د ستان تو
اثری از پابلو نرودا
۱۹۴۰
هنگامی که دستانت، ای عشق
هنگامی که دستانت به سوی ام می آیند پروازکنان
چه به همراه دارند
چرا به ناگاه بر لبانم درنگ می کنی،
درنگ می کنند
دستانت بر بدنم؟
--
می شناسم شان
چنان می شناسم دستانت را
که گویی پیش تر از اینها لمس کرده باشم شان
چنان که گویی
دستهای تو بودند پیشترها
که بر پیشانی ام
بر پیکرم وزیده اند
بارها به نرمی
--
لطافت شان جریان داشته ست
پرواز کرده ست بر فراز زمان
بر فراز دریاها، دودها
بر فراز بهارهای بسیار،
و بدانگاه که دستانت را بر سینه ام نهادی
بالهای آن کبوتر زرّین به خاطرم آمد
به یاد آوردم خاکِ مروارید را
و رنگ گندم را
--
تمامی عمرم را
در جستجوی دستانت بوده ام
پله ها را با بی قراری طی کردم
سنگفرش ها را پیمودم
قطارها مرا بردند
و آب ها مرا باز گرداندند
بر پوست انگورهای رسیده
دست هایت را لمس کردم
--
چوب آبدار درختان
پیام دستان تو را به من رساند
بادام ها مرا به لطافت دستانت ره بردند،
تا بدان گاه
که دست هایت
به کمرگاهم پیچیدند
تا بالهایم شوند
خسته از سفرهایم،
بسته شوند سرانجام به آرامی
و پایان سفری دور و دراز را
اعلام کنند.
برگردان: آزاده سلیمانی
.

No comments:
Post a Comment