" آزادی،همیشه‌ آزادی دگراندیشان است."
روزا لوگزامبورگ

Wednesday, 31 March 2010

انتخابات عراق و اوضاع منطقه‌

انتخابات پارلمانی عراق در نهایت در زیر ذره‌بین نیروهای امنیتی آمریکا و سازمان ملل به‌ پایان رسید و لیست العراقیه‌ به‌ رهبری ایاد علاوی توانست با اکثریت شکننده‌‌ای به‌ پیروزی برسد.بعد  از آنها لیست دولت قانونی نوری المالکی ( نخست وزیر فعلی) و پس از آن هم ائتلاف ملی عراق منتسب به‌ مجلس اعلای اسلامی و عمار حکیم قرار دارند.
در میان هیاهوی غربیها در باره‌ پیروزی سکولاریزم و عقب نشینی حاکمیت مذهبی در عراق ما اعلام نتایج انتخابات را در میان موجی از بمب گذاریها و ترور شاهد بودیم. جنایتی که‌ هر روزه‌ در ابعادمختلف وسیله‌ اجرای سیاست‌های کشورهای همسایه‌ عراق برای نفوذ هر چه‌ بیشتر در امور داخلی عراق شده‌ آنهم به‌ قیمت زندگی مردم،کارگران و زحمتکشان.
طبق روال معمول در چنین شرایطی هر طرف ذینفعی به‌ دنبال دست یافتن به‌ اهدافی است که‌ منافع کوتاه‌ یا دراز مدت آنها را تامین کند.آمریکا و متحدانش با اعلام کردن اینکه‌ نیرویی سکولار به‌ پیروزی رسیده‌‌اند در پی توجیه‌ لشکرکشی نظامی خود به‌ منطقه وخاموش کردن اعتراضات داخلی خود هستند.ائتلاف کردستانی در پی مشروعیت بخشیدن به‌ همکاریهاای همه‌ جانبه‌ خود با اشغالگران و در پی آن ایجاد جبهه‌‌ای متحدتر در مقابل گروه‌ رو به‌ رشد گوران است. گروهی که‌ با پس ازتنها حدودیک سال از تشکیل خود توانسته‌ ٨ کرسی را در پارلمان عراق به‌ خود اختصاص دهد.دسته‌ بندی نوری‌المالکی هر چند غرولند زیادی را در باره‌ نتیجه‌ انتخابات کرد و معترض به‌ تخلف کسترده‌ شده‌ بود ولی زیاد هم نگران وضع موجود نیست چون می‌داند که‌ دولت جدید با اختلاف فقط ٢ کرسی به‌ قدرت رسیده‌ پس بنا بر تصور تشکیل دولتی بدون حضور آنها  بسیار دور از ذهن و مسخره‌ است.‌ در این میان چیزی که‌ بیشتر از همه‌ دارد خودش را نشان می‌دهدراه‌ افتادن آب دهان نیروها و گروههاییست که‌ دلخوش به‌ دخالت آمریکا در تغییر اوضاع منطقه‌ هستند.آنها دارند با تبلیغ و بزرگنمایی نتیجه‌ این انتخابات امید به‌ دخالت آمریکا برای اقداماتی مشابه‌ را در کشورهای منطقه‌ و بخصوص ایران را گسترش می‌دهند.دارند با بزرگنمایی پیروزی به‌ اصطلاح سکولارها آویزان شدن خودشان را به‌ دامن آمریکا توجیه‌ می‌کنند.واقعیت امر موجود را دارند به‌ نفع منافع سازمانی خود تحریف می‌کنند.در حقیقت موردی که‌ موجب پیروزی ایاد علاوی در انتخابات شد این بود که‌ وی با اعلام اینکه‌ از خانواده‌ای شیعه‌ برخاسته‌(تکیه‌ بر اکثریت شیعه‌ در عراق) به‌ دنبال ایجاد حکومتی سکولار در عراق است(تکیه‌ بر مردمی که‌ می‌دانند تمام مصیبت‌های آنها از حاکمیت‌های وابسته‌ به‌ گرایشات مذهبی است) ولی در نهایت این هم حکومتی خواهد بود وابسته‌ به‌ رقابتهای سیاسی و اقتصادی کشورهای منطقه‌ . به‌ نظرمن برنده‌ واقعی این نمایشا ت انتخاباتی باز هم فقط اسلام سیاسی و حاکمیت مذهبی ایران خواهد بود. علاوی بدون اتحاد با نیرویی دیگر نمی‌تواند اکثریت خود را در حکومت آینده‌ حفظ کند و آنهم تنها با ائتلاف سیاسی با نیروی سوم ممکن است یعنی ائتلاف ملی عراق. نیرویی که‌ سنتا و عملا موجودیتش در موجودیت کمکهایی است که‌ از ایران می‌گیرد به‌ خصوص زمانی که‌ با علم شدن در مقابل آیت الله‌ سیستانی توانست خودش را بیشتر در دل حاکمان مذهبی ایران جا کند( این خود مورد بحثی دیگر است).فعلا حاکمیت مذهبی ایران با سکوت معنا دار خود و کار کردن روی این ائتلاف و افزایش میزان نفوذ خود بر این گروه‌ در پی کسب امتیازات بیشتر سیاسی در منطقه‌ است. اگر چنین ائتلافی صورت گیرد هر چند منافعی کوتاه‌ مدت را از قبیل کم شدن بمب گذاریها و ترور را ممکن است که‌ تامین کند و شاید هم مرهمی موقت بر زخمهای سیاستهای خارجی کشورها و گروههای مختلف باشد ولی نادیده‌ گرفتن اقلیت سنی و گرایش محتمل آنها به‌ طرف بنیادگرایان سنی مذهب و در رٱس آنها القاعده‌ می‌تواند سرمنشا ناامنی و ترور و جنایتهای بیشتر در عراق باشد.جنایتی روزافزون که‌ فقط زندگی حال و آینده‌ مردم رنجکشیده‌ را هدف گرفته‌.‌ در غیاب نیروهای چپ و سکولار واقعی نمی‌توانیم شاهد هیچگونه‌ تغییر مثبتی در زندگی کارگران و زحمتکشان عراق باشیم
 داوود.
   .

Wednesday, 24 March 2010

دانستنی های مفید در باره نیروگاه هسته ای وروش علمی غنی سازی
در این جا نمیخواهم به ریشه یابی جنگ زرگرانه ی قدرت های اتمی جهان با رژیم ج .ا که سالهاست ادامه دارد وخواهد داشت بپردازم ودوطرف در دنیای میدیا سرسختانه بر مواضع خویش پا فشاری میکنند اولی در محکوم کردن غنی سازی ودومی در اینکه این حق مسلم اوست که اورانیوم را بارورکند
بهر حال با علم به این موضوع دانستن اینکه یک نیروگاه هسته ای چطور کار میکند وهدف از غنی سازی چیست وچه نقشی این غنی سازی با بمب اتم دارد خالی از لطف نیست امید که از ان استفاده ی مطلوب را ببرید
با مهر بسیار : بهزاد

تاسیسات صنعتی که برای تولید الکتریسیته از راه شکافتن هسته اتم مورد استفاده قرار میگیرد نیرو گاه هسته ی
نامیده میشود
هسته ی اتم شامل پروتون ونوترون می باشد . پروتون دارای بار الکتریکی مثبت ونوترون دارای بار الکتریکی منفی می باشد
این دو ذره ی سنگین در مجموع نوکلون نام دارد از انرژی پیوندی بسیار بالای برخوردارند
در هسته ی اتم فراورده هایی وجود دارند که به علت نوترون های اضافه خاصیت رادیواکتیوی دارند واین بدین معناست که هسته ی آن ها ناپایدار می باشد بنابراین انرژی که این دسته از مواد رادیواکتیوی رها میکنند خیلی بیشتر از انرژی پیوندی بین پروتون ونوترون داخل هسته ی اتم می باشد واین همان پدیده ای است که کشش خاصی به استفاده از انرژی اتمی می بخشدولی نکته ی باریکتر از مو که دراین جا وجود دارد جنبشی بودن آن ودر نتیجه آزاد شدن انرژی میباشد ودانشمندا ن برای کنترل این انرژی رها گشته از تکنولوژی های گوناگونی کمک میگیرند
متداولترین این روش ها نیروگاه های حرارتی با آب است بدین معنی که انرژی گرما یی که در نتیجه شکافتن در نیروگاه اتمی بد ست میاید به اب منتقل شده وسبب گرم شدن اب میشود بخشی از بخار آب تحت فشار بالا توربین های بخاری را به گردش در میاورد وقسمت دیگر در خازن های قوی انباشته شده و با رد وبدل کردن گرما با اب موجود وتقطیرمجدد عمل دورانی برای گردش توربین هاادامه می یابد
اورانیوم
اورانیوم یکی از مواد رادیواکتیوی مهمی است که در نیروگاه های اتمی از آن استفاده میشود بدلیل اینکه تنها ماده رادیواکتیوی که ایزوتوپ های آن ( یعنی نسبت اندازه بین نوترون ها وپروتون ها) را میتوان به طور غیر طبیعی جدا نمود اورانیوم است به کلام دیگربر شمار نوترون ها افزوده شده تا خاصیت رادیواکتیوی ان افزایش یابد
اورانیوم 235( شمار ذرات پروتون و نوترون در هسته)در طبیعت خیلی کمیاب است وتنها ایزوتوپ اورانیومی است که در نیروگاه اتمی شکافتن چرخه ای را میسر میسازد که در آن نوترون های جدید رها میشوندکه دوباره باعث شکفتن های دیگری میگردند
اورانیومی که که یک نیروگاه هسته ای حرارتی ( درسطور پیشین شرح داده شد)نیاز دارد ایزوتوپ اورتنیوم 235 است که 3تا 5 در صدبارور شده باشد

Monday, 22 March 2010

طرح افراد غیر قابل طرح در سطح جامعه معمولا موجب واکنش های از سویی منتقد ین آگاه آن جامعه میگردد.
با مهر بسیار : بهزاد


دفاع خجولانۀ آقای عرفان قانعی فرد از نظام جمهوری اسلامی ایران
منصور رهسپار


آقای عرفان قانعی فرد شخصی است که بنا به آثار تحقیقی ایکه بهره از پایۀ تحصیلاتی و دیدگاه سیاسی ایشان برده اند،بعنوان «یکی از محققان جوان تاریخ کردستان» شناخته شده است.خود ایشان اصرار دارند که بعنوان محققی « بی طرف» که گویا بدون دخالت دادن موضع و دیدگاه سیاسی اش به بازگوئی و تحلیل رویدادهای تاریخ مبارزاتی ملت کرد ،پرداخته است،بحساب آید.اماادعای «بی طرف بودن» ایشان مخالفت های زیادی را برانگیخته است و دراین مورد بحق گفته شده است که تحقیقات و یا نظرات ایشان در مورد مسائل مبارزاتی کردها،جانب دارانه بوده و از مواضع سیاسی مشخصی تبعیت کرده است.
« بی طرفی» سیاسی اشخاص شناخته شده ایکه تحت عملکردها و قوانین نظام جمهوری اسلامی،قرار دارند،ادعائی پوچ است. زیرا که نظام جمهوری اسلامی ،بنا به ماهیت دیکتاتوریش ،یکی از سرکوبگران جنبش ملی کردها بوده و در طی سی سالۀ اخیر نه اینکه تحمل هیچگونه عقاید سیاسی آزادیخواهانه ای را نداشته است بلکه حتی هرگونه مطالبات صنفی و اقتصادی را هم با خشونت جواب داده است. با چنین گاردی که نظام جمهوری اسلامی در برابر هر گونه دگر اندیشی و عدالتخواهی داشته است، طبیعی است که آن دسته از آثار تحقیقی و یا روزنامه ها و نظرات سیاسی ئی توانسته اند « در رسانه های داخلی» اجازۀ درج و انتشار بیابند که به گونه ای مورد تأیید جمهوری اسلامی بوده و در ابقاء آن نظام مفید بوده باشند.
فوقأ ذکر گردید که شهرت آقای قانعی فرد در میان تعدادی از روشنفکران کرد ،به سبب تحقیقاتی بوده است که ایشان درموردتاریخ مبارزاتی ملت کرد انجام داده اند . مبارزاتی که طی دهه های متمادی جریان داشته و علیرغم نقاط قوتی که داشته اند دربرگیرندۀ ضعفها و کجرویهای عمده و غیر قابل انکاری هم بوده اند . بیان آن ضعفها و کجرویها،( حتی بفرض« بی طرف» بودن شخص محقق) به تنهائی نمیتواند بیانگر علت اصلی وجود ستم ملی برکردها باشد.زیرا که علت و یا علل اعمال ستم ملی ،واقعیتی است که بایستی چگونگی آنرا در سیاستها و عملکردهای حکومتهای ستمگر جستجو کرد. وجود ضعف و یا کجرویهای سیاسی رهبران و یا احزاب و سازمانهای سیاسی کردی واقعیاتی هستند که در طولانی تر شدن و درمواردی به نتیجه نرسیدن مبارزات ملی کردها دخیل بوده اند.پرداختن به این وجه از رویدادهای تاریخی در هر بررسی و تحقیقی جایگاه ویژه ای دارند که این نیز نمیتواند ضرورت پرداختن به سیاستها و عملکردهای سرکوبگرانۀ دولتها و یا سیستم های حکومتی وقت را ، منتفی کند.
آقای عرفان قانعی فرد محقق جوانی است که همواره از راه بیان و بزرگنمائی نقاط ضعف و کجرویهای مباراتی رهبران و سازمانهای سیاسی کردی و کتمان و سرپوش گذاشتن بر سیاستها و عملکردهای نظام جمهوری اسلامی،به نان و نوائی رسیده است.ایشان کسی است که « از وی مجموعه مقالات زیادی در رسانه های داخل در زمینۀ سیاست کردها منتشر شده است» ( 1 ).انتشار بیدریغ مقالات سیاسی ایشان در رسانه های داخلی نمیتواند بدور از گمان باشد زیرا که ،به شهادت سازمانهای جهانی دفاع از حقوق بشر،امروزه نظام جمهوری اسلامی در به بند کشیدن روزنامه نگاران و اهل قلم مقام اول را درجهان بخود اختصاص داده است.چنین نظامی که انتقادات پارۀ تن خویش ( اصلاح طلبان) را بر نمی تابد،چگونه با طیب خاطر پذیرای درج مقالات سیاسی محقق کرد تبار ی همچون عرفان قانعی فرد،شده است؟
در هر حال آنچه که مسلم است اینست که ایشان در تحقیقاتی که در مورد مبارزات تاریخی کردها انجام داده است ،نسبت به سیاستها و عملکردهای حاصل از نظام جمهوری اسلامی یا سکوت کرده است و یا با دگر گون جلوه دادن رویدادها به نفع آن نظام قلم زده است.سکوت ایشان هم نتیجۀ خام بودن و عدم دانش کافی ایشان نبوده است زیرا که ایشان علاوه بر اینکه از دانش لازمی جهت تحقیق بر سر جنبشهای مبارزاتی کردها برخوردارندهمچنین از امکانات مادی و مجوز سیاسی مطلوب و مشکوکی که سفرهای متعدد ایشان به نقاط مختلف دنیا و ترتیب دادن مصاحبه های متعدد را فراهم ساخته اند،بهره گرفته است. پس بطور واقع سکوت« محقق جوان تاریخ کردستان» درقبال جوهر دیکتاتوری نظام جمهوری اسلامی و عملکردهای ضد مردمی آن نظام ،ناشی از دیدگاه سیاسی او میباشد.دیدگاهی که تا کنون و هر جند از گاهی در پی دستیابی به بها نه ای انکشاف یافته است و هر بار آشکارتر از دفعۀ قبل، با بزرگنمائی و دستآویز قراردادن ضعف سازمانها ی کردی ایکه در اپوزیسون جمهوری اسلامی قرار دارند،در صدد کسب مقبولیتی کاذب برای نظام جمهوری اسلامی برآمده است.
مصاحبۀ اخیر ایشان با شخصی به اسم ناصر شیخ الاسلامی ظاهرأ به بهانۀ اظهار نظر بر سر کمک مالی حکومت اقلیم کردستان به سازمانهای مختلفی که هریک به گونه ای تحت عنوان «کومه له» و یا «دموکرات» شناخته میشوند ،صورت گرفته است. و لی جدا از ظاهر آن بیانات مضمون و محتوای اظهارات غلط و یا بخشأ درست ایشان ، در شرایط سیاسی کنونی که حاکم بر نظام جمهوری اسلامی میباشد، دارای ارزش مصرف خاصی به نفع کل آن نظام،به ویژه جناح اصولگرای آن میباشد. البته پذیرفتن و یا رد جنبه های درست و یا غلط ادعاهای ایشان در مورد آن سازمانها ،امریست که مربوط به خود آنها بوده و لازمست آنها خود بطورشفاف مردم را درجریان صحت و سقم آن ادعا ها قرار دهند. ولی جدا از آن قضایا ،موضع سیاسی نامبرده در قبال نظام جمهوری اسلامی امر عمومی تری است که لازمست مورد توجه قرار گیرد.
ایشان در مصاحبۀ اخیرش طبق روال قبلی اش،خواسته های کردها را به « مسالۀ زبان و فرهنگ کردی» محدود کرده است و مطالبات سیاسی « کومه له ها» و «دموکراتها » را حمل بر استفادۀ ابزاری از مسالۀ زبان و فرهنگ کردی کرده است.او علیرغم ابراز چنان نظری خود نیز به بحثی نشسته است که دارای مضمونی صرفأ سیاسی بوده که در شرایط کنونی از حیات نظام ضد مردمی جمهوری اسلامی استفادۀ سیاسی ویژه ای از آن برده میشود.
در آن مصاحبه نامبرده سعی در ترسیم چهره ای سیاه از فعالیهای مبارزاتی سازمانهای مذکور را داشته است.اینکه گذشتۀ مبارزاتی هر یک از آن سازمانها و رهبران مربوطۀ آنها دربرگیرندۀ نقاط قوت و ضعفهای مشخصی بوده است و یا اینکه در کار کنونی آنها اشکالاتی وجود دارد،جای هیچگونه انکاری نیست.ولی موضع کاملأ نفی گرایانۀ محققی که خود نیز نه در گذشته ایرادی به عملکردهای نظام ضد مردمی جمهوری اسلامی داشته است و نه در مورد اعتراضات توده ای هشت ماهۀ گذشته درایران نظری ابراز داشته است ،جای بحث است و بایستی دید که چه مصلحت سیاسی ای ایشان را وادار به ابراز چنان نظرات کاملأ نفی گرایانه ای کرده است ؟ آیا ایشان مصلحت کردها را درنظر داشته ا ند و برآن اساس قصد برحذر داشتن کردها از تأثیرات «سوء» آن سازمانها را کرده است.؟ درچنین صورتی ایشان نمیبایستی نگران کردها میشد زیرا که او خود درهمان مصاحبه و به نادرست تمامی آن سازمانها را همچون اپوزیسیونهای ناچیزی که فعالیتهای گذشته و حال شان ربطی به خواستۀ کردها نداشته است،قلمداد کرده است .پس موضع ایشان دلسوزی برای کردها نیست بلکه چنین بنظر میرسد که ایشان ازفراخوانهای سازمانهای سیاسی و از آن جمله اپوزیسیون کرد، مبنی بر ضرورت شرکت فعالانه تر در اعتراضاتی که در چند ماهۀ گذشته برعلیه نظام جمهوری اسلامی صورت گرفت ، برآشفته شده و قصد دفاع از نظام جمهوری اسلامی ،با گرایشی به جناح اصولگرایش، کرده است.
در قسمتی از مصاحبۀ مورد نظر، ایشان بعنوان انتقاد از سازمانهای کردی گفته اند که آنها « الان هم زبان به گله گشوده اند که چرا پس از انتخابات کردستان آرام است ؟ انگار هر چه نا آرام تر و غوغایی تر باشد، به نفع ایشان است ». در مورد چنان اظهاراتی لازمست خاطر نشان کرد که ؛اولأ نه کردها و نه زحمتکشان و آزادیخواهان دیگر نقاط ایران ،هیچگاه در پی احقاق حقوق خویش آرام نبوده اند بلکه آنها به اقتضای قدرت مبارزاتیشان همواره در پی کسب آزادی و مطالبات برحق خویش برآمده اند.ثانیأچنین بنظر میرسد که ایشان از ناآرامی های بعد از انتخابات درایران رنجیده اند و نگران همراهی فعال تر کردها با معترضین دردیگر نقاط کشور میباشند. لذا او در قالب حمله به سازمانهای کردی ،به کردها هشدار میدهند که مبادا پای از دایرۀ « مشارکت سیاسی و عقلانیت بدوراز احساسات » برون نهند و سبب ناآرامترکردن فضای سیاسی کشور شوند.اینکه منظور ایشان از «عقلانیت بدوراز احساسات » چه میباشد بعدأ به آن خواهم پرداخت ولی قبل از آن لازمست به این واقعیت اشاره کرد که فقط آقای قانعی فرد نیستند که از « ناآرامی » های هشت ماهۀ اخیر در ایران رنج برده اند، بلکه اقایان خامنه ای و احمدی نژاد و کل افراد مربوط به جناح اصول گرا هم ، از آن بابت با ایشان همدرد بوده اند و درد مشترک همۀ آنها هم همان اعتراضات علنی توده های جان برلب رسیده بر علیه نظام جمهوری اسلامی میباشد.
آقای قانعی فرد کاری به مسبب اصلی اعتراضات توده ای هشت ماهۀ گذشته درایران ندارد بلکه به « ناآرام تر و غوغائی تر » شدن آن در کردستان اعتراض دارد.ایشان نمیخواهند بپذیرند که مسبب اصلی اعتراضات چند ماهۀ اخیر درایران ،نه «کومه له »ها و نه « دموکراتها» بوده اند بلکه سیاستها وعملکردهای ضد مردمی نظام جمهوری اسلامی طی حاکمیت سی سالۀ هردو جناح رژیم بوده است که کاسۀ صبر بخش چشمگیری از تودۀ مردم ایران را لبریز کرده و آنها را به اعتراض آشکار بر علیه آن نظام کشانده است.
آقای قانعی فرد از برکت امکاناتی که دراختیار داشته است ،معنای عملی زیر خط فقر زندگی کردن اکثریت مردم ایران رادرک نمیکند.ایشان باگرفتاریهای کارگران شاغلی که تحت تورم شدید اقتصادی ماهها بدون در یافت حقوق و دستمزد های خویش بسر برده اند،آشنا نیست او هیچگاه در موقعیت کارگران و حقوق بگیرانیکه بخاطر مطالبۀ حقوق ودستمزد های معوقۀ چند ماهۀ خویش توسط عمال نظام جمهوری اسلامی سرکوب شده و به زندان افتاده شده اند ،قرار نداشته است.ایشان کاری به خاک و خون کشیده شدن دانشجویان در کوی و یا در محیط های دانشگاهی ندارد و شاید دستگیری خودسرانۀ روزنامه نگاران و آزادیخواهان و شکنجه شدن و آزار کشیدن آنها را هم دروغی محض می پندارد.ایشان درمورد وجود مسائل اجتماعی فوق الذکر که قطره ای از دریای تضییقات حاصل از سیاستها و عملکردهای نظام جمهوری ایران میباشند،همواره ساکت بوده است .درصورتیکه نظام جمهوری اسلامی در طی سی سالۀ استقرارش درایران با چنین عملکردهائی تخم کینه و تنفر را نسبت بخود در دلها کاشته و طبیعی است که روزی هم با طوفانهای اعتراضی مردم جان بر لب رسیده روبرو خواهد شد.سکوت آقای قانعی فرد از آن بابت و اعتراضش به « ناآرام تر و غوغائی تر» شدن محیط سیاسی ایران و منجمله کردستان ،حاصل دیدگاهی است که همسنخ با مواضع سیاسی جناح اصول گرا بوده و نگران لطمه خوردن نظام ضد مردمی جمهوری اسلامی و خواهان ترمیم صدمات سیاسی وارد شده بر آن نظام در طی ماههای گذشته ،میباشد.
آقای قانعی فرد درفرو نشاندن خشمش از بابت « ناآرامی های» هشت ماهۀ گذشته درایران،میبایستی بجای پیله کردن به سازمانهای کردی ،لااقل از پروسۀ حذف سیاسی آقایان میرحسین موسوی ،کروبی ،خاتمی و رفسنجانی در ادارۀ امور جامعۀ ایران عبرت میگرفت.زیرا آن آقایان که امروزه همچون آقای قانعی فرد خواهان« مشارکت سیاسی و عقلانیت بدور از احساسات » در پناه « رعایت قوانین کشور» میباشند، کسانی هستند که در استقرار و ابقاء نظام ضد مردمی جمهوری اسلامی نقشی درجه اول داشته اند و در آن راستا دست کمی از خمینی،خامنه ای و افرادی مثل احمدی نژاد نداشته اند،ولی با آنوصف امروزه آنها دارند به سرنوشت کسانی چون بنی صدر،یزدی، قطب زاده، حسینعلی منتظری و... نزدیک میشوند، همین مسئله است که آنها و هوادارانشان را به اعتراض به یاران قبلی شان واداشته است.در این میان هم طبیعی است که بخش چشمگیری از مردمی که از تضییقات نظام جمهوری اسلامی به تنگ آمده اند از شکاف موجود در بین بالائی ها استفاده کرده و تنفر خود از کلیت آن نظام را آشکارا فریاد زده اند.این واقعیتی است که مورد رنجش آقای قانعی فرد شده است ولی برخلاف نظر ایشان هر آزادیخواهی اعتراضات مردم در طی هشت ماهۀ گذشته بر علیه نظام جمهوری اسلامی ایران را همچون امری طبیعی و روا،بفال نیک خواهد گرفت.
آقای قانعی فرد بدون توجه به این واقعیت که محرک اولیۀ اعتراضات مردمی درچند ماهۀ گذشته ، تقلب دولتی در انتخابات رئیس جمهوری بود،به دفاع از «حقانیت» نمایندگان پارلمان درایران پرداخته است.گویا ایشان نمیدانندکه امروزه حتی میرحسین موسوی ،کروبی ،خاتمی...و دیگر اصلاح طلبان هم ،انتخابات صورت گرفته در سطوح مختلف را نادرست میخوانند و به آن اعتراض دارند ،ایشان در مصاحبۀ مورد نظر راجع به نمایندگان پارلمان ایران گفته است «هر شهر و روستای ایران نماینده رسمی در داخل پارلمان این کشور دارد و مثلا شادروان آقای ادب نماینده سنندج در کانادا به عنوان نماینده کردهای ایران در یک جلسه سیاست خارجی دعوت شد و درست هم بود زیرا ملزم به رعایت قوانین کشور ایران بود». آقای قانعی فرد با چنین صغرا و کبرا هائی ،هم بر «رعایت قوانین کشور» تأکیدکرده است و هم کوشیده است چگونگی نماینده شدن در پارلمان نظام جمهوری ایران را ، همچون امری درست جلوه دهد.او بدین طریق به سازمانهای اپوزیسیون کردی سرکوفت میزند که چرا آنها قانون کشور را رعایت نمیکنند!!!! در اینمورد بهتر است ایشان اول تکلیف خود را با سران جمهوری اسلامی روشن کند زیرا که آنها در طی سی سالۀ عمر نظام جمهوری اسلامی هیچگاه به همان قوانین غیر دموکراتیک و انحصار طلبانۀ خودشان هم پایبند نبوده اند.
اما درمورد « نماینگان رسمی مردم در پارلمان» ایران آقای قانعی فرد با چنان اظهاراتی میخواهد به چشم تودهای مردم ، چه در ایران و چه در مناطق کرد نشین ،خاک بپاشد و گرنه خود ایشان میداند که « رسمی»بودن هر نماینده الزامأ و در هر شرایطی بمعنای « مشروع» بودن او نیست. مشروعیت هر نماینده حاصل ارادۀ آزادانۀ اکثریت انتخاب کنندگان مربوطه است که البته این امر در جوامع آزاد ومترقی تا حدودی به ارادۀ آزادانه و آگاهانۀ اکثریت انتخاب کنندگان مربوط میگردد.آیا در ایران تحت حاکمیت نظام جمهوری اسلامی و یا سلطنت پهلوی ها ،کدام ایرانی صاحب رای، آزاد بوده است که به ارادۀ خود نمایندۀ سیاسی مورد نظرش را برگزیند؟ و یا اینکه در تحت همان نظامها ،کدام پروسۀ آگاهگری و با استفاده از کدامین امکانات و راه کارها پیش برده شده است. ؟ در تمامی طول عمر سی سالۀ نظام جمهوری اسلامی برای اولین بار یک مناظرۀ تلویزیونی بین چهار کاندیداهائی که قبلأ از صافی شورای نگهبان و دیگر نهاد های استصوابی عبور کرده بودند، ترتیب داده شد ،که علیرغم کلی ظاهر سازی و نقائص مربوطه، آن مناظره چنان بر پلاریزه شدن اراء انتخاب کنندگان ،اثر نهاد که نتیجۀ انتخابات برخلاف میل خامنه ای و سران سپاه پاسداداران و دیگر اصول گرایان ،از آب درآمد و آنها جهت فیصله دادن قضیه به نفع خود ،به تقلب دولتی متوصل شدند. که آنهم منجر به همان « ناآرامی و غوغائی » شد که سبب رنجش آقای قانعی فرد شده است. بعد از انتخابات هم علیرغم اعتراضات صد ها هزار نفری و اذعان وزارت کشور و شخص خامنه ای به وجود سه میلیون آراء تقلبی بنفع احمدی نژاد ، بالاخره ایشان از جانب ولی فقیه و دیگر نهاد های تحت نفوذ و تسلط او،بطور «رسمی »بعنوان رئیس جمهور ء ایران معرفی و مشغول به کار شد.

روال «رسمیت » یافتن احمدی نژاد در دورۀ دوم ریاست جمهوری اش ،پدیده ای منحصر بفرد دردرون نظام جمهوری اسلامی نبوده است بلکه هریک از نمایندگانی هم که در دوره های مختلف نمایندگی مجلس بظاهر انتخاب و جهت « مشارکت سیاسی» راهی پارلمان و یا دیگر نهادهای دولتی میشد،حتمأ قبلأ سوابق سیاسی اش از صافی ارگانهای امنیتی و تفتیش عقاید عبور مییافت و درجۀ سرسپردگی اش به نظام ولایت فقیه سنجیده میشد این روالی بوده است که ازگذشته تاکنون همچنان ادامه دارد. بنابر این رسمیت یافتن رُأسای جمهور، نمایندگان مجلس و یا اعضای بظاهر انتخاب شده جهت فعالیت دردیگرنهادهای جمهوری اسلامی ،الزامأ بمعنی محق و مشروع بودن آنها در اشغال پست های مربوطه نیست.در ایران تحت سلطۀ نظام جمهوری اسلامی آنچه که به ولی فقیه و دیگر دولتمداران و نمایندگان مجلس رسمیت میبخشد،قوۀ قهریه و اعمال دیکتاتوری عریان میباشد و گرنه در صورت فقدان ؛ خشونت دولتی ،شکنجه ،زندان،اعدام و .... همین خامنه ای و یا دیگر آقایانیکه بعنوان رئیس جمهور،اعضای دولت و یا نمایندگان پارلمان،نزد دولتهای خارجی رسمیت دارند،ازجانب مردم برکنار خواهند شد.
خاتمأ لازمست این واقعیت را خاطر نشان کنم که؛ اگردرطی هشت ماهۀ گذشته خشونت دولتی نمی بود،بجای اعتراضات ده ها و یا صدها هزار نفری ،میلیونها نفر برعلیه نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه ،به خیابانها میآمدند.سران نظام جمهوری اسلامی با درک این «خطر» علاوه بر اعمال خشونت و ددمنشی هرچه بیشتر از پیش همچنین بر محتوا و حجم تبلیغات وسیاستهای اغواگرانۀ خویش افزوده اند.مصاحبۀ آقای قانعی فرد با آقای ناصر شیخ الاسلامی درشرایط کنونی در خدمت پیشبرد وجه دوم ازکوششهای اخیر سران جمهوری اسلامی قرار دارد. 26 02 2010
1 - ( برگرفته شده از اظهارات آقای ناصر شیخ الاسلامی در مصاحبه با آقای قانعی فرد در تاریخ18 2010 febr،منعکس در سایت بروسکه ).

Friday, 19 March 2010

دفاع بی شرمانه‌ عرفان قانعی فرد از ماشین سرکوب جمهوری اسلامی

می‌گویند زمانی در جایی مردم خواسته‌ بودند تا برای شخصی ساده‌ و تا حدی احمق بروند خواستگاری .برای اینکه‌ خانواده‌ عروس پی به‌ حماقت داماد آینده‌ نبرند به‌ او گفته‌ بودند که‌ فقط حرفهای بزرگ بزرگ بزند تاشاید او را مهم یاآدم حسابی به‌ حساب بیاورند. داماد بیچاره‌هم که حرف بزرگ زدن را عوضی متوجه‌ شده‌ بود در خلال مهمانی که‌ از او می‌خواهند تا حرف بزند رو به‌ همگی با صدای بلند می‌گوید، فیل و بعد از چند لحظه‌ باز به‌ حرف می‌آید و می‌گوید دیوار ،کوه‌ و... . از اینکه‌ چقدر این داماد ساده‌ لوح را در آن مهمانی مهم به‌ حساب آوردند خبری در دست نیست ولی متاسفانه‌ این داستان فکاهی همیشه‌ در دور و بر خودمان درحال اتفاق افتادن است. آخرین آنهم که‌ حکایت همین عرفان قانعی فرد همشهری خودمان است.
بیچاره‌ خیلی سعی کرده‌ تا خودش را داخل آدم حسابی‌ها جا بزند.با آن سبک ابتدایی که‌ خیلی سعی کرده‌ تا با مغلق‌نویسی و با آوردن اسامی بزرگان ادب و سیاست ( و البته‌ با پر رنگ کردن اسامی آنها) مخصوصا در تیتر نویسی‌ها خواست بگوید که‌ ما هم بله‌! زمانی جمله‌ جالبی در مورد ایشان از ابراهیم نبوی خواندم. چیزی بود در این مایه‌‌ها که‌ مثلا او اینطور می‌نویسد احمد شاملو و دولت آبادی و تنکابنی بستنی دوست دارند ولی من و سیمین بهبهانی و بقیه‌ فالوده‌ دوست داریم ( جمله‌ دقیقش را به‌ یاد ندارم) حالا این آخرین قلم آلوده‌ کردنش هم که‌ حکایتی است در همان مایه‌‌های بی‌مایگی روزمره‌‌اش.
پس از فراز و نشیب‌ها و تلاشهای فراوان و بی نتیجه‌ ایشان برای در صف ادبا قرار گرفتن وداخل آدم به‌ حساب آمدن زمینه‌ کاری‌اش را با توصیه‌ اربابان اطلاعاتی‌اش تغییر داده‌ و بخت ش را در سیاست به‌ قمار گذاشته‌. او و نصیحت کنندگانش به‌ درستی چیزی را دریافته‌‌اند و آنهم اینست که‌ پا در میدانی بگذارد که‌ حساسیت زیاد بر روی آن هست.او را به‌ طور عمد در این میدان هل داده‌اند. میدانی که البته‌‌ به‌ جز تحقیر بیشتر چیزی برای او ندارد. از او کله‌ گنده‌ ترهایش که‌ ماست‌هایشان را خیلی وقت پیش کیسه‌ کرده‌ بودند.او نیاز دارد به‌ اینکه‌ جوابش را بدهند حتی اگر شده‌ با فحش و توهین. او به‌ این برخوردها نیاز دارد. اومثل مگسی است که‌ همینکه‌ بر دوش غولی می‌نشیند‌ ، فکر میکند که‌ دنیا زیر پایش است.حالا می‌خواد با این به‌ اصطلاح تحلیل دوباره‌ مطرحش کنند.حتی اگر شده‌ به‌ لجن کشیده‌ شود.مقاله‌‌اش که‌ جویدن دوباره‌ استفراغ اطلاعاتی‌ها بیشتر نیست خواسته‌ تا به‌ اصطلاح کومه‌‌له‌ را نقد کند .با سرهم کردن پاره‌ پاره‌‌هایی از تحلیل‌ها و تبلیغات چندین و چند ساله‌ وزارت اطلاعات ‌ و در دادنش! به‌ عنوان تراوشات مغزی خود دنبال جلب توجه‌ بیشتر است.
اما در پشت پرده‌ این نمایش مسخره‌ اهدافی شوم و در حد واندازه‌‌های توطئه‌ گری‌های محسن رضایی خوابیده‌.رژیم به‌ واسطه‌ فشار‌های داخلی و خارجی بر خود و در پی به‌ میدان آمدن مردم در چند ماهه‌ اخیر، سرکوب عریان و وحشیانه‌ خودش را به‌ اقصا نقاط ایران کشانده‌ و در پی گسترش آن در هر کوی و برزنی است. منطقه‌ کردستان و بخصوص کومه‌‌له‌ به‌ عنوان یک نیروی اجتماعی مترقی و چپ رادیکال که‌ همیشه‌ با تکیه‌ بر ارتباط توده‌‌ای و تنگاتنگ خود با مردم و زحمتکشان کردستان نقطه‌ امیدی در برابر حکومت اسلامی بوده‌ است باید هدف اصلی باشد و چه‌ بهتر که‌ از آدم ساده‌لوح و به‌ اصطلاح فرهنگی کرد هم استفاده‌ شود. چندین تن از جوانان کردستان به‌ دلایل سیاسی و مخالفت با رژیم در خطر اعدام قرار دارند و چندین تن نیز تا به‌ حال به‌ صف جان‌باختگان پیوسته‌‌اند.حکومت اسلامی خون می‌خواهد و خون هر کسی را که‌ سر به‌ مخالفت بلند کند در قاموسشان حلال است و کومه‌‌له‌ ای که‌ هیچ لکه‌ ننگی از آشتی با آنها در کارنامه‌‌اش نیست هم طبیعتا که‌ در خط اول قرار می‌گیرد.تبلیغات اخیر حکومت بر علیه‌ کومه‌له‌ وتمرکز هر چه‌ بیشترش بر سرکوب هر گونه‌ حرکت مخالف به‌ خصوص در کردستان نشانه‌‌هایی نگران کننده‌ هستند ازنقشه‌‌های شوم حکومت برای بر پا کردن چوبه‌‌های دار بیشتر. نقش عرفان فقط توجیه‌ و مشروعیت بخشیدن به‌این قتل‌عام و سرکوب است با قلم یک کرد نه‌ بیشتر.او دوست دارد مطرح شود حتی اگر شده‌ با فحش و توهین شنیدن و دولت هم که‌ می‌خواهد تا به‌ سرکوب‌هایش برسد.این معامله‌‌ایست که‌ پشت این مقاله‌ بی‌ارزش خوابیده.دوستان و رفقا این موجود حقیر را به‌ حال خودش بگذاریم.او لیاقت برخورد هیچ کسی را با خود ندارد.حتی اگر فحش هم بشنود برای او مطرح و ارضا شدن است .بگذاریم برود به‌ همان ترجمه‌‌ها ی فرهنگ لغتی‌اش برسد .همانطوری که‌ با کلاه‌ گذاشتن سر عده‌‌ای فرهنگ لغت نروژی را که‌ حاصل دسترنج دیگران بود را به‌ اسم خودش به‌ چاپ زد و داستانش هنوز تمام نشده‌.
در خاتمه‌ بی انصافی است که‌ یک پاراگراف مقاله‌ ایشان را ( که‌ نمی‌دانم از کجا کش رفته‌ چون خودش دارای چنین قابلیت فکریی نیست) را نیاورم که‌ اینجا را با تمام حماقتش درست به‌ خال زده‌. او در جایی می‌گوید:(هر گروه و جناح، حزب به ماهواره و رسانه های متعدد دسترسی داشتند اما رسانه هایشان هیچ تفکری جدی و نو را به داخل جامعه کردها تزریق نکرد و جز قشر عوام و متعصب ، گوش شنوایی نیافتند و همیشه منتظر وقوع خبری در داخل ایران هستند تا مصادره به مطلوب و موج سواری کنند. هنوز دن کیشوت وار خود را نه "نمایندگان یک سازمان کردی " بلکه عین ملت کرد، می دانند و کمترین نقدی را بر نمی تابند و هر منتقد مشفق همزبان شان را نیز وابسته و مامور ناکجاآباد می نامند اما سرشان زیر برف است انگار و نمی دانند دوران تهمت و سیاه کردن گذشته که همانا یادگار حزب توده در ادبیات سیاسی ایران است)
این جایی است که‌ داریم از آن ضربه‌ می‌خوریم نه‌ خزعبلات استفراغ گونه‌ یک مزدور قلم به‌ دست.
این هم لینک فرمایشات ایشان در سایت محسن رضایی است. http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=89359

داوود

Saturday, 6 March 2010

بازدید کنندگان عزیز امید که تا این بخش از مقاله تاریخی که قشمت های از تاریخ جنبش چپ درایران مباشد همراه بوده باشید زیرا حاوی نکاتی از مبارزه تلاشگران چپ است که به رای من اگر در زمان خاص خویش در اختیار جنبش قرار داده میشد بسیاری از تجربیات تلخ وجانکاه تکرار نمشد تا رای شما چه باشد
حلقه تبریز
قسمت پایانی
نوشته: هزبر پلاسچی

با وجود این ساواک که هنوز در بازجویی چریک ها ناوارد است فرصت را از دست داده است و بیشتر رفقا پنهان شده اند. ساواک در تبریز به خانه بهروز و اشرف دهقانی هجوم می برد و وقتی که در می یابد دیر شده است، محمد برادر کوچک تر آن ها را زیر شکنجه می برد. این شکنجه ها موجب شد محمد دچار بیماری اختلال حواس شود. اما در نهایت او را به چهار سال زندان محکوم کردند، فقط چون برادر و خواهرش در میدان مبارزه بودند.
در قدم بعدی ساواک کاظم سعادتی را بازداشت می کند. کاظم با وجود این که سمپاتیزان سازمان محسوب می شود اما از مخفی شدن خودداری کرده است و به زندگی علنی اش ادامه می دهد. کاظم موفق می شود خود را فردی عامی و معمولی جلوه دهد و به این ترتیب با سپردن تعهدی به ساواک مبنی بر این که اگر بهروز یا اشرف با او تماس گرفتند آن ها را به ساواک معرفی کند، آزاد می شود اما به شدت تحت نظر ساواک قرار می گیرد. بر اساس روایت رسمی سازمان چریک های فدایی خلق ایران، کاظم برای این که بهروز و اشرف را از خطر برهاند و آن ها را متوجه وضع موجود کند، سم می خورد و در ضمن رگ دست های اش را هم می بُرد. ساواکی هایی که او را تحت نظر داشته اند متوجه می شوند و او را به بیمارستان می رسانند اما دیگر دیر شده بود و کاظم سعادتی در بیمارستان جان می دهد. (3)
نابدل که هنوز تحت بازجویی قرار دارد باز هم مجبور می شود نام های دیگری را در اختیار بازجویان اش بگذارد که موجب می شود تعداد زیادی از افرادی که با محفل روشنفکری صمد و دوستان اش در ارتباط بودند، بازداشت شوند. علی رضا در این مرحله سعی می کند با هوشیاری از نام بردن کسانی که نقشی در سازمان دارند خودداری کند. او البته بعدها در بازداشتگاه کمیته به یکی از هم رزمان اش می گوید ما تصور درستی از بازجویی ها و شکنجه ساواک نداشتیم و اگر بیرون رفتیم باید این تجربه را به رفقای دیگر منتقل کنیم.
در اردیبهشت ماه 1350 نزهت روحی آهنگران بازداشت می شود و تحت فشار او را مجبور می کنند با بهروز دهقانی که مخفی اما هنوز در میدان مبارزه است، قرار بگذارد. نزهت بعدها برای یکی از دوستان اش نقل می کند که در آن مکالمه تلفنی سعی کرده است بهروز را متوجه ماجرا کند. اما بهروز حرف های اش را به شوخی می گیرد و با او قرار می گذارد (4). در واقع بی تجربگی آن سال های ابتدایی پیدایی جنبش چریکی در ایران از هر دو سو است. هم چریک های بی تجربه اند و هم بازجویان شان. بهروز در اواخر اردیبهشت بر سر قرار لو رفته بازداشت می شود و پس از این که مطمئن می شود اصغر عرب هریسی که با او هم خانه است گریخته، آدرس خانه را لو می دهد. با وجود این او دلاورانه در برابر شکنجه های دیگر لب از لب نمی گشاید و در نهایت زیر شکنجه کشته می شود. به گفته بهروز دولت آبادی، بهروز دهقانی در روزهای آخر آن چنان شکنجه شده بود که حتا قادر به راه رفتن نبود و اوایل دو پاسبان او را کشان کشان به توالت می بردند و پس از چندی آن چنان وضع اش وخیم شد که برای اش ظرفی به سلول می بردند. او شهادت می دهد که ساعت سه صبح بیست و سه خرداد صدای آژیر آمبولانس آمد. بهروز دهقانی در اثر شکنجه در سلول اش جان سپرده بود.
از سوی دیگر ساواک به آدرس لو رفته توسط بهروز مراجعه می کند و متوجه می شود که خانه تخلیه شده است. پس ساواکی ها به بنگاهی که خانه را اجاره داده مراجعه می کنند و می فهمند که دو هزار تومان به عنوان ودیعه نزد بنگاه باقی مانده است. آنان در حالی که امیدی نداشته اند بنگاه را تحت نظر می گیرند و عده ای از مأموران خود را شبانه روز در بنگاه به مراقبت می گمارند. یک بار دیگر بی تجربگی سال های اولیه چریک ها موجب می شود اصغر عرب هریسی برای پس گرفتن دو هزار تومان به بنگاه مراجعه کند و بازداشت می شود. با بازداشت عرب هریسی اسامی افراد باقی مانده سازمان در تبریز به دست رژیم می افتد.
حلقه محاصره رژیم حول نیروهای سازمان روز به روز تنگ تر می شود. در 3 خرداد 1350 دو عضو مرکزیت سازمان در دو نبرد مسلحانه جان می بازند. امیرپرویز پویان به همراه هم رزم اش رحمت الله پیرونذیری در خیابان نیروی هوایی کشته می شود و اسکندر صادقی نژاد هم در همان روز در نبرد دیگری از بین می رود. منوچهر بهایی پور یکی دیگر از اعضای مؤثر سازمان نیز به فاصله کمی هنگام تخلیه خانه تیمی در محاصره قرار می گیرد و کشته می شود.
در این زمان تنها عضو مرکزیت شاخه تبریز که هنوز به مبارزه ادامه می دهد، عبدالمناف فلکی تبریزی است. پس از چندی در تابستان 1350 رحیم کیاور که تحت مسئولیت مناف فعالیت می کرده بازداشت می شود به شدت تحت شکنجه قرار می گیرد. او با این که در نهایت قرارش با مناف را لو می دهد اما ساواک کم تجربه آن چنان او را سوزانده بوده که نمی توانسته از حضورش در سر قرار برای بازداشت مناف استفاده کند. در نتیجه اعترافات کیاور، احمد ریاضی عضو دیگر تحت مسئولیت مناف بازداشت می شود و این بار ساواک ظاهرا او را سالم نگاه می دارد. احمد ریاضی به گفته یکی از هم رزمانش فردی ضعیف بود که پیش از بازداشت همیشه با عذاب وجدان می گفت: «من وقتی اسلحه دستم می گیرم، دستم می لرزد». طبیعی است که چنین فردی نتواند در برابر شکنجه های سبعانه ساواک مقاومت کند. ریاضی را بر سر قرار لو رفته می برند و از این طریق مناف هم بازداشت می شود.
مناف فلکی تحت شکنجه قرارش را با مسعود احمدزاده می گوید و احمدزاده به چنگ ساواک می افتد. باید توجه داشت که در آن هنگام مناف به دلیل اختلافاتی که با احمدزاده پیدا کرده بود، عملا در سازمان کنار گذاشته شده بود و تنها یک ارتباط ساده را با او حفظ کرده بودند. طبیعی است که انگیزه ی مقاومت در چنین فردی پایین آمده باشد.
فصل زندان این عده یکی از غم بارترین صفحات تاریخ خون بار سازمان است. در زندان مناف متهم بوده است که تعداد زیادی را معرفی کرده، این در حالی است که تا زمانی که مناف بازداشت شود عده زیادی بازداشت شده بودند. در واقع چریک هایی که تصور روشنی از شکنجه ها و بازجویی های ساواک نداشتند هر کدام به فراخور اطلاعاتی که داشته اند، مواردی را گفته بودند و ساواک که از بالا این اطلاعات را با هم تطبیق می داده، بر سازمان تسلط اطلاعاتی داشته است. علی رضا نابدل که خود یکی از هواداران جدی بایکوت مناف بود، نیز از سوی رفقای سازمان متهم بوده که او هم اطلاعات زیادی را در اختیار رژیم گذاشته است. شرح برخوردهای دیگر زندانیان سازمان با این دو نفر به خصوص با مناف حکایت غم بار ناگفته ای است که در روایت های رسمی سازمان همواره نادیده گرفته می شود. رژیم مناف را تا شب اعدام با موسی سماواتی عضو تواب سازمان مجاهدین خلق ایران در یک سلول نگاه می دارد و به این ترتیب شکنجه روحی را در حق او تمام می کند. یکی از یاران بازمانده سازمان نقل می کند که مناف فلکی تا آخر هم هیچ سخن بدی در مورد سازمان واعضای اش نگفت اما تا لحظه اعدام فاصله اش را با دیگران حفظ کرد.
پیش از دادگاه میان زندانیان بحثی در می گیرد در مورد این که در دادگاه چگونه دفاع کنند. عده ای از آن جمله علی رضا نابدل مخالف دفاع ایدئولوژیک بوده اند و عده ی دیگری به هدایت مسعود احمد زاده معتقد بوده اند که در صورت دفاع ایدئولوژیک هم حیثیت سازمان حفظ می شود و هم اینکه رژیم قادر نخواهد بود تعداد زیادی را اعدام کند. گویی تاریخ بار دیگر به تلخی تکرار شده است. هنگامی که بازداشت افسران توده ای در سال 1333 آغاز شد، هنوز فرصت بود که عده ای از افسران خود را از بازداشت برهانند و فرار کنند. نورالدین کیانوری که آن هنگام رابط کمیته مرکزی و سازمان افسران بود با این عمل مخالفت می کند آن هم بر مبنای این تحلیل که اگر تعداد زیادی از افسران بازداشت شوند، رژیم نمی تواند افراد زیاد را اعدام کند. در نتیجه بخشی از افسران در محل خدمت خود حاضر می شوند و منتظر بازداشت می مانند و حتی عده ای که فرار کرده و مخفی شده بودند، خود را معرفی می کنند. بهای این تحلیل البته غلط تیرباران 26 افسر حزبی و مرتضی کیوان، شاعر و منتقد و کوپل غیرنظامی افسران فراری سازمان نظامی است.
این بار نیز تحلیل مسعود احمدزاده بهای سنگینی در بر دارد. احمدزاده پس از مدتی وقتی می بیند اعضای سازمان در جریان بحث تسلیم نظر او نمی شوند، نظرش را به عنوان دستور سازمانی به دیگران تحمیل می کند. عباد احمدزاده به یاد می آورد که نابدل در گفت و گویی به او گفته بود: من ملزم شده ام به دفاع ایدئولوژیک. مناف فلکی اما یک سر به دلیلی دیگر دفاع ایدئولوژیک را انتخاب می کند. او می خواهد با این کار نشان دهد که به آرمان های اش وفادار است.
جلسات دادگاه با سرودخوانی متهمان آغاز می شود و هیچ یک از متهمان به احترام قاضی از جای بر نمی خیزند. البته نقی حمیدیان، رحیم کریمیان، احمد تقدیمی و بهمن راد مریخی با صلاح دید احمدزاده، به علت این که اتهام مهمی نداشتند برای اجتناب از صدور احکام سنگین در این عمل شرکت نکردند. نتیجه چنین دادگاهی از پیش معلوم است. نوزده نفر در یک بازه ی یازده روزه و در سه گروه اعدام می شوند. مسعود احمدزاده خود در اولین گروهی قرار دارد که در 11 اسفند 1350 مقابل جوخه آتش قرار می گیرند. او به همراه مجید احمدزاده، عباس مفتاحی، حمید توکلی، اسدالله مفتاحی و غلام رضا گلوی تیرباران می شود. به فاصله دو روز دسته دوم شامل سعید آریان، عبدالکریم حاجیان سه پله، مهدی سولوانی و بهمن آژنگ در 13 اسفند تیرباران می شوند. در 22 اسفند دسته سوم که در واقع در برگیرنده رفقای شاخه تبریز سازمان است در مقابل جوخه می ایستند. عبدالمناف فلکی تبریزی، علیرضا نابدل، اکبر مؤید، اصغر عرب هریسی، محمد تقی زاده چراغی، جعفر اردبیلچی، حسن سرکاری، علی نقی آرش و یحیی امین نیا در این روز تیرباران می شوند.
عباد احمدزاده که در لحظه های آخر با اکبر مؤید در یک سلول بوده صحنه آخر را این طور توصیف می کند: «جوان، بازجو و شکنجه گر ساواک به همراه چند نفر دیگر برای بردن اکبر به میدان اعدام جلوی سلول ما آمد. وقتی برای خداحافظی اکبر را در آغوش گرفتم، احساس کردم که سبیل های کلفت اش خیس شده است اما سریع صورت اش را برگرداند که جوان اشک های اش را نبیند. تا لحظه آخر یک ذره تزلزل در این بچه دیده نشد. علی هم از توالت بیرون آمد و من او را از دریچه سلول می دیدم. با خنده مشت اش را به طرف سلول من تکان داد و گفت: محکم باش! می خواستم بگویم تو را دارند برای اعدام می برند، آن وقت من محکم باشم؟ این چه بار سنگینی است که روی دوش من می گذاری؟»
با کشته شدن محمد صفاری آشتیانی و احمد زیبرم در سال 1351 ساواک که موفق شده بود در مدت یک سال بخش بزرگی از رهبران و کاردهای کیفی سازمان را از بین ببرد گمان می کرد که شعله نبرد چریکی در ایران را خاموش کرده است. با این حال چرب دستان زیبا مردن از پی هم روانه بودند. هر چند مبارزه مسلحانه توده ای نشد، هر چند موتور کوچک نتوانست موتور بزرگ را به حرکت در آورد، هر چند عده ای از پاک ترین جان های عاصی از دست رفتند با وجود این جنبش چریکی تأثیر خود را در عرصه های مختلف باقی گذاشت. هنر و ادبیات آن سال ها سرشار است از آفریده هایی که از این جنبش تأثیر گرفته اند. جامعه ساکن دانست که این سکوت شکستنی است و چنین بود که آن خون ها در زمستان 57 به بر نشست.
آنان اخگرانی بودند که نیک بختانه در برابر ظلم زمانه شوریدند و با خون خویش از آبروی انسان معترض پاسداری کردند.
« آنان در برابر تندر ایستادند / خانه را روشن کردند / و مردند» (5)
-----------------------------------------------
زیرنویس ها:
1- آن چه که در این مورد گفته شده است، این است که دوازده نفر تیرباران شدند و پیکر آنان در چهار گروه سه نفری در چهار محل مختلف به خاک سپرده شد. تبلیغات رسمی سازمان بر این مبنا بود که علی اکبر صفایی فراهانی زیر شکنجه کشته شده است. با وجود این منابع مستقل تر معتقدند غفور حسن پور اصل بوده که زیر شکنجه از بین می رود.
2- این نه نفر عبارت بودند از: امیر پرویز پویان، رحمت الله پیرونذیری، اسکندر صادقی نژاد، منوچهر بهایی پور، محمد صفاری آشتیانی، احمد زیبرم، حمید اشرف، جواد سلاحی و عباس مفتاحی. از این میان تنها حمید اشرف توانست مبارزه اش را تا سال 1355 ادامه دهد و در این سال کشته شد.
3- بهروز دولت آبادی بر مبنای شهادت پزشکی که آن شب در بیمارستان بوده و ادعا می کند که تاندون های دست کاظم سعادتی پاره شده بود، معتقد است ساواک وقتی متوجه می شود که نمی تواند از طریق کاظم رفقای دیگر را به دام بیندازد او را از بین می برد.
4- نزهت روحی آهنگران پس از آزادی باز هم با سازمان ارتباط گرفت و در ترور نیک طبع بازجوی ساواک شرکت داشت. در 9 تیر 1354 نزهت در یک درگیری در دولت آباد کرج کشته می شود.
5- وام گونه ای شعر احمد شاملوی بزرگ، اصل شعر به این شکل است: «آنان در برابر تندر می ایستند/ خانه را روشن می کنند/ و می میرند».
--------------------------------------
منابع:

Tuesday, 2 March 2010

مطلب تاریخی
بخش سوم



حلقه اول و دوم گروه شامل بیژن جزنی، حسن ضیا ظریفی، مشعوف کلانتری، زرار زاهدیان، عزیز سرمدی، عباس سورکی، احمد جلیل افشار، محمد چوپانزاده، فرخ نگهدار، قاسم رشیدی، سیروس شهرزاد، محمد کیانزاد، مجید احسن، کوروش و کیومرث ایزدی و عده ای دیگر بازداشت می شوند. از حلقه اول و دوم تنها سه نفر می توانند از تور بازداشت ساواک فرار کنند. علی اکبر صفائی فراهانی و محمود صفاری آشتیانی برای رهایی از تور ساواک و نیز اندوختن تجربه عملی در عرصه نبرد مسلحانه به فلسطین می روند و حمید اشرف نیز پنهان می شود. پس از چندی غفور حسن پور اصل از یاران حلقه سوم محفل جزنی که به دلیل مقاومت بازداشت شدگان شناخته نشده است، دست به کار سازماندهی مجدد گروه می شود. این سازماندهی مجدد تحت هدایت یک هسته سه نفره شامل خود غفور، ناصر سیف دلیل صفایی و اسماعیل معینی عراقی انجام می گیرد. با بازگشت صفایی فراهانی و صفاری آشتیانی از فلسطین محفل جدید با رفقای قدیمی مرتبط می شود و به سمت سازمان دهی تیم شهر و تیم جنگل قدم بر می دارد. آشنایی اتفاقی ناصر سیف دلیل صفایی با عباس مفتاحی موجب می شود دو محفل به هم پیوند خورده و برای ایجاد سازمان واحد وارد پروسه تجانس شوند. در همین ارتباط احمد فرهودی که در جریان عملیات مصادره بانک ونک شناسایی شده است به تیم جنگل منتقل می شود.
بازداشت غفور حسن پوراصل در پی بازداشت ابوالحسن خطیب از دانشجویان هوادار گروه و لب گشودن او پس از یک شکنجه توان فرسای بیست روز، موجب می شود بازماندگان محفل جزنی ضربه سختی بخورند. تاریخ انگار یک بار دیگر تکرار می شود. وقتی در سال 1333 ابوالحسن عباسی افسر اخراجی ارتش و عضو هیأت دبیران سازمان افسران حزب توده ایران بازداشت می شود، خسرو روزبه می گوید: «عباسی فولاد است و لب نخواهد گشود.» عباسی اما پس از نزدیک به دو هفته شکنجه سخت در حمام زرهی در حالی که امیدوار بوده حزب و سازمان افسران تمهیدات لازم را اندیشیده باشند، اطلاعات اش را که کم نبوده در اختیار بازجویان می گذارد. در حالی که در بیرون از زندان نه تنها تلاشی برای مخفی کردن افسرانی که عباسی آن ها را می شناخته انجام نمی شود، بلکه دفترچه رمز سازمان افسران که به کمیته مرکزی تحویل شده بوده، توسط دکتر حسین جودت، رابط کمیته مرکزی و سازمان افسران بازگردانده می شود. به این ترتیب بازداشت اسماعیل محقق زاده دوانی و منوچهر مختاری گلپایگانی که دفترچه رمز را در اختیار داشته اند و لو رفتن رمز دفترچه ها باز پس از چند روز شکنجه سخت سرهنگ مبشری، موجب بازداشت وسیع و گران بار افسران توده ای می شود.
این بار نیز رفقا که چند روزی را در شرایط نیمه مخفی گذرانده اند با اطمینان از این که اگر غفور تا کنون حرف نزده است از این پس نیز چیزی نخواهد گفت، علنی می شوند و بعد از چند روز ضربه فرود می آید. در چنین شرایطی تیم جنگل نیز مجبور می شود با توجه به لو رفتن بخشی از امکانات اش و نیز برای رهاندن هادی بنده خدا لنگرودی از پاسگاه سیاهکل، بدون اطلاع از این که او را به لاهیجان فرستاده اند، در روز نوزده بهمن به پاسگاه سیاهکل حمله کند. پس از این یورش مسلحانه و سپس محاصره جنگل های منطقه توسط ساواک و ارتش و ژاندارمری تیم جنگل از بین می رود. غفور حسن پور زیر شکنجه کشته شده و دوازده نفر دیگر از رفقای تیم جنگل و تیم تدارکات شهری در 26 اسفند 1349 تیرباران می شوند. (1)
در پی اعدام تیمسار ضیا فرسیو، رئیس اداره دادرسی ارتش در 18 فروردین 1350 که به صورت مشترک توسط دو گروه انجام می گیرد، پیوند سازمانی واقعیت می پذیرد. نام سازمان چریک های فدایی خلق ایران در واقع نامی است که اعضای شاخه تبریز پیشنهاد می دهند. آنان از ترکیب کلمات مانوس آن روزگار چون چریک و خلق و افزودن فدایی به پاس داشت خاطره نیکی که فداییان فرقه دمکرات آذربایجان در ذهن مردم روستایی منطقه برجای گذاشته بودند، این نام را می آفرینند که پذیرفته می شود.
در فروردین 1350 علی رضا نابدل که به همراه جواد سلاحی مشغول چسباندن اولین اعلامیه های سازمان به دیوار بوده است در محله پامنار بازداشت می شود. در این واقعه یک استوار بازنشسته ارتش آن ها را هنگام چسباندن اعلامیه می بیند و داد و فریاد راه می اندازد. نابدل و سلاحی که موتوری هم با خود داشته اند بدون که محله را شناسایی کرده باشند، شروع به دویدن می کنند تا به یک سه راهی می رسند که یکی از راه های اش به کلانتری پامنار ختم می شده است. سلاحی وارد کوچه ای می شود و وقتی می بیند کوچه بن بست است برای اینکه زنده بازداشت نشود گلوله ای به خودش می زند و در دم جان می سپارد. علی رضا با موتور داخل گودالی می افتد به طوری که موتور روی او قرار می گیرد. با وجود این گلوله ای به خودش شلیک می کند اما زنده می ماند و بلافاصله او را به بیماستان شهربانی منتقل می کنند. این را هم باید نوشته باشم که رژیم در جریان بازداشت های پیش از این توانسته بود نه نفر از اعضای سازمان را شناسایی کند و با چسباندن عکس این نه نفر بر دیوارهای شهر و انتشار آن در روزنامه ها برای زنده یا مرده هر یک صدهزار تومان جایزه تعیین کرده بود (2). جواد سلاحی یکی از این سه نفر بود که از همدان به سازمان پیوسته و پیش از این چند عملیات کوچک مانند آتش زدن تأسیسات هنرستان همدان که بیشتر جنبه تبلیغی داشت را هدایت کرده بود. سلاحی در این حادثه برای این که جنازه اش مورد استفاده تبلیغاتی رژیم قرار نگیرد، لوله اسلحه را پشت سرش گذاشته و شلیک کرده بود. در نتیجه با متلاشی شدن صورت اش امکان شناسایی او وجود نداشت.
نابدل در بیمارستان شهربانی مورد عمل جراحی قرار می گیرد و زنده می ماند. در این بیمارستان است که او یکی از فصل های درخشان زندگی اش را رقم می زند. علی رضا یک بار بخیه هایش را پاره می کند اما متوجه می شوند و بخیه ها را نو می کنند. این بار او از یک لحظه غفلت نگهبان استفاده می کند و با سر از پنجره طبقه سوم بیرون می پرد. در میانه راه اما به میله بلندی برخورد می کند و تنها بخیه های اش می شکافند. نابدل وقتی که می بیند هنوز زنده است سعی می کند روده های اش را با دست پاره کند اما نگهبانان سر می رسند و او را از این مرگ فدایی می رهانند. از این پس است که او را زیر شدیدترین شکنجه ها می کشانند و در نتیجه موفق می شوند عده ای از اعضای شاخه تبریز را شناسایی کنند.
روز هشتم مارس روز جهانی زن
امسال در حالی به پیشواز روز جهانی زن میرویم که دنیا در یکی از عظیم ترین بحران های ادواری امپریالیسم گرفتار امده است . در حال حاضر میلیون ها زن در کشور های توسعه نیافته و در حال توسعه به مبارزه ای بی امان خود بر علیه فشار های روز افزون فقر ( زیاد شدن فاصله ی طبقاتی بین ثروتمندان وفقرا) جنگ های امپریالیستی و استثمار وحشتناک و طاقتفرسای سرمایه داری ادامه میدهند .
ما ضمن پشتیبانی از مبارزه ومقاومت سخت وطولانی زنان در سرتا سر جهان از جمله ایران- افغانستان- فلسطین- عراق- ترکیه- فلیپین- امریکای لاتین وافریقا در مقابل هجوم وحشیانه ی امپریالیسم و حکومت های دست نشاند ه ای او در شرایط سخت وخشن کنونی به افشاگری این بربریت فعلی ادامه میدهیم .
در اوضاع کنونی جهان در شرایطی که هرگز دیده نشده است نظیر رشد عمیق فقردر مقیاس وسیع که به دلیل تاراج منابع مالی ومعدنی توسط عده ای قلیلی از سرمایه داران فرا ملیتی بر آن تحمیل شده دست به گریبان است .
در ایران بحران زده تازه ترین یورش رژیم مرتج وحامی سرمایه داری با تصویب قانون دوران قرون وسطا ی حق داشتن چهار همسر توسط مرد ( با توجه به نا به سامانی اقتصادی تنها مردان طبقه دارا امکان انجام چنین کار ننگین وزن ستیزی را دارند) به جقوق اجتماعی زنان آغاز نموده است .
واین حمله تکمیل کننده قوانین ارتجاعی پیشین نظیر دو زن برابر با یک مرد است وبه همین دلیل از حق قضاوت محروم می باشد- دخالت در خصوصی ترین حقوق شخصی زنان یعنی پوشش اختیاری ( حجاب اجباری ) جدا سازی اجباری محل کار- تجصیل - رفت وآمد با وسایل نقلیه عمومی- ممنوعیت مسافرت برای زنان تنها ( هتل ها به زنان تنها اطاق اجاره نمیدهند- برای سفر کردن باید اجازه ای کتبی پدر ویا همسر همراه پاسپورت باشد ) و..
هر جند تعدادی از زنان آزاده با امضا کردن تومار اعتراض وانزجار خویش را به تصویب این قانون عهد جهالت در عصر تکنولوژی اعلام کرده اند اما این کا فی نیست چه از لحاظ کمی وچه از نظر کیفی در این مورد باید نیرو های مترقی جامعه با افشا گری وسازمان دهی همه زنان ایران را بر علیه این ظلم جنسی طبقاتی به حرکت وادارند .زنان ایران باید بدانند وآگاه باشند تا این رژیم در حاکمیت است بی حقوقی آنان قانونی خواهد بود
در افغانستان وعراق هم که محل تاخت وتاز نیروهای اشغالگر ا مپریالیستی برای تقسیم مجدد جهان شده است وضع بر همین منوال می باشد
در استرالیا زنان بومی ( ابورجینی ) بار سنگین 231 سال اشغال کشورشان توسط استعمار گر پیر –بریتانیا – هنوز بر شانه های خویش احساس میکنند.
استعمار بریتانیا با سلب مالکیت از مردمان بومی سطح زندگی آنها را به زیر خط فقر کشانده و هم در این حالت نگاهداشته است وآنها را از داشتن سر پناه -بهداشت وآموزش وپرورش محروم کرد و که باز تاب این اقدام ضد بشری بی کاری وبیزاری آنها از مالکیت گشته است .
زنان بومی استرالیا در مبارزه برای اعاده مالکیت بر سرزمین خویش وداشتن خانه ی مناسب – بهداشت- آموزش واشتغال نقش به سزایی دارند . زنان ابورجینی بدون اینکه از مبارزه برای حفظ مردمان بومی وخانواده واجتماعشان عدول کنند به حرکت وسازماندهی مردمان بومی در مخالفت با لایحه
* که توسط دولت نیو لیبرال جان هاوارد تصویب شد و سلف خلف او دولت کارگر ( استفاده عوامفریبانه از کلمه کارگر ) به ریاست راد بی شرمانه به اجرا گذاشته شده است – ادامه میدهند .
مبارزه طولانی زنان استرالیا برای حقوق برابر – مزد مساوی در برابر کار – مهد کودک رایگان – استراجت دوران بعد از بار داری با پرداخت حقوق کامل – تامین اجتماعی وشغلی – حق داشتن اتحادیه –بهداشت – آموزش وسرویس های اجتماعی هر گز قطع نشده است .
حقوقی که زنان در 30 سال گذشته با مبارزه بدست آورده اند امروزه توسط دولت دست نشانده سرمایه مورد تعرض جدی قرار گرفته است .
زنان طبقه کارگر در استرالیا با قانون ضد کارگری اخراج که توسط دولت راد- گیلارد تصویب شده به سادگی مورد تعرض کارفرما قرار میگیرد.
حق اعتصاب طبق این قانون شفاها ممنوع شده است. پرداخت دستمزد پایین به کارگران فصلی قانونی گشته است . بار عمده بحران اقتصادی بر دوش زنان طبقه کارگر است. پرداخت دستمزد در زمان استراحت بعد از فارغ شدن هنوز بخشی از مبارزه ی زنان طبقه کارگر واتحادیه هایشان است .
در دوران سرمایه داری زنان دو برابر تحت ستم قرار دارند : در محل کار که کارگران فوق سود هنگفت برای سرمایه دارن ایجاد میکنند در منزل مثل یک کار اجتماعی بدون دستمزد نطیر پرورش کودکان ونگاهداری از افراد مریض وسالمند .
بیشتر زنان استرالیا در هفته زیادتر از 30 ساعت کار بدون دستمزد خانگی انجام میدهند . بیشتر از هفتاد در صد از کارگران نیمه وقت را زنان تشکیل میدهند




حقوق برابر در همه ی زمینه ها وزندگی عاری از بهره کشی وهم چنین اقتصادی سالم ومطمن برای زنان تنها با انداختن سیستم بهره کشی اقتصادی از مردم ومنابع طبیعی در زباله دانی تاریخ واستقرار نظام سوسیالیستی مقدور است .
گرامی با د روز جهانی زن .
وبلاگ : زندگی انسان اندیشه اوست
.



به شرکتهای چند ملیتی اجازه میدهدکه وقیحانه به غارت منابع طبیعی سرزمین ابورجینی بپردازندNT