيز ما به پايان خط رسيده اند. تمام. و بايد هر چه سريع تر به فکر پيوند باشيد. دی روز دير است."


28 اردی بهشت. درد کنترل شده است. خون ريزی نيز کم و بيش. شکم هنوز متورم است. حالا نوبت
MRI است و بيمارستان به جای اين تجهيزات اوليه تا دلت بخواهد سردخانه ی فعال دارد. پشت پنجره ی اتاق يک بخش اورولوژی کارگران مشغول حفاری اند. صدای گوشخراش بيل و کلنگ! روی تخت 2 و 3 مجموعاً چهار نفر خوابيده اند. فقط يکی لباس بيمار به تن دارد. سه نفر ديگر با شلوار لی و کفش روی تخت ولو شده اند. کاشف به عمل می آيد اين "دوستان" تازه وارد ميهمان بيمار تخت 2 هستند و چون شب ها جائی برای خواب ندارند به اين مکان امن و آرام قناعت می کنند! يکی از "برادران مهمان" همين که چشمش را باز می کند سيگاری می گيراند. می گويم: "خاموش کن" نگاهی به چاقوی ضامن دارش می کند که در دست من باز و بسته می شود. سيگارش را خاموش می کند. می گويم: "مثل اين که عزيزان اين جا را با يتيم خانه يا گاراژ شمس العماره عوضی گرفته اند... اگر جا نداريد، ما کلبه يی در دروازه غار داريم..." از پرسنل بيمارستان خبری نيست. يکی از دوستان محمود را برایMRI می برد. کجا؟ بخش خصوصی. "برادران لومپن" نيز زحمت شان را کم می کنند.


ساعت 11 صبح. هنوز محمود برنگشته برای تخت 3 بيمار آمده. جوانی از جمهوری آذربايجان. با عمو و مادرش. نارسايی هر دو کليه اندام جوان را درهم شکسته است نيم ساعت بعد عمويش او را برای انجام سونوگرافی و
MRI به بيرون می برد. حالا من مانده ام و مادری حدوداً پنجاه ساله از شهر باکو که به علی آباد خرابه ی ما پناه آورده است. نه يک جمله ی انگليسی می داند و نه يک کلمه ی فارسی. از حافظه ام کومک می گيرم. ترکی شکسته يی بسته ی من واقعاً شنيدن دارد. گاه با کلمات کردي، لری و بلوچی مخلوط می شود و معجونی به کلی شگفت ناک توليد می کند. جمع بندی فشرده ی آن چه خانم آذر ماريووا می گويد چنين است:
«آذربايجان يعنی علی اف ها. مردم بايد حيدر و الهام علی اف را همچون بُت بپرستند. اگر به دولت نزديک باشی وضعت خوب است. وگرنه مثل ما آواره يی. ما که دقيقاً يادمان نمی آيد، اما پدرم می گويد بهترين دوران زنده گي، همان زمان کمونيست ها بود. اگرچه کوتاه بود. حالا رشوه بيداد می کند. برای يک آمپول زدن بايد 5 دلار بدهی. هيچ کس دفترچه ی بيمه ندارد. همه چيز خصوصی شده است. اجاره ی يک خانه ی دو اتاقه در باکو ماهی دو هزار دلار است. بيمارستان نداريم. پزشکان خوب خيلی گران هستند و...»
آهی می کشد و به پنجره چشم می دوزد. به قول شاملو "نزديک ترين خاطره اش/ خاطره ی قرن هاست." شخصيت مورد علاقه اش لنين است و از گورباچف و يلتسين تصوير زشت و مشمئزکننده يی به دست می دهد. انگار از همان اوان خاطره ی قرن ها او را می شناخته ام. چقدر زود ميان ما ارتباط و تعاطف و اعتماد برقرار شد. از کيفش شکلات در می آورد. نوشته های روسی شکلات برايم جالب است. می گويد "خواهرش از مسکو سوغاتی آورده است. "دعوتش می کنم به خانه. می پذيرد. می گويد "پسرم که خوب شد می آئيم."
از اين که من نيز رهبر محبوب او را ستايش می کنم به وجد آمده است. چشمان آبی اش مثل دريا می خروشد. ما از طريق  آب های خزر بارها باغچه ی همديگر را آبياری کرده ايم. می گويم "اين دوست بيمار ما خودش يک پا لنين است." با شگفتی می خندد. نخستين خنده بر افسرده گی اش غالب شده است. به شوخی می گويد "اما قيافه ی مريض شما شبيه استالين است!" بی چاره محمود! اگر بشنود... برای آذر يکی از آب ميوه ها را که ملاقاتی های محمود آورده اند، باز می کنم. و او از فلاسک همراهش برای من چای می ريزد.


ساعت 00/13. محمود می آيد. با همسرش و يکی از همراهان.
MRI به کليه اش فشار آورده است. درد دارد. می رود دست شويی. من هم به دنبالش. و ظرف ادرار از خون پُر می شود. تمام گفت وگو با خانم آذر ماريووا را برايش تعريف می کنم. با تشبيه استالين می زند زيرخنده! به وجد می آيد. انگار نه انگار که لحظه يی پيش درد امانش را بريده بود. هزينه ی ام.آر.آی باوجود دفترچه ی بيمه ی تامين اجتماعی 320 هزار تومان شده است. ناقابل است... و اين يعنی هفده هزار تومان بيشتر از حداقل دستمزد ماهانه ی کارگر؟! اين همان بهداشت و درمان رايگان موعود انقلاب 1357 است؟ خصوصی سازی نئوليبرالی مگر شاخ دم دارد؟
متصدی توزيع غذا می آيد. بسته های غذا را گوشه ی اتاق می گذارد و می رود. به اين می گويند خدمات بيمارستاني؟ به گفته ی محمود اول صبح يکی از پرستاران با چهار ملحفه ناگهان وارد اتاق شده و به بيماران حکم کرده است که: "برخيزيد و ملحفه هايتان را عوض کنيد." آن دو سه "دوست لومپن" که خواب بوده اند هيچ، اما محمود به اعتراض درآمده است که: "خانوم پرستار! شما فکر می کنيد اين جا پادگان است؟ و ما سربازيم؟ پس وظيفه ی شما چه می شود؟" و پرستار خود را جمع وجور کرده است. اين هم شاهد ديگری بر آن جمله ی طلايی مارکس که "اخلاق حاکم بر هر جامعه ، اخلاق طبقه ی حاکم است." در ايران هر کسی اندک قدرتی دارد به ديگری در حکم برده می نگرد. گويا همه برده اند، حتا اگر خلافش ثابت شود؟!!
خانم آذر نگران تاخير پسرش به محمود چشم دوخته است. محمود از من می خواهد به او بگويم مرکز
MRI شلوغ بوده و پسرش در نوبت است! روکش غذا را که کنار می زنم حالت تهوع تمام وجودم را می گيرد. نجيبه نان و ماست می خورد و محمود می گويد "اشتها ندارم!". دوغ برای او کافی است!


محمود صالحی از جنس خالص سوسياليسم کارگری است. مردی از تبار کمونارها که در سال 1871 برای رهايی طبقه ی کارگر و آزادی همه ی انسان ها از يوغ سرمايه داری جان فشاندند. محمود صالحی برخلاف چپ ها سکتي، به فرد گروه يا حزب خاصی تعصب نمی ورزد. دشمنی آنتاگونيستی اش با سرمايه داری تا آن جاست که روزی به بازجويش گفته است: " من برای آزادی پدر کارگر تو نيز مبارزه می کنم. " کارگر کُرد و ترک و بلوچ و عرب و افغانی نزد محمود عبارت ياوه يی بيش نيست. تنها پشتوانه ی محمود صالحی پشتيبانی کارگران و زحمت کشان است. او نه مانند اکبر گنجی از جايزه ی نيم ميليون دلاری موسسه ی نئوکنسرواتيست کيتوی آمريکا، کمترين بهره يی برده است و نه مانند سرکرده گان ليبرال خيزش سبز از قدرت مديای سرمايه داری جهانی برخوردار شده است. در تمام اين مدت از فاکس نيوز و
CNN و BBC و VOA و راديو زمانه و فردا و پس فردا و غيره خبری درباره ی وخامت حال او منتشر نشده است. در حالی که اگر يکی از اعضای خوار و بی مقدار سبز عطسه يی  کند فوراً خبرش در تمام دنيا منتشر می شود. دلايل اين را هر دانش آموزی می فهمد. پس چندان عجيب نيست. و ما به خود نمی گيريم. يک ايرانی برای محبوبيت نزد آمريکا و ساير بلوک سرمايه داری بايد حتماً قلاده ی سبز به مچ خود ببندد. درست مثل سازگارا. يا نماينده ی اصلاح طلب مجلس ششم باشد. مانند موسوی خوئينی ها و حقيقت جو. يا عضو تحکيم وحدت باشد. مانند افشاری و عطری و داودی مهاجر. يا ژورناليست  دلقکی باشد، مانند ابراهيم نبوی. در اين صورت به جز حقوق ماهانه  و حق مسکن، هزينه ی بورس تحصيلی نيز به حسابش واريز خواهد شد و احتمالاً اگر قريحه ئی داشته باشد در نوبت دريافت جايزه ی پوليتزر يا صلح نوبل خواهد ايستاد. و خانم الهه هيکس مديحه ئی به قافيه ی کشک و اشک و مشک و رشک برايش خواهد سرود. اما آنان کجا و محمود صالحی کجا؟ ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟ نام محمود صالحی – چون يک نانوای زحمت کش است – هرگز در جشنواره ی کن مطرح نشده و نخواهد شد. اگر خلافی حقوقی يا سياسی مرتکب شود هرگز شيرين عبادی و باند به اصطلاح حقوق بشری اش وکالت او را نخواهند پذيرفت. کسی برای اهدای کليه به او نخل طلايی اش را گرو نخواهد گذاشت و ژوليت بينوش تصويری از او به دست نخواهد گرفت و برايش اشک نخواهد ريخت. روبرت دنيرو و مارتين اسکورسيسی نيز محمود صالحی را نمی شناسد و کيارستمی که نان فرانسوی دست پخت دوشيزه بينوش را به نان خمير يا برشته ی محمود صالحی حتماً ترجيح می دهد، هرگز برای او و به ياد او فيلمی نخواهد ساخت. نه از جنس "طعم گيلاس" و نه از جنس "رونوشت برابر اصل". حتا بهمن قبادی نيز – که زمانی اسب هايش در کردستان مست کرده اند – دوست دارد، دل خانم هايی همچون رکسانا صابری را بربايد. محمود صالحی با آن س بيل های استالينی و چهره ی ساده ی کارگری اش کجا و لبخند جذاب رکسانا صابری دو رگه کجا؟ رکسانا صابری از سوی هيلاری کلينتون حمايت می شود اما حاميان محمود صالحی عده يی کارگر فرودست هستند که به نان شب شان محتاجند. در نزد آنان محمود صالحی يکی از گربه های ايرانی نيست! اگر محمود صالحی يک کارگر خوش تيپ – در حد مسعود بهنود يا ترجيحاً تونی بلر (ليدر سابق حزب ليبر) – بود شايد گشايشی در کار بود. در اين صورت حتماً برای صرف قهوه يی با شير داغ به ضيافت گرم و باشکوه عطاالله مهاجرانی و ابراهيم گلستان دعوت می شد؟ با هزينه چه کسي؟ معلوم است: جرس! همانان که عبدالعلی بازرگان را نيز در جمع خود دارند و ما از زبان پدرش به ياد داريم که در انقلاب بهمن 57، ما باران می خواستيم اما سيل آمد! از محمود صالحی ويدئوهای ده دقيقه يی در يوتيوب موجود نيست. محمود نه متکلم است. نه متفلسف و نه مانند حاج آقا عبدالکريم سروش و شيخ محسن کديور می تواند ساعت ها درباره ی تفاوت سکولاريسم سياسی و فلسفي، مهمل ببافد. اعتبار او به اين نيست که آنتی دورينگ را خوانده (يا نخوانده) و قادر نيست از مبحث "کنترل اجتماعی" برنشتاين تا "انبوه خلق" تونی نگری و مايکل هارت سخن بگويد. او يکی از اعضای 53 نفر نيز نيست. محمود صالحی برخلاف مرتضا محيط سبز سوسيال ليبرال نيز نيست و برای موسوی و خاتمی هم سينه نمی زند. محمود صالحی "چپ" آمريکائی شده ی امثال فرخ نگهدار و علی کشتگر را در زباله دان تاريخ چال کرده است. اتحاد جمهوری خواهان حالش را به هم می زند. سلام سکولارها را پاسخی نمی دهد. برای او شايد توضيح "سرشت و راز بت واره گی کالا" يا بحث پيرامون چيستی ماجرای پادشاهی ولگردان – در اواسط سده ی هفدهم فرانسه – و غيره دشوار باشد. اعتبار او در متن جنبش کارگری اما بيش از اين هاست. يک گام کوچک او به تمام کتاب های دانشگاهی و مقالات آکادميک من می ارزد. اعتبار او به اسلحه و بمب و نارنجک نيست. او از زمانی محمود صالحی شده که با گذشته ی ميليتانت خود مرز کشيده است. تغيير جهان برای او نه از گلوله های پازوکا و آرپی جی هفت، بل که از مسير مبارزه ی طبقاتی کارگران عبور می کند و در نهايت به آزادی و رفع استثمار می انجامد.
همه ی اعتبار او در اين جمله مشهور مارکس است که "سوسياليسم از وقتی علمی می شود که به جنبش کارگری پيوندی می خورد." تمام کرسی های دانشگاهی برکلی و استنفورد و ميشيگان و هاروارد و کمبريج و موسساتی مانند
NED و شيکاگو با هزينه های هنگفت برای اين تاسيس شده اند که پنبه ی سوسياليسمی را بزنند که محمود صالحی يکی از پيشروان آن است.
کسانی که عليه لغو کارمزدی شعار می دهند، کسانی که در نفی مالکيت خصوصی شعر می نويسند، کسانی که برای اعدام عبدالحميد ريگی اعلاميه  می دهند-اماکارگران را فراموش می کنند- ؛ کسانی که برای حمله ی ارتش عراق به اردوگاه اشرف بيانيه صادر می فرمايند؛ کسانی که در لاک نخبه گرايی ژست کارگر پناهی به خود می گيرند... همه ی اين کسان با اين همه ادعای چپ گرايي، با تمام اتحاديه های آزاد و استبدادی شان، وقتی که در همدردی با محمود صالحی سکوت پيشه می کنند، به طور عينی خود را با جنبش واقعی کارگری بی ربط نشان می دهند و تا حد يک محفل يا محمل سکتی ساقط می شوند. بحث بر سر اهدای يک کليه  از نوع اُمنفی (-
O) به محمود صالحی نيست. سخن بر سر اتحاد  کارگری و تطور طبقه ی کارگر از طبقه ئی درخود به طبقه ئی برای خود است.


شاملو در جايی گفته بود "بايد از جنس زر بود تا مورد پرستش قرار گرفت. حتا اگر گوساله يی بيش نبود." اين منطق جهان سرمايه داری ست. بازار آزاد فقط به اندازه ی پولی که می توانی بسُلفی برای تو اعتبار قائل است. ما پول چندانی نداريم. مدت هاست که از کارهای نسبتاً درآمدزا بی کار شده ايم. پس انداز ما کفايت تهيه ی يک پيانوی کوچک برای گوشه يی از خانه ی شصت  متری مان را نمی دهد. هزينه ی تعويض کليه به چند ده ميليون سر می زند. محمود صالحی پس از دو هفته بستری در بيمارستانی بی در و پيکر؛ مرخص می شود و به ديار خود می رود. با درد و خون ريزی. يک لحظه با خود می انديشم ثروتی که طبقه ی کارگر توليد می کند اگر در خدمت رفاه جامعه قرار گيرد، آن گاه ديواری فروريخته بر جای نخواهد ماند و هيچ کودکی برای تامين هزينه ی تحصيل کار نخواهد کرد و دختران زيبای سرزمين من برای امرار معاش خانواده ی فقير خود به تن فروشی در کشورهای عربی تسليم نخواهند شد. اين ها اتوپی نيست. با هشتصد ميليارد دلاری که ظرف 31 سال گذشته از عوايد نفت به دست آمده می توانستيم ايران را گلستان کنيم. می پرسيد هزينه ی تحصيل ده ها آقازاده در لندن چه می شد؟ اتوبان ها و برج های ونکوور و تورنتو؟ ويلاهای قبرس و هاوايی و قناري؟ ميلياردرهای اتاق بازرگاني؟ اسپانسرهای کارگزارانی سبزها و موسوي؟! خانه های چندصد ميليارد تومانی زعفرانيه و نياوران؟ می گويم خيلی ساده است: مصارده!
کشور مثل ده ها واقعه ی ديگر سه روز پی در پی تعطيل مطلق است. ويلاهای شمال برای عياشی پول داران و کنار خيابان ها و پارک ها برای اتراق تهی دستان. مهم نيست که همسر يا دخترت جايی برای رفتن به توالت نداشته باشند، جای خواب هم مهم نيست. چادر چينی 30 هزار تومانی جور خانواده  ات را می کشد. در چنين مواقعی خيابان های رامسر و انزلی و بابلسر و... پر می شود از کيسه پلاستيک حاوی مدفوع. من بارها شاهد چنين صحنه های ضدانسانی بوده ام. مردم در پارک ها می لولند. چند تن از دوستان ما را به ميهمانی فرا می خوانند. رشت ساری لاهيجان و... نمی پذيرم. پنداری دل و دماغ خوش گذراندن ندارم. ساعت 12 شب ماشين را روشن می کنم به قصد سقز. همسرم تمايلی ندارد. می گويم شما به مادر پير و رنجورت سری خواهی زد و ما نيز... محمود را خواهيم ديد. رسم معرفت و رفاقت حکم می کند که برويم. می رويم. راننده گی در شب برايم آسانتر است. مثل نوشتن در شب... چای می نوشيم و گپ می زنيم. و صدای ساز فواد که ما را تا دنيای پيچيده ی جان لنون وجيمی هنريکس و جيمز هيتفيلد می برد. ساعت از 3 بامداد گذشته است. نه سرعتی و نه عجله يی. ناگهان "گارد ريلی" عجيب، تازه تاسيس شده و غير منتظره در مکانی جديد و غير منتظره پيش روی مان سبز می شود.(به عکس ها بنگريد) ده متر آن طرف تر - پس از گارد ريل - نوشته است، بيجار 35. و تا آن نقطه نه چراغي، نه تابلويی نه علامتي؟! با همان سرعت به گارد ريل می کوبيم... باقی ماجرا در چند تيتر خلاصه از اين قرار است.
- پليس با نيم ساعت تاخير می رسد.
- کتف همسرم شکسته است اما در بيمارستان دولتی زنجان از پزشک خبری نيست. آمبولانس هم ندارند.
- دنده ی من به شدت ضرب خورده و نفس ام بالا نمی آيد. اما بخش خصوصی در جاده ی بيجار شعبه ی درمان ندارد؟!
- بروکراسی کثيف بيمه چند ميليون خسارت ما را نمی پردازد.
- بخش خصوصی با پول چرب و چيلی وظيفه ی درمان شکسته گی را به عهده می گيرد.
- اتوموبيل مان قراضه شده است. (فدای سر وزارت راه؟!)
- ما اکنون در خانه و با درد فراوان "دوره می کنيم شب را / و روز را / هنوز را"
و اين حکايت مردمی ست که قرار بود، دست کم از سی سال پيش دولت رفاه داشته باشند. سوسياليسم پيش کش.

بعد از تحرير 1
چند اتوموبيل می ايستند. حتا در تاريکی شب نيز خونی که از صورت همسرم جاری ست به وضوح پيداست. من منتظر آمبولانس به اين و آن زنگ می زنم. مسافران از من سراغ جاده ی بانه را می گيرند. پيداست برای چه؟ کسانی که از ابتدای ورودی بيجار، نه نجف آباد، نه ديواندره و نه حتا مسير سقز را جويا نيستند و مستقيماً سراغ جاده ی بانه را می گيرند. ناگفته معلوم است که برای ابتياع اضافه توليد "برادران چينی" عازم سفر شده اند و به دل جاده های کردستان زده اند.
LCD و کولرگازی و کباب پز و تله ی موش گيری و ساير وسايل لوکس و بنجل سرمايه داری چين که از طريق "قانونی" با کاميون از مرز می گذرد و به بانه سراريز می شود، به "انکشاف سرمايه داری در کردستان؟!!" دامن زده است!! استثمار شديد و دستمزد ناچيز کارگر چيني؛ کارگر ايرانی را نيز به فلاکت و بی کاری کشيده است. به اين می گويند جهانی سازی سرمايه داری. اگر کارگر نساجی و الکترونيک و... ايران به دليل شکست در رقابت توليدي، بی کار شده است، می تواند به دستمزد ارزانتر، قرارداد سفيد؛ حقوق معوقه ی سالی يک بار؛ محروميت از بيمه ی بی کاری و بهداشت و... تن دهد يا به قاچاق مواد مخدر بپردازد. اگر بَر و روئی داشت درهای تن فروشی نيز باز است! می تواند کليه اش را هم به فلان توله ی سرمايه دار بفروشد...

بعد از تحرير 2
ما برای جمع کردن اين بساط مبارزه می کنيم.
Mohammad.QhQ@Gmail.com
   24 خرداد 1389      12:23
 داوود

Monday, 14 June 2010

اتحاد عمل کارگران ساختمانی استرالیا در برابر تعرض کارفرمایان(1
در حمایت از کارگر معترض ارک تریب
جریان از این قرار است که این کارگر ساختمانی بدلیل اینکه با کمسیون نظارت بر صنعت ساختمان سازی(2) بر سر بازجویی محرمانه در باره ایمنی محل کار به مجادله پرداخته وآنها را افشا کرده است حال دولت حامی سرمایه وعواملش در حال دسیسه چینی بر علیه این کارگر جسور وآگاه می باشند تا به کارگران دیگر هم هشدار داده باشند که نباید با عوامل آنها که برای پشتیبانی از شرکت های بزرگ ساختمان سازی ایجادگشته درگیر شوند والا سرنوشتی مشابه ارک تریب پیدا خواهند نمود و به زندان فرستاده میشوند .حال کارگران صنعت ساختمان سازی استرالیا تصمیم دارند با تظاهرات و حرکت ها ی اعتراضی سال 2010 را به سال حذف کردن قوانین اجباری از قانون این صنعت تبدیل کنند وتا رسیدن به خواسته هایشان از پای نخواهند نشست
واین بدان معنا ست که کارگران سخت کوش صنعت ساختمان سازی متحدانه از حرکت اعتراضی ارک تریب پشتیبانی نموده ودوشادوش او در میدان مبارزه خواهند بود و همچنین خواستار پایان دادن تهدید ها بر علیه او وسایر کارگران می باشند
کارگران ساختمانی به دولت حزب کارگر به رهبری راد یاد آور میشوند که هنوز به قول خود مبنی بر منسوخ کردن قوانین اجباری که بر کارگران ضنعت ساختمان سازی در زمان حاکمیت لیبرال ها به رهبری جان هاواردتحمیل گشته جامه عمل نپوشیده است (متاسفانه این نشانه ی توهم کارگران ساختمانی نسبت به دولت حاکم میباشد که گویا تفاوت ماهوی با دولت قبلی دارد - که در واقع آنها سرو ته یک کرباسند- نگازنده( در این رابطه به مطالب مفید زیر توجه کنید
همه ساله در سرتاسر جهان کارگران در روز 28 آپریل با برگزارکردن مجالس یادبود با کارگرانی که براثر سوانح عدم موارد ایمنی در محل کار زخمی ویا جانشان را از دست میدهند احساس همدردی میکنند
مطابق امار سازمان جهانی کارگران(3) هر ساله
در سرتاسر جهان بیشتر از دو میلیون زن ومرد کارگر براثر حوادث وبیماری های ناشی از عدم رعایت موارد ایمنی در محل کار جانشان را از دست میدهند
سانحه های خطرناک که در محل کار اتفاق میافتد هر ساله جان440000 کارگر را میگیرد
هر 15 ثانیه یک کارگر جانش را از دست میدهد و به عبارت دیگر با یک حساب سر انگشتی در سر تا سر جهان هر روزه 6000کارگر بوسیله حوادث محل کار از زیستن محروم میشوند
در یک جمله کوتاه حوادث محل کار بیشتر از جنگ های خانمان برانداز مردم را به کام مرگ میفرستند
اما در مورد استرالیا بهتر است بدانید که
هر ساله 440کارگر به سبب حوادث محل کار جان خود را از دست میدهند
این امار نشان دهنده لاقیدی وبی توجهی کارفرمایان به رعایت موارد ایمنی در محل کاراست که روزانه مسبب حذف یک کارگر استرالیا ی از دایره زندگان میگردد

1. برگرفته از اطلاعییه اتحادیه کارگران صنعت ساختمان سازی در باره تجمع کارگران در حمایت از ارک تریب در برابر تعرض کارکرمایان در روز 10/06/15
وبلاگ زندگی انسان اندیشه اوست ازاین حرکت پشتیبانی میکند
2.Australian Bliding and construction Commission( ABCC)که در زمان دولت نیولیبرال جان هاوارد تشکیل شد و وظیفه اش چون ک نیروی پلیس صنعتی نظارت بر اجرایی قوانین اجباری توسط کارگران وکنترل آنها و حتی تهدید و زندانی کردن کارگران متعرض هم چو ارک تریب می باشد
3.International Laber Organisation(ILO)

با مهر بسیار :بهزاد

Thursday, 10 June 2010

دوران سخت اقتصادی برای کارگران جهان

ما در دورانی شدیدا غیرعادی زندگی می کنیم. اقتصاد اروپا، و حتی احتمالا اقتصاد جهان، ممکن است در لبه ی پرتگاه دیگری، درست نظیر اواخر سال ۲۰۰٨ و سریعترین سقوط آزاد در تجارت و صنعت بعد از رکود بزرگ، قرارداشته باشد. این فقط گفته ی من نیست. رئیس بانک مرکزی اروپا، ژان کلود تری چت (۲) ، که از بسیاری از سران دولت ها قدرتمندتر است، در ۱۵ ماه مه به مجله ی آلمانی اشپیگل گفت که دنیا اکنون با "سخت ترین موقعیت بعد از جنگ جهانی دوم - و حتی شاید بعداز جنگ جهانی اول- روبرو است. ما چیزهای واقعا وحشتناکی را تجربه کرده و می کنیم."ده روز اول ماه مه واقعا دنیا را تکان داد، درست مشابه ماجرایی که در اول به نظر مسئله ی کوچک مشکل بدهی قشر فقیر آمریکایی به نظر می آمد و بعد منجر به بحران مالی جهانی ۲۰۰٨ شد. مشکل بودجه ای یونان، کشوری که کمتر از ٣ درصد تولید ناخالص اروپا را تولید می کند، می تواند این خطر را درپی داشته باشد که سیستم بانکی اروپا را از هم بپاشد، همزمان ضربه های سختی به بانک های آمریکایی وارد آورد، نقطه ی پایانی برای ارزش یورو باشد و باعث فروپاشی بازار سهام در سراسر دنیا شود. اروپا یکی از اصلی ترین ستون های سیستم جهان است. بانک های خارجی بیش از میلیاردها یورو در سهام ها و بانک های اروپا سرمایه گذاری کرده اند. ۲۵ درصد سودی که سرمایه های آمریکایی از آنسوی آب ها کسب می کنند از طریق بانک های اروپایی عمل می کند. اروپا بزرگترین بازار صادراتی چین است و با در معرض خطر قرارگرفتن اروپا، تمام اقتصاد جهان با مشکل روبرو می شود. به نظر می رسد بسته ی ضمانتی ۱۱۰ میلیارد یورویی صندوق بین المللی اتحادیه ی اروپا برای یونان در هفتم ماه مه و متعاقب آن بسته ی ۷۵۰ میلیارد یورویی تکمیلی برای اتحادیه ی اروپا موقعیت را تثبیت کرده باشد. بانک های آلمانی و فرانسوی از خطر جسته اند- تمام پول هایی که بانک های این دو کشور به یونان وام داده اند، بازگردانده می شود. برای یک یا دو روز، بازارها خیزش تند و تیزی داشتند و ارزش یورو به سرعت افزایش یافت و سیاستمداران و بانکداران نفسی به راحتی کشیدند و بعد بازی دوباره شروع شد. سهم بازارها باردیگر در سراشیبی سقوط افتاد، یورو به پائین ترین قیمت خود در عرض این چهارسال رسید و اکنون هشیار ترین مفسران مالی هشدار می دهند که بسته ی صندوق بین المللی پول اتحادیه ی اروپا کارایی ندارد. بهبود های اولیه برروی پایه های لرزانی ساخته شده اندتمام این بحث ها از چند ماه پیش و یا حتی چند هفته ی پیش شروع شد. ترکیبی از اعانه ی عظیم دولت به بانک ها، هزینه ی تریلیون دلاری برای بسته های تشویقی، نرخ بهره ی نزدیک به صفر و کار نشریات چاپی غربی برروی این مضمون که اولین مرحله ی بحرانی را گردش سریع اسکناس های بانکی پدیدآورده و به دنیای اقتصاد از اواخر پائیز و زمستان ۲۰۰٨ و ۲۰۰۹ تا کنون ضربه وارد کرده است. از ماه ژوئن ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۰، تجارت جهانی و تولید صنعتی شروع به رشد ملایمی کرد- درآمد ناخالص آمریکا تا ماه مارس طی سه فصل با موفقیت رشد کرد. بازار اشتغال آمریکا همراه با هیاهوبرای سه ماه افزایش نشان داد، و در آوریل تاسطح ۲۹۰ هزار شغل بالارفت. شاخص خرده فروشی آمریکا و اعتماد به کسب و کار در حال افزایش بود. آسیای جنوبی و شرقی پیشاپیش همه و حتی اروپا هم چشم انداز روشنی را می دید. ثروتمندان بیش از هرکس و هرچیز از بهبود اقتصاد متنفع شدند. طی سال ۲۰۰۹ بازار سهام به پرواز درآمد. و دویست تن از ثروتمندترین افراد جهان به گفته ی ساندی تایمز، سی درصد به درآمدهای خود در همین سال افزودند و خرده فروشان اجناس لوکس، فروش های شگفت انگیزی را به ثبت رساندند. ظاهرا رشد واقعا کافی به نظر می رسید، اما بر پایه هایی پوسیده بالا رفته بود. ما ( سوسیالیست آلترناتیو (٣)) همواره گفته بودیم که بحران ماندگار و عمیق است. در سالهای ۲۰۰۷ و ۲۰۰٨ ما با شدت کامل توهمات خبرگزاری های تجاری را مورد نقد قراردادیم که مدعی بودند بحران وام ها مشکلی گذرا بوده است. ما اعلام کردیم که "بحران جاری بحرانی گذرا نیست. این بحران منعکس کننده ی بحران های بلندمدت رام نشدنی در مسئله ی سودآوری در قریب به اتفاق اقتصادهای پیشرفته ی سرمایه داری است." علیرغم بهبودی ضعیفی که در سه ماهه ی اول این سال صورت گرفت، واضح بود که تا اتمام بحران هنوز فاصله ی زیادی باقی است. در ماه مارس، خروجی های صنعت و تجارت جهانی هنوز بین ۶ تا ٨ درصد پائین تر از زمان شروع بحران بود. هشت میلیون شغل در آمریکا از بین رفته و نصف ده درصد بیکاران کنونی بیش از ۶ ماه است که بیکارند. و ۷ درصد دیگر هم نیمه بیکارند. هنوز میلیاردها دلار بدهی مشکوک الوصول در ترازنامه های بانک ها وجود دارد که اعلام نمی شوند، و این مانع تمایل آن ها به وام جدید می شوند. یک چهارم صاحب خانه های آمریکایی که دارای وام هستند از ارزش خالص دارایی منفی در عذاب اند. بیشتر رشد اقتصادی در آمریکا با رویکرد به فعالیت مالی و سفته بازی مشابهی صورت گرفته است که دنیا را در سال ۲۰۰٨ به آستانه ی نابودی کشاند. زمانی که بین چین و آمریکا از نظر ارزش پول ها رابطه ای عادی جریان داشت، تجارت جهانی هنوز دچارضربه و تنش نشده بود. چین که بزرگترین بسته ی تشویقی دنیا – نسبت به سهم خود در اقتصاد جهانی را ارائه کرده، در سال ۲۰۰۹ به میزان ۱۱ درصد رشد داشته، اما نگرانی از بادشدن گسترده ی حباب های مالکیت و تردید در مورد توانائی جذب جذب این حجم از صادرات در اقتصاد جهان امری واقعی ست.بسته های تشویقی ارائه شده برای تضمین بدهی ها در سال ۲۰۰۹، در حالی که اقتصاد جهان در آستانه ی فروپاشی بود، با کاهش وحشتناک درآمد مالیاتی همراه شد، و بدهی عمومی را به حد انفجار رساند. پیش بینی می شود بدهی دولت در آمریکا از ۶۲ درصد درآمد ناخالص داخلی در ۲۰۰۷ به ۱۰۰ درصد آن در سال ۲۰۱۱ ؛ و در ژاپن از ۱۶۷ درصد به ۲۰۴ درصد برسد. بهره ها بر هم انباشته می شد و قرض دهنده گان می ترسیدند که کاهش تقاضا در اقتصادهای ضعیف، نرخ بهره را بالا ببرد. به هرحال سرمایه داران و دولت های آن ها می دانستند که کاهش هزینه های دولت با هدف کاهش بدهی ها، تنها منجر به حذف ایمن ترین بنیادها برای بهبود اوضاع اقتصادی در سال ۱۰ – ۲۰۰۹ ، یعنی تزریق بودجه ی عمومی خواهد شد.فاز جدیدی از سلاخی و به آتش کشیدن در واقع، فاز جدیدی از سلاخی و به آتش کشیدن مفهوم واقعی بحران بدهی اروپا در اوایل ماه مه است. هم اکنون با یک سری ملاقات های عصبی بین اعضای اتحادیه ی اروپا و صندوق بین المللی پول، همراه با فشار اوباما، بسته های نجاتی پدیدآمده که دولت های جنوب اروپا ( پرتقال، ایرلند، ایتالیا، یونان، اسپانیا) (۴) و هم چنین بانک های اروپا، را اگرچه به صورت موقت، نجات داد. و در هر حال این طبقه ی کارگر اروپا است که هزینه ی آن را می پردازد.اکنون دولت های اروپایی برای کاستن از بار بدهی ها - که در سال آینده برای یونان ۱٣۰ درصد درآمد ناخالص داخلی و در فرانسه، ایرلند، انگلیس و پرتقال چیزی بین ۹۰ تا ۱۰۰ در خواهد بود - درحال سلاخی هزینه های عمومی اند.بحران بدهی و حمله ی طبقه ی حاکم به بودجه ها عمومی نشان از فاز جدیدی از بحران دارد. و این یورش های اولیه دولت به کارگران در سراسر اروپاست، تا منافع بانک های تضمین بدهی شده و موسسات بین المللی ای نمایندگی کننده آن ها یعنی دولت های اتحادیه ی اروپا، کمیسیون اروپا، صندوق بین المللی پول و دولت آمریکا تامین شود.قلمروی اصلی بحران دیگر آن چیزی نیست که برای بیشتر کارگران مفهومی از وال استریت و " بازار" را می داد، بلکه رویارویی طبقاتی بین حکومت و سرمایه از یک سو، و طبقه ی کارگر اروپا از سوی دیگر است. از ایرلند در غرب تا رومانی در شرق، دولت ها در سراسر اروپا اکنون مصمم شده اند که همه ی امتیازات اجتماعی ای را که کارگران بعد از جنگ جهانی دوم کسب کرده ، و آن را بعد از ۲۵ سال حمله ی نولیبرال ها از دست نداده بودند، مانند حقوق بازنشستگی مناسب، سیستم مراقبت های بهداشتی با بودجه ای قابل قبول، تحصیلات عمومی مجانی و قوانین تامین شغلی، عملا لغو کنند. نخست وزیر آلمان خانم آنجلا مرکل گفته است که تنها راه حل بحران بدهی " شفاف کردن تفاوت ها (بین اعضای اتحادیه ی اروپا) در مسئله ی قدرت رقابت و کسری بودجه است" و این با جریان داشتن یک پول مشترک در حیطه ی اتحادیه ی اروپا، به معنی کاهش وحشیانه ی دستمزد در بدهکارترین کشورهاست. ایرلند و لتونی از قبل، زمانی که اقتصاد آن ها در اوایل سال ۲۰۰۹ سقوط کرد، گام هایی را برداشته اند و دولت آن ها برای خشنودساختن بانک ها و سهامداران آن، هزینه های دولتی را کاسته است. اکنون دولت های دیگری در قلب بحران بدهی های جاری به آن ها پیوسته اند. هم اکنون یونان، اسپانیا، و پرتقال درحال کاستن پرداخت ها در بخش دولتی، از بین بردن شغل های بخش دولتی، بالا بردن سن بازنشستگی، کاهش برنامه ی مراقبت از سالمندان، کاهش دستمزدهای دوران بیکاری، کاهش بودجه برای هزینه های دارو، افزودن مالیات غیرمستقیم و فروش موسسات دولتی هستند. رومانی نیز پرداخت بخش دولتی را تا ۲۵ درصد، و بازنشستگی را تا ۱۵ درصد، به واسطه ی یکی از شروط برای دریافت وام از صندوق بین المللی اتحادیه ی اروپا، برای نجات اقتصاد رو به فروپاشی خود، کاهش داده است. به بلغارستان و قبرس هم هشدار داده شده که باید به شکل کلی از مخارج دولتی کم کنند. اما این تنها در ناحیه ی فقیر جنوب اروپا نیست که تبر قطع امتیازات سخت مشغول به کار است، کارگران در ثروتمندترین کشورهای اروپائی هم بی نصیب نخواهند ماند. در انگلیس، دولت جدید محافظه کار- لیبدمز (۵) از بانک انگلیس دستوری مبنی بر کاهش فوری ۶ میلیارد پوند از هزینه های دولت گرفته است و طی یک یا دو سال آینده ده ها میلیارد پوند دیگر نیز باید کاسته شود. نیم میلیون شغل در بخش عمومی در خطر از دست رفتن است. دولت مرکل متعهد شده که طی پنج سال آینده، کسری بودجه را هر ساله ۱٣ میلیارددلار کاهش دهد- و این بدان معنی ست که هیچ جای امنی وجود نخواهد داشت. ایتالیا آماده می شود تا همراه با متوقف کردن استخدام در بخش دولتی، ۲۵ میلیارد یورو طی دوسال آینده از مخارج عمومی بکاهد. این بسته ها همزمان با مکیدن قدرت مصرف در اقتصاد اروپا ، آن ها را به عقب پرتاب می کنند، و با کاهش درآمد مالیاتی دولت، میزان بدهی بازهم بالاتر می رود، هزینه ی پرداخت بیکاری بیشتر می شود و با کاهش قیمت ها، رکود بلند مدتی در اروپا شکل می گیرد که بهبود اقتصادی در سراسر دنیا را به عقب می اندازد. پروژه ی ادغام اروپا در مخاطره است. و این تهدیدی جدی است که هر امیدی به بهبودی آینده ی سرمایه داری اروپا را از بین می برد. حتی این احتمال بعید نیست که کشورهایی به تنهایی یورو را کنار بگذارند و امید داشته باشند که صادرات خود را افزایش دهند. از آنجائی که ارزش بدهی های واریز نشده ی آن ها دوباره افزایش می یابد و این بار حتی سنگین تر هم می شود، این عمل هزینه ی بسیار بالائی دارد. کوتاهی در پرداخت بدهی ها یک احتمال واقعی است، چیزی که موجب سقوط سیستم بانکی آمریکا و اروپا می شود. در صورت عدم پرداخت بدهی ها، بانک ها احتمالا حاضر به وام دادن به اغلب دولت های مقروض نمی شوند. چنین وضعیتی باعث به وجود آمدن شرایطی مشابه با شرایط اوایل ماه مه، آن هم با ابعاد بسیار گسترده تر خواهد شد. سیستم مالی جهانی در رویارویی با مسئله یونان، با بدهی دولتی ۲٣۶ میلیارد دلاری آن، تقریبا به فروپاشی نزدیک شد. این امر در مورد اسپانیا با بدهی دولتی ۱/۱ تریلیون دلاری یا ایتالیا با بدهی ۴/۱ تریلیون دلاری چه پیامدهایی خواهد داشت؟آمریکا، نیز اگر چه با خطر عدم پرداخت بدهی ها روبرو نیست، اما از بحران بودجه در عذاب است. در واقع همزمان با سقوط اتحادیه ی اروپا، پول به عنوان بهشت امن، به اوراق قرضه ی آمریکا هجوم آورده و ارزش دلار را بالا برده است. با این وجود، طبقه ی حاکم آمریکا اکنون فرصت مناسبی را برای حمله ی کامل برروی مراقبت های بهداشتی عمومی، تامین اجتماعی و بیمه های بهداشتی سالمندان می بیند که چیزی حدود یک تریلیون دلار کسری بودجه ی بیشتر برای دولت آمریکا طی دهه ی آتی به وجود خواهد آورد. بودجه ی شرایط اضطراری دولت فدرال منتقل شده به دولت های ایالتی دچار کمبود نقدینگی، و در حال هزینه شدن است (مورد کالیفرنیا به رسانه ها کشیده شد). همه ی دولت های ایالتی به دنبال راهی برای کاستن هزینه در خدمات بهداشتی و آموزشی با پیش بینی کاهش صدها هزار شغل دولتی هستند. از آن بدتر این که بهبود نسبی اقتصاد آمریکا براثر افزایش ارزش دلار در مقابل یورو مورد تهدید قرارگرفته است. درست مشابه همین اتفاقات در رکود بزرگ افتاد. با کاستن هزینه ی دولت در ۱۹٣۷ در اثر فشارهای وارد آمده با این فرض که بدترین مراحل رکود بزرگ گذشته است، دولت روزولت اقتصاد آمریکا را به لبه ی وحشتناک تری از اوایل دهه ی سی کشید. این فقط هزینه ی زیاد دوران جنگ بود که آمریکا را از بیکاری انبوه نجات داد. پیامدهای سیاسی حمله ی دولت به طبقه ی کارگر اکنون تم اصلی سیاست اتحادیه ی اروپاست و در سال های آتی نیز ادامه خواهد یافت. راهی وجود ندارد تا متوجه شویم آیا کارگران سراسر اروپا راه همکاران یونانی خود را دنبال خواهند کرد و اعتصاب عمومی برای مقابله با این حملات به راه خواهند انداخت یا خیر. دولت های ایرلند و لیتوانی این مرحله را فقط با مقاومت اندکی از سوی کارگران پشت سر گذاشتند. دولت آلمان در جهت سمت و سو دادن خشم کارگران به سوی "یونانی های تنبل" تلاش کرده و تا حدی هم موفق شده است. با این حال، اروپا فقط برای این که بدهی دولتی آن بسیار زیاد است، مرکز توجه دنیا نیست. طبقه ی حاکم دنیا نیز می داند که هم به واسطه ی جناح چپ و هم به واسطه ی سنت مبارزاتی جنبش کارگری اروپا، اروپایی ها سخت ترین چالش آن ها هستند. در طول زمان و همچنین درطی ۲۵ سال گذشته کارگران اروپایی در حمله ی دولت به حقوق بازنشستگی و هزینه ی عمومی به چالش با آن ها پرداخته اند. این مخاطره در اروپا بسیار بالاست. اگر دولت برنده شود، این یک عقب نشینی برای کارگران سراسر دنیا خواهد بود، اما اگر کارگران اروپا حمله کننده گان را به عقب نشینی وادار سازند، کارگران سایر نقاط جسارت جنگیدن را پیدا می کنند. در هر حال، حتی اگر کارگران اروپایی با خشم علیه این بسته های سرکوب، برنخیزند، این حقیقت تغییر نخواهد کرد که ریاضت تحمیلی به آنان، مشروعیت دولت ها در سراسر قاره را تضعیف خواهد کرد. نگاهی به انگلیس بیندازید. سه حزب برای رای گیری در انتخابات شرکت کردند؛ ولی هیچکدام اختیار لازم را برای انجام کاستن از هزینه هایی کسب نکردند که بانک مرکزی انگلستان درخواست کرده بود. توری ها که شش ماه پیش رای بالائی داشتند و این انتظار بود که با انتخاب خود سروصدا براه بیندازند، شاهد ریزش حامیان خود در اثر خشم عمومی نسبت به کاهش های شریرانه بودجه شدند. صدها هزار از رای دهنده گان طبقه ی کارگر از ترس پیروزی توری ها دوباره به حزب کارگر روی آوردند. حزب کارگر به واسطه ی سابقه ی عملکردش در حاکمیت، خود مورد خشم مردم واقع شده بود. مردم هرچه بیشتر در ائتلاف لیبدمز دقت کردند، بیشتر تشخیص دادند که آن ها همان حزب توری در لباسی دیگر اند. ائتلاف محافظه کاران-لیبدمز حکومت را با حمایت اندکی بدست گرفت. حتی پیش از شروع جدی کاهش ها، و در جریان کارزار انتخاباتی، رئیس بانک مرکزی انگلیس گفت که هر حزبی انتخابات را ببرد مجبوراست دست به اقدامات نفرت انگیزی بزند که آن را تا یک نسل از دفتر نخست وزیری به دور نگه می دارد. و او بدین طریق، نسبت به هزینه ی سیاسی ای هشدارداده بود که دولت جدید خواهد پرداخت. در آلمان نیز دولت محافظه کار در انتخابات ۹ ماه مه با پیامدهای بحران روبرو شد. برای مثال، واکنش کارگران نسبت به حمایت مرکل از تضمین وام یونان، در ثروتمندترین ایالت کشور، به ۱۰ درصد کاهش هواداران حزب حاکم منجر شد. اکنون محافظه کاران در برلین در مجلس فدرال قدرت را از دست داده اند، و وظیفه ی کاهش هزینه های دولت حتی سخت تر هم شده است. در فرانسه، محافظه کاران در انتخابات منطقه ای در ماه مارس شکست مفتضحانه ای خورده اند و سارکوزی اکنون تحت فشار بیشتری قراردارد. در کشورهای جنوب اروپا که اغلب سوسیال دمکرات ها سرکار اند، پایگاه احزاب اصلاح طلب به واسطه ی اقدامات منفورشان کاسته می شود. بحران همچنین تنش بین طبقات حاکم کشورهای رقیب را افزایش داده است. این حتی در مذاکرات برای یکی کردن بسته ی نجات صندوق بین اللملی پول اتحادیه ی اروپا قابل مشاهده بود. آلمان در مقابل فشارهای فرانسه و آمریکا برای مشارکت تا آخرین لحظه مقاومت کرد. فقط زمانی که سارکوزی تهدید کرد که فرانسه از اتحادیه ی اروپا بیرون می آید و محور فرانسه و آلمان را از بین می برد، آلمان به مقاومت خود پایان داد. اکنون نشریات بازرگانی آلمان دارند قدم به قدم ضرورت جداشدن از اتحادیه ی اروپا برای ایجادبلوک "پول قدرتمند" تشکیل شده از آلمان و چند همسایه ی دیگر بجز فرانسه را مطرح می کنند. ریاضت و بحران بدهی ها همچنین به تنش درون طبقات حاکم برکشورها نیز دامن زده. آلمان از اتحادیه ی اروپا برای از بین بردن صنایع محلی در جنوب اروپا استفاده کرد و به مازاد تراز تجاری عظیمی طی دهه ی گذشته رسید. بسته ی تضمین وام ها در ماه مه بانک های آلمان را برای یک یا دوماه نجات خواهدداد، اما اقدامات ریاضت کشانه تحمیل شده، به نوبه ی خود صادرات آلمان به منطقه را تهدید می کند. این برنامه ی ریاضت کشی، در عین حال، بهبود مختصری را هم که در هزینه ی مصرف حاصل شده بود، نابود می کند، و به خرده فروشان ضربه می زند. حتی اگر اقتصاد جهان فروپاشی اقتصادی در عرض سه ماه آینده را پشت سر بگذارد، محتمل ترین سناریویی که در اروپا به اجرا درمی آید یک دهه رکود است که عواقب بین المللی سختی دارد. همزمان، آینده ی اقتصاد چین، که در بیرون کشیدن دنیا از باتلاق بزرگ در اوایل ۲۰۰۹ نقش مهمی داشت، بسیار ناامن است. و استرالیا، که تا کنون از بدترین بحران ها جان سالم بدربرده، نیز با عقب نشینی چین، ممکن است به درون بحران کشیده شود. بحران در اقتصاد جهان، که خود را به روش غیرمنتظره ای در سپتامبر ۲۰۰٨ به نمایش گذاشت، ممکن است در طی شش ماه گذشته درگزارشات روزنامه ها ناپدیدشده باشد، اما این به معنی از بین رفتن آن نیست. این بحرانی است رام نشدنی، طولانی مدت و بسیار جدی. اکنون سرمایه داران تلاش می کنند که تمامی هزینه ی بیرون آمدن از بحران را به دوش کارگران بیندازند و طی سال های آینده به این کار ادامه خواهندداد، حتی اگر در یک یا دو کشور عقب نشینی کنند. کارگران نیز ممکن است به یک یا دو پیروزی برسند، اما سرمایه داران و دولت های آنان هیچ انتخابی بجز بازگشت با حمله ای جدید ندارند. این فرایند برای دهه ی آینده و حتی بیشتر، شکل دهنده ی سیاست جهانی است.

Sunday, 6 June 2010

ناتی ضروری در مورد نوشته رفیق بهروز شادیمقدم در باره - زندگی ومبارزه رفیق خود جانباخته عطا مفاخریاولین سوالی که در رابطه با این مطلب به ذهنم خطورکرد این است که رفقا رحمت مفاخری ( ماموسا عه لا) وبهروز شادیمقدم نویسنده مطلب - که در سال 61 چه موضعی در مقابل این حرکت پیشروانه و بشردوستانه ی رفیق خود جانباخته عطا مفاخری داشتید؟ آیا با او موافق بودید؟ اگر چنین بود به چه دلیل از موضع سوسیالیستی او دفاع نکردید؟ چرا او را در مقابل استالینیست های حاکم بر کو مه له تنها رها کردید؟ آیا از این ترسید که مهر ضد انقلابی بزنند؟ یا اینکه حفظ موقعیت تشکیلاتی شما را وادار به تمکین در برابر باند حاکم نمود!!!؟ و اگر مخالف نظریه رفیق عطا بودید به چه علت مخالفت خود آشکار نکرده اید؟ وحال که به اشتباه خویش در ان مقطع تاریخی پی برده اید با شهامت کامل از موضع تان انتقاد کنید که انتقاد از خود یعنی انتقاد از کو مه له در ان وقت در غیر این متاسفانه این افشاگری حکم اشک تمساح را خواهد داشت متاسفم که رفیق رحمت پس از سالها زندگی کردن در اروپا بسیار محافظه کارانه مهر سکوت در مقابل این نا عدالتی تشکیلاتی از روی لبانش بر میدارد واز افشای نام رییس به اصطلاح دادگاه کومه له!!که عضو ک.م.ک است و دادستان به اصطلاح دادگاه امتناع میکند و جالب است که از موضع ضد اعدام آنها در شرایط کنونی با خبراست !!! آیا رفیق عزیز به فکرتان خطور نکرده است که این افراد نان را به نرخ روز میخوردند تا دیروز در منطقه برو بیایی داشتند وخود را در حاکمیت جند روستا میدیدند وبرای حفظ موفعیت حکم اعدام سه نفر( رفیق عطا را هم غیاین محکوم نموده اند) سهل است صدها نفر هم اجرا میکردند و روی پل پوت کامبوجی را هم سفید میکردند زیرا اگر بدنه تشکیلات اوامر انهارا بدون هیچ چون وچرایی اطاعت میکردند انقلابی بودند والا غیر انقلابی محسوب میشدند!!! بنابراین انسان های مبارزی از قبیل رفیق عطا که نه میتوانستند راه تسلیم شدن به ج. ا را برگزیند و نه میخواستند به دستورات غیر منطقی گرگ های که در لباس ادمیت بر تشکیلات کومه له حاکمیت میکردند گردن نهند و نه هنوز راه خروج از منطقه را بلد بودند به نا چار به نا بودی فیزیکی خویش تن میدادند پس بدون هیچ توجیهی باید نام این فرصت طلبان افشا شود تا نسل جدید مبارزین کمتر شاهد تراژدی های از نوع خودکشی رفقای خود جانباخته : عطا مفاخری - موسی شیخ الاسلامی( که سکوت برادرانش فاتح ومصلح مشمیز کننده است) ودر این مورد برخورد غلط واستالینی طاهر خالدی ومحمد غلام حسین بیگی بانی این خودکشی است صلاح گلچینی که باز هماثر انگشت محمد غلام حسین بیگی وطاهر خالدی در آن مشهود است فرهاد پاوه ای وفیصل( برخورد مرتجعانه ی کمیته ناحیه وقت کامیاران مسبب می باشد) ماشاله سور ( نقاش چیره دستی که دو تابلوی بسیار زیبا از او بیاد گار مانده است عکس رفقا محمد مایی- شوان- و نوروز گنجی ) و دهها نفر دیگر که من از آنها مطلع نیستم

Thursday, 3 June 2010

رمان

بخش پایانی در باره ی رومان

اثر: هانیز اشلافر


از موقعی که رمان شکل مسلط تولید ومصرف ادبیات شده، یعنی از اواخرقرن نوزدهم، مناسبات بین سلطه و اپوزیسون درعرصه‍ی انواع ادبیات( نظم ونثر) نیز دگرگون شده¬است. شعرغنایی با خصوصیات ویژه¬اش: غرابت، اختصار، ایجاز و استعارات و اشاراتِ فاخر، از نثر مسلط دوری جُست. درگذشته، واژه‍ ی شعر به معنای«سرودن نظم» بود. وایلاند، داستان¬هایش را که به نثر نگاشته بود (موزاریوم) «اشعار در سه جلد» نامید و شیلر، درام «والن اشتاین» را« شعر دراماتیک» نامید. پس از آن ¬که قصه سرایان و درام نویسان به نثر روی آوردند، مفهوم شعر فقط به اشکال کوتاه شعر غنایی اطلاق می¬شد که به وزن و قافیه وفادارمانده بود. اشعار مدرن، بقایای غم انگیز آن تشخصِِ مقام و منزلتِ شعریت بود که منزلت خود را ازدست داده بود و در تقابل با رمان قرارگرفت. اشعار بودولر، مالارمه، ریلکه، کئورکه و.. ، ضدِ رمان بودند وبا خصوصیاتِ ویژه¬شان: ایجاز و اختصار، شمردگی وآهستگی، پیچیدگی و ابهام، کوشیدند از خصوصیاتِ نوع مسلطِ ادبی (رمان) : طول وتفصیل، شتاب ووضوح دوری جویند. قهرمان¬های رمان که اغلب چندان هم قهرمان نیستند برای خواننده‍ی رمان آشناتر از قهرمان¬های حماسه¬ها ودرام هاست . چون اغلبِ شخصیت¬های رمان¬ها در جستجوی همان خواسته¬های خوانندگان هستند، بنا براین، احساس نزدیکی خوانندگان با این قهرمان¬ها سهل¬تر وآسان¬تر برقرارمی¬شود: آن¬ها در جستجوی عشق و خوشبختی اند و آرزو می¬کنند با خوشبختی درعشق به هر دو نایل آیند. برعکس، معدود آدم¬هایی مایل هستند مثل قهرمان¬های حماسه ها با جنگ وستیز به خوشبختی و سعادت نایل آیند و معدودتر خوانندگانی مایل هستند مثل قهرمان¬های تراژدی¬ها به خاطر ایده¬ای به مرگ تن در دهند. در رمان، احساسات شایع و رایج پیروز می¬شود: هرکسی می¬تواند عشق بورزد وهمه می¬خواهند خوشبخت شوند. در ادبیات کلاسیکِ یونان و روم حماسه¬ها و درام¬های عاشقانه وجود نداشت، اما در رمانِ اواخرعصر آنتیک، عشق پایدارِعاشق و معشوق در برابر پیشامدهای بد و اتفاقات ناگوار موضوع اصلی این رمان¬ها شد. این متافیزیک عشق، بیشتر خواب وخیالات بود و کمتر با زندگی ملموس و تجربی آدم¬های واقعی سر و کار داشت. در جامعه‍ ی مدرن بی مذهب و بی وطن، مهمترین هدف وغایت زندگی عشق و خوشبختی است که اهدافِ ملموس و تحربی¬اند، نه هدف¬های غیر ملموس. ازاین¬رو قصه¬های رمان¬های پیش پا افتاده با ایده‍ ی اساسی جامعه ی مدرن دمکرات همخوانی و انطباق دارند. رمان، معطوف به عصر کنونی است: زبانش، روایتش، فیگورهایش امروزی و سر و وضع¬اش همواره تر و تازه است .این قانون که رمان باید همواره نو باشد ( بی مناسبت نیست که درزبان انگلیسیNovel گفته می¬شود) بابِ طبع کار و فعالیتِ موسساتِ ادبی و بنگاه¬های انتشاراتی است. در فصل بهار، دوـ سه رمان منتشر می¬شوند که همه می¬خواهند آنها را بخوانند. در فصل پاییز، دوـ سه رمان دیگر جای آن¬ها را می¬گیرد و سال بعد همه‍ی آنها فراموش می¬شوند. موقعی که رمان موفق می¬شود از حاشیه به مرکز ادبیات انتقال یابد و نوع مسلط ادبیات می¬شود، انتظاراتِ خواننده و تقاضایش این نوع ادبیات می¬شود و ملاک ادبیات را تعیین می¬کند. آثار قطوری که به شعر سروده شده اند، دیکر ملاکِ ادبیات نیستند و تجدید چاپِ این آثار مطلوب و باصرفه نیست . حال که رمان موفق شده است از حاشیه به مرکز ادبیات انتقال یابد، اشکال کهن ادبیات فقط در کتاب¬خانه¬ها موجودند و به کار پژوهش¬های ادبی می¬آیند. اما رمان در تضاد با همان فنومن¬هایی قرارمی¬گیرد که موفقیت¬اش مدیون آن¬هاست.این فنومن¬ها که به مقام و منزلتِ ادبیات ارتباطی ندارند عبارتند از: عامه پسندی، امروزی بودن، خواب و خیالاتِ روزمره که فراسوی رمان رسانه¬های مناسبی یافته اند و در موقعیتی قراردارند کیفیت¬های نوین رمان را به روش کامل¬تری به روی صحنه آورند. فیلم یکی ازاین رسانه هاست . نشانه¬های قرابتِ رمان با فیلم این است که با علاقمندی از رمان¬ها فیلم تهیه می¬شود، نه ازدرام¬ها. فیلم، وظیفه‍ی خواننده‍ی رمان را سهل وآسان¬تر می¬کند تا از شخصیت¬ها و فضای رمان تصویر روشنی پیش خود مجسم کند: تماشا کننده‍ی فیلم، بدون زحمت، متن رمان را روی پرده‍ی سینما مشاهده می¬کند، بی آنکه نیروی تخیلش را به کاراندازد. علاوه براین، سینما وجه‍ی اشتراک را نیز تامین می¬کند: در حالی که هر خواننده برداشتِ خاصی ازمتن رمان می کند، تماشاکران فیلمی که از رمان تهیه شده همه یک چیز را می بینند و تاثیر تصاویر متحرک بر تماشاکران فیلم ، گذشته ‍ی حماسی رمان را با قدرت و به شدت حذف می کند. از قرن بیستم، شاید تحت تاثیر فیلم، رمان در زمان حال روایت می¬شود. فیلم، فقط زمان حال را می شناسد: توصیفِ شخصیت¬ها و وقایع به شکل عکس برداری از مکان¬ها و حرکاتِ شخصیت¬ها بازتاب می یابد. فقط گفت وگوها باقی می¬مانند که زمان آن¬ها همیشه زمان حال است.(این امر شامل فیلم¬های تاریخی نیز می¬شود. دراین فیلم¬ها ، گذشته چنان کنونی می¬شود که گویی تماشاکننده‍ ی فیلم خود در جریان وقایع حضور داشته است ). تلویزیون از این¬هم فراتر می¬رود: در تلویزیون، تخیل واقعیت و زمان حال که رمان آن را کشف کرده و فیلم آن را تکمیل کرده است حقیقت جلوه می¬کند. فهم این موضوع که اینک چه امری به وقوع می¬پیوندد به سوادِ خاصی نیاز ندارد. معاصر بودن به تحصیلاتِ کلاسیک نیازی ندارد. فهم ادبیات و اشعارسنتی، مستلزم فهم اشکال متعارفِ فن شعر، انواع آن، سبک¬های آن وشناختِ اسطوره¬ها و تاریخ و افکار بود؛ اما رمان می تواند از همه‍ی این¬ها صرفِ نظرکند، چون با زندگی روزمره سر و کار دارد.اما رمان نمی تواند از قابلیت و استعداد، از توانایی و آمادگی خواننده صرف¬نظرکند. خواننده‍ی رمان باید نام تعداد زیادی شخصیت¬های دست اندرکار را که در چند صد صفحه روایت می¬شود به خاطر بسپرد و این نام¬ها را ـ بسته به صفحات رمان ـ چند روز و گاه چند هفته به خاطرآورد و پس از به پایان بردن هر فصل رمان نیز بازهم خواننده باید آن¬ها را به یاد آورد. رمان این شادمانی و این رنج و عذابِ طول و تفصیل را از حماسه به ارث برده است. در دوران گذشته که وسایل سپری کردن وقت وجود نداشت، طول و تفصیل حماسه¬ها سبب تسلی خاطر و رفع ملال می¬شد. درقرن بیستم که این همه وسایل سرگرمی فراهم شده، رمان ناگزیراست کوتاه تر نوشته شود. بیش از همه، تهیه‍ی فیلم از رمان به این امر کمک می¬کند. فیلم، یک رمان قطور را به دو ساعت و بدون وقفه کاهش می دهد . تماشاکننده‍ی فیلم با شیطنت و زرنگی جای خواننده‍ی رمان را گرفته است . آن نیازمندی¬هایی که رمان برانگیخت ولی به سبب اصل و نسب ادبی اش نتوانست بیش از نیمی از آن¬ها را برآورده کند، اینک رسانه¬های نوین می توانند برآورده کنند . این امر، مقام و منزلتِ گذرای تاریخی رمان را آشکار می¬کند. رمان، خوانندگان را برآن داشت وعادتشان داد فارغ از شعر روز و روزگارشان را بگذرانند و خوانندگان این رضای خاطر را بااین بینش که می¬شود بدون رمان هم زندگی را گذراند تلافی می¬کنند. با رمان ، ادبیات به آخرین مرحله ‍ی خود رسیده است.
بخش دوم در باره یرمان
نوشته ی هانیز اشلافر

از دوران افلاطون و ارسطو، فن شعر(بوطیقا) مبنای نظریِ در مورد هدف، اجرا و اشکالِ گونه گونِ حماسه، تراژدی و کمدی تلقی می¬شد که از وحدت و یک¬پارچگی برخوردار بود. « فن شعر»، نخستین معیار و ملاکِ زبان نظم، یعنی زبان شعر بود که زبان استثنایی در جشن¬ها بود. همانطور که پوشاکِ مراسم جشن¬ها با پوشاکِ روزمره تفاوت داشت، زبانِ شعر نیز با زبان روزمره تفاوت داشت. همین که خدایان باستانی ناپدید شدند و برگزاری جشن¬ها فراموش شد، حماسه¬ها و منظومه¬های کهن برای خوانندگانی که حال به چیزهای دیگری معتقد بودند و یا به چیزی اعتقاد نداشتند، فقط در کتاب¬ها به عنوان ادبیات برجای ماند. دوهزارسال تمام، شاعران ما بعدِ دوران باستان همان اشعار باستانی را تکرار کردند، ازآن¬ها تقلید کردند و یا به گونه¬های دیگری سرودند: کلوپ اشتوک، حماسه¬های ملی و مذهبی را به شعر سرود، وایلاند، داستان¬ها را به نظم درآورد و کلایست، درام¬های منظوم نگاشت. درقرن نوزدهم حتی یک رمان آلمانی نتوانست شهرت و محبوبیتِ عام این منظومه¬ها را بیاید. شعر در حافظه¬ها باقی می¬ماند، برعکس به دشواری کسی بتوان یافت که جمله ای از رمانی ازبَرکرده باشد و بازگوید. ازاین¬رو موقعی که اشتغال به ادبیات ـ به جای پرداختن به شعرـ پرداختن به نثر رمان می شود، نقل قول از آثار ادبی در گفت و گوهای روزمره ناپدید می¬شود. آنچه امروز از ادبیات گذشته خوانده می¬شود، به ندرت آثاری است که بیش از صد سال قدمت دارند و اگر این آثار بازهم خواننده دارند(مانند بودنبروک که توماس مان به سال ۱۹۰۱ نگاشته) ازاین¬روست که خواندن این آثار چندان دشوار نیست.این آثار، رمان هستند و رمان شکل عمده‍ی مصرفِ ادبیات درقرن اخیر شده است. چون، شعرنو به وزن و قافیه و ریتم شعر کلاسیک پای¬بند نیست و فقط شکل نگارش بندها و سطرها رعایت می¬شود، گوش و احساسِ درکِ شعریتِ شعر مختل می¬شود. حتی دانش¬جویان رشته‍ی زبان و زبان شناسی هنکام تماشای نمایش مثلا ناتان و یا تماشای فیلم¬هایی از این نوع نمایش¬ها، به ریتم و وزن و قافیه اشعار چندان توجهی نمی¬کنند. حال که رمان چنین مستقل و متداول شده¬است، آن هیجان¬های مجادلات نظری یا طنزگویی که روزگاری از آنِِ سرودنِ شعر بود از دست رفته است. فرمالیست¬های روس به درستی رمان را نوعی تقلید هزل آمیز ادبی نامیدند. رمان، بی اعتنا به وزن و قافیه که از خصوصیات شعراست، در حاشیه‍ی شعر حقانیتِ وجود و مقام خود را احرازکرده است و به زندگی خود ادامه می دهد. درسیستم کلاسیکِ ادبیات ، مقام رمان منثور دوگانه بود: از یک¬سو رمان در تقابل با شعر قرار داشت، چون شعر، با غرور و نخوت، اززندگی روزمره روی برگردانده بود؛ واز سوی دیگر، رمان به زبانِ کوی وبَرزن و زبانِ حقوقی و علمی نزدیک شده بود. موقعی که مشخصات اصلی شعر بی¬اعتبار می¬شود، مقام و موضع رمان در سیستم ادبیات نیز دگرگون می شود. حال، رمان نوشته‍ی فکاهی و لطیفه نیست، بلکه نوع ادبی مستقلی شده است که حقِ حیات دارد: با مقامی یکسان و هم¬تراز با گفت و گوی روزمره، با گزارشات روزنامه¬ها، با سفرنامه¬ها و با مقاله¬های تاریخی، روان شناسی و جامعه شناسی . تفاوتِ رمان با این نوشته ها فقط در تخیل است، اگرچه این ملاک را به دشواری بتوان تعریف کرد تا مقام ویژه اش در ادبیات تعیین شود. شعر، آهسته تراز نثر سروده و خوانده می¬شود. شعر، حتی در شکل نوشتاری نیز همه‍ی خصوصیاتی را که مدیون آواز و تلاوت است از دست نمی¬دهد. کسی که شعری می¬خواند، ریتم و آهنگِ شعر او را وادار به تکرارش می¬کند؛ یعنی مسیر دهان به گوش طی می¬شود. اما موقع خواندن نثر، راه‍ی مستقیم چشم به مغز طی می¬شود که سریع¬تر است. در زمانِ کشدار و منبسطِ شعر، توجه فقط معطوف به انتقال موضوع نیست، بلکه معنا وشکل غریبِ زبان شعر نیز موردِ عنایت است ـ درحالی که رُمان زبان آشنای روزمره را به کار می¬گیرد. برخی از مولفینِ رمان، مانند اشترن، فلوبر، جویس، پروست و...... علیه‍ی گرایشی که خصوصیاتِ هنری زبان رمان را انکار می¬کند اعتراض کرده¬اند. اینان بر این باورند که رمان نویس¬ها نیز در انتخاب واژگان و ساخت و پرداختِ جملات، همانندِ حماسه سرایان و غزل سرایان، دقت می¬کنند و این خواننده¬است که به خود زحمت نمی¬دهد تفاوت رمان هنری با رمان سرگرم کننده را دریابد. اکثر خوانندگان به وضوح از رمان¬های دشوارهنری مانند« یولیسیس» و « زمان گم شده» و... دوری می¬جویند و اگر برخی خوانندگان رمان هایی مانند مادام بوواری، خویشاوندی¬های انتخابی، ورتر و... را انتخاب می¬کنند، ازاین روست که ماجراهای این رمان¬ها آنان را تحت تاثیر قرارمی¬دهد، نه فراست و زبان این رمان ها. از این¬رو، تصورمی¬شود این رمان¬ها هم¬سان رمان¬های ساده اند.( مجموعه‍ی رمان هایی که مارسل رانیسکی انتخاب کرده است نیز فقط شامل این جور رمان¬های ساده است)

رمان

رمان وسیله ی سرگرمی اقشار پایین وفرودست جامعه بود که معلومات لازم را نداشتند ونمی توانستند به اشکال ممتاز و و دشوارادبی بپردازند
این جمله از مطلب تازه ای در باره ی رمان که توسط هانیز اشلافر استاد ادبیات در دانشگاه اشتوگارت وهم چنین ایشان مولف تاریخ ادبیات آلمان در سال 2002 میباشند که برشته ی تحریر درآمده و بر گردان آن توسط آقای ربوبی انجام شده است بر گرفته از سایت اخبار روز
با مهر بسیار : بهزاد
دون کیشوت در اثر خواندن رمان¬ها شعورش را از دست داد و اما بوواری جانش را. سروانتس و فلوبر، هشدار می¬دهند که خواندن رمان خطرناک است، اما خوانندگان که از طریق بنگاه¬های انتشاراتی، دبیران صفحات ادبی روزنامه¬ها و مجلات و داوران آثار و جوایز ادبی پیوسته به خواندن رمان تشویق می¬شوند، ناگزیزند هشدارهای نهفته در آثار سرواننس و فلوبر را نشنیده بگیرند. در قرن هجدهم، منتقدین ادبی که نگران اصول اخلاقی و احساس زیبا شناسی خوانندگان بودند، علاقه‍ی مفرط و روی آوردن فزاینده‍ی آنان را به خواندن رمان، حرص و ولع فاجعه آمیز تشخیص دادند. زیرا معتقد بودند که رمان محصول خیال¬بافی و سرهم¬بندی است و خواندنش نتیجه¬ای جز گمراهی ندارد. حتی درقرن بیستم، نویسندگانی چون الیوت و بورخس که نویسندگان مدرن محسوب می¬شوند، شکل ادبی رمان را شکل بی¬قواره و پیش پا افتاده‍ی ادبیات تلقی کرده اند. رمان، وسیله‍ی سرگرمی اقشار پایین و فرودست جامعه بود که معلومات لازم را نداشتند و نمی¬توانستند به اشکال ممتاز و دشوار ادبی بپردازند. در دانشکاه¬ها، در رشته‍ی زبان و زبان شناسی نیز تا نیمه‍ی قرن بیستم اشتغال به درام و ادبیاتِ تغزلی، خصوصاّ به اشعارغنایی، به مراتب بیش¬تر از اشتغال به رمان بود. دراثر مشهور و موثر امیل اشتایگر، باعنوان « اصطلاحات و مفاهیم فن شعر» (۱۹۴۷) در فصل ادبیات داستانی به ادبیات منظوم اشاره شده است، نه به رمان . بنابراین، از تعریفِ او چنین برمی¬آید که رمان شکل پیش پاافتاده‍ی ادبیات است.اما در مباحث عمومی چند دهه‍ی اخیر این موضوع مطرح نیست . می¬شود گفت این امر دال بر دمکراتیزه شدن ذوق و سلیقه هاست. شاید بتوان سرآغاز این امر را سال ۱۹۶۸ تعیین کرد که نظریه پردازان ادبیات در نظریه¬های جدیدِ خود در مورد داستان¬سرایی به رمان به عنوان یک مُدل ادبی پرداختند. مناظراتِ تلویزیونی درمورد رمان¬ها یکی از مشخصاتِ تلفیق تلویزیون، رمان و سلیقه‍ی عموم است. اکنون، رمان در انظارعموم نماینده‍ی تمام عیارادبیات معاصر و تنها نوع مسلط آن معرفی می¬شود. آن نگرانی¬ها و بدگمانی درمورد این که خواندن رمان به فرزانگی، به اصول اخلاقی و به احساس هنری شهروندان آسیب می رساند برطرف شده است و رمان به مثابه‍ی دستاورد فرهنگی ستوده شده و مورد ستایش قرار می گیرد. اینک، رمان که سال¬ها در حاشیه‍ی ادبیات به سرمی¬بُرد نماینده‍ی ادبیات شده است . مارسل رایش رانیسکی مجموعه¬ای از آثار ادبی آلمان را که به نظرش ملاکِ ادبیات نوین آلما ن برای خوانندگان امروزی است انتخاب کرده و در بیست جلد منتشر خواهدشد. این بیست جلد که جملگی رمان¬اند با دو رمان « وُرتر» و« خویشاوندی¬های انتخابی» که محبوب ترین رمان¬های گوته است آغاز می¬شود، درحالی که در گذشته « فاوست » و« هرمان ودورته » وسایر آثاری که او به نظم سروده بود بر آثار منثورش ترجیح داده می¬شد. اگر به تاریخ ادبیاتِ کلاسیک رجوع کنیم می¬بینیم در گذشته‍ی نه چندان دور، موقعی که رمان شکل کلاسیکِ ادبیات محسوب نمی¬شد، بازهم رمان جایگاه‍ی ویژه¬ای درادبیات داشته است. یوآخیم کایزر، مجموعه¬ای از ادبیاتِ جهان منتشر کرد که جملکی رمان بودند. و اگر از مجموعه‍ی او بازهم آثار گوته را به عنوان ملاک نام بریم می¬بینیم علاوه بر چهار رمان گوته که او برای خوانندگان انتخاب کرده بود، « شعر و حقیقت» و« آموزه رنگها» هم جزو آنهاست که این دو نیز به نثر نوشته شده اند. بنا بر این، زمان و ملاک و سلیقه ها دگرگون شده است. دریک همه پرسی از نویسندگان مشهور کنونی در مورد مهمترین آثار ادبی پیشین، دو رمان در مقام نخست قرارگرفتند:« دون کیشوت» و« زمان گم شده». اگر پنجاه سال پیش این همه پرسی انجام می¬گرفت، محتملاّ« ایلیاد» (هومر)، کمدی الهی (دانته)، درام¬های شکسپیر و اشعار بودلر مقام اول را احراز می¬کردند. اینک در برنامه های بنگاه¬های انتشاراتی و در بخش¬های ادبی مجلات، رمان¬ها قرار دارند. در حالی که چاپ رمان مدام افزایش می¬یابد، فهرست تجدیدِ چاپِ آثار کلاسیک پیوسته کاهش می¬یابد. دیوان اشعار و درام¬ها به ندرت خریدار دارند. در عرصه‍ی ادبیات، مرگِ آثار کهن¬سال فرا رسیده است .

Tuesday, 1 June 2010

کاسه‌ لیسان دنیای سیاست

١ ـــ حاکمیت جنایتکار جمهوری اسلامی پنج زندانی سیاسی را اعدام کرد
٢ ـــ نفرت و خشم بر علیه‌ این جنایت تازه‌ خشم مردم را برانگیخت
٣ـــ کومه‌‌له‌ با درایت و زیرکی سیاسی و با تکیه‌ بر شناخت خوبی که‌ از نیرو و نفوذ خودش درکردستان دارد فراخوانی به‌ اعتصاب عمومی داد که‌ با استقبال بی سابقه‌ مردم روبرو شد
٤ـــ تعدادی از سازمانهای سیاسی با اکراه‌ و قرار گرفتن در یک نوع رودربایستی سیاسی مجبور به‌دنباله‌ روی از کومه‌‌له‌ شدند
٥ ـــ تعداد دیگری از سازمانهای سیاسی هم که‌ اصلا در باغ نبوده‌ و نخواستند که‌ در این روز همراه‌ مردم باشند
٦ ـــ کومه‌‌له‌ فروتنانه‌ و با متانت سیاسی خاص خود از هیاهو و هوچی‌گری در اطراف این مساله‌ خودداری کرده
ودر نتیجه‌ ... 
هر به‌ حاشیه‌ رانده‌ شده‌‌ای و هر وامانده‌ سیاسیی چون حکمتیست‌ها و دمکرات وعبدالله‌ مهتدی تلاش در چپو کردن نتایج این حرکت در جهت منافع حقیر حزبی و حل مشکلات داخلی خود کرده‌‌اند
تنها چیزی که‌ میتوان گفت اینست ـ
تغاری بشکند ، ماستی بریزد          جهان گردد به‌ کام کاسه‌ لیسان
داوود
01/06/2010   

محکوم می‌کنم

با همان زبانی که‌ جنایت‌های آمریکا را در سراسر جهان محکوم می‌کنم 
با همان زبانی که‌ توحش و بربریت گروهها و دولتهای اسلامی را تقبیح می‌کنم
با همان زبانی که‌ بر پا دارندگان چوبه‌‌های دار در ایران را محکوم می‌دانم
با همان زبانی که‌ جنایت‌های تمام استثمارگران وجلادان تاریخ را بر علیه‌ کارگران و زحمتکشان را محکوم می‌کنم
با همان زبانی که‌ تمام دولتهای سرمایه‌ داری در تمام جهان و در هر لباسی رامسئول و منشا فقر وفلاکت مردم می‌دانم و محکوم می‌کنم
با همان زبان نفرت خود را ازآخرین جنایت، بربریت و توحش دولت مذهبی و مرتجع اسرائیل بر علیه‌ مردم فلسطین و غزه‌ اعلام می‌کنم.این اعلام انزجار و نفرتی است ‌ رو به‌ دولت اسرائیل و گروههای مسلح اسلامی وابسته‌ به‌ ایران و سایر مرتجعین منطقه‌ که‌ برای رسیدن به‌ اهداف پلید سیاسی خود زندگی مردم منطقه‌ را اعم از کودک و پیر و جوان را به‌ جهنمی هر روزه‌ تبدیل کرده‌‌اند
داوود
01/06/2010