قربانیان تاکتیک ذهنی و غیر عقلانی اعزام نیرو به پشت جبهه ی دشمن توسط کمیته مرکزی کومه له (2)
حقیقت را بگو
نه لابه کن
نه ستایش .
بخش پایانی
زنده یاد رضا ابراهیمی << ره زا کرماشان >> ردیف نشسته از سمت چپ نفر اول
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
پرده پنجم
بعد از رفتن رضا بر من چه گذشت
من کما کان در زندان شهرک کامیاران ماندگار شدم تا این که روزی دونفر را علی مشهدی به داخل اطاق من آورد و گفت
این دونفر از این به بعد هم اطاقی شما خواهند بود و سپس اطاق را ترک کرد . آنگاه آنها خود را به من معرفی کردند
ارزیابی من توسط صدیق ظریف و حسن کمانگر
این دو نفر از اعضای کمیته کارگری کومه له در شهر سنندج بوده و هر دودستگیر گشته و به پلیس بدون یونیفرم
<< تواب {{ جالب است که بدانید که قئو دال چپ های کمیته مرکزی کومه له بدون هیچ موضع گیری شفا ف
در باره این پدیده و تجزیه وتحلیل علمی آنرا طوطی وار در ادبیات شفاهی و کتبی شان تکرار میکردند }} >>
تبدیل شده بودند که شخصیت های بسیار متفا وتی داشتند صدیق ظریف یک لمپن به معنای واقعی کلمه بود .
بسیار بد دهن بود .زندا نیان را کتک کاری میکرد .بازجوی میکرد. در گشت های اطلاعات بسیار فعال بود
اما برخلاف او حسن کمانگر مودب و خوش سخن و خیلی زود با دیگران رابطه بر قرار میکرد .
پس از معرفی من چندان علاقه به گفتگو با آن ها بروز ندادم و آنها هم به ظاهر در خود فرو رفتند . مدتی گذشت
بالا خره صدیق ظریف نتوانست خود را کنترل کند و پرسید خیلی وقته این جایی ؟
گفتم : ای چند ماهی می شود.
و بدون اینکه من از او سئوال کنم . ادامه داد ، که ما هم بیشتر از یک سال است که در زندان بسر می بریم .
گفت : ما در شهر دستگیر شدیم . شما کجا گرفتار شدید ؟
گفتم : در نزدیکی روستایی در اطراف کامیاران.
در این وقت در را باز کرده گفتند : دستشویی و ظرف غذا را هم بیرون بگذارید . صد یق ظریف زود بیرون رفت و به پاسدار گفت ما تازه واردیم و ظرف هم نداریم و رفت به طرف دستشویی. و حسن کمانگر به من نزدیک شده و در گوشی گفت :
مو اظب حرف ز د نت باش این صدیق ادم خطرناکی است من واکنشی به این هشدار حسن نشان ندادم . اما برایم
سئوال شد که چرا چنین میگوید .
به هر حال آنها مدت یک ماه هم اطاقی من بودند . هر روز بیرون می رفتند اما بیشتر صد یق ظریف تنها میرفت و حسن نزد من می ماند هر شب قبل از اینکه در اطاق را برای نوبت آخر دستشوی بگشایند صدیق ظریف دو برگ کاغذ را از داخل جییب اور کتش بیرون کشیده و آنرا پر میکرد و سپس امضا میکرد و از حسن هم میخواست آنرا امضا کند و به من میگفت برگه ی آمار است که هر شب باید پر شود . من هم فقط نگاه میکردم و بی اعتنا بودم به حرف ها و حرکاتش .
در اواخر هفته دوم اقامتشان حسن روزی بعد از رفتن صدیق ظریف گفت می خواهم مطلبی را به شما بگویم که از شما میخواهم که آنرا در هیچ شرایطی به شخص دیگری نگویید که برای هردوی ما مشکل ساز خواهد بود . من ضمن اینکه گوش میدادم در چشم هایش خیره شده و شروع به خواندن افکارش میکردم . او چنین آغاز نمود .
صدیق و من برای ارزیابی شما از سنندج به اینجا آمده ایم و اطلاعات سپاه ما را روانه کرده است . بر گ های را که هر شب صدیق پر میکند و من هم امضا می کنم سئولاتی است در رابطه با حرکات و رفتار شما و مسائل مورد علاقه
شما . نه برگه آمار .سپس اندک اندک نحوه شناسایی و دستگیر ی مسئول اعزامی از طرف کومه له برای باز سازی تشکیلا ت
به اصطلاح مخفی در کرمانشاه توسط صد یق ظریف و رفتن صد یق ظریف به جای این شخص به کرمانشاه و شیوه ی دستگیری خودش در باردوم (( شرح کامل این مسائل که توسط زنده یاد حسن کمانگر در طی یک ماهی که با من بود
در بخش تاریخ سی ساله کومه له روایت وبرداشت ابراهیم علیزاده به قلم نگارنده در سایت اعتراض و وبلاگ
زندگی انسان اندیشه اوست موجود است )) و بقیه کارهای را در داخل زندان و هنگام گشت زنی در شهر انجام داده بود
به تدریج برایم بازگو کرد و روز اخری که ماموریتشان تمام شد کاپشن خود را عمد ا جا گذاشت تا من از ان استفاده کنم زیرا من فقط یک پیراهن و یک شلوار داشتم و ملاقاتی هم نداشتم که لباس یرایم بیاورند.
بعد ها که برای بار اول به زندان سنندج انتقالم دادند از یکی ا ز زندانیان شنید م که حسن وقتی که به گشت میرود و یا مرخصی << دقیقا به یاد ندارم کدامیک درست است>>. دیگر بر نمیگرددو مستقیم خود را به کو مه له میرساند. از نحوه
بر خورد فئودال چپ های حا کم بر کومه له با او هنوز نتوانسته ام اطلاعاتی دقیق بدست بیاورم .متاسفانه این انسان آزاده سه با ر قربانی تاکتیک های ذهنی و غیر عقلانی کمیته مرکزی کومه له گردید دو بار در تشکیلا ت به اصطلاح مخفی و بک بار هم در تشکیلات علنی. که متاسفانه در شهریور ماه 1368 آن طور که گفته میشود در یک حادثه اتفاقی جانش را ازدست میدهد!!! . یاد ونامش گرامی باد .
ما جرای حضور من در روستای << یه مینان >>
یک روز صبح زود پاسداری در سلول را باز نمود و گفت چشم بند بزن و بیا بیرون .سپس دست مرا گرفت از
بلوک خارج گشت در انتهای محوط زندان مرا داخل تویوتای گذ اشت و به دست هام دستبند زد و گفت سرت را پایین نگهدار پس از ان ماشین از محوط بیرون رفت و پاسدار دیگری که در کنار راننده نشسته بود مرتب با بیسیم تماس میگرفت . بعد از مدتی متوجه شدم که ماشین از جاده اسفالته خارج شده و در جاده خاکی پر پیچ و خم حرکت میکند مدتی گذشت ماشین توقف کرد و پاسدار دستبند را باز نمود و گفت چشم بند را بر دار و از ماشین پیاده شو.
وقتی پیاده شدم خودم را در روستای << یه مینان >> یافتم . اضعر کریمی فرمانده گردان ضربت کامیاران را دیدم که به طرفم میا ید و گفت به بلندی ها نگاه کن همه جا نگهبان داریم خیال فرار به سرت نزند و ادامه داد مردم را در مسجد جمع کرده ایم و شما باید برای آن ها سخنرانی کنید .
گفتم من سخنران نیستم و حرف هم برای گفتن ندارم
گفت : هرچه دیدی از چشم خود ت دیدی سپس با یبسیم با جایی تماس گرفت و گزارش مرا داد و مدتی با طرف صحبت نمود و بعد به دو پاسدار گفت که مرا به داخل مسجد ببرند و مواظبم باشند . دراین هنگام پسرک نوجوانی که تازه از خواب بیدار شده بود و متوجه گشته بود که پاسدار ها در روستا هستند . قاطر و یا الاغش را آماده کرده بود که از روستا خارج شود که اورا دیدند و بلافاصله اورا دستگیر کردند . او برادر کوچک زنده یاد سیف ا.. قادری << سیه فه یه مینانی >> و همچنین محمد علی قادری << حه مه عه لی یه مینان >> که هم ا کنون در اروپا زندگی میکند و طبعا ماجرا را از زبان
برادرش شنیده است . بهر حال مرا به درون مسجد بردند چند پیر مرد را که در روستا بودند به مسجد اورده و از پاسدار ها و جاش ها هم تعدادی در آن جانشسته بودند .سپس اضغر کریمی شروع به حرف زدن کرد و گفت این ضد انقلاب را
می شناسید . آن ها جوا ب دادند . نه . تو ذوقش خورد اما به روی خود نیاورد . بعد از من پرسید تو کدامیک را
می شناسی من گفتم این اولین باری است که این جا میایم و حتی اسم روستا را هم نمیدانم و بلطبع کسی را هم نمی شناسم
بهر حال او مدتی یاوه سرا یی کرد و بعد از ان به افرادش دستور دادکه آماده رفتن باشند و دوباره مرا به داخل وانت باری که چادر داشت بردند و مدتی گذاشت که نوجوان دستگیر شده را هم پیش من اوردند . اوبشدت وحشت زده شده بود
به محض این که ماشین حرکت نمود به او گفتم که نگران نباشد به حرف آنها گوش ندهد من هم ترا نمی شناسم .
فکر نکنم ترا بازداشت کنند . تا زمانی که به داخل شهرک سپاه بازگشتیم ما با هم بودیم سپس او را از ماشین پیاده کرده و با خود بردند و مرا هم دوباره به داخل سلول برگرداند و تا شب خبری نبود که ناگهان در سلول را باز کرده سه نفر پاسدار بدون مقدمه شروع به کتک کاری من کردند و پس از یک کتک کاری مفصل مرا با بینی خون آلوده و بدن کوفته شده رها کردند .
دیگر خبری از نوجوان دستگیر شده نداشتم و نمیدانم چه مدت اورا نگهداشتند . بطور یقین محمد علی قادری می تواند
صحت وسقم این ماجرا را که از برادرش شنیده است تایید و یا تکذ یب کند .که پاسخ دندان شکنی به یاوه سرایی های صوفیان طریقت علیزاده خواهد بود چون من بسیاری از اهالی یه مینان ، تاینه و که وانه را به خوبی میشناختم و از
همکاری و امکانات آنها در هنگام فعالیت بهره مند بودم.
جواب منفی به پیشنهاد همکاری با اطلاعا ت در قبال آزادی از زندان
چند ماهی گذ شت ومن کماکان در سلول بودم تا این که نصف شب بود و در سلول را باز کرده و گفتند چشم بند زده
و رو به دیوار به نشینم . مدتی سپری شد و شخصی در پشت سرم ایستاده و شروع کرد به حرف زدن کرد و گفت
اتهام توسنگین است و اگر حاکم شرع به شما لطف کند حبس ابد خواهی گرفت و عفوی هم در کار نیست برای
ملحد های نظیر شما . خانه ات هم مصادره شده است (( خانه والدینم پس از عقب نشینی نیروی پیشمه رگه از سنندج دربهار سال 59
توسط پاسداران و همکاری جاش های مفتی زاده غارت شده و به پایگاه سپاه مبدل گشته بود و سال ها خانواده ام تنها به جرم این که پسرانشان فعال سیاسی چپ بوده در تبعید اجباری بسر می بردند )) .
گفتم : خانه متعلق به والدین من می باشد نه من باید به آنها پس داده شود
گفت : از نظر اسلام تمام اموال مخالفین و << وابستگان درجه یک آن ها >> با حکومت اسلامی اعم از منقول و غیر
منقول باید مصادره گردد بر همین اساس هم خانه والدین شما مصادره گردیده است
و سپس ادامه داد این اخرین شانس شما ست که بار دیگر به میان جامعه برگردید و زندگی کنی و عمرت بیهوده در زندان
تلف نگردد با دقت به حرف هایم گوش بده و بعد تصمیم بگیر
. و اما پیشنهادم این است که در هر کدام از شهر های کور د نشین غرب کشور
که انتخاب کنی ما امکانات دایر کردن یک سو پر مارکت را در اختیار شما قرار خواهیم داد و شما در ضمن فروش مایحتاج مردم و جلب اعتماد آن ها رفتار و گفتار شان را زیر نظر گرفته و به هر کسی که مشکوک شدی فقط مشخصات و دلیل مشکوکیت فرد را به رابطی که به شما معرفی خواهدشد و از طرق مختلف با شما تماس خواهد گرفت
گزارش میدهید . کار شاقی نیست هر چه باشد بهتر از در زندان پوسیدن می باشد تازه اگر شانس با شما یاری کند و اعدام نشوید .
گفتم : با توجه به شناختی که از خودم دارم توان انجام چنین کاری را ندارم بناراین پاسخم منفی است .
گفت : شما قدر بخشش حکومت اسلامی را نمی دا نید . وآینده خودت را تباه کردی . و سپس سلول را ترک نمود .
ادامه بلا تکلیفی من در زندان و محاکمه ی بار اول
کما کان در زندان شهرک سپاه کامیاران به سر می بردم و هم چنان در سلول بودم که روزی هنگام غروب افتاب
دوباره در سلول را باز نموده و گفتند با چشم بند بیا بیرون و سپس مرا به قسمت بازجویی برده و داخل اطاق شدیم
و چشم بند را برداشته و مرا روی صندلی نزدیکی میزی که اخوندی پشت آن نشسته بود نشاندن و اخوند داشت به
پروند ه ای که جلو دستش بود ور میرفت و به من نگاهی انداخت و گفت : ملحد تا حا لا هم زیادی زنده مانده ای .
در این وقت که می خواست مطلبی ر وی پرونده بنویسد
محافظش در زد و وارد شد و گفت : حاجی آغا تلفن دارید
گفت : بگو مشغول است و بعدا زنگ خواهد زد .
که محافظش به او نزدیک شد و در گوشی اسم شخصی که پشت خط بود را به او گفت . او بلافاصله اطاق را ترک کرد و من همان جا ماندم چند ساعتی گذ شت که علی مشهدی رییس زندان داخل اطاق شد و گفت هنوز این جایی و بعد پاسداری را صدا زد و گفت این را بر گردان به سلولش.
وقتی که پاسدار مرا به سلولم بر گرداند قبل از اینکه در را ببند
گفت : حاجی اغا را شناختی ؟
گفتم : نه بار اولی بود که اورا می دیدم
گفت : او حاجی آغا قدمی << حاکم شرع که در سا های 60 و 61 تمام زندانیانی که اعدام شد ند او حکم همه را صادر کرده است >> بود و می خواست که به شما حکم بدهد شانس آوردی تلفنی اورا خواستند و رفت
دوماه دیگر در آنجا بودم و بعد ا مرا به زندان سنندج انتقال دادند و تا آ واخر خرداد 1365 بازهم بلا تکلیف بودم
و در این هنگام روزی مرا به دادستانی بردند و دادستان که شخصی به نام << آوایی >> بود گفت ترا نزد حاکم شرع حاجی آغا مظاهری برای محاکمه می فرستم سپس مرا به اطاق دیگری بردند و آخوندی پشت میزی نشسته بود و اوایی پرونده مرا به او داد و ایشان هم نگاهی سرسری به پرونده اندا خت وپرسید که چند ساله زندانی هستید
پاسخ دادم در حدودپنج سال
گفت من در اصفهان حاکم شرع بودم و گاهی در روز حاکم اعدام پنجاه نفر را امضا کرده ام . اما حالا سیاست دستگاه
قضایی این است زندانیان را مورد لطف اسلام !!؟ قرار دهیم وحکم شما را بعدا به شما خواهند گفت و به پاسدار دم در گفت که مرا به زندان بر گرداند و سالیان دیگری هم سپری شد تا آزادشدم.
قربانی شدن رضا ابراهیمی << ره زا کرماشان >> برای بار دوم توسط کمیته مرکزی کومه له
جریان ماجرا آنطور که من شینده ام :
همانطور که در سطور پیشین شرح داده ام رضا بعد از اخرین دیدار با من براساس قولی که به اطلاعات داده بود او را روانه میکنند که به کومه له ملحق شود و سپس در میان مردم شایع کرده بودندکه او فرار کرده است و بهر حال او خود را به پیشمه رگان میرساند و بعد از بازگشت به اوردو گاه او موضوع را با کمیته مرکزی در میان میگذارد و فئودا های چپ مستقر در ک.م.ک اورا زندانی میکنند و بعد از مدتی دوباره او را آزادنموده و مجددا سازماندهی کرده ومسلح میکنند. و بنا به خصوصیاتی داشت به سرعت جایگاه خود باز می یابد
. روز از نو و روزی ازنو. تا این که همراه واحد تحت فرماندهیش در روستای کانی جیژن از توابع سقز در حال استراحت بوده اند که صبح زود که از خواب بیدار میشوند متوجه میشوند که روستا در محاصره ای نیروهای نظامی رژیم قرار دارد چاره ای ندارند جز جنگ خانه به خانه برای شکستن محاصره . یک نبرد نا برابر مابین واحد رضا << گویا 3 نفر بوده اند >> و نیروهای بی شمار دشمن آغاز میشود. که نتیجه آن کاملا از پیش مشخص می باشد آنها تلاش خود را میکنند که راهی برای برون رفت از محاصره پیدا کنند.
. ساعت ها با امکانات محدود و بدون امید هیچ پشتیبانی از سوی سایر واحد های متفرق در منطقه می جنگند و صدای اسلحه های آن ها یکی بعد از دیگری خاموش میگردد . و تراژدی دیگری به سلسله تراژدی های نا فرجام در میان واحد های پیشمه ر گا ن کو مه له افزوده گشت .
رضا ابراهیمی این انسان جسور و آگاه در خون غلتیده و و برای باردوم قربانی اتخاذ تاکتیک ذهنی و غیر عقلانی اعزام نیرو به پشت جبهه دشمن توسط کمیته مرکزی کومه له گردید
همرا ها ن رضا که همچو او در این مصا ف نا همگون در کنارش در خون خویش عوطه ور گشته و قربانی شدند .
عبارتند از : اسما عیل مولودی << که برادرش عمر مولودی در زندان های سنندج و کامیاران هم بند م بود از طریق
خانواده اش از تراژدی با خبر گشته و مرا هم در جریان گذاشت>>
نا در خلیقی << که مشاور کمیته ناحیه بوکان بوده است >>
.
جالب است بدانید که یاد نامه کمیته مرکزی کومه له رضا را در دوخط خلاصه نموده است به شرح زیر
رضا ابراهیمی عضو حزب کمونیست ایران در روستای کانی جیژن سقز محاصره شده در هنگام شکستن محاصره .... .
با سپاس از همه خوانندگان که تا این سطور مرا همراهی کرده اند. و خوشحال خواهم شد اگر در باره چگونگی ملحق شدن
و برخورد کمیته مرکزی با زنده یاد رضا و مدت زمانی که در زندان مرکزی کومه له بسر برده و نحوه گزینش
و سازماندهی او و سایر قضا یا اطلاعات تکمیلی دارند از طریق ییمایلی که در پایین خواهد آمد مرا در جریان بگذارند
تا در باز نویسی نوشته گنجانده شود
zendegi .andisheh @ gmail.com
و با تشکر از سایت وزین اعتراض نوشته حاضر را در سایت جهت اطلاع عموم در ج کرده اند
با مهر بسیار : بهزاد
2011/07/25
پایان.



