در بیستم نوامبر 1910 لئو تولستوی یکی از بزرگترین و مشهور تریننویسندگان جهان وروسیه با دنیا وداع گفت
لئو تولستوی در طول پر فراز و نشیبش یازده رومان و هفت اثر فلسفی وچندین داستان کوتاه و نمایشنامه و همچنین تعدادی نامه و دفاتر یادادشت روزانه را به دنیای ادبیات تقدیم نمود
نوشته کوتاهی که در پی خواهد آمد بطور مختصر او را باز تعریف میکند
با مهر بسیار: بهزاد
لئو تولستوی در سال ۱۸۲۸ میلادی در یاسنایا پالیانا از توابع تولا، حدود ۲۰۰ کیلومتری جنوب مسکو در خانوادهای اشرافی به دنیا آمد. او مادرش را در دو سالگی و پدرش را در ۹ سالگی از دست داد و نزد عمهاش پرورش یافت.
در ۱۶ سالگی در رشته زبانهای شرقی در دانشگاه قازان ثبت نام کرد، اما سه سال بعد تغییر رشته داد و به تحصیل در رشته حقوق پرداخت. اساتیدش میگفتند که او نه استعداد و نه علاقه به تحصیل داشت و تعجب نکردند وقتی که تولستوی دانشگاه را رها کرد.
او چند سال با استفاده از ثروت پدریش به عیاشی پرداخت و برای فرار از طلبکارانی که در قمار به آنها بدهکار شده بود، وارد ارتش شد و در جنگ قفقاز شرکت کرد.
آغاز نویسندگی تولستوی به همین دوره باز میگردد. داستانهای قفقازی و زندگیهای سهگانهاش(کودکی، نوجوانی، جوانی)، در همان سالها نوشته شد و او را در زمره نویسندگان مطرح قرار داد.
تولستوی در سالهای ۱۸۵۷ و ۱۸۶۰ دو بار به اروپا سفر کرد و در آنجا در جمع بزرگترین فیلسوفان و نویسندگان اروپایی و نیز لیبرالهای روسی که از خفقان سیاسی نظام تزار به اروپا فرار کرده بودند، تحول شدید فکری را تجربه کرد.
او در نامهای مربوط به این دوره نوشت: حقیقت این است که حکومت دسیسهای است که نه تنها شهروندان خود را استعمار، بلکه آنها را فاسد میکند، طبعاً من هیچگاه تابع هیچ حکومتی نخواهم بود.
تولستوی پس از بازگشت به میهن به فعالیتهای فرهنگی و تربیتی پرداخت و داستانهای فراوانی برای کودکان و نوجوانان نوشت. در سال ۱۸۶۲ تولستوی ۳۴ ساله با سوفیا آندر ژونا برس که ۱۶ سال از او جوانتر بود ازدواج کرد.
آنها صاحب ۱۳ فرزند شدند که پنج تن از فرزندانشان در کودکی مردند. نخستین سالهای زناشویی برای تولستوی توأم با خوشبختی بود و شاهکارهای ادبیاش چون جنگ و صلح و آنا کارنینا را در همین دوره نوشت.
سوفیا منشی و مدیر ادبیاش بود و نقل است که او دستنویس هزار و ۴۰۰ صفحهای جنگ و صلح را هفت بار بازنویسی کرد.
اما نیمه دوم این ازدواج برای تولستوی رنجآور بود. او در پی یک انقلاب درونی، زندگی اشرافی را محکوم کرد و مبلغ سادهزیستی شد و همسرش او را هیچگاه درک نکرد.
در همان دوره بود که با عقاید بنیادی کلیسای ارتدوکس به مبارزه برخاست که این باعث صدور حکم ارتداد وی از سوی کلیسا شد.
تجربههای روحی تولستوی در آخرین رمانش به نام رستاخیز انعکاس یافت، در آن دوره شهرت ادبی تولستوی در اوج بود. همچنین عقاید فلسفی و اخلاقیاش پیروان بسیاری پیدا کرده بود
اما او روز به روز مأیوستر و خستهتر میشد. در نوامبر ۱۹۱۰، تولستوی ۸۲ ساله مخفیانه خانهاش را ترک کرد تا مطابق باورهای جدیدش زندگی متفاوتی را بیازماید اما او در این راه مریض شد.
مدیر موزه تولستوی در آستاپوفو، ایستگاه راه آهنی که تولستوی در آن درگذشت، درباره روزهای پایانی عمر او میگوید: او میگفت برای صادق بودن باید بندها را پاره کرد. آزمون و خطا کرد. برداشت و رها کرد. از دست داد و به دست آورد و همواره مبارزه کرد.
او ادامه میدهد: فروتنی تولستوی در روزهای پایانی عمرش تکاندهنده بود. به ویژه که او به پزشکان خود گفت که اسمم مهم نیست، بنویسید مسافر قطار شماره ۱۲ هستم. همه ما در این زندگی مسافریم، فقط عدهای سوار میشوند و عدهای هم پیاده.
خانهای که تولستوی روزهای آخر زندگیاش را در آن سپری کرد از آن پس دستنخورده باقی مانده است. از جمله نوشتههایی که در آن زمان طرفدارانش روی دیوار به جای گذاشتند؛ « نابغه. استاد حقیقت. خورشیدی که قلبهای مردم دنیا را گرم کرد.
در روزهای پایانی عمرش، تولستوی در جمع هوادارانش گفت: آنچه اکنون برایتان میگویم به کارتان خواهد آمد. اما زمانی به یاد سخنانم خواهید افتاد که در میانتان نیستم. نیکی کنید و بخشنده باشید، ثمره آن را خواهید دید.
Friday, 26 November 2010
Tuesday, 23 November 2010
به یاد گوهر مراد
بسیت وپنج سال پیش در روز دوم آدز 1364 در شهر پاریس دکتر غلامحسین ساعدی ( گوهر مراد) دیده بر جهانفروبست و دوستداران نمایشنامه نویسیخلاق که باز تاب رنج ومشقت مردم سرزمینش بود را در سوگ خویش به ماتم بزرگ نشاند.
برای گرامیداشت یاد این انسان مبارز ونستگی ناپذیر که در طول زندگی کتهش کارهای بس بزرگی انجام داد یاد نامه ی را که در پی اط نظرتان میگذرد و شامل دو بخش خواهد بود به دوستداران او تقدیم می کنم.
یادش گرام وراهش پر رهرو
با مهر بسیار : بهزاد
برشت برای من آدم فوقالعاده ای بود ( از گفته های دکتر غ. ساعدی ) در یکی از مصاحبه هایشمن دست وپای چخوف را می خواهم ببوسم بهترین نمایشنامه ها را او نوشت
قسمت اول: زندگینامه و سالشمار دکتر
1314 تولد روز سه شنبه 24 دی ماه نام پدر: علی اصغر نام مادر: طیبه
1316 تولد برادر علی اکبر 26 آذر ماه
1322 تولد خواهر ناهید
1322 ورود به دبستان بدر
1330 آغاز فعالیت هم زمان با نهضت ملی
1331 مسئولیت انتشار روزنامه های "فریاد" و "صعود" و "جوانان آذربایجان" و انتشار مقالات و داستان در این سه روزنامه و همچنین "دانش آموز" چاپ تهران.
1332 بعد از کودتای 28 مرداد به مدت دو ماه مخفی می شود. شهریور سال 1332 دستگیر و چند ماه در زندان بسر می برد. نوشتن داستان بلندی به نام "نخود هر آش" که چاپ نشده است.
1334 ورود به دانشکده پزشکی تبریز
1335 همکاری با مجله سخن و انتشار داستان "مرغ انجیر" چاپ و انتشار "پیگمالیون" (داستان و نمایشنامه) در تبریز
1336 انتشار داستان "خانه های شهرری" در تبریز. نمایشنامه "لیلاج ها" در مجله سخن
1337 رهبری جنبش های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز، آشنایی و دوستی با صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، مفتون امینی، کاظم سعادتی، مناف ملکی.
نوشتن داستان کوتاه "شکایت" و نمایشنامه تک پرده ای "غیوران شب"
1338 نمایشنامه تک پرده ای "سایه شبانه"
1339 انتشار نمایشنامه "کار با فک ها در سنگر" ناشر کتابفروشی تهران- تبریز
انتشار مجموعه داستانهای کوتاه "شب نشینی با شکوه" در تبریز و نمایشنام سفر مرد خسته (4 پرده) چاپ نشده.
1340 فارغ التحصیل دانشکده پزشکی و گذراندن پایان نامه ای به نام "علل اجتماعی پیسکونوروزها در آذربایجان" که بعد از ماهها بحث و جدل با اکراه پذیرفته می شود- انتشار نمایشنامه "کلاته گل" به صورت مخفی در تهران.
1341 مسافرت به تهران و اعزام به خدمت سربازی- طبیب پادگان سلطنت آباد به صورت سرباز صفر، نوشتن داستانهای کوتاه درباره زندگی سربازی که چند داستان به نام های "صدای خونه"، "پادگان خاکستری"،"مانع آتش" در مجله کلک چاپ شده است.(بعد از مرگش)
افتتاح مطب شبانه روزی به اتفاق برادرش دکتر علی اکبر در دلگشا، همکاری با کتاب هفته ومجله آرش، آشنایی و دوستی با احمد شاملو، جلال آل احمد، پرویز ناتل خانلری، رضا براهنی، محمود آزاد تهرانی، سیروس طاهباز، محمد نقی ابراهیمی، رضا سید حسینی، بهمن فرسی، به آذین، اسماعیل شاهرودی، جمال میرصادقی ...
1342 انتشار ده لال بازی (پانتومیم) که پانتومیم "فقیر" توسط جعفر والی در تلویزیون اجرا شد.
ورود به بیمارستان روانی "روزبه" جهت اخذ تخصص بیماریهای اعصاب و روان
آشنایی و همکاری با دکتر مسعود میربها و دکتر حسن مرندی
همکاری با موسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی و انتشار تک نگاری "ایلخچی" توسط همان موسسه و چاپ مقالات علمی در مجله روان پزشکی.
ترجمه کتاب "شناخت خویشتن" (آرتور جرسیلد) با دکتر محمدتقی براهنی- چاپ تبریز. ترجمه کتاب "قلب و بیماریهای قلبی و فشار خون" (هـ. بله کسلی) با دکتر محمدعلی نقشینه- چاپ تبریز، همکاری با کتاب هفته.
1343 سفر به آذربایجان و حاصلش نوشتن تک نگاری "خیاویا مشکین شهر"؛ لال بازی "در انتظار" در مجله آرش.
انتشار هشت داستان پیوسته به نام "عزاداران بیل" توسط انتشارات نیل تهران.
1344 انتشار نمایشنامه "چوب بدستهای ورزیل" انتشارات مروارید- تهران که به کارگردانی جعفر والی در تالار سنگلج روی صحنه آمد. انتشار تک رنگی "خیاویا مشکین شهر" توسط موسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی. انتشار نمایشنامه "بهترین بابای دنیا" انتشارات شفق- تهران که به کارگردانی عزت الله انتظامی در تالار سنگلج روی صحنه آمد. نوشتن داستان بلند "مقتل" که دو فصل آن در مجله نگین سال 1349 چاپ می شود. سفر به جنوب و حاشیه خلیج فارس برای بررسی و مطالعه وضع اجتماعی و آداب و سنن بومی آن خطه.
1345 انتشار تک نگاری "اهل هوا" توسط موسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی. انتشار مجموعه داستان "دندیل" انتشارات جوانه- تهران.
انتشار "پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت" انتشارات اشرفی- تهران.
نمایشنامه های "بامها و زیر بامها" و "از پا نیفتاده ها" به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون و "ننه انسی" در تئاتر سنگلج اجرا شد. نمایش "گرگها" و نمایش "گاو" در تلویزیون به کارگردانی جعفر والی اجرا شد. انتشار مجموعه داستان "واهمه های بی نام و نشان" انتشارات نیل- تهران، که داستان "آرمش در حضور دیگران" از این مجموعه توسط ناصر تقوایی به صورت فیلم درآمد.
انتشار نمایشنامه "آی بی کلاه، آی با کلاه" انتشارات نیل- تهران، که به کارگردانی "جعفر والی" در تالار سنگلج به روی صحنه آمد.
انتشار "خانه روشنی" پنج نمایشنامه- انتشارات اشرفی- تهران که نمایشنامه " خانه روشنی" توسط علی نصیریان و نمایشنامه "دعوت" توسط جعفر والی"، کارگردانی و به روی صحنه رفت. نمایشنامه :"دست بالای دست" به کارگردانی جعفر والی، نمایشنامه "خوشا به حال برد باران" به کارگردانی داوود رشیدی در سال 1346 در تلویزیون اجرا شده است.
مذاکره با دولت وقت به اتفاق جلال آل احمد، رضا براهنی و سیروس طاهباز برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات.
تشکیل هسته اصلی کانون نویسندگان.
همکاری با مجله های جهان نو، فردوسی، خوشه، نگین و جنگ های ادبی، انتشار داستان "ترس و لرز" (6 داستان پیوسته) انتشارات زمان- تهران. انتشار نمایشنامه "دیکته و زاویه" (2 نمایشنامه) انتشارات نیل- تهران که به کارگردانی داوود رشیدی در تالار سنگلج به اجرا در آمد.
سفر به آذربایجان و منطقه "قراداغ" جهت تدارک تک نگاری "قراداغ" که قسمتهایی از آن به نام "کلیبر" و "مرند"، "اهر"، "خوی"، "رضائیه" در مجله "پیک جوانان" سال 1351 به چاپ رسید.
1348 انتشار رمان "توپ" انتشارات اشرفی- تهران.
انتشار نمایشنامه "پرواربندان" انتشارات نیل- تهران که به کارگردانی محمدعلی جعفری در تهران و شهرستانها به روی صحنه آمد.
انتشار فیلمنامه "فصل گستاخی" انتشارات نیل- تهران و "گم شده لب دریا" داستان کودکان که توسط کانون پرورش فکری کودکانت و نوجوانان منتشر شده است.
1349 انتشار نمایشنامه "وای بر مغلوب" انتشارات نیل- تهران که به کارگردانی داوود رشیدی در تالار سنگلج اجرا شد.
انتشار نمایشنامه "جانشین" انتشارات نیل- تهران.
فیلمنامه "ما نمی شنویم" (سه فیلمنامه کوتاه) انتشارات پیام- تهران.
نمایشنامه "ضحاک" که به دلیل سانسور وقت منتشر نشده است.
1350 انتشار فیلمنامه "گاو" براساس قصه ای از کتاب عزاداران بیل که در سال 1348 توسط داریوش مهرجویی به صورت فیلم درآمد.
انتشار نمایشنامه "چشم در برابر چشم" انتشارات امیرکبیر- تهران که در سال 1351 به کارگردانی "هرمز هدایت" به روی صحنه رفت.
1353 انتشار مجله الفبا با همکاری نویسندگان معتبر روزگار، ناشر امیرکبیر که مجموعاً 6 شماره به چاپ رسید. نوشتن نمایشنامه "مار در محراب" که به خاطر سانسور وقت در سال 1372 تحت عنوان "مار در معبد" توسط انتشارات به نگار به چاپ رسید.
چاپ داستان "بازی تمام شد" در کتاب اول الفبا.
1353 در اردیبهشت ماه سفر به "لاسگرد" در اطراف سمنان جهت تهیه تک نگاری راجع به شهرکهای نوبنیاد، دستگیری توسط ساواک و انتقالش به زندان "قزل قلعه" و بعد به زندان "اوین" که مدت یکسال را در سلول انفرادی گذراند و شکنجه شد. پیش از این بارها توسط ساواک و شهربانی دستگیر و مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود که یک بار منجر به بستری شدنش در بیمارستان جاوید شد.
نگارش رمان "تاتار خندان" که در زندان نوشته شده است.
در دهه 50 ضمن فعالیت سیاسی گسترده ای با طیف وسیعی از مبارزان راه آزادی ارتباط دارد که تا پایان عمرش ادامه پیدا می کند.
انتشار کتاب "کلاته نان" داستانی برای کودکان، ناشر امیرکبیر- تهران
1354 آزادی از زندان- انتشار "عاقبت قلم فرسایی" (2 نمایشنامه) انتشارات آگاه تهران.
فیلمنامه "عافیتگاه" که بعد از مرگش توسط انتشارات "اسپرک" در سال1368 به چاپ رسید.
سفر به شمال و نوشتن نمایشنامه "هنگامه آرایان" که هنوز چاپ نشده است.
1355 سفر به تبریز و نوشتن رمان "غریبه در شهر" که بعد از مرگش در سال 1369 توسط انتشارات اسپرک منتشر شد.
1356 انتشار "گور و گهواره" (سه داستان) انتشارات آگاه- تهران براساس داستان "آشغالدونی" از این مجموعه فیلمنامه ای به اسم "دایره مینا" نوشته شد که توسط "داریوش مهرجویی" به صورت فیلم درآمد.
انتشار نمایشنامه "ماه عسل" انتشارات امیرکبیر- تهران
چاپ نمایشنامه تک پرده ای "رگ و ریشه دربدری" در کتاب 6 الفبا
ترجمه برخی از آثارش به زبانهای روسی، انگلیسی و آلمانی
سخنرانی در شبهای شعر انجمن گوته، تحت عنوان "شبه هنرمند" که در سال 1357 توسط انتشارات امیرکبیر در کتاب "ده شب" به چاپ رسید.
1357 سفر به آمریکا بنا به دعوت انجمن قلم آمریکا و ناشرین آمریکایی. ایراد سخنرانیهای متعدد و عقد چند قرارداد برای ترجمه کتابهایش با ناشر معروف "راندم هاوس".
سفر به لندن در پاییز همان سال و همکاری با احمد شاملو در انتشار روزنامه فرهنگی- سیاسی "ایرانشهر".
بازگشت به ایران در اوایل زمستان سال 1357
انتشار "کلاته کار" داستان کودکان، انتشارات امیرکبیر- تهران
1358 انتشار مقالات سیاسی و اجتماعی در روزنامه های کیهان، اطلاعات، انتشار داستان "واگن سیاه" در کتاب جمعه شماره اول.
1359 نوشتن قصه ها و نمایشنامه هایی که هنوز منتشر نشده است از جمله داستانهای "اسکندر و سمندر در گردباد"؛ "بوسه عذرا"، "خانه باید تمیز باشد"، "جوجه تیغی" و نمایشنامه های "خرمن سوزها"، "باران"، "پرندگان در طویله" و تعدادی داستان و نمایشنامه که ناتمام و بدون عنوان برجای مانده است.
داستان بلند و به هم پیوسته "سفرنامه سفیران خدیو مصر به دیار امیر تاتارها" که از سالهای قبل شروع به نوشتن کرده و چند قسمت آن در مجله "آرش" به چاپ رسیده است.
داستان "شنبه شروع شد" در مجله آرش چاپ شده و نمایشنامه تک پرده ای "خیاط جادو شده" و داستان "میهمانی"، "ساندویچ" و "آشفته حالان بیدار بخت" در مجله های آدینه، دنیای سخن و کتاب به نگار و آرش چاپ شده است.
برای گرامیداشت یاد این انسان مبارز ونستگی ناپذیر که در طول زندگی کتهش کارهای بس بزرگی انجام داد یاد نامه ی را که در پی اط نظرتان میگذرد و شامل دو بخش خواهد بود به دوستداران او تقدیم می کنم.
یادش گرام وراهش پر رهرو
با مهر بسیار : بهزاد
برشت برای من آدم فوقالعاده ای بود ( از گفته های دکتر غ. ساعدی ) در یکی از مصاحبه هایشمن دست وپای چخوف را می خواهم ببوسم بهترین نمایشنامه ها را او نوشت
قسمت اول: زندگینامه و سالشمار دکتر
1314 تولد روز سه شنبه 24 دی ماه نام پدر: علی اصغر نام مادر: طیبه
1316 تولد برادر علی اکبر 26 آذر ماه
1322 تولد خواهر ناهید
1322 ورود به دبستان بدر
1330 آغاز فعالیت هم زمان با نهضت ملی
1331 مسئولیت انتشار روزنامه های "فریاد" و "صعود" و "جوانان آذربایجان" و انتشار مقالات و داستان در این سه روزنامه و همچنین "دانش آموز" چاپ تهران.
1332 بعد از کودتای 28 مرداد به مدت دو ماه مخفی می شود. شهریور سال 1332 دستگیر و چند ماه در زندان بسر می برد. نوشتن داستان بلندی به نام "نخود هر آش" که چاپ نشده است.
1334 ورود به دانشکده پزشکی تبریز
1335 همکاری با مجله سخن و انتشار داستان "مرغ انجیر" چاپ و انتشار "پیگمالیون" (داستان و نمایشنامه) در تبریز
1336 انتشار داستان "خانه های شهرری" در تبریز. نمایشنامه "لیلاج ها" در مجله سخن
1337 رهبری جنبش های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز، آشنایی و دوستی با صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، مفتون امینی، کاظم سعادتی، مناف ملکی.
نوشتن داستان کوتاه "شکایت" و نمایشنامه تک پرده ای "غیوران شب"
1338 نمایشنامه تک پرده ای "سایه شبانه"
1339 انتشار نمایشنامه "کار با فک ها در سنگر" ناشر کتابفروشی تهران- تبریز
انتشار مجموعه داستانهای کوتاه "شب نشینی با شکوه" در تبریز و نمایشنام سفر مرد خسته (4 پرده) چاپ نشده.
1340 فارغ التحصیل دانشکده پزشکی و گذراندن پایان نامه ای به نام "علل اجتماعی پیسکونوروزها در آذربایجان" که بعد از ماهها بحث و جدل با اکراه پذیرفته می شود- انتشار نمایشنامه "کلاته گل" به صورت مخفی در تهران.
1341 مسافرت به تهران و اعزام به خدمت سربازی- طبیب پادگان سلطنت آباد به صورت سرباز صفر، نوشتن داستانهای کوتاه درباره زندگی سربازی که چند داستان به نام های "صدای خونه"، "پادگان خاکستری"،"مانع آتش" در مجله کلک چاپ شده است.(بعد از مرگش)
افتتاح مطب شبانه روزی به اتفاق برادرش دکتر علی اکبر در دلگشا، همکاری با کتاب هفته ومجله آرش، آشنایی و دوستی با احمد شاملو، جلال آل احمد، پرویز ناتل خانلری، رضا براهنی، محمود آزاد تهرانی، سیروس طاهباز، محمد نقی ابراهیمی، رضا سید حسینی، بهمن فرسی، به آذین، اسماعیل شاهرودی، جمال میرصادقی ...
1342 انتشار ده لال بازی (پانتومیم) که پانتومیم "فقیر" توسط جعفر والی در تلویزیون اجرا شد.
ورود به بیمارستان روانی "روزبه" جهت اخذ تخصص بیماریهای اعصاب و روان
آشنایی و همکاری با دکتر مسعود میربها و دکتر حسن مرندی
همکاری با موسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی و انتشار تک نگاری "ایلخچی" توسط همان موسسه و چاپ مقالات علمی در مجله روان پزشکی.
ترجمه کتاب "شناخت خویشتن" (آرتور جرسیلد) با دکتر محمدتقی براهنی- چاپ تبریز. ترجمه کتاب "قلب و بیماریهای قلبی و فشار خون" (هـ. بله کسلی) با دکتر محمدعلی نقشینه- چاپ تبریز، همکاری با کتاب هفته.
1343 سفر به آذربایجان و حاصلش نوشتن تک نگاری "خیاویا مشکین شهر"؛ لال بازی "در انتظار" در مجله آرش.
انتشار هشت داستان پیوسته به نام "عزاداران بیل" توسط انتشارات نیل تهران.
1344 انتشار نمایشنامه "چوب بدستهای ورزیل" انتشارات مروارید- تهران که به کارگردانی جعفر والی در تالار سنگلج روی صحنه آمد. انتشار تک رنگی "خیاویا مشکین شهر" توسط موسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی. انتشار نمایشنامه "بهترین بابای دنیا" انتشارات شفق- تهران که به کارگردانی عزت الله انتظامی در تالار سنگلج روی صحنه آمد. نوشتن داستان بلند "مقتل" که دو فصل آن در مجله نگین سال 1349 چاپ می شود. سفر به جنوب و حاشیه خلیج فارس برای بررسی و مطالعه وضع اجتماعی و آداب و سنن بومی آن خطه.
1345 انتشار تک نگاری "اهل هوا" توسط موسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی. انتشار مجموعه داستان "دندیل" انتشارات جوانه- تهران.
انتشار "پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت" انتشارات اشرفی- تهران.
نمایشنامه های "بامها و زیر بامها" و "از پا نیفتاده ها" به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون و "ننه انسی" در تئاتر سنگلج اجرا شد. نمایش "گرگها" و نمایش "گاو" در تلویزیون به کارگردانی جعفر والی اجرا شد. انتشار مجموعه داستان "واهمه های بی نام و نشان" انتشارات نیل- تهران، که داستان "آرمش در حضور دیگران" از این مجموعه توسط ناصر تقوایی به صورت فیلم درآمد.
انتشار نمایشنامه "آی بی کلاه، آی با کلاه" انتشارات نیل- تهران، که به کارگردانی "جعفر والی" در تالار سنگلج به روی صحنه آمد.
انتشار "خانه روشنی" پنج نمایشنامه- انتشارات اشرفی- تهران که نمایشنامه " خانه روشنی" توسط علی نصیریان و نمایشنامه "دعوت" توسط جعفر والی"، کارگردانی و به روی صحنه رفت. نمایشنامه :"دست بالای دست" به کارگردانی جعفر والی، نمایشنامه "خوشا به حال برد باران" به کارگردانی داوود رشیدی در سال 1346 در تلویزیون اجرا شده است.
مذاکره با دولت وقت به اتفاق جلال آل احمد، رضا براهنی و سیروس طاهباز برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات.
تشکیل هسته اصلی کانون نویسندگان.
همکاری با مجله های جهان نو، فردوسی، خوشه، نگین و جنگ های ادبی، انتشار داستان "ترس و لرز" (6 داستان پیوسته) انتشارات زمان- تهران. انتشار نمایشنامه "دیکته و زاویه" (2 نمایشنامه) انتشارات نیل- تهران که به کارگردانی داوود رشیدی در تالار سنگلج به اجرا در آمد.
سفر به آذربایجان و منطقه "قراداغ" جهت تدارک تک نگاری "قراداغ" که قسمتهایی از آن به نام "کلیبر" و "مرند"، "اهر"، "خوی"، "رضائیه" در مجله "پیک جوانان" سال 1351 به چاپ رسید.
1348 انتشار رمان "توپ" انتشارات اشرفی- تهران.
انتشار نمایشنامه "پرواربندان" انتشارات نیل- تهران که به کارگردانی محمدعلی جعفری در تهران و شهرستانها به روی صحنه آمد.
انتشار فیلمنامه "فصل گستاخی" انتشارات نیل- تهران و "گم شده لب دریا" داستان کودکان که توسط کانون پرورش فکری کودکانت و نوجوانان منتشر شده است.
1349 انتشار نمایشنامه "وای بر مغلوب" انتشارات نیل- تهران که به کارگردانی داوود رشیدی در تالار سنگلج اجرا شد.
انتشار نمایشنامه "جانشین" انتشارات نیل- تهران.
فیلمنامه "ما نمی شنویم" (سه فیلمنامه کوتاه) انتشارات پیام- تهران.
نمایشنامه "ضحاک" که به دلیل سانسور وقت منتشر نشده است.
1350 انتشار فیلمنامه "گاو" براساس قصه ای از کتاب عزاداران بیل که در سال 1348 توسط داریوش مهرجویی به صورت فیلم درآمد.
انتشار نمایشنامه "چشم در برابر چشم" انتشارات امیرکبیر- تهران که در سال 1351 به کارگردانی "هرمز هدایت" به روی صحنه رفت.
1353 انتشار مجله الفبا با همکاری نویسندگان معتبر روزگار، ناشر امیرکبیر که مجموعاً 6 شماره به چاپ رسید. نوشتن نمایشنامه "مار در محراب" که به خاطر سانسور وقت در سال 1372 تحت عنوان "مار در معبد" توسط انتشارات به نگار به چاپ رسید.
چاپ داستان "بازی تمام شد" در کتاب اول الفبا.
1353 در اردیبهشت ماه سفر به "لاسگرد" در اطراف سمنان جهت تهیه تک نگاری راجع به شهرکهای نوبنیاد، دستگیری توسط ساواک و انتقالش به زندان "قزل قلعه" و بعد به زندان "اوین" که مدت یکسال را در سلول انفرادی گذراند و شکنجه شد. پیش از این بارها توسط ساواک و شهربانی دستگیر و مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود که یک بار منجر به بستری شدنش در بیمارستان جاوید شد.
نگارش رمان "تاتار خندان" که در زندان نوشته شده است.
در دهه 50 ضمن فعالیت سیاسی گسترده ای با طیف وسیعی از مبارزان راه آزادی ارتباط دارد که تا پایان عمرش ادامه پیدا می کند.
انتشار کتاب "کلاته نان" داستانی برای کودکان، ناشر امیرکبیر- تهران
1354 آزادی از زندان- انتشار "عاقبت قلم فرسایی" (2 نمایشنامه) انتشارات آگاه تهران.
فیلمنامه "عافیتگاه" که بعد از مرگش توسط انتشارات "اسپرک" در سال1368 به چاپ رسید.
سفر به شمال و نوشتن نمایشنامه "هنگامه آرایان" که هنوز چاپ نشده است.
1355 سفر به تبریز و نوشتن رمان "غریبه در شهر" که بعد از مرگش در سال 1369 توسط انتشارات اسپرک منتشر شد.
1356 انتشار "گور و گهواره" (سه داستان) انتشارات آگاه- تهران براساس داستان "آشغالدونی" از این مجموعه فیلمنامه ای به اسم "دایره مینا" نوشته شد که توسط "داریوش مهرجویی" به صورت فیلم درآمد.
انتشار نمایشنامه "ماه عسل" انتشارات امیرکبیر- تهران
چاپ نمایشنامه تک پرده ای "رگ و ریشه دربدری" در کتاب 6 الفبا
ترجمه برخی از آثارش به زبانهای روسی، انگلیسی و آلمانی
سخنرانی در شبهای شعر انجمن گوته، تحت عنوان "شبه هنرمند" که در سال 1357 توسط انتشارات امیرکبیر در کتاب "ده شب" به چاپ رسید.
1357 سفر به آمریکا بنا به دعوت انجمن قلم آمریکا و ناشرین آمریکایی. ایراد سخنرانیهای متعدد و عقد چند قرارداد برای ترجمه کتابهایش با ناشر معروف "راندم هاوس".
سفر به لندن در پاییز همان سال و همکاری با احمد شاملو در انتشار روزنامه فرهنگی- سیاسی "ایرانشهر".
بازگشت به ایران در اوایل زمستان سال 1357
انتشار "کلاته کار" داستان کودکان، انتشارات امیرکبیر- تهران
1358 انتشار مقالات سیاسی و اجتماعی در روزنامه های کیهان، اطلاعات، انتشار داستان "واگن سیاه" در کتاب جمعه شماره اول.
1359 نوشتن قصه ها و نمایشنامه هایی که هنوز منتشر نشده است از جمله داستانهای "اسکندر و سمندر در گردباد"؛ "بوسه عذرا"، "خانه باید تمیز باشد"، "جوجه تیغی" و نمایشنامه های "خرمن سوزها"، "باران"، "پرندگان در طویله" و تعدادی داستان و نمایشنامه که ناتمام و بدون عنوان برجای مانده است.
داستان بلند و به هم پیوسته "سفرنامه سفیران خدیو مصر به دیار امیر تاتارها" که از سالهای قبل شروع به نوشتن کرده و چند قسمت آن در مجله "آرش" به چاپ رسیده است.
داستان "شنبه شروع شد" در مجله آرش چاپ شده و نمایشنامه تک پرده ای "خیاط جادو شده" و داستان "میهمانی"، "ساندویچ" و "آشفته حالان بیدار بخت" در مجله های آدینه، دنیای سخن و کتاب به نگار و آرش چاپ شده است.
سفر به پاریس در اواخر سال 1360
ازدواج با خانم بدری لنکرانی.
1361- 1364 در خلال این سالها اقدام به انتشار مجله الفبا(چاپ پاریس) کرده و چند نمایشنامه به نامهای "اتللو در سرزمین عجایب" و "پرده داران آینه افروز" و چند فیلمنامه به نام های "دکتر اکبر" و "رنسانس" و با همکاری داریوش مهرجویی فیلمنامه "مولوس کورپوس" براساس داستان "خانه باید تمیز باشد" را نوشته است و بسیاری مقالات و داستان و نمایشنامه ها که ناقص مانده است.
1364 فوت در روز دوم آذرماه، دفن در گورستان پرلاشز پاریس.
قسمت دوم شعر بسیار زیبا و گویا از شاعر معاصر نعمت آزرم که در فراق گوهر مراد سروده است
سوی ِ راهرو ِ شیب ِ سنگفرش
به زیر ِ بارش ِ آرام ِ آسمان ِ خموش
برهنه
خیس و کبود
ایستادهاند درختان
حریر ِ نازک ِ مِه روی ِ جاده گسترده
و کاروان بدرقه آرام، راه پیمایان.
کجاست مقصد ِ این کاروان که خود زین سان
به زیر ِ بارش ِ باران، صبور پیش میآید
درون ِ مَحمل ِ گـُلپوش ِ پیشرو آیا،
کجاست قافله سالار ِ آشکار و نهان؟
مگر که قافلهسالار را هوای سفر زی کدام دیار است،
که دوستان به بدرقه زین گونهاند مویهکنان؟
طنین زمزمهها همنوای و همخوانند:
نوای ِ درهم ِ یاران و شعرهای روشن ِ باران.
رسیده قافله اینک به واپسین منزل
و گِرد ِ قافله سالار را گرفتهاند رفیقان
که آگهند که این منزل ِ جدائیهاست
و این مسافر ِ آفاق ِ بیزمانی را
ز تنگنای ِ فروبستهاش رهائیهاست
هزارگونه سخن در هزارنای ِ خموش
هزار چشمۀ اشک از هزار دیدۀ باران
هزار بوسۀ بدرود و واپسین دیدار
و واژگان ِ بنفش،
به روی شیب ِ مِهآلودۀ فضا غلطان.
هنوز گریۀ خاموش ِ آسمان ِ گرفته،
به شاخ و برگ ِ درختان ستاره میبندد
کلاف ِ درهم ِ یاران به واپسین بدرود،
دوباره میگـُسَلـَد سوی هر کرانه پریشان
و روی گور، گـُل افشان.
ز پشت ِ پردۀ اشک،
گذار ِ درهم ِ اشباح ِ سوگوار و درختان ِ خیس
در زمینۀ خاکستری
ز شاخههای درختان هنوز چکـّۀ باران
ستارهها لغزان
و شال ِ شیری ِ مِه
تکه
تکه
آویزان.
ازدواج با خانم بدری لنکرانی.
1361- 1364 در خلال این سالها اقدام به انتشار مجله الفبا(چاپ پاریس) کرده و چند نمایشنامه به نامهای "اتللو در سرزمین عجایب" و "پرده داران آینه افروز" و چند فیلمنامه به نام های "دکتر اکبر" و "رنسانس" و با همکاری داریوش مهرجویی فیلمنامه "مولوس کورپوس" براساس داستان "خانه باید تمیز باشد" را نوشته است و بسیاری مقالات و داستان و نمایشنامه ها که ناقص مانده است.
1364 فوت در روز دوم آذرماه، دفن در گورستان پرلاشز پاریس.
قسمت دوم شعر بسیار زیبا و گویا از شاعر معاصر نعمت آزرم که در فراق گوهر مراد سروده است
سوی ِ راهرو ِ شیب ِ سنگفرش
به زیر ِ بارش ِ آرام ِ آسمان ِ خموش
برهنه
خیس و کبود
ایستادهاند درختان
حریر ِ نازک ِ مِه روی ِ جاده گسترده
و کاروان بدرقه آرام، راه پیمایان.
کجاست مقصد ِ این کاروان که خود زین سان
به زیر ِ بارش ِ باران، صبور پیش میآید
درون ِ مَحمل ِ گـُلپوش ِ پیشرو آیا،
کجاست قافله سالار ِ آشکار و نهان؟
مگر که قافلهسالار را هوای سفر زی کدام دیار است،
که دوستان به بدرقه زین گونهاند مویهکنان؟
طنین زمزمهها همنوای و همخوانند:
نوای ِ درهم ِ یاران و شعرهای روشن ِ باران.
رسیده قافله اینک به واپسین منزل
و گِرد ِ قافله سالار را گرفتهاند رفیقان
که آگهند که این منزل ِ جدائیهاست
و این مسافر ِ آفاق ِ بیزمانی را
ز تنگنای ِ فروبستهاش رهائیهاست
هزارگونه سخن در هزارنای ِ خموش
هزار چشمۀ اشک از هزار دیدۀ باران
هزار بوسۀ بدرود و واپسین دیدار
و واژگان ِ بنفش،
به روی شیب ِ مِهآلودۀ فضا غلطان.
هنوز گریۀ خاموش ِ آسمان ِ گرفته،
به شاخ و برگ ِ درختان ستاره میبندد
کلاف ِ درهم ِ یاران به واپسین بدرود،
دوباره میگـُسَلـَد سوی هر کرانه پریشان
و روی گور، گـُل افشان.
ز پشت ِ پردۀ اشک،
گذار ِ درهم ِ اشباح ِ سوگوار و درختان ِ خیس
در زمینۀ خاکستری
ز شاخههای درختان هنوز چکـّۀ باران
ستارهها لغزان
و شال ِ شیری ِ مِه
تکه
تکه
آویزان.
Saturday, 20 November 2010
شام اثر تادیوش باروفسکی
داستان تکان دهنده و واقعی از جنایات نازی هادر جنگ دوم جهانی که توسط شاهد عینی
به رشته تحریر درامده است خواندن آنرا به بازدیدکنندگان گرامی توصییه می کنم
با مهر بسیار : بهزاد
» (Tadeusz Borowski)
«تاديوش باروفسکى
نويسندهي لهستاني به سال ١٩٢٢ در جمهوري شوروي سوسياليستي اوكراين به دنيا آمد.. شاهد وقايع هولناک جنگ جهانى دوم بود. مدت کوتاهى پس از پايان جنگ، مجموعه داستانى با عنوان خانمها آقايان بفرماييد اتاق گاز به چاپ رساند. انتشار اين کتاب، تحسين خوانندگان و منتقدين ادبى را برانگيخت.تاديوش باروفسکى به سال ١٩٥١ در آستانه ٢٩ سالگى به زندگى خود پايان داد
شام
صبورانه منتظر مانديم تا هوا تاريک شود. آفتاب مدتي ميشد كه پشت تپههاي دوردست سرخورده بود. تيرگى در مه شبانهی شيرىرنگ، هر لحظه بيشتر مىشد و بر دامنهها و درههای تازه شخمخورده دامن ميكشيد که جاى جاى آن برف گلآلودي به چشم ميخورد، ولى هنوز زير شکم آويختهی آسمان آبستن ابرهاى بارانزا، رگههاي بيرمق سرخ افتاب به چشم ميخورد.
باد تيرهي گزنده و سنگين از بوى نمناک و ترشيدهی خاك تودهی ابرها را مىتاراند و مثل تيغى برنده از يخ بر تن فرو مىرفت. لتهاي قيراندود كه باد تندي جاكنش كرده بود بر روى بام با صداى يکنواختى ضرب مىگرفت. سوز خشك و گزندهاي از چمنزار تن ميكشيد. از پايين دره صداى چرخ واگنها بر روى ريل به گوش مىرسيد و لکوموتيو نالهي دلگيري داشت. در تاريك روشناي شامگاه گرسنگى ما شدت ميگرفت.
صداي رفتوآمد ماشينها در بزرگراه خاموش شده بود. فقط گاه و بيگاه باد پارههای گفتوگو را مىآورد، فرياد گاريچي و صداى منقطع گاريهایي که به گاو بسته بودند ميآمد، گاوهای خسته سم بر جادهي شنريزي شده مىکشيدند. تقتق صندلهای چوبى بر روى سنگفرش و خندهی بلند دختران روستايي که براى رقص شنبه شب به ده مىرفتند، در باد گم مي شد.
سرانجام تاريکى قيرگون شد و باران نرم نرمك زد. چند چراغ بيرمق آبيرنگ بر سر تيرهای بلند تاب مىخورد، نور ماتى بر شاخ و برگ تيره و درهم رفتهی درختان کنار راه، بام اتاقكهاي نگهبانى و خيابان متروک که به تسمهی خيس براقي ميمانست ميپاشيد. سربازها در شعاع نور پاميكوفتند و در تاريكي شب ناپديد ميشدند. صداى گامهای محكم شان در جاده نزديکتر مىشد.
رانندهي فرمانده نورافکني را روشن کرد و در فاصلهي بين دو خوابگاه انداخت. مسئول بند بيست سرباز روس با لباس راهراه زندان كه دستهايشان را از پشت با سيم خاردار بسته بودند، از رختشوىخانه بيرون كشيد و به طرف خاكريز راند. ارشدهاي بند آنها را در سنگفرش اردوگاه روبهروي جمعيتي به خط کردند که ساعتها با سر برهنه بىحرکت آنجا ايستاده بودند و گرسنگى عذابشان ميداد. در نور تند نورافکن هيكل زندانيان روس كاملاً مشخص بود. برآمدگى و چين و چروک لباسشان كاملاً پيدا بود، پاشنهی متلاشى پوتينهاي پوسيده، گِل خشك چسبيده به پاچهی شلوارهايشان، كوك درشت نخ سفيد دم خشتكشان، نوارهاى كبود لباسشان، خشتكهاي آويزان، انگشتانى سفيد و تابيده از درد، خون لختهشدهی روي مفاصل، مچهاي بادكرده و كبود از فشار سيم خاردارِ زنگزده، آرنجهايى عريان که از پشت با سيم ديگري به هم بسته شده بودند. همهی اين جزئيات، زير روشنايى نورافکن در ميان تاريكي چنان بود كه گويي از يخ تراشيده بودند. سايهی درازشان روى جاده و سيم خاردار مرطوب ميافتاد و تا حاشيهی تپه پوشيده از علف خشك مىرسيد و گم مىشد.
فرمانده با موهاى جوگندمى و چهرهى آفتابسوخته در اين وقت شب به همين منظور از روستا آمده بود ، با گامهای خسته ولى مصمم از محوطهي روشن رد شد و در لبهي تاريكي ایستاد، فاصلهی دو رديف سربازان روس را مناسب يافت. از آن لحظه به بعد، همه چيز شتاب گرفت، منتها نه به آن سرعت دلخواه تنهاي سرمازده و شکمهای گرسنهی اسيرانى که هفده ساعت منتظر جيرهي آب زيپويي بودند که لابد الان توي پيتهای داخل اردو از دهن افتاده بود.
ارشد جوان بازداشتگاه از پشت سر فرمانده، با صداى بلند فرياد زد. « قضيه خيلي جديست!» يک دستش را در سينهي پالتو نظامى مشكي سفارشيدوز که قالب تنش بود كرد و در دست ديگرش تركهي بيدى داشت که به ساق پوتينش مىزد.
« اين افراد همه جنايتکارند. لازم نيست توضيح بدهم! آنها کمونيست هستند... همين، فهميديد؟ هِر فرمانده به فرموده گفتهاند كه حقشان را كف دست شان بگذاريم. جناب فرمانده دستوردادهاند...پس حواستان را جمع كنيد. گرفتيد؟»
فرمانده رو به افسرى کرد که دکمههای پالتويش باز بود و آهسته گفت: « لُس لُس بجنبيد، بجنبيد، وقت نداريم!»
افسر به گِلگير ماشين اشکوداى کوچکش تکيه زده بود و به آرامى دستکشهای خود را درمىآورد.
بىهوا بشکنى زد و خندهاي كرد و گفت:« خيلي طول نمىکشد.»
ارشد بازداشتگاه دوباره با صداى بلند، داد زد: « يا. امروز از غذا خبري نيست. ارشدهاي خوابگاه آش را به آشپزخانه برگردانند. واي به حالتان اگر يک ملاقه از آن کم شود . پوستتان را ميكنم. فهميديد؟»
آهي از انبوه جمعيت برخاست. آرام آرام رديفهای عقب به جنبش درآمدند و قدرى به صفهای جلوتر فشار آوردند. دم ِراه رديفهای جلو جا تنگ شد. فشار جمعيت آمادهي جستزدن، گرماى مطبوع نفسها را پشت سرشان حس ميكردند.
فرمانده با دست علامتى داد. صف سربازان اس اس تفنگ به دست از تاريكي بيرون آمدند. پشت سر روسها جا گرفتند، هر كدام پشت سر يكي. اصلاً معلوم كه همراه ما از اردوگاه كار برگشتهاند. در اين فاصله لباس عوض كردند، غذاى سيرى خوردند، يونيفورمشان را اتو زده و ناخنهای خود را هم گرفتند. قنداق تفنگ را محكم گرفتند. ناخنهايشان از تميزي برق ميزد. به نظر مىرسيد که مىخواهند به شهر بروند پيش دخترها تا در رقص شركت كنند. تفنگها را مسلح كردند، قنداق را بالاي ران جا دادند و لولهی تفنگها را دم گيسك پاك تراشيدهی روسها چسباندند.
فرمانده بىآنکه صداى خود را بلند کند، فرمان داد: «Achtung! Breit! Feuer»
تفنگها غريد. سربازان عقب جستند تا خون كلههاي متلاشي شده به آنها شتک نزند. روسها لحظهاي روي پا لرزيدند و مثل کيسههای سنگين روى سنگها وارفتند و سنگفرش را با خون و مغز متلاشىشده رنگين کردند. سربازان تفنگهای خود را حمايل كردند و به سرعت پس كشيدند. اجساد را موقتاً به زير سيمهای خاردار کشاندند. فرمانده با گماشنههايش سوار اشکودا شد و دندهعقب به سمت دروازه رفت.
فرمانده آفتابسوخته و جوگندمى زياد دور نشده بود که ناگهان جمعيت خاموش گرسنه به صفوف جلو فشار آورد و بر روى سنگ فرش خونين آوار شد. همهمهاى در گرفت كه به غرش و فرياد بدل شد. پس از مدتى زير ضربات باتوم ارشدهاي خوابگاه كه از اردوگاه به عنوان نيروي كمكي فراخوانده شده بودند، با عجله يكي يكي به سوى خوابگاهها پس نشستند.
من کمى دورتر از صحنهاي اعدام بودم و نتوانستم به جاده برسم. ولى صبح روز بعد که ما را براى بيگارى بردند، يک يهودى استونيايي که خودش را مسلمان جا زده بود و به من كمك ميكرد تا لوله خم كنيم ، تعريف مىکرد که مغز آدم آنقدر ترد است كه خام خام هم ميشود بخوري.
توضيح مترجم: براي خوانندگاني كه شايد تلفظ كلمات را تدانند «آختونگ! برايت!فوير!» يعني خبردار آماده آتش.» اينكه لُس لُس يعني بجنبيد يا يالا يالا . از دوست نازنينم خسرو ناقد كه از مترجمين خوب زبان و ادبيات آلماني هستند از بابت يادآوري كه كردند سپاسگزارم.
به رشته تحریر درامده است خواندن آنرا به بازدیدکنندگان گرامی توصییه می کنم
با مهر بسیار : بهزاد
» (Tadeusz Borowski)
«تاديوش باروفسکى
نويسندهي لهستاني به سال ١٩٢٢ در جمهوري شوروي سوسياليستي اوكراين به دنيا آمد.. شاهد وقايع هولناک جنگ جهانى دوم بود. مدت کوتاهى پس از پايان جنگ، مجموعه داستانى با عنوان خانمها آقايان بفرماييد اتاق گاز به چاپ رساند. انتشار اين کتاب، تحسين خوانندگان و منتقدين ادبى را برانگيخت.تاديوش باروفسکى به سال ١٩٥١ در آستانه ٢٩ سالگى به زندگى خود پايان داد
شام
صبورانه منتظر مانديم تا هوا تاريک شود. آفتاب مدتي ميشد كه پشت تپههاي دوردست سرخورده بود. تيرگى در مه شبانهی شيرىرنگ، هر لحظه بيشتر مىشد و بر دامنهها و درههای تازه شخمخورده دامن ميكشيد که جاى جاى آن برف گلآلودي به چشم ميخورد، ولى هنوز زير شکم آويختهی آسمان آبستن ابرهاى بارانزا، رگههاي بيرمق سرخ افتاب به چشم ميخورد.
باد تيرهي گزنده و سنگين از بوى نمناک و ترشيدهی خاك تودهی ابرها را مىتاراند و مثل تيغى برنده از يخ بر تن فرو مىرفت. لتهاي قيراندود كه باد تندي جاكنش كرده بود بر روى بام با صداى يکنواختى ضرب مىگرفت. سوز خشك و گزندهاي از چمنزار تن ميكشيد. از پايين دره صداى چرخ واگنها بر روى ريل به گوش مىرسيد و لکوموتيو نالهي دلگيري داشت. در تاريك روشناي شامگاه گرسنگى ما شدت ميگرفت.
صداي رفتوآمد ماشينها در بزرگراه خاموش شده بود. فقط گاه و بيگاه باد پارههای گفتوگو را مىآورد، فرياد گاريچي و صداى منقطع گاريهایي که به گاو بسته بودند ميآمد، گاوهای خسته سم بر جادهي شنريزي شده مىکشيدند. تقتق صندلهای چوبى بر روى سنگفرش و خندهی بلند دختران روستايي که براى رقص شنبه شب به ده مىرفتند، در باد گم مي شد.
سرانجام تاريکى قيرگون شد و باران نرم نرمك زد. چند چراغ بيرمق آبيرنگ بر سر تيرهای بلند تاب مىخورد، نور ماتى بر شاخ و برگ تيره و درهم رفتهی درختان کنار راه، بام اتاقكهاي نگهبانى و خيابان متروک که به تسمهی خيس براقي ميمانست ميپاشيد. سربازها در شعاع نور پاميكوفتند و در تاريكي شب ناپديد ميشدند. صداى گامهای محكم شان در جاده نزديکتر مىشد.
رانندهي فرمانده نورافکني را روشن کرد و در فاصلهي بين دو خوابگاه انداخت. مسئول بند بيست سرباز روس با لباس راهراه زندان كه دستهايشان را از پشت با سيم خاردار بسته بودند، از رختشوىخانه بيرون كشيد و به طرف خاكريز راند. ارشدهاي بند آنها را در سنگفرش اردوگاه روبهروي جمعيتي به خط کردند که ساعتها با سر برهنه بىحرکت آنجا ايستاده بودند و گرسنگى عذابشان ميداد. در نور تند نورافکن هيكل زندانيان روس كاملاً مشخص بود. برآمدگى و چين و چروک لباسشان كاملاً پيدا بود، پاشنهی متلاشى پوتينهاي پوسيده، گِل خشك چسبيده به پاچهی شلوارهايشان، كوك درشت نخ سفيد دم خشتكشان، نوارهاى كبود لباسشان، خشتكهاي آويزان، انگشتانى سفيد و تابيده از درد، خون لختهشدهی روي مفاصل، مچهاي بادكرده و كبود از فشار سيم خاردارِ زنگزده، آرنجهايى عريان که از پشت با سيم ديگري به هم بسته شده بودند. همهی اين جزئيات، زير روشنايى نورافکن در ميان تاريكي چنان بود كه گويي از يخ تراشيده بودند. سايهی درازشان روى جاده و سيم خاردار مرطوب ميافتاد و تا حاشيهی تپه پوشيده از علف خشك مىرسيد و گم مىشد.
فرمانده با موهاى جوگندمى و چهرهى آفتابسوخته در اين وقت شب به همين منظور از روستا آمده بود ، با گامهای خسته ولى مصمم از محوطهي روشن رد شد و در لبهي تاريكي ایستاد، فاصلهی دو رديف سربازان روس را مناسب يافت. از آن لحظه به بعد، همه چيز شتاب گرفت، منتها نه به آن سرعت دلخواه تنهاي سرمازده و شکمهای گرسنهی اسيرانى که هفده ساعت منتظر جيرهي آب زيپويي بودند که لابد الان توي پيتهای داخل اردو از دهن افتاده بود.
ارشد جوان بازداشتگاه از پشت سر فرمانده، با صداى بلند فرياد زد. « قضيه خيلي جديست!» يک دستش را در سينهي پالتو نظامى مشكي سفارشيدوز که قالب تنش بود كرد و در دست ديگرش تركهي بيدى داشت که به ساق پوتينش مىزد.
« اين افراد همه جنايتکارند. لازم نيست توضيح بدهم! آنها کمونيست هستند... همين، فهميديد؟ هِر فرمانده به فرموده گفتهاند كه حقشان را كف دست شان بگذاريم. جناب فرمانده دستوردادهاند...پس حواستان را جمع كنيد. گرفتيد؟»
فرمانده رو به افسرى کرد که دکمههای پالتويش باز بود و آهسته گفت: « لُس لُس بجنبيد، بجنبيد، وقت نداريم!»
افسر به گِلگير ماشين اشکوداى کوچکش تکيه زده بود و به آرامى دستکشهای خود را درمىآورد.
بىهوا بشکنى زد و خندهاي كرد و گفت:« خيلي طول نمىکشد.»
ارشد بازداشتگاه دوباره با صداى بلند، داد زد: « يا. امروز از غذا خبري نيست. ارشدهاي خوابگاه آش را به آشپزخانه برگردانند. واي به حالتان اگر يک ملاقه از آن کم شود . پوستتان را ميكنم. فهميديد؟»
آهي از انبوه جمعيت برخاست. آرام آرام رديفهای عقب به جنبش درآمدند و قدرى به صفهای جلوتر فشار آوردند. دم ِراه رديفهای جلو جا تنگ شد. فشار جمعيت آمادهي جستزدن، گرماى مطبوع نفسها را پشت سرشان حس ميكردند.
فرمانده با دست علامتى داد. صف سربازان اس اس تفنگ به دست از تاريكي بيرون آمدند. پشت سر روسها جا گرفتند، هر كدام پشت سر يكي. اصلاً معلوم كه همراه ما از اردوگاه كار برگشتهاند. در اين فاصله لباس عوض كردند، غذاى سيرى خوردند، يونيفورمشان را اتو زده و ناخنهای خود را هم گرفتند. قنداق تفنگ را محكم گرفتند. ناخنهايشان از تميزي برق ميزد. به نظر مىرسيد که مىخواهند به شهر بروند پيش دخترها تا در رقص شركت كنند. تفنگها را مسلح كردند، قنداق را بالاي ران جا دادند و لولهی تفنگها را دم گيسك پاك تراشيدهی روسها چسباندند.
فرمانده بىآنکه صداى خود را بلند کند، فرمان داد: «Achtung! Breit! Feuer»
تفنگها غريد. سربازان عقب جستند تا خون كلههاي متلاشي شده به آنها شتک نزند. روسها لحظهاي روي پا لرزيدند و مثل کيسههای سنگين روى سنگها وارفتند و سنگفرش را با خون و مغز متلاشىشده رنگين کردند. سربازان تفنگهای خود را حمايل كردند و به سرعت پس كشيدند. اجساد را موقتاً به زير سيمهای خاردار کشاندند. فرمانده با گماشنههايش سوار اشکودا شد و دندهعقب به سمت دروازه رفت.
فرمانده آفتابسوخته و جوگندمى زياد دور نشده بود که ناگهان جمعيت خاموش گرسنه به صفوف جلو فشار آورد و بر روى سنگ فرش خونين آوار شد. همهمهاى در گرفت كه به غرش و فرياد بدل شد. پس از مدتى زير ضربات باتوم ارشدهاي خوابگاه كه از اردوگاه به عنوان نيروي كمكي فراخوانده شده بودند، با عجله يكي يكي به سوى خوابگاهها پس نشستند.
من کمى دورتر از صحنهاي اعدام بودم و نتوانستم به جاده برسم. ولى صبح روز بعد که ما را براى بيگارى بردند، يک يهودى استونيايي که خودش را مسلمان جا زده بود و به من كمك ميكرد تا لوله خم كنيم ، تعريف مىکرد که مغز آدم آنقدر ترد است كه خام خام هم ميشود بخوري.
توضيح مترجم: براي خوانندگاني كه شايد تلفظ كلمات را تدانند «آختونگ! برايت!فوير!» يعني خبردار آماده آتش.» اينكه لُس لُس يعني بجنبيد يا يالا يالا . از دوست نازنينم خسرو ناقد كه از مترجمين خوب زبان و ادبيات آلماني هستند از بابت يادآوري كه كردند سپاسگزارم.
Friday, 12 November 2010
نظر یه برای ادبیات پرولتاریایی
نظریه برای ادبیات پرولتاریایی
«مبارزه کن! وقتی می نویسی مبارزه کن! وقتی می نویسی، نشان بده که در حال مبارزه هستی! واقعیت گرایی تهاجمی! واقعیت دوشا دوش تو است، پس تو نیز دوشادوش واقعیت مبارزه کن! بگذار زندگی حرف بزند! با خشونت با آن رفتار نکن! و بدان که بورژواها به زندگی رخصت حرف زدن نمی دهند! ولی تو، تو می توانی خود را برای این کار مجاز بدانی. حتی چنین گزینشی برای تو اجباری است.
دیدگاهی را انتخاب کن که واقعیت در آن جا به استتار درآمده، جا به جا و تغییر شکل داده شده است. کار تو برکشیدن نقاب از چهرۀ واقعیت است. به جای تک گویی، ضد و نقیض حرف بزن.
دلیل و برهان های تو، انسان زنده ای است که دست به عمل می زند و از این طریق به زندگی اش تحقق می بخشد. شجاع باش، زیرا به حقیقت بستگی دارد! اگر در نظریاتت حق با تو باشد، در نتیجه باید بتوانی تضادهای جهان واقع را نیز تحمل کنی، کندوکاو مشکلات در وجه تمامیت دهشتناک آن، رویاروی همه کاری کن تا آرمان طبقاتی تو پیشرفت کند، که آرمان تمام بشریت است، هیچ چیزی را به این بهانه که در چهار چوب نتایج و پیشنهادات و امیدهای تو نمی گنجد، حذف نکن، از چنین رفتاری باید اجتناب کنی زیرا ضرورت آن به حقیقت بستگی دارد. نشان بده که مشکلات با تمام سنگینی شان قابل حل است.
در این مبارزه تو تنها نیستی، و اگر بتوانی مبارزه ات را هدایت کنی خوانشگر تو نیز در کنارت مبارزه می کند. راه حل را تو به تنهایی پیدا نمی کنی، تنها به عهدۀ تو نیست، او نیز در این کندوکاو شریک تو است.»
(برتولت برشت. .
«در باب واقعیت گرایی»۱۹۳۳-۱۹۳۸)
Saturday, 6 November 2010
برگی از تاریخ انقلاب شکست خورده ی 57
برگی از تاریخ انقلاب شکست خورده 57
یاد واره ای از سوم آبان
روز آزادی آخرین گروه آز زندانیان سیاسی
نوشته ای که در پی خواهد آمد شرح کوتاه و نا کافی از اسا می تعدادی از این آخرین گروه و سرنوشت آنها می باشد که خواندنش را به باز دید کنندگان عزیز توصیه می کنم
با مهر بسیار : بهزاد
سی و دو سال پس از آزادی
در آستانه انقلاب و شور و هیجان مبارزات یکپارچه مردم علیه رژیم شاه، در میان شعارهایی که مطالبات و خواسته های مردم را در بر می گرفت یکی از اساسی ترین و فرا گیرترین این شعارها آزادی زندانیان سیاسی بود.
در سالهای اولیه دهه ۵۰ بعلت اینکه تعدادی از زندانیان سیاسی پس از آزادی به جنبش چریکی پیوستند، ساواک از سال ۵۴ تا ۵۶ زندانیانی را که موعد زندان آنان بسر آمده بود، همچنان در زندان نگهمیداشت، اما پس از گسترش خیزش مردم برای کسب آزادی و عدالت و عقب نشینی رژیم و ایجاد فضای نسبتاً باز سیاسی آزادی زندانیان سیاسی که موعد زندانی آنها بپایان رسیده بود و به ملی کش معروف بودند آغاز شد، اما روز سوم آبان ۵۷ در تاریخ زندان و زندانیان سیاسی روزی فراموش ناشدنی است.
در این روز بیش از هزار زندانی سیاسی بر اثر مبارزات یکپارچه مردم آزاد شده و به آغوش خانواده ها و مردم بازگشتند.
اما در آن شب پرشکوه قابل پیش بینی نبود که در آینده ای نه چندان دور، روزهای تاریک، رنجبار و خفقان آور نه تنها در انتظار زندانیان آزاد شده بلکه در انتظار مردم ایران است.
زندانیان در سه گروه از زندانهای قصر، اوین و قزلحصار آزاد شدند که بیشترین زندانیان آزاد شده از زندان قصر بودند. در آن شب غرور آفرین نقطه اوج و زیبایی در آن هنگام بود که زندانیان صفر قهرمانی را بعنوان نماد و سمبل مبارزه و مقاومت در زندانها بر سر دست بلند کردند و سرود آزادی سر دادند.
در محوطه بیرون زندان قزلحصار اعضای خانواده ها و دوستان و آشنایان بی صبرانه و با شور و شعف در انتظار در آغوش کشیدن عزیزانشان بودند، بهنگام خروج زندانیان از زندان استقبال کنندگان زندانیان مذهبی ندای صلوات سر میدادند و مستقبلین چپ گرایان دست می زدند و شعار میدادند. این نحوه برخورد دو گونه برای زندانیان سیاسی در آغاز ورود به آزادی می توانست بعنوان نمونه ای از وجود تفاوت دیدگاهها بین مذهبی ها و چپگرایان در جامعه باشد.
فردای آن روز زندانیان طبق قرار قبلی به وزارت دادگستری رفتند و خواهان آزادی بقیه زندانیان سیاسی شدند.
اکنون ٣۲ سال از سوم آبان ۵۷ که مردم در زندانها را با اتحاد و یگانگی بروی فرزندان خود گشودند میگذرد اما دریغا نه تنها آزادی و عدالت که خواست همه مردم بود در جامعه نهادینه نشد بلکه نظام جمهوری اسلامی خودکامگی، ستم و شقاوت را بر مردم حکمفرما ساخت که نشانگر این واقعیت جانکاه است که زندانیان در کنار مردم فقط مدت کوتاهی بهار آزادی را تجربه کردند و آرمانهای بیش از ۹۰ در صد زندانیان آزاده شده بعلت خود کامگی رژیم برآورده نشد.
اما تلاش آنان تحت هر شرایطی برای آزادی و عدالت همچنان ادامه دارد عده ای از این زندانیان بر سر دار رفتند و یا سالهای متمادی زندان این نظام و شکنجه های هولناک آنرا تحمل کردند یا ناچار راهی تبعید شدند.
صفر قهرمانی بعنوان شاخص ترین و قدیمی ترین زندانی سیاسی که سازمانهای طرفدار حقوق بشر در جهان خواهان آزادی او بودند پس از ٣۲ سال از زندان آزاد شد. و روزنامه ها که در آن زمان نسبتاً آزاد بودند گزارشهای مشروحی را ازخاطرات او را در روزنامه ها درج کردند صفر خان یکبار توسط سپاه پاسداران دستگیر شد و بلافاصله آزاد گردید او در ایران زندگی می کرد و در سال ٨۱ در گذشت.
از دیگر زندانیانی که سالهای طولانی را در زندان گذراندند افسران حزب توده بودند که بعد از ۲۵ سال آزاد شدند این گروه مجدداً در سال ۶۱ دستگیر شدند. باقرزاده، کی منش و حجری در سال ۶۷ اعدام شدند شلتوکی در زندان در گذشت و عمویی پس از ۱۲ سال آزاد شد.
یکی از دردناکترین سرنوشتها زندگی شکراله پاک نژاد عضو برجسته گروه فلسطین بود که در زیر شکنجه مقاومت جانانه ای از خود نشان داده بود. متن دفاعیات او در دادگاه که به بیرون از زندان فرستاده شد، تاثیر زیادی بر روحیه مبارزه جویی فعالین سیاسی آن سالها بر جای نهاد پاک نژاد پس از ده سال از زندان آزاد شد. اما قشریون و انحصارطلبان او را به زادگاهش راه ندادند این انحصارطلبان که در طی ده سال زندان و شکنجه شدن پاک نژاد هیچ گونه فعالیتی نداشتند مانع از ورود او به شهر دزفول شدند اما این انسان آزاده و مبارز پیگیرانه به فعالیتش برای کسب آزادی ادامه داد و عاقبت در سال ۶۲ دستگیر و اعدام شد.مشهورترین زندانی کرد کاک غنی بلوریان بود که پس از ۲۰ سال از زندان آزاد شد کاک غنی پس از یک دوره فعالیت در کردستان به خارج رفت و کتاب ۵۰ سال خاطرات زندگی خود را انتشار داد از دیگر زندانیان کرد فواد مصطفی سلطانی، طیب روح الهی، جمال رحیم زاده، حامد طاهری و خلیل بلوریان در اوایل دهه ۶۰ جان باختند.
در شب سوم آبان ۵۷ هر خانواده چشم براه آزادی عزیزانش بود اما خاندان اعظمی لرستانی در انتظار رهایی بیش از ده نفر از اعضای خاندان خود بودند که نیمی از آنان زندانیان زن بودند. از زندانیان این خاندان که صداقت شان بی حد و حصر بود جمشید سیه وند، فریدون اعظمی هبت اله معینی، توکل اسدیان نیز در راه آرمان شان جان باختند.از دیگر خانواده ها می توان از خانواده محجوبی شامل یک برادر و دو خواهر نام برد از سه برادر مختاری ها برادر کوچکتر سیامک در مبارزه ای نابرابر با رژیم جان باخت در اینجا ضروری است که از مادر مختاری ها یاد کنیم که مادر آثار ماکسیم گورکی را در اذهان تداعی میکرد. برادران صبوری، عبدالعظیم و عبدالرحیم هم در دهه ۶۰ در مبارزه با رژیم جان خود را فدای خلق کردند. از دیگر زندانیان آزاد شده فاطمه سعیدی و همسرش قلیچ شایگان بودند و هنگامی از زندان آزاد شدند که سه فرزندشان نادر و ناصر و ارژنگ جان باخته بودند در حالیکه ناصر و ارژنگ هنوز نوجوان بودند، بهنگام خبر کشته شدن ناصر و ارژنگ پدرشان قلیچ شایگان شام اسبی در زندان شماره ۱ قصر بیهوش شد و بر زمین افتاد . جوانترین زندانی آزاد شده فرشاد سپهری نام داشت که در ۱۶ سالگی از زندان آزاد شد و در ۱۹ سالگی در مقابل آتش تیر قلب پر آرزویش از حرکت باز ایستاد و مانند چهار برادر فدایی اش جاودانه شد.
از گروه پر آوازه گلسرخی،-دانشیان، عباس سماکار، طیفور بطحایی و رضا علامه زاده از یورش رژیم جان بدر بردند و در خارج از کشور به فعالیتهای سیاسی و فرهنگی ادامه میدهند از آثار رضا علامه زاده فیلم های مهمانان هتل آستوریا و جنایت مقدس را می توان نام برد و همچنین مجموعه مصاحبه هایی از زندانیانی را که مورد تجاوز قرار گرفته بودند تهیه کرد که در افشای جنایات رژیم بسیار موثر بود.
طیفور بطحایی نیز فیلمی از زندگی مردم کردستان بنام نان و آزادی تهیه کرد عباس سماکار نیز در کتابی بنام من یک شورشی هستم چگونگی شکل گیری گروه را توضیح داده است.
از سه نفر از زندانیانی که بیش از سه سال در زیر شکنجه و بازجویی بودند، یحیی رحیمی مبارز خستگی ناپذیر در سال ۶۰ اعدام شد. غلامرضا اشترانی معلم برجسته بروجردی که اکثریت مبارزین بروجردی مانند گروه آرمان خلق و برادران خرم آبادی شاگردان او بودند، به علت صدماتی که بر اثر شکنجه طولانی مدت در سرش ایجاد شده بود پس از آزادی درگذشت. نفر سوم هم اکنون در اروپا زندگی می کند.
از هواداران سازمان مجاهدین خلق که در سوم آبان آزاد شدند تعداد زیادی در پیکار با رژیم جان باختند. اولین جان باخته محمدرضا طلوع شریفی نام داشت که در اوائل سال ۵٨ ترور شد. علی حاج فتحعلی و محمد اسماعیلی و داود سهیلی در سال ۶۰ در قزوین اعدام شدند. مرتضی مثنی به اتفاق دو برادرش، یداله آبهشت و جواد زنجره فروش و نامور صفائی دررشت اعدام شدند. دادستان دادگاه انقلاب رشت در آن زمان خود یکی از آزاد شدگان آبان ۵۷ بود که سالها بعد بر اثر اختلاف با مقامات رژیم خودکشی کرد. شهاب راسخ دهکردی، سیاوش سیفی، محمد ضابطی، مصطفی موسوی، عزت اشتری، حسین جنتی فرزند آیت اله جنتی، محمدرضا راطبی، اصغر محکمی، محمدرضا سعادتی، ابوذر ورداسبی، رحیم حاج سید جوادی، حسن معین فر و مرتضی احمدی نیز در مبارزه علیه رژیم جان باختند.
از میان زندانیان چپ گرا نیز فرج اله سعیدی، علیرضا شکوهی، دکتر غلام ابراهیم زاده، رستم بهمنی، انوشیروان لطفی، اصغر فرج خواه، بیژن چهرازی، محمد علی پرتوی، علی مهدیزاده ولوجردی، عبداله افسری، محسن دماوندی، یوسف آلیاری، قزل ایاغ، مهرداد پاکزاد، چنگیز احمدی، برادران خسروشاهی و مسعود شماعی نیز در سالهای اولیه دهه ۶۰ در پیکار با رژیم جان باختند.در اعدام های سال ۶۷، هبت معینی، حسین قاسم نژاد، زین العابدین کاظمی، گالیک آوانسیان، هدایت اله معلم، حمید عصمتی، آصف رزم دیده، صابر محمدزاده، مهدی حسنی پاک و اکبر صادقی بناب، نیز در بیدادگاهی چند دقیقه ای رژیم بر سر آرمانشان ایستادند و در راه آزادی و عدالت جان باختند.
نحوه اعدام دو نفر از زندانیان آزاد شده شاید در تاریخ مبارزات سیاسی جهان نظیر نداشته باشد، رشید حسنی فرزند ملا حسنی که به دستور پدرش اعدام شد و محمود طریق الاسلام از هواداران مجاهدین که در زندان به گرایشات چپ پیوسته بود توسط مادرش که جزو معدود ترین زنان مجتهد بود به نیروهای امنیتی سپرده شد و اعدام گردید.
یاد محمدعلی زابلی که انسانی صادق و مهربان بود را نیز باید گرامی داشت که در تب و تاب دستگیریهای سال ۶۰ در یکی از بیمارستانهای تهران بر اثر نارسائی کلیه درگذشت.
از محمدرضا زمانی که کتابفروشی اش در اواخر دهه ۴۰ و اوائل دهه ۵۰ پاتوق دانشجویان چپ بود نیز باید یاد کرد که اکنون در خانه سالمندان در سوئد زندگی می کند.
چهار نفر از زندانیان آزاد شده بنام هادی غبرائی، عزت آقاپور، کیومرث قلی زاده و سیاوش بیرانوند نیز بر اثر تصادف با اتومبیل در ایران درگذشتند.
در میان بیش از هزار زندانی سیاسی آزاد شده، کمتر از ۱۰ درصد آنان خواهان حاکمیت جمهوری اسلامی بودند و برای تحقق آن تلاش کردند که شاخص ترین آنان هاشمی رفسنجانی، عزت شاهی و حسین شریعتمداری بودند.
دیگر زندانیان سیاسی مذهبی مانند حجتی کرمانی، لاهوتی، بهزاد نبوی، سحابی و صمیمی بهبهانی اکنون مغضوب رژیم خودکامه هستند.
در میان آزادشدگان آبان ۵۷ بسیاری در عرصه های گوناگون ادبی، سیاسی، فلسفی، هنری و علمی آثار برجسته ای از خود بر جای نهاده اند.
علی اشرف درویشیان در ایران آثار ادبی و فرهنگی زیادی را از خود برجای نهاده است و در یکی از رمانهایش به نام سالهای ابری بخشهائی از آن را به خاطرات زندان اختصاص داده است. درویشیان اکنون با اینکه از سلامتی کامل برخوردار نیست اما همچنان به فعالیت هایش ادامه می دهد.ویدا حاجبی تبریزی که دو کتاب از ایشان انتشار یافته یکی گردآوری خاطرات زنان زندانی است و دیگری شرح حال خود وی می باشد.
نقی حمیدیان نیز با نوشتن سفر با بالهای آرزو گوشه هایی از نحوه شکل گیری و رویدادها و مقاومت فدائیان و حوادث پس از انقلاب را برشته تحریر درآورده است.
دیگر زندانیان که در زمینه مصاحبه ها و مقاله نویسی فعالند عبارتند از مرتضی محیط، ناصر کاخساز، نسیم خاکسار، بهزاد کریمی، علی پورنقوی، فریدون احمدی، مهدی سامع، حسن حسام، عبداله مهتدی، احمد پورمندی، محمدرضا شالگونی، جلال شالگونی، رضا مقصدی، ابراحیم محجوبی، محمد اعظمی، نادر عصاره، پرویز نویدی، روبن مارکاریان، امیر ممبینی ، بهروز خلیق، ایرج فرزاد و ناصر رحیم خانی و دیگر رفقا.
زندانیان آزاد شده سال ۵۷ اکثراً در سالهای دهه ۴۰ به فعالیت سیاسی برای کسب آزادی و داد بپاخاستند و در این سالها با نظام خودکامه شاه به مبارزه برخاستند و هنوز هم در راه آرمانهای انسانی شان تلاش می کنند. هدف از این نوشته فقط اشاره ای کوتاه به زندگی برخی از زندانیان آزاد شده سال ۵۷ بود و بهیج وجه ادعای تحلیل و پژوهش و تاریخ نگاری نبود و فقط یادآوری روزی افتخار آفرین برای مردم میهن مان بود که فرزندان خود را از بند خودکامگان رهائی بخشیدند و گوشه ای از تاریخ مبارزات کشورمان را رقم زدند. یاد بر خاک افتادگان را گرامی می داریم و با آرزوی بهروزی و گسترش آزادی و داد در میهنمان و به امید روزی که دگر بار مردم کشورمان شاهد آزادی تمام زندانیان در بند باشند.
یداله بلدی
یاد واره ای از سوم آبان
روز آزادی آخرین گروه آز زندانیان سیاسی
نوشته ای که در پی خواهد آمد شرح کوتاه و نا کافی از اسا می تعدادی از این آخرین گروه و سرنوشت آنها می باشد که خواندنش را به باز دید کنندگان عزیز توصیه می کنم
با مهر بسیار : بهزاد
سی و دو سال پس از آزادی
در آستانه انقلاب و شور و هیجان مبارزات یکپارچه مردم علیه رژیم شاه، در میان شعارهایی که مطالبات و خواسته های مردم را در بر می گرفت یکی از اساسی ترین و فرا گیرترین این شعارها آزادی زندانیان سیاسی بود.
در سالهای اولیه دهه ۵۰ بعلت اینکه تعدادی از زندانیان سیاسی پس از آزادی به جنبش چریکی پیوستند، ساواک از سال ۵۴ تا ۵۶ زندانیانی را که موعد زندان آنان بسر آمده بود، همچنان در زندان نگهمیداشت، اما پس از گسترش خیزش مردم برای کسب آزادی و عدالت و عقب نشینی رژیم و ایجاد فضای نسبتاً باز سیاسی آزادی زندانیان سیاسی که موعد زندانی آنها بپایان رسیده بود و به ملی کش معروف بودند آغاز شد، اما روز سوم آبان ۵۷ در تاریخ زندان و زندانیان سیاسی روزی فراموش ناشدنی است.
در این روز بیش از هزار زندانی سیاسی بر اثر مبارزات یکپارچه مردم آزاد شده و به آغوش خانواده ها و مردم بازگشتند.
اما در آن شب پرشکوه قابل پیش بینی نبود که در آینده ای نه چندان دور، روزهای تاریک، رنجبار و خفقان آور نه تنها در انتظار زندانیان آزاد شده بلکه در انتظار مردم ایران است.
زندانیان در سه گروه از زندانهای قصر، اوین و قزلحصار آزاد شدند که بیشترین زندانیان آزاد شده از زندان قصر بودند. در آن شب غرور آفرین نقطه اوج و زیبایی در آن هنگام بود که زندانیان صفر قهرمانی را بعنوان نماد و سمبل مبارزه و مقاومت در زندانها بر سر دست بلند کردند و سرود آزادی سر دادند.
در محوطه بیرون زندان قزلحصار اعضای خانواده ها و دوستان و آشنایان بی صبرانه و با شور و شعف در انتظار در آغوش کشیدن عزیزانشان بودند، بهنگام خروج زندانیان از زندان استقبال کنندگان زندانیان مذهبی ندای صلوات سر میدادند و مستقبلین چپ گرایان دست می زدند و شعار میدادند. این نحوه برخورد دو گونه برای زندانیان سیاسی در آغاز ورود به آزادی می توانست بعنوان نمونه ای از وجود تفاوت دیدگاهها بین مذهبی ها و چپگرایان در جامعه باشد.
فردای آن روز زندانیان طبق قرار قبلی به وزارت دادگستری رفتند و خواهان آزادی بقیه زندانیان سیاسی شدند.
اکنون ٣۲ سال از سوم آبان ۵۷ که مردم در زندانها را با اتحاد و یگانگی بروی فرزندان خود گشودند میگذرد اما دریغا نه تنها آزادی و عدالت که خواست همه مردم بود در جامعه نهادینه نشد بلکه نظام جمهوری اسلامی خودکامگی، ستم و شقاوت را بر مردم حکمفرما ساخت که نشانگر این واقعیت جانکاه است که زندانیان در کنار مردم فقط مدت کوتاهی بهار آزادی را تجربه کردند و آرمانهای بیش از ۹۰ در صد زندانیان آزاده شده بعلت خود کامگی رژیم برآورده نشد.
اما تلاش آنان تحت هر شرایطی برای آزادی و عدالت همچنان ادامه دارد عده ای از این زندانیان بر سر دار رفتند و یا سالهای متمادی زندان این نظام و شکنجه های هولناک آنرا تحمل کردند یا ناچار راهی تبعید شدند.
صفر قهرمانی بعنوان شاخص ترین و قدیمی ترین زندانی سیاسی که سازمانهای طرفدار حقوق بشر در جهان خواهان آزادی او بودند پس از ٣۲ سال از زندان آزاد شد. و روزنامه ها که در آن زمان نسبتاً آزاد بودند گزارشهای مشروحی را ازخاطرات او را در روزنامه ها درج کردند صفر خان یکبار توسط سپاه پاسداران دستگیر شد و بلافاصله آزاد گردید او در ایران زندگی می کرد و در سال ٨۱ در گذشت.
از دیگر زندانیانی که سالهای طولانی را در زندان گذراندند افسران حزب توده بودند که بعد از ۲۵ سال آزاد شدند این گروه مجدداً در سال ۶۱ دستگیر شدند. باقرزاده، کی منش و حجری در سال ۶۷ اعدام شدند شلتوکی در زندان در گذشت و عمویی پس از ۱۲ سال آزاد شد.
یکی از دردناکترین سرنوشتها زندگی شکراله پاک نژاد عضو برجسته گروه فلسطین بود که در زیر شکنجه مقاومت جانانه ای از خود نشان داده بود. متن دفاعیات او در دادگاه که به بیرون از زندان فرستاده شد، تاثیر زیادی بر روحیه مبارزه جویی فعالین سیاسی آن سالها بر جای نهاد پاک نژاد پس از ده سال از زندان آزاد شد. اما قشریون و انحصارطلبان او را به زادگاهش راه ندادند این انحصارطلبان که در طی ده سال زندان و شکنجه شدن پاک نژاد هیچ گونه فعالیتی نداشتند مانع از ورود او به شهر دزفول شدند اما این انسان آزاده و مبارز پیگیرانه به فعالیتش برای کسب آزادی ادامه داد و عاقبت در سال ۶۲ دستگیر و اعدام شد.مشهورترین زندانی کرد کاک غنی بلوریان بود که پس از ۲۰ سال از زندان آزاد شد کاک غنی پس از یک دوره فعالیت در کردستان به خارج رفت و کتاب ۵۰ سال خاطرات زندگی خود را انتشار داد از دیگر زندانیان کرد فواد مصطفی سلطانی، طیب روح الهی، جمال رحیم زاده، حامد طاهری و خلیل بلوریان در اوایل دهه ۶۰ جان باختند.
در شب سوم آبان ۵۷ هر خانواده چشم براه آزادی عزیزانش بود اما خاندان اعظمی لرستانی در انتظار رهایی بیش از ده نفر از اعضای خاندان خود بودند که نیمی از آنان زندانیان زن بودند. از زندانیان این خاندان که صداقت شان بی حد و حصر بود جمشید سیه وند، فریدون اعظمی هبت اله معینی، توکل اسدیان نیز در راه آرمان شان جان باختند.از دیگر خانواده ها می توان از خانواده محجوبی شامل یک برادر و دو خواهر نام برد از سه برادر مختاری ها برادر کوچکتر سیامک در مبارزه ای نابرابر با رژیم جان باخت در اینجا ضروری است که از مادر مختاری ها یاد کنیم که مادر آثار ماکسیم گورکی را در اذهان تداعی میکرد. برادران صبوری، عبدالعظیم و عبدالرحیم هم در دهه ۶۰ در مبارزه با رژیم جان خود را فدای خلق کردند. از دیگر زندانیان آزاد شده فاطمه سعیدی و همسرش قلیچ شایگان بودند و هنگامی از زندان آزاد شدند که سه فرزندشان نادر و ناصر و ارژنگ جان باخته بودند در حالیکه ناصر و ارژنگ هنوز نوجوان بودند، بهنگام خبر کشته شدن ناصر و ارژنگ پدرشان قلیچ شایگان شام اسبی در زندان شماره ۱ قصر بیهوش شد و بر زمین افتاد . جوانترین زندانی آزاد شده فرشاد سپهری نام داشت که در ۱۶ سالگی از زندان آزاد شد و در ۱۹ سالگی در مقابل آتش تیر قلب پر آرزویش از حرکت باز ایستاد و مانند چهار برادر فدایی اش جاودانه شد.
از گروه پر آوازه گلسرخی،-دانشیان، عباس سماکار، طیفور بطحایی و رضا علامه زاده از یورش رژیم جان بدر بردند و در خارج از کشور به فعالیتهای سیاسی و فرهنگی ادامه میدهند از آثار رضا علامه زاده فیلم های مهمانان هتل آستوریا و جنایت مقدس را می توان نام برد و همچنین مجموعه مصاحبه هایی از زندانیانی را که مورد تجاوز قرار گرفته بودند تهیه کرد که در افشای جنایات رژیم بسیار موثر بود.
طیفور بطحایی نیز فیلمی از زندگی مردم کردستان بنام نان و آزادی تهیه کرد عباس سماکار نیز در کتابی بنام من یک شورشی هستم چگونگی شکل گیری گروه را توضیح داده است.
از سه نفر از زندانیانی که بیش از سه سال در زیر شکنجه و بازجویی بودند، یحیی رحیمی مبارز خستگی ناپذیر در سال ۶۰ اعدام شد. غلامرضا اشترانی معلم برجسته بروجردی که اکثریت مبارزین بروجردی مانند گروه آرمان خلق و برادران خرم آبادی شاگردان او بودند، به علت صدماتی که بر اثر شکنجه طولانی مدت در سرش ایجاد شده بود پس از آزادی درگذشت. نفر سوم هم اکنون در اروپا زندگی می کند.
از هواداران سازمان مجاهدین خلق که در سوم آبان آزاد شدند تعداد زیادی در پیکار با رژیم جان باختند. اولین جان باخته محمدرضا طلوع شریفی نام داشت که در اوائل سال ۵٨ ترور شد. علی حاج فتحعلی و محمد اسماعیلی و داود سهیلی در سال ۶۰ در قزوین اعدام شدند. مرتضی مثنی به اتفاق دو برادرش، یداله آبهشت و جواد زنجره فروش و نامور صفائی دررشت اعدام شدند. دادستان دادگاه انقلاب رشت در آن زمان خود یکی از آزاد شدگان آبان ۵۷ بود که سالها بعد بر اثر اختلاف با مقامات رژیم خودکشی کرد. شهاب راسخ دهکردی، سیاوش سیفی، محمد ضابطی، مصطفی موسوی، عزت اشتری، حسین جنتی فرزند آیت اله جنتی، محمدرضا راطبی، اصغر محکمی، محمدرضا سعادتی، ابوذر ورداسبی، رحیم حاج سید جوادی، حسن معین فر و مرتضی احمدی نیز در مبارزه علیه رژیم جان باختند.
از میان زندانیان چپ گرا نیز فرج اله سعیدی، علیرضا شکوهی، دکتر غلام ابراهیم زاده، رستم بهمنی، انوشیروان لطفی، اصغر فرج خواه، بیژن چهرازی، محمد علی پرتوی، علی مهدیزاده ولوجردی، عبداله افسری، محسن دماوندی، یوسف آلیاری، قزل ایاغ، مهرداد پاکزاد، چنگیز احمدی، برادران خسروشاهی و مسعود شماعی نیز در سالهای اولیه دهه ۶۰ در پیکار با رژیم جان باختند.در اعدام های سال ۶۷، هبت معینی، حسین قاسم نژاد، زین العابدین کاظمی، گالیک آوانسیان، هدایت اله معلم، حمید عصمتی، آصف رزم دیده، صابر محمدزاده، مهدی حسنی پاک و اکبر صادقی بناب، نیز در بیدادگاهی چند دقیقه ای رژیم بر سر آرمانشان ایستادند و در راه آزادی و عدالت جان باختند.
نحوه اعدام دو نفر از زندانیان آزاد شده شاید در تاریخ مبارزات سیاسی جهان نظیر نداشته باشد، رشید حسنی فرزند ملا حسنی که به دستور پدرش اعدام شد و محمود طریق الاسلام از هواداران مجاهدین که در زندان به گرایشات چپ پیوسته بود توسط مادرش که جزو معدود ترین زنان مجتهد بود به نیروهای امنیتی سپرده شد و اعدام گردید.
یاد محمدعلی زابلی که انسانی صادق و مهربان بود را نیز باید گرامی داشت که در تب و تاب دستگیریهای سال ۶۰ در یکی از بیمارستانهای تهران بر اثر نارسائی کلیه درگذشت.
از محمدرضا زمانی که کتابفروشی اش در اواخر دهه ۴۰ و اوائل دهه ۵۰ پاتوق دانشجویان چپ بود نیز باید یاد کرد که اکنون در خانه سالمندان در سوئد زندگی می کند.
چهار نفر از زندانیان آزاد شده بنام هادی غبرائی، عزت آقاپور، کیومرث قلی زاده و سیاوش بیرانوند نیز بر اثر تصادف با اتومبیل در ایران درگذشتند.
در میان بیش از هزار زندانی سیاسی آزاد شده، کمتر از ۱۰ درصد آنان خواهان حاکمیت جمهوری اسلامی بودند و برای تحقق آن تلاش کردند که شاخص ترین آنان هاشمی رفسنجانی، عزت شاهی و حسین شریعتمداری بودند.
دیگر زندانیان سیاسی مذهبی مانند حجتی کرمانی، لاهوتی، بهزاد نبوی، سحابی و صمیمی بهبهانی اکنون مغضوب رژیم خودکامه هستند.
در میان آزادشدگان آبان ۵۷ بسیاری در عرصه های گوناگون ادبی، سیاسی، فلسفی، هنری و علمی آثار برجسته ای از خود بر جای نهاده اند.
علی اشرف درویشیان در ایران آثار ادبی و فرهنگی زیادی را از خود برجای نهاده است و در یکی از رمانهایش به نام سالهای ابری بخشهائی از آن را به خاطرات زندان اختصاص داده است. درویشیان اکنون با اینکه از سلامتی کامل برخوردار نیست اما همچنان به فعالیت هایش ادامه می دهد.ویدا حاجبی تبریزی که دو کتاب از ایشان انتشار یافته یکی گردآوری خاطرات زنان زندانی است و دیگری شرح حال خود وی می باشد.
نقی حمیدیان نیز با نوشتن سفر با بالهای آرزو گوشه هایی از نحوه شکل گیری و رویدادها و مقاومت فدائیان و حوادث پس از انقلاب را برشته تحریر درآورده است.
دیگر زندانیان که در زمینه مصاحبه ها و مقاله نویسی فعالند عبارتند از مرتضی محیط، ناصر کاخساز، نسیم خاکسار، بهزاد کریمی، علی پورنقوی، فریدون احمدی، مهدی سامع، حسن حسام، عبداله مهتدی، احمد پورمندی، محمدرضا شالگونی، جلال شالگونی، رضا مقصدی، ابراحیم محجوبی، محمد اعظمی، نادر عصاره، پرویز نویدی، روبن مارکاریان، امیر ممبینی ، بهروز خلیق، ایرج فرزاد و ناصر رحیم خانی و دیگر رفقا.
زندانیان آزاد شده سال ۵۷ اکثراً در سالهای دهه ۴۰ به فعالیت سیاسی برای کسب آزادی و داد بپاخاستند و در این سالها با نظام خودکامه شاه به مبارزه برخاستند و هنوز هم در راه آرمانهای انسانی شان تلاش می کنند. هدف از این نوشته فقط اشاره ای کوتاه به زندگی برخی از زندانیان آزاد شده سال ۵۷ بود و بهیج وجه ادعای تحلیل و پژوهش و تاریخ نگاری نبود و فقط یادآوری روزی افتخار آفرین برای مردم میهن مان بود که فرزندان خود را از بند خودکامگان رهائی بخشیدند و گوشه ای از تاریخ مبارزات کشورمان را رقم زدند. یاد بر خاک افتادگان را گرامی می داریم و با آرزوی بهروزی و گسترش آزادی و داد در میهنمان و به امید روزی که دگر بار مردم کشورمان شاهد آزادی تمام زندانیان در بند باشند.
یداله بلدی
Subscribe to:
Posts (Atom)