" آزادی،همیشه‌ آزادی دگراندیشان است."
روزا لوگزامبورگ

Tuesday, 26 July 2011









قربانیان تاکتیک ذهنی و غیر عقلانی اعزام نیرو به پشت جبهه ی دشمن توسط کمیته مرکزی کومه له (2)



حقیقت را بگو

نه لابه کن

نه ستایش .





بخش پایانی









زنده یاد رضا ابراهیمی << ره زا کرماشان >> ردیف نشسته از سمت چپ نفر اول


 

زین آتش نهفته که در سینه من است

خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت





پرده پنجم



بعد از رفتن رضا بر من چه گذشت



من کما کان در زندان شهرک کامیاران ماندگار شدم تا این که روزی دونفر را علی مشهدی به داخل اطاق من آورد و گفت

این دونفر از این به بعد هم اطاقی شما خواهند بود و سپس اطاق را ترک کرد . آنگاه آنها خود را به من معرفی کردند



ارزیابی من توسط صدیق ظریف و حسن کمانگر



این دو نفر از اعضای کمیته کارگری کومه له در شهر سنندج بوده و هر دودستگیر گشته و به پلیس بدون یونیفرم



<< تواب {{ جالب است که بدانید که قئو دال چپ های کمیته مرکزی کومه له بدون هیچ موضع گیری شفا ف

در باره این پدیده و تجزیه وتحلیل علمی آنرا طوطی وار در ادبیات شفاهی و کتبی شان تکرار میکردند }} >>



تبدیل شده بودند که شخصیت های بسیار متفا وتی داشتند صدیق ظریف یک لمپن به معنای واقعی کلمه بود .



بسیار بد دهن بود .زندا نیان را کتک کاری میکرد .بازجوی میکرد. در گشت های اطلاعات بسیار فعال بود



اما برخلاف او حسن کمانگر مودب و خوش سخن و خیلی زود با دیگران رابطه بر قرار میکرد .



پس از معرفی من چندان علاقه به گفتگو با آن ها بروز ندادم و آنها هم به ظاهر در خود فرو رفتند . مدتی گذشت



بالا خره صدیق ظریف نتوانست خود را کنترل کند و پرسید خیلی وقته این جایی ؟



گفتم : ای چند ماهی می شود.



و بدون اینکه من از او سئوال کنم . ادامه داد ، که ما هم بیشتر از یک سال است که در زندان بسر می بریم .



گفت : ما در شهر دستگیر شدیم . شما کجا گرفتار شدید ؟



گفتم : در نزدیکی روستایی در اطراف کامیاران.



در این وقت در را باز کرده گفتند : دستشویی و ظرف غذا را هم بیرون بگذارید . صد یق ظریف زود بیرون رفت و به پاسدار گفت ما تازه واردیم و ظرف هم نداریم و رفت به طرف دستشویی. و حسن کمانگر به من نزدیک شده و در گوشی گفت :

مو اظب حرف ز د نت باش این صدیق ادم خطرناکی است من واکنشی به این هشدار حسن نشان ندادم . اما برایم

سئوال شد که چرا چنین میگوید .



به هر حال آنها مدت یک ماه هم اطاقی من بودند . هر روز بیرون می رفتند اما بیشتر صد یق ظریف تنها میرفت و حسن نزد من می ماند هر شب قبل از اینکه در اطاق را برای نوبت آخر دستشوی بگشایند صدیق ظریف دو برگ کاغذ را از داخل جییب اور کتش بیرون کشیده و آنرا پر میکرد و سپس امضا میکرد و از حسن هم میخواست آنرا امضا کند و به من میگفت برگه ی آمار است که هر شب باید پر شود . من هم فقط نگاه میکردم و بی اعتنا بودم به حرف ها و حرکاتش .



در اواخر هفته دوم اقامتشان حسن روزی بعد از رفتن صدیق ظریف گفت می خواهم مطلبی را به شما بگویم که از شما میخواهم که آنرا در هیچ شرایطی به شخص دیگری نگویید که برای هردوی ما مشکل ساز خواهد بود . من ضمن اینکه گوش میدادم در چشم هایش خیره شده و شروع به خواندن افکارش میکردم . او چنین آغاز نمود .



صدیق و من برای ارزیابی شما از سنندج به اینجا آمده ایم و اطلاعات سپاه ما را روانه کرده است . بر گ های را که هر شب صدیق پر میکند و من هم امضا می کنم سئولاتی است در رابطه با حرکات و رفتار شما و مسائل مورد علاقه

شما . نه برگه آمار .سپس اندک اندک نحوه شناسایی و دستگیر ی مسئول اعزامی از طرف کومه له برای باز سازی تشکیلا ت

به اصطلاح مخفی در کرمانشاه توسط صد یق ظریف و رفتن صد یق ظریف به جای این شخص به کرمانشاه و شیوه ی دستگیری خودش در باردوم (( شرح کامل این مسائل که توسط زنده یاد حسن کمانگر در طی یک ماهی که با من بود

در بخش تاریخ سی ساله کومه له روایت وبرداشت ابراهیم علیزاده به قلم نگارنده در سایت اعتراض و وبلاگ



زندگی انسان اندیشه اوست موجود است )) و بقیه کارهای را در داخل زندان و هنگام گشت زنی در شهر انجام داده بود

به تدریج برایم بازگو کرد و روز اخری که ماموریتشان تمام شد کاپشن خود را عمد ا جا گذاشت تا من از ان استفاده کنم زیرا من فقط یک پیراهن و یک شلوار داشتم و ملاقاتی هم نداشتم که لباس یرایم بیاورند.



بعد ها که برای بار اول به زندان سنندج انتقالم دادند از یکی ا ز زندانیان شنید م که حسن وقتی که به گشت میرود و یا مرخصی << دقیقا به یاد ندارم کدامیک درست است>>. دیگر بر نمیگرددو مستقیم خود را به کو مه له میرساند. از نحوه



بر خورد فئودال چپ های حا کم بر کومه له با او هنوز نتوانسته ام اطلاعاتی دقیق بدست بیاورم .متاسفانه این انسان آزاده سه با ر قربانی تاکتیک های ذهنی و غیر عقلانی کمیته مرکزی کومه له گردید دو بار در تشکیلا ت به اصطلاح مخفی و بک بار هم در تشکیلات علنی. که متاسفانه در شهریور ماه 1368 آن طور که گفته میشود در یک حادثه اتفاقی جانش را ازدست میدهد!!! . یاد ونامش گرامی باد .



ما جرای حضور من در روستای << یه مینان >>



یک روز صبح زود پاسداری در سلول را باز نمود و گفت چشم بند بزن و بیا بیرون .سپس دست مرا گرفت از



بلوک خارج گشت در انتهای محوط زندان مرا داخل تویوتای گذ اشت و به دست هام دستبند زد و گفت سرت را پایین نگهدار پس از ان ماشین از محوط بیرون رفت و پاسدار دیگری که در کنار راننده نشسته بود مرتب با بیسیم تماس میگرفت . بعد از مدتی متوجه شدم که ماشین از جاده اسفالته خارج شده و در جاده خاکی پر پیچ و خم حرکت میکند مدتی گذشت ماشین توقف کرد و پاسدار دستبند را باز نمود و گفت چشم بند را بر دار و از ماشین پیاده شو.



وقتی پیاده شدم خودم را در روستای << یه مینان >> یافتم . اضعر کریمی فرمانده گردان ضربت کامیاران را دیدم که به طرفم میا ید و گفت به بلندی ها نگاه کن همه جا نگهبان داریم خیال فرار به سرت نزند و ادامه داد مردم را در مسجد جمع کرده ایم و شما باید برای آن ها سخنرانی کنید .



گفتم من سخنران نیستم و حرف هم برای گفتن ندارم



گفت : هرچه دیدی از چشم خود ت دیدی سپس با یبسیم با جایی تماس گرفت و گزارش مرا داد و مدتی با طرف صحبت نمود و بعد به دو پاسدار گفت که مرا به داخل مسجد ببرند و مواظبم باشند . دراین هنگام پسرک نوجوانی که تازه از خواب بیدار شده بود و متوجه گشته بود که پاسدار ها در روستا هستند . قاطر و یا الاغش را آماده کرده بود که از روستا خارج شود که اورا دیدند و بلافاصله اورا دستگیر کردند . او برادر کوچک زنده یاد سیف ا.. قادری << سیه فه یه مینانی >> و همچنین محمد علی قادری << حه مه عه لی یه مینان >> که هم ا کنون در اروپا زندگی میکند و طبعا ماجرا را از زبان



برادرش شنیده است . بهر حال مرا به درون مسجد بردند چند پیر مرد را که در روستا بودند به مسجد اورده و از پاسدار ها و جاش ها هم تعدادی در آن جانشسته بودند .سپس اضغر کریمی شروع به حرف زدن کرد و گفت این ضد انقلاب را

می شناسید . آن ها جوا ب دادند . نه . تو ذوقش خورد اما به روی خود نیاورد . بعد از من پرسید تو کدامیک را



می شناسی من گفتم این اولین باری است که این جا میایم و حتی اسم روستا را هم نمیدانم و بلطبع کسی را هم نمی شناسم



بهر حال او مدتی یاوه سرا یی کرد و بعد از ان به افرادش دستور دادکه آماده رفتن باشند و دوباره مرا به داخل وانت باری که چادر داشت بردند و مدتی گذاشت که نوجوان دستگیر شده را هم پیش من اوردند . اوبشدت وحشت زده شده بود



به محض این که ماشین حرکت نمود به او گفتم که نگران نباشد به حرف آنها گوش ندهد من هم ترا نمی شناسم .



فکر نکنم ترا بازداشت کنند . تا زمانی که به داخل شهرک سپاه بازگشتیم ما با هم بودیم سپس او را از ماشین پیاده کرده و با خود بردند و مرا هم دوباره به داخل سلول برگرداند و تا شب خبری نبود که ناگهان در سلول را باز کرده سه نفر پاسدار بدون مقدمه شروع به کتک کاری من کردند و پس از یک کتک کاری مفصل مرا با بینی خون آلوده و بدن کوفته شده رها کردند .



دیگر خبری از نوجوان دستگیر شده نداشتم و نمیدانم چه مدت اورا نگهداشتند . بطور یقین محمد علی قادری می تواند



صحت وسقم این ماجرا را که از برادرش شنیده است تایید و یا تکذ یب کند .که پاسخ دندان شکنی به یاوه سرایی های صوفیان طریقت علیزاده خواهد بود چون من بسیاری از اهالی یه مینان ، تاینه و که وانه را به خوبی میشناختم و از



همکاری و امکانات آنها در هنگام فعالیت بهره مند بودم.





جواب منفی به پیشنهاد همکاری با اطلاعا ت در قبال آزادی از زندان



چند ماهی گذ شت ومن کماکان در سلول بودم تا این که نصف شب بود و در سلول را باز کرده و گفتند چشم بند زده



و رو به دیوار به نشینم . مدتی سپری شد و شخصی در پشت سرم ایستاده و شروع کرد به حرف زدن کرد و گفت



اتهام توسنگین است و اگر حاکم شرع به شما لطف کند حبس ابد خواهی گرفت و عفوی هم در کار نیست برای



ملحد های نظیر شما . خانه ات هم مصادره شده است (( خانه والدینم پس از عقب نشینی نیروی پیشمه رگه از سنندج دربهار سال 59





توسط پاسداران و همکاری جاش های مفتی زاده غارت شده و به پایگاه سپاه مبدل گشته بود و سال ها خانواده ام تنها به جرم این که پسرانشان فعال سیاسی چپ بوده در تبعید اجباری بسر می بردند )) .



گفتم : خانه متعلق به والدین من می باشد نه من باید به آنها پس داده شود



گفت : از نظر اسلام تمام اموال مخالفین و << وابستگان درجه یک آن ها >> با حکومت اسلامی اعم از منقول و غیر



منقول باید مصادره گردد بر همین اساس هم خانه والدین شما مصادره گردیده است



و سپس ادامه داد این اخرین شانس شما ست که بار دیگر به میان جامعه برگردید و زندگی کنی و عمرت بیهوده در زندان





تلف نگردد با دقت به حرف هایم گوش بده و بعد تصمیم بگیر

. و اما پیشنهادم این است که در هر کدام از شهر های کور د نشین غرب کشور

که انتخاب کنی ما امکانات دایر کردن یک سو پر مارکت را در اختیار شما قرار خواهیم داد و شما در ضمن فروش مایحتاج مردم و جلب اعتماد آن ها رفتار و گفتار شان را زیر نظر گرفته و به هر کسی که مشکوک شدی فقط مشخصات و دلیل مشکوکیت فرد را به رابطی که به شما معرفی خواهدشد و از طرق مختلف با شما تماس خواهد گرفت



گزارش میدهید . کار شاقی نیست هر چه باشد بهتر از در زندان پوسیدن می باشد تازه اگر شانس با شما یاری کند و اعدام نشوید .



گفتم : با توجه به شناختی که از خودم دارم توان انجام چنین کاری را ندارم بناراین پاسخم منفی است .



گفت : شما قدر بخشش حکومت اسلامی را نمی دا نید . وآینده خودت را تباه کردی . و سپس سلول را ترک نمود .





ادامه بلا تکلیفی من در زندان و محاکمه ی بار اول



کما کان در زندان شهرک سپاه کامیاران به سر می بردم و هم چنان در سلول بودم که روزی هنگام غروب افتاب



دوباره در سلول را باز نموده و گفتند با چشم بند بیا بیرون و سپس مرا به قسمت بازجویی برده و داخل اطاق شدیم



و چشم بند را برداشته و مرا روی صندلی نزدیکی میزی که اخوندی پشت آن نشسته بود نشاندن و اخوند داشت به



پروند ه ای که جلو دستش بود ور میرفت و به من نگاهی انداخت و گفت : ملحد تا حا لا هم زیادی زنده مانده ای .



در این وقت که می خواست مطلبی ر وی پرونده بنویسد



محافظش در زد و وارد شد و گفت : حاجی آغا تلفن دارید



گفت : بگو مشغول است و بعدا زنگ خواهد زد .



که محافظش به او نزدیک شد و در گوشی اسم شخصی که پشت خط بود را به او گفت . او بلافاصله اطاق را ترک کرد و من همان جا ماندم چند ساعتی گذ شت که علی مشهدی رییس زندان داخل اطاق شد و گفت هنوز این جایی و بعد پاسداری را صدا زد و گفت این را بر گردان به سلولش.



وقتی که پاسدار مرا به سلولم بر گرداند قبل از اینکه در را ببند



گفت : حاجی اغا را شناختی ؟



گفتم : نه بار اولی بود که اورا می دیدم



گفت : او حاجی آغا قدمی << حاکم شرع که در سا های 60 و 61 تمام زندانیانی که اعدام شد ند او حکم همه را صادر کرده است >> بود و می خواست که به شما حکم بدهد شانس آوردی تلفنی اورا خواستند و رفت



دوماه دیگر در آنجا بودم و بعد ا مرا به زندان سنندج انتقال دادند و تا آ واخر خرداد 1365 بازهم بلا تکلیف بودم



و در این هنگام روزی مرا به دادستانی بردند و دادستان که شخصی به نام << آوایی >> بود گفت ترا نزد حاکم شرع حاجی آغا مظاهری برای محاکمه می فرستم سپس مرا به اطاق دیگری بردند و آخوندی پشت میزی نشسته بود و اوایی پرونده مرا به او داد و ایشان هم نگاهی سرسری به پرونده اندا خت وپرسید که چند ساله زندانی هستید



پاسخ دادم در حدودپنج سال



گفت من در اصفهان حاکم شرع بودم و گاهی در روز حاکم اعدام پنجاه نفر را امضا کرده ام . اما حالا سیاست دستگاه



قضایی این است زندانیان را مورد لطف اسلام !!؟ قرار دهیم وحکم شما را بعدا به شما خواهند گفت و به پاسدار دم در گفت که مرا به زندان بر گرداند و سالیان دیگری هم سپری شد تا آزادشدم.





قربانی شدن رضا ابراهیمی << ره زا کرماشان >> برای بار دوم توسط کمیته مرکزی کومه له





جریان ماجرا آنطور که من شینده ام :



همانطور که در سطور پیشین شرح داده ام رضا بعد از اخرین دیدار با من براساس قولی که به اطلاعات داده بود او را روانه میکنند که به کومه له ملحق شود و سپس در میان مردم شایع کرده بودندکه او فرار کرده است و بهر حال او خود را به پیشمه رگان میرساند و بعد از بازگشت به اوردو گاه او موضوع را با کمیته مرکزی در میان میگذارد و فئودا های چپ مستقر در ک.م.ک اورا زندانی میکنند و بعد از مدتی دوباره او را آزادنموده و مجددا سازماندهی کرده ومسلح میکنند. و بنا به خصوصیاتی داشت به سرعت جایگاه خود باز می یابد



. روز از نو و روزی ازنو. تا این که همراه واحد تحت فرماندهیش در روستای کانی جیژن از توابع سقز در حال استراحت بوده اند که صبح زود که از خواب بیدار میشوند متوجه میشوند که روستا در محاصره ای نیروهای نظامی رژیم قرار دارد چاره ای ندارند جز جنگ خانه به خانه برای شکستن محاصره . یک نبرد نا برابر مابین واحد رضا << گویا 3 نفر بوده اند >> و نیروهای بی شمار دشمن آغاز میشود. که نتیجه آن کاملا از پیش مشخص می باشد آنها تلاش خود را میکنند که راهی برای برون رفت از محاصره پیدا کنند.



. ساعت ها با امکانات محدود و بدون امید هیچ پشتیبانی از سوی سایر واحد های متفرق در منطقه می جنگند و صدای اسلحه های آن ها یکی بعد از دیگری خاموش میگردد . و تراژدی دیگری به سلسله تراژدی های نا فرجام در میان واحد های پیشمه ر گا ن کو مه له افزوده گشت .



رضا ابراهیمی این انسان جسور و آگاه در خون غلتیده و و برای باردوم قربانی اتخاذ تاکتیک ذهنی و غیر عقلانی اعزام نیرو به پشت جبهه دشمن توسط کمیته مرکزی کومه له گردید

همرا ها ن رضا که همچو او در این مصا ف نا همگون در کنارش در خون خویش عوطه ور گشته و قربانی شدند .



عبارتند از :   اسما عیل مولودی << که برادرش عمر مولودی در زندان های سنندج و کامیاران هم بند م بود از طریق



  خانواده اش از تراژدی با خبر گشته و مرا هم در جریان گذاشت>>



نا در خلیقی << که مشاور کمیته ناحیه بوکان بوده است >>



.

جالب است بدانید که یاد نامه کمیته مرکزی کومه له رضا را در دوخط خلاصه نموده است به شرح زیر



رضا ابراهیمی عضو حزب کمونیست ایران در روستای کانی جیژن سقز محاصره شده در هنگام شکستن محاصره .... .



با سپاس از همه خوانندگان که تا این سطور مرا همراهی کرده اند. و خوشحال خواهم شد اگر در باره چگونگی ملحق شدن

و برخورد کمیته مرکزی با زنده یاد رضا و مدت زمانی که در زندان مرکزی کومه له بسر برده و نحوه گزینش

و سازماندهی او و سایر قضا یا اطلاعات تکمیلی دارند از طریق ییمایلی که در پایین خواهد آمد مرا در جریان بگذارند

تا در باز نویسی نوشته گنجانده شود

zendegi .andisheh @ gmail.com

و با تشکر از سایت وزین اعتراض نوشته حاضر را در سایت جهت اطلاع عموم در ج کرده اند



با مهر بسیار : بهزاد

2011/07/25

پایان.



 

Sunday, 24 July 2011

بدان زمان که شود تیره روزگار، پدر! شعری از زنده یاد احمد شاملو













بدان  زمان


بدان زمان که شود تیره روزگار، پدر!

...سراب و هستو روشن شود به پیشِ نظر.



مرا ــ به جانِ تو ــ از دیرباز می‌دیدم

که روزِ تجربه از یاد می‌بری یکسر

سلاحِ مردمی از دست می‌گذاری باز

به دل نمانَد هیچ‌ات ز رادمردی اثر



مرا به دامِ عدو مانده‌ای به کامِ عدو

بدان امید که رادی نهم ز دست مگر؟

نه گفته بودم صدره که نان و نور، مرا

گر از طریق بپیچم شرنگِ باد و شرر؟



کنون من ایدر در حبس و بندِ خصم نی‌اَم

که بند بگسلد از پای من بخواهم اگر:

به سایه‌دستی بندم ز پای بگشاید

به سایه‌دستی بردارَدَم کلون از در.



من از بلندی‌ِ ایمانِ خویشتن ماندم

در این بلند که سیمرغ را بریزد پر.

چه درد اگر تو به خود می‌زنی به درد انگشت؟

چه سجن اگر تو به خود می‌کنی به سجن مقر؟

به پهن دریا دیدی که مردمِ چالاک

برآورند ز اعماقِ آبِ تیره دُرَر



به قصه نیز شنیدی که رفت و در ظلمات

کنارِ چشمه‌ی جاوید جُست اسکندر

هم این ترانه شنفتی که حق و جاهِ کسان

نمی‌دهند کسان را به تخت و در بستر.



نه سعدِ سلمانم من که ناله بردارم

که پستی آمد از این برکشیده با من بر.



چو گاهِ رفعتم از رفعتی نصیب نبود

کنون چه مویم کافتاده‌ام به پست اندر؟



مرا حکایتِ پیرار و پار پنداری

ز یاد رفته که با ما نه خشک بود نه تر؟

نه جخ شباهتِمان با درختِ باروری

که یک بدان سال افتاده از ثمر دیگر،

که سالیانِ دراز است کاین حکایتِ فقر

حکایتی‌ست که تکرار می‌شود به‌کرر.



نه فقر، باش بگویمت چیست تا دانی:

وقیح‌مایه درختی که می‌شکوفد بر

در آن وقاحتِ شورابه، کز خجالتِ آب

به تنگبالی بر خاک تن زند آذر!



تو هم به پرده‌ی مایی پدر. مگردان راه

مکن نوای غریبانه سر به زیر و زبر.

چه‌ت اوفتاده؟ که می‌ترسی ار گشایی چشم

تو را مِس آید رؤیای پُرتلألؤِ زر؟

چه‌ت اوفتاده؟ که می‌ترسی ار به خود جُنبی

ز عرشِ شعله درافتی به فرشِ خاکستر؟

به وحشتی که بیفتی ز تختِ چوبیِ خویش

به خاک ریزدت احجارِ کاغذین‌افسر؟



تو را که کسوتِ زرتارِ زرپرستی نیست

کلاهِ خویش‌پرستی چه می‌نهی بر سر؟

تو را که پایه بر آب است و کارمایه خراب

چه پی فکندن در سیل‌بارِ این بندر؟

تو کز معامله جز باد دستگیرت نیست

حدیثِ بادفروشان چه می‌کنی باور؟



حکایتی عجب است این! ندیده‌ای که چه‌سان

به تیغِ کینه فکندندِمان به کوی و گذر؟

چراغِ علم ندیدی به هر کجا کُشتند

زدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟



زمین ز خونِ رفیقانِ من خضاب گرفت

چنین به سردی در سرخی‌ِ شفق منگر!

یکی به دفترِ مشرق ببین پدر، که نبشت

به هر صحیفه سرودی ز فتحِ تازه‌بشر!


بدان زمان که به گیلان به خاک و خون غلتند

به پایمردی، یارانِ من به زندان در،

مرا تو درسِ فرومایه بودن آموزی

که توبه‌نامه نویسم به کامِ دشمن بر؟

نجاتِ تن را زنجیرِ روحِ خویش کنم

ز راستی بنشانم فریب را برتر؟

ز صبحِ تابان برتابم ــ ای دریغا ــ روی

به شامِ تیره‌ی رو در سفر سپارم سر؟

قبای دیبه به مسکوکِ قلب بفروشم

شرف سرانه دهم وانگهی خرم جُلِ خر؟


مرا به پندِ فرومایه جانِ خود مگزای

که تفته نایدم آهن بدین حقیر آذر:

تو راهِ راحتِ جان گیر و من مقامِ مصاف

تو جای امن و امان گیر و من طریقِ خطر!

Friday, 22 July 2011

گوش کن اثری از ولا دیمیر ما یا کو فسکی با پیشگفتار ی از م. شکیب







 گوش کن

اثری از مایا کوفسکی

با پیشگفتاری از

م.شکیب



حاکمان خون و جنون و سرمایه و دین:! ندای ما را بشنوید!. ما عصبانی هستیم! بازیچه های خرافات و فریب تان را جمع کنید ,نمی خواهیم چیزی برای از دست دادن داشته باشیم آنزمان که در پیش روی ما، جهانی نو و ایرانی آزاد رخ می نمایاند , می دانیم که قابل دست یابی است.

جمع کنید این همه بازیچه را: توهم، امیدهای واهی، کانون گرم خانواده، تحصیلات، یارانه... نقدی, ترس از جهنم ,تجاوز و زندان و اعدام, دیر نیست روزی که انتقام صدها هزار مبارز و جانفشان راه آزادی را از گله های آخوند و پاسدار و لباس شخصیتان باز ستانیم . جوانان , دانشجویان, زنان و کارگران مبارز ایران نماد نفرت از ستم و کهنگی و تلاش جانانه برای نابودی آن، نماد سلام دادن به انقلاب و آزادی، به فردا، به دنیای برتر و به انسان نوین را در ذهن و مشتهای محکم خود تکرار می کنند. م شکیب



گوش کن

اگر ستاره ها روشن شده اند

یعنی کسی هست که به آنها نیاز دارد

یعنی که کسی می خواهد آنها باشند

کسی که آنها را لکه هایی می پندارد

سوراخهایی باشکوه

عصبی

در چرخش غبار بعد از ظهر

منفجر می شود بروی خدا

هراسان

می تواند از قبل دیر کرده باشد

در پارگی ها و از هم گسستن ها

دست نیرومند خدا را می بوسد

خواهش می کند از او قول بدهد

که آنجا حتما ستاره خواهد شد

قسم می خورد که امتحان سخت بی ستارگی را تحمل نکند

بعد همان اطراف

دلتنگ و متفکر

سرگردان

سکوت منتشر...

به دیگران می گوید :

حالا همه چیز خوبست

شما خیلی متاسف نیستید ......... هستید ؟

گوش کن

اگر ستاره ها روشن شده اند

یعنی کسی هست که به آنها نیاز دارد

یعنی ضروری ست

باید

هر عصر

در کوچکترین ستاره ی تنها صعود کرد

بالا تر از بلند ترین نقطه هر آسمانخراش





ترجمه:مریم هوله

Thursday, 21 July 2011

د ستان تو اثری از پابلو نرودا 1940







د ستان تو

اثری از  پابلو نرودا

۱۹۴۰

هنگامی که دستانت، ای عشق

هنگامی که دستانت به سوی ام می آیند پروازکنان

چه به همراه دارند

چرا به ناگاه بر لبانم درنگ می کنی،

درنگ می کنند

دستانت بر بدنم؟



--



می شناسم شان

چنان می شناسم دستانت را

که گویی پیش تر از اینها لمس کرده باشم شان

چنان که گویی

دستهای تو بودند پیشترها

که بر پیشانی ام

بر پیکرم وزیده اند

بارها به نرمی



--



لطافت شان جریان داشته ست

پرواز کرده ست بر فراز زمان

بر فراز دریاها، دودها

بر فراز بهارهای بسیار،

و بدانگاه که دستانت را بر سینه ام نهادی

بالهای آن کبوتر زرّین به خاطرم آمد

به یاد آوردم خاکِ مروارید را

و رنگ گندم را



--



تمامی عمرم را

در جستجوی دستانت بوده ام

پله ها را با بی قراری طی کردم

سنگفرش ها را پیمودم

قطارها مرا بردند

و آب ها مرا باز گرداندند



بر پوست انگورهای رسیده

دست هایت را لمس کردم



--



چوب آبدار درختان

پیام دستان تو را به من رساند

بادام ها مرا به لطافت دستانت ره بردند،



تا بدان گاه

که دست هایت

به کمرگاهم پیچیدند

تا بالهایم شوند

خسته از سفرهایم،

بسته شوند سرانجام به آرامی

و پایان سفری دور و دراز را

اعلام کنند.







برگردان: آزاده سلیمانی
.





Friday, 15 July 2011

قر بانیان تاکتیک ذهنی و غیر عقلانی اعزام نیرو به پشت جبهه دشمن


قربانیان تاکتیک ذهنی و غیر عقلانی اعزام نیرو به پشت  جبهه ی دشمن توسط کمیته مرکزی کومه له (2)



حقیقت را بگو

نه لابه کن

نه ستایش ..







در عکس با لا رضا ابراهیمی (( ر ه زا کرماشان )) نفر اول از طرف چپ ردیف نشسته





بخش دوم













پرده دوم شروع ترا ژدی



من ورضا در شب موعود از روستا ی اول خارج شده و از طریق راهای فرعی و با احتیا ط فراوان به طرف روستای

که مه ره گره راهی شدیم و در حدود نیمه شب به انجا رسیدیم اهسته اهسته به درختان پایین روستا نزدیک شدیم



راهی مال رو درختان را به دوقسمت تقسیم میکرد ما در بخش نخست کسی را ندیدیم سپس تصمیم گرفتیم به قسمت دیگر برویم و برای عبور می بایستی عرض راه مال رو طی کنیم به اطراف نگاه دیگری انداختیم از درختان خارج گشته که به طرف دیگر برویم در حال برداشتن قدم سوم بودیم که نا گهان ما را ایست داد ند و ما خود را در داخل کمین چند نفر مسلح دیدیم و چنا ن شوکه شدیم که هیچ عکس العملی نتوانستیم داشته باشیم و خیلی اسان ما را دستگیر نمودند (( لازم است بگویم که ما مسلح نبودیم )) سپس دستان ما را با ریسمانی از پشت بسته و شروع به پذیرای از ما کردند با قنداق تفنگ و مشت و لگد تا خوردیم ما را زدند و در این فاصله بوسیله بیسیم به فرمانده شان خبر دادکه دونفر را دستگیر کرده ایم .



بهر حال بعد از شکنجه های اولیه ما را در داخل اب رودخانه که از کنار روستا می گذ شت انداخته پس از خیس شدن لباس هایمان ما را بیرون آورده کشان کشان به داخل روستا برده و به دیواری تکیه دادند { این شکنجه –بسیار درد ناکتر از شکنجه قبلی بود زیرا هوا کاملا سرد بود و ما از شدت سرما دندان هایمان به شدت به هم می خورد } تا روشن شدن هوا هر پاسدار و جاشی که سر میرسید جفتکی حوله ما میکرد. و هم چنان ما را ایستاده نگه میداشتند در این فاصله شخصی که خبر چین آنها در روستا بود << بعدها این را متوجه شدیم > برای شناسای ما آورده شد اما اوبه فرمانده گردان ضربت



کر مانشاه گفت نه این ها همراه آن گروه نه بودند که چهار شب پیش برای گرفتن پول آمده بودند آنها کومه له بودند





با تو جه به مطالب بالا مسبب اصلی دستگیری ما (( زنده یاد رضا کرماشان و بهزاد )) و اتفاقات بعد از آن کمیته ناجیه کامیاران در سال 61 { جلال محمدی ، عیسی جمشیدی و محمد آسنگران } بوده و هستند . هر چند در این



شکی ندارم عیسی جمشیدی و محمد آسنگران که هم ا کنون در اروپا زندگی میکنند هم چو سلف خویش ک.م.ک

نه صدافت و نه شهامت بر عهده گرفتن مسئولیت این که << کتف بسته ما را تحویل دادند >> را بر عهده بگیرند . نداشته زیرا توان پذیرش ریزش شخصیت کاذبی را که برای خویش ساخته اند را ندارند. آنها خواهان درج این مسا ئل << تاریخ واقعی کومه له >> در تاریخ نیستند و از اینکه این مطالب از طریق انترنت به اطلاع همگان میرسد بسیار عصبی و ناراحت هستند .













ادامه ی تراژدی





با روشن شدن کامل هوا فرمانده گردان ضربت دستور داد که تمام راه های خروجی را بسته و اجازه ندهید که کسی



از روستا خارج شود و همه اهالی را در وسط روستا جمع کنید در خلال این مدت مرتب از ما می پرسیدند که چکاره اید



من و رضا فقط به آنها نگاه میکردیم پاسخی نمیدادیم . بعد از اینکه تمام اهالی را با زور در محوطه جمع کردند . فرمانده

شروع به سخنرانی نمود و گفت این ها ضد انقلاب هستند و مفسد فی الارض هفته پیش دونفر دیگرشان را در سر چم دستگیر نموده و در مقابل مردم آن ها را تیر باران کرده ایم


( این دو نفر زنده یاد ان عبد ا.. پرویزی و کیو مرث-پرویزی بودند که کمیته ناحیه کامیاران آن ها را
بدون توجه به شرایط نظامی منطقه << هفته پاکسازی کردستان >> و عدم حضور کومه له به مدت طولانی آن ها را   جهت جمع آوری اطلاعات و دیدار خانواده هایشان به روستای  سه ر چه م  که خانه ی کیو مرث در آن قرار داشت  روانه  میکنند 

    






، آن ها به روستا بر میگردند چند روز در انجا بوده اند ؟ خبر ندارم ولی اطلاعات ازحضور این دو نفر با خبر گشته و صبح زود روستا را محاصره کرده و عبد ا.. و کیو مرث را دستگیر نموده و سپس اهالی روستا را در وسط روستا به زور جمع نموده آنها رادر مقابل چشمان نا باور خانواده شان و اهالی به گلوله می بدنند))و









 






و اینک نوبت این دوضد انقلا ب است که به درک واصل گردند . در این هنگام تویوتای پاترول با سرعت خود را به وسط روستا رسانده و شخصی << بعدا متوجه شدیم که فرمانده اطلاعات کرمانشاه بوده است >> از آن پیاده شد و

از فرمانده گردان ضربت پرسید این ها چکاره اند اوگفت هرچی می پرسیم جواب نمی دهند . سپس او نزد ما آمد و پرسید نامتان چیست ؟ دراین هنگام رضا پاسخ داد من رضا ابراهیمی هستم و پیشمه رگه ی کومه له و من هم گفتم کومه له هستم



شخص مذکور بلافاصله دستور دا د مردم را پراکنده کنند و با بیسم تقاضای ماشین نمود و بعد از اینکه ماشن آماده گشت ما را دست بسته در قسمت پشت وانت باری سوار کرده و افراد مسلح در اطراف ما نشسته بودند و سپس ما را به سر جاده کامیاران – کرمانشاه برده و در انجا همه ماشین های عبوری را نگه داشته و ما را به مردم نشان میدادند بعد از ان نمایش مسخره ما را مستقیم به اطلاعات سپاه کرمانشاه که در ساختمان سابق ساواک در خیابان ششم بهمن قرار داشت

انتقال دادند در بیرون ساختمان به ما گفتند که سر ها یتان راخم کنید و با لا فاصله به چشم های ما چشم بند زدندو پس از عبور ازچند راهرو ما را از هم جدا کردند و مرا به اتاقی بردند 3 در 4 که تعداد دوازده نفر در ان جا داده شده بو د بعد از باز کردن در اتاق پاسداری که مرا تحویل گرفته بود دست هایم را که از صبح تا بعداز ظهر که ما را به کرمانشاه

بردند بسته بود بازکرد و سپس گفت چشم بند را بر دارد و برو داخل .



به این پارگراف توجه کنید و آنرا به دقت بخوانید تا متوجه شوید چقدر ساده ما << رضا و بهزاد >> را تحویل رژیم داد ند : در فاصله زمانی که ما را در وسط روستای<< که مه ره گره>> به دیوار تکیه داده بودند یکی از جاش ها که ما را

می پایید چنین گفت (( بی چاره ها اگر یک شب دیر تر می آمدید دستگیر نمی شدید زیرا دو ستان شما !!؟ چهار شب پیش

به اینجا آمده و از مردم میخواهند که به مسجد بیایند و پس از سخنرانی از مردم تقاضای پول میکنند که عد ه ای پول میدهند و بقیه مردم میگویند که در حا ل حاضر پو ل نداریم و زمان دیگری که به روستا بر گشتید ما هم سهم خود را میدهیم



که سه ر په ل << مسئول >> به مردم میگوید ما فردا شب باز میگردیم و شما هم پول را تهیه کنید و سپس روستا را ترک میکنند. روز بعد شخصی که یک ساعت پیش برای شناسایی شما امده بود خبر را به سپاه میرساند و آنها به ما ماموریت دادند که به مدت سه شب در روستا در کمین دوستان شما باشیم . که شما به کمین افتادید .

خبر دیگری را هم به ما داد که بسیار برای من ناگوار بود بطوریکه شرایط خودم را فراموش کردم . او گفت : هفته

پیش در روستا ی << سه ر چه م >> دونفر دیگر از دوستان شما را دستگیر کرده و در همانجا تیر باران نمودیم که اسم شان عبد ا .. و کیو مرث بود ))



پس از چند ماهی من با خبرشدم که جاش مذ کور خانواده رضا را می شناخته و همان روز خبر دستگیری او را به آ نها

می دهد .



پرده سوم : اطلاعات سپاه کر مانشاه



در داخل اطاق تعداد 12 نفر نشسته بودند و همه گرفته و پکر –من سلام کردم و تعدادی زیر لب پاسخ دادند اطاق خیلی کیثف بود ظرف های غذا همین طور در گوشه و کنار ولو بود . من هم در گوشه ای نشستم و به بررسی اطراف پرداختم



مدتی گذشت یکی از اهالی اطاق سکوت را شکست و از من پرسید خیلی وقته این جایی ؟ من پاسخ دادم نه شب گذشته

دستگیر شدم . پرسید کجا گفتم در نزدیکی روستایی. در این هنگام در اطاق باز شد و پاسدار پرسید تازه وارد کیه .

گفتم من . گفت چشم بند بزن و بیا بیرون . من هم آماده شدم . و پاسدار دست مرا گرفت و از اطاق بیرون برد .

پس از طی دو راهرو در اطاق دیگری را باز کرد و مرا به یک پاسدار دیگر تحویل داد و او با یک تکان تند مرا داخل برد . صدا یی ناله های را شنیدم .

گفت : میدانی این جا کجاست ؟

گفتم : نه



گفت : این جا پیچ خطرناکی ا ست که هر کسی به آن میرسد چپ << زمین خوردن >> میکند حتی خطر ناک تر از پیچ اوین است کورد ه << اصطلاحی که در کرمانشاه به پیشمه ر گان اطلاق می شد >> سپس

گفت : چشم بند را بالا بزن و خوب نگاه کن .

سه نفر را دیدم که به تخت بسته شده اندو کف پا هایشا ن خونین و له و لورده شده بود و از درد ناله میکردند .



خوب یا مسائل را مثل بجه ی آدم بگو یا اینکه تو هم بغل دست آنها خواهید رفت .



گفتم : من هیچ مسا له ی ندارم . نا گهان فریاد کشید و گفت هنوز هوای کوه توی سرته و همزمان با تمام قدرت

با مشت کوبید تو صورتم و خون از بینیم فوران کرد و سپس مرا به طرف تخت خالی کشاند و دمر روی آن خواباند و

مچ پایم را به تخت محکم بست در این هنگام دونفر دیگر هم داخل شدند و گفت مهندس (( بعد ها متوجه شدم که هر جریان بازجویی مخصوص دارد و به بازجویی کومه له مهندس می گفتند )) باید آدمش کنیم یکی از آن ها روی پشتم نشست و و دودستی سرم را به کف تخت می چسپاند که صدا م در نیاد و دو نفر دیگر با کابل شروع به شکنجه کردنم نمود- ند

و هر بار که نوبت عوض میکردند مهندس می پرسید حرف می زنی یا ادامه دهیم و پاسخی نمیدا دم و آنها دوبار ه شروع میکردند . و حرف های رکیک میزد و میگفت زیاد پیاده روی کرده کف پا هاش محکم شده ولی تا آنها را داغون نکنم



ادامه خواهم داد بالاخره همان مهندس کذایی گفت برای امروز کافیه . وسپس اطاق را ترک کردند .

نمدانم چه مدت دیگر آنجا بودم که مرا از تخت باز کردند و گفتند راه برو که من قادر نبودم به زمین افتادم .

پاسدار گفت بلند شو .

گفتم نمی توانم بلندم کرد و گفت راه برو که گام برداشتم نتوانستم خودم را کنترل کنم با سر به دیوار مقابل خوردم

بهمین شکل کشان کشان مرا به داخل سلولی انداخت و از شت دردبه خود می پیچیدم بعداز مدتی پاسداری دریچه را بالازد و گفت ظرف غذا که من پاسخی ندادم و او رفت و مدتی دیگر گذشت و در را باز کردندو گفت 5 دقیقه وقت داری که در توالت بمانی که من جواب ندادم او گفت تا سحر در را باز نمیکنیم زود برو دستشویی گفتم که نمی توانم گفت چهار دست وپا راه برو تا یاد بگیری که با حکومت خدا در نیفتی .من هم به همان شیوه به توالت رفتم که درد ادرار کردن که همراه با لکه های خون بود درد پا هایم را از یادم برد .



بیشتر از یک ماه در اطلاعات کر مانشاه بودیم چند بارمرا ازسلول بیرون آورده و به راهروی برده و در آن جا میگفتند بشین روزمین و یک پتوی سربازی رو سرم می انداختند و چند برگ کاغذ سفید و یک حود کار به من میدادندو میگفتند مسائلت را بنویس و من هر بار همان مطالب را ازجاشی که در روستای که مه ره گره شنیده بودم بازنویسی میکردم واین خود یک نوع شکنجه بود که در طول روز به یک شکل روی زمین که سرد هم بود چمباتمه بزنی و هر بار پاسداری رد میشد مرا از روی عمد لگد مال میکرد ودر انتهای روز کاغذ ها را جمع نموده مرا به سلول برمیگرداندند در خلال این مدت سه بار مرا به اتاقی بردند و پاسدار میگفت رو به دیوار بشین و قتی به شما گفتند بر گرد آنگاه چشم بند را بر می داری و صو رتت را بر میگردانی . و من هم انجام میدادم سه نفر را دیدم که آنها را نمی شناختم و آنها هم مرا نمی شناختند و دو باره مرا به سلول بر میگرداند ند (( بعد ها از زندانیان دیگر شنیدم که از دستگیر شدگان پیشین کسانی را میاورند که شما را شناسایی کنند که آنها هم در ارتباط با گروه شما دستگیر شده اند ))





چند بار سلولم از افراددیگری که شکنجه شده بودند پر و خالی شد و بعد از مدتی مرا به همان اتاقی که روز اول در انجا بودم بر دند و در ان اطا ق دونفر دیگر بودند که خیلی زود با هم دوست شدیم اسم یکی بهمن بود که راننده کمپرسی بود و اتهامش آن طور که خود میگفت که دایی خود را که شناسایی شده بود از معرکه نجات داده و او را به کوه شاهو رسانده بود و دیگری حسن بود که استاد جامعه شناسی از دانشگاه سوربن بود و به اتهام داشتن کتاب



فرخ نگهدار و چهار سال بعد از انقلاب هنگام بیرون آمدن از کتاب فروشی در اطراف دانشگاه تهران توسط گشتی های اطلاعات به زور داخل ماشینی می بردند و حدود 13 ماه بعنوان مشکوکی او را در کمیته و اوین در سلول نگهداشته و سپس او را به کرمانشاه برای بازجویی مجدد انتقال داده بودند و این استاد گرامی در باره جامعه شناسی مطالب مهمی را

در فرصت های مناسب آموزش میداد و تا روزیکه به من گفتند چشم بند بزن و بیا بیرون و سپس من از ان ها وداع کرده و خارج شدم متاسفانه از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم



پرده چهارم انتقال به زندان شهرک سپاه در کامیاران



پس از خروج از اطاق پاسدار مرا به داخل محوطه اطلاعات برد و در ماشینی را باز کرد و مرا سوار نمود و پاسداری

که در داخل ماشیین بود سرم را خم کرد و گفت تکان نخور تا من میگویم که چکار باید بکنی سپس ماشین حرکت نموده و از ساختمان اطلاعات خارج شد و پس از چند دقیقه ماشین توقف کرد و همان پاسدار که در کنارم نشسته بود .گفت سرت را بلند کن و من هم سرم را بلند نمودم و بالافاصله دست هایم را گرفت و به ا ن دستبند زد. و سپس چشم بندم را برداشت و گفت تکیه بزن .سپس به اطراف نگاه کردم دو پاسدار در جلو بودند و رضا را د یدم که انطرف پاسدار نشسته بود و گفتم چطوری؟

او جواب داد خوبم . پاسدار گفت خفه شما حق تماس با هم را ندارید و ادامه دا د که شما را به کامیاران میبریم برای تکمیل پرونده و سپس بر می گردانیم و بعد ماشین بطرف جاده کرمانشاه – سنندج حرکت نمود و پس از یک ساعت به زندان شهرک رسیدیم دوباره چشم بند زده و داخل شدیم



مرا به سلول بردند و هما نجا ماندم در وپنجره از آهن بود و پشت پنجره از بیرون با میل گرد و بصورت مربع های کوچک جوش کاری شده بود . امکان فرار( موضوعی که حق طبیعی هر زندانی می باشد لاجرم هر شخصی که دستگیر میشود به آن فکر خواهد کرد ) را غیر ممکن نموده بود . سلول برق نداشت و با تاریک شدن هوا کاملا در خاموشی فرو رفت . نمیدانم که چه مدت از شب گذشته بود که صدای پاهای که به در سلول نزدیک میشد مرا به خود اورد و قفل در را باز کردند و گفتند رو به دیوار بایست و چشم بند هم بزن. و سپس داخل شدندو دستم را گرفته از سلول خارج شده وو ارد محوطه ی حیاط زندان که شن ریزی شده بود گشتیم و بعد از چند متر از سه پله بالا رفتیم و دو باره مرا داخل اطاق دیگری بردند و رو تخت خواباندند .مچ پایم را به انتهای تخت بستندو پتوی سر بازی روسرم انداخته و یکی هم روی ان نشست و بدون مقدمه شروع به کابل زدن کردند وبعد از ضرباتی زیاد با نوک لخت شده کابل به قسمت شکنجه شده میزد اگر واکنش نشان میدادم دوباره ادامه میدادو اگر عکس العملی نداشتم به قسمت سالم میزد

خلاصه دوباره کف پایم بر اثر شکنجه داغو ن شد و سپس از تخت باز نموده و از همان میسر قبلی مرا دوباره به سلول

برگرداندند وقتی که هواروشن شد یک تکه نان و یک کمی پنیر داخال یک کاسه روحی گذاشتند داخل سلول .



بعد از چند ساعت دوباره در سلول باز شد و پاسدار ریشوی که خود را علی مشهدی معرفی کرد گفت من مسئول زندان هستم بازجوی شما این سئولات را که انجا نوشته شده به من داده که به شما بدهم و آنها راجواب بدهید و من بعد از یک ساعت برمیگردم که ورقه ها را تحویل بگیرم در ضمن بازجویی شما از من خواست که این پیام را به شما برسانم اگر

به سئوالات درست و کامل پاسخ ندهید دو باره تعزیر(( نام اسلامی شکنجه )) خواهید شد و بعد از سلول خارج شد پرسش ها عبارت بودنداز :

معرفی کامل خودم

از چه وقت به گروهک الحادی پیوسته ام؟

در چند درگیری شرکت داشته ام؟

چارت تشکیلاتی را بکشم؟

وظیفه تشکیلاتی من چه بوده است ؟

در روستا ها چه کسانی با کومه له همکاری کرده اند معرفی کنم ؟

در داخل شهر کامیاران چه کسانی را میشناسید که هوادار کومه له هستند؟





با مرور پرسش ها فورا متوجه شدم که اطلاعات حرف هایم را در رابطه با رفتن به روستای که مه ره گره

یا باور کرده و یا زیاد برایش مهم نیست موضوع و نکته دیگر که متوجه شدم این بود که رضا هم دقیقآ هم مطالب را نوشته است و این برایم بسیار حائز اهمیت بود

من به سئوالات خیلی کوتاه جواب دادم (( در اطلاعات کرمانشاه خیلی زود درک کردم که باید به پرسش ها پاسخ کوتاه بدهم به این دلیل که کمتر می توانستند از آن سئوال در بیاورند و دردسرم کاهش می یابد ))



پس از مدتی علی مشهدی برگشت و گفت جواب دادی کفتم اره و ورقه ها را گرف و رفت بعد از ساعتی در سلول باز شد و گفتند چشم بند بزن و خارج شو و مرا با پای برهنه ا ز روی ماسه عبور داده که د ر د شدیدی احساس میکردم و این راه رفتن خود یک نوع شکنجه بود و دو باره مرا به شکنجه گاه بردند و بازجو گفت این دری وری ها چی نوشتی مثل این که هوس تعزیر (( نام اسلامی شکنجه )) کرده ای و با کابل به پشت و رو و پا هایم چند ضربه زد و تازمانیکه پرسش ها را آنطور که مد نظر ماست جواب ندهی تعزیرخواهی شد زیرا ما حکم حتی الموت از حاکم شرع برای ضد انقلاب الحادی

گر فته ایم گفتم من هر چه دانسته ام نوشته ام گفت خر خودتی تو چرا در برابر پرسش چارت تشکیلاتی فقط نام عبد ا.. مهتدی را نوشته ای پس اسامی دیگر افراد کمیته مرزی پرا ننوشته ای؟



گفتم : من بر این باوروم که او همه کاره است و بقیه را مثل عروسک شب خیمه بازی هر طور که بخواهد میرقصاند



و نام افراد دیگر را نمیدانم.



گفت : محمد علی محمدی** (( حه مه عه لی مارا وی )) را می شناسی ؟

گفتم : آره

گفت او تسلیم شده و همه اسامی را به ما دا ده



و تو هم باید مثل او همه اطلاعاتت را به ما بدهی.



گفتم وقتی او همه جیز را گفته دیگر نیازی به گفتن دوباره آنها نیست



گفت حالا نشانت میدهم که با کی طرفی.



دوباره مرا روی تخت بسته و قبل از شکنجه گفت هر موقع خواستی حرف بزنی دستت را بلند کن و شروع کرد به کابل زدن و وبا هر ضربه ی که می زد تمام بدن را درد فرا میگرفت بعد از مدتی دست بلند کردم و بازجو پرسید چیه گفتم هر چی محمد علی گفته قبول دارم بعداز آ ن دوباره مرا به سلول برگردانده و دوباره چند برگ ی کاغذ که به سئوالات پاسخ دهم . من هم روی یک برگ نوشتم هر اطلاعاتی که محمد علی محمدی در رابطه با کومه له ارائه داده است مورد تایید

من هم است ودر ضمن بسیار خشنود بودم که آن ها در رابطه اعزام واحد و چگونگی جا به جای آن ها هیچ پرسشی را مطرح نمیکنند و این برایم حائز اهمیت بود . .



واز سوی دیگر متوجه شدم که رضا هم مثل من آنچه را از دهان جاشی که در بالا به آن اشاره کردم در آمده بود نقل به نقل نوشته بود و اطلاعات هم پذیرفته بود موضوع را



. روز بعد علی مشهدی امد به سلولم وگفت نوشتی .

گفتم آره و سپس ان را گرفت و بالافاصله گفتم من نیاز به حمام رفتن دارم و به دلیل ا ین که مدت زیادی است حمام نرفته ام شپش دارد مرا می خورد. گفت باید به بازجویت بگویم اگر قبول کرد ترا به حمام می فرستم



نزدیکی ظهر در سلولم باز شد و پاسدار گفت بیا بیرون تا ترا به حمام ببرم و دیگر نگفت چشم بند بزن در فاصله دو تا بلو ک که در حدود 10الی 15 متر میشد ناگهان به محمد علی << حه مه مارا وی >> برخوردم و گفت کار درستی کردی که گفته های مرا تایید کرده ای زیرا من تسلیمی بودم هر چه را می دانستم به اطلاعات گفتم و نام شما هم را نوشته بودم .

و من پاسخ دادم مهم نیست و بطرف بلوکی که حمام درآن بود مرا بردند و در باز کردند

و پاسدار گفت 15 دقیقه وقت داری که دوش بگیری و در را د وباره بست و من لباس هایم را در آوردم و زیر دوش رفتم و شیر اب راکه باز نمودم



متوجه شدم که آب سرد است و بیشتر چرخاندم وفکر کردم بعد از مدتی آب گرم خواهد شد دیدم آب کماکان سرد است و فضای حمام سرد بطرف در رفتم و در زدم

پاسدار گفت هنوز وقت داری

گفتم آب سرد است نمیشود دوش گرفت

گفت برای کفار آب گرم وجود ندارد می خواهی استفاده کن نمی خواهی لباس بپوش . پیش خود گفتم آب سرد بهتر از شپش است و با هر جان کند نی بود دوش سرد گرفتم و دوباره مرا به سلول برگرادند.

دیگر کسی سراغ من نیامد و هر روز سه بار در سلول برای دستشویی رفتن به مدت چند دقیقه باز می شد و تنها از طریق دریچه ا یکه از آن نور به داخل میتاید متوجه تغیر شب و روز می شدم .





** محمد علی محمدی (( حه مه عه لی ماراوی )) از هوداران اولیه کومه له در شهر کامیاران بوده وپس از اشغال کامیاران توسط نیروهای رژیم جهل و سر مایه از شهر خارج شده و مسلح میگردد . اخرین مسولیتش قبل از تسلیم



شدن در گردان بانه مسئول سیاسی گردان بوده و تمامی هوادران و دوستان کومه له در منطقه را به دلیل داشتن ارتباط با آن ها به حوبی میشناخت .











ادامه دارد