" آزادی،همیشه‌ آزادی دگراندیشان است."
روزا لوگزامبورگ

Thursday, 30 September 2010

تاریخ سی ساله ی کومه له




تاریخ سی ساله ی کومه له


برداشت وروایت ابراهیم علیزاده



اخیرأ به همت یکی از رفقا کتاب سه سال با ابراهیم علیزاده به دستم رسید از مدتی قبل هم از کسانی که ارتباط نزدیکتری با آقای ا.ع دارند شنیده بودم که در حال انجام این کار می باشد . پیش خود مجسم میکردم که ا.ع حداقل کتاب های را که در مورد تاریخ کومه له به نگارش در آمده است ( تاریخ زنده نوشته محمد غلام حسین بیگی و زندگی وزندگانی من نوشته آقای ایرج فرزاد
) با دیدی اتتقادی مطالعه نموده وکاستی های آ گاهانه ونا ا گاهانه ی نویسندگان پیشین تاریخ کومه له را ( بویزه آقایان م.غ و ا.ف که پیش از ایشان با کومه له فعالیت داشته اند) رفع و برطرف نموده کتابی در خور نام تاریخ کومه له به جامعه تحویل داده است
.
اما با خواندن کتاب آه از نهادم بلند شد و گفتم هیهات چه انظار بیهوده ای . پاشنه بر همان در میچرخد و آقای ا.علیزاده که مدت 30 سال آزگار فقط بار سنگین د بیر اولی کومه له را بر دوش میکشد واز اعضای اولیه بوده وسنگ دفاع از کومه له را در مقابل رفقای دیروز و دشمنان امروز { که در پی سو استفاده از امکانات مالی واعتبار نام کومه له در جامعه بوده وهستند} بر سینه میکوبد .
نه تنها این مهم را انجام نداده است بلکه در بسیار ی موارد هم به سلیقه خویش مطالبی را که مختصرأ در پی خواهد آمد به زیر رادیکال محافطه کاری برده از آن جذر گرفته است
.
مصاحبه ومصاحبه گر
ابتدا به ساکن به سراغ مصاحبه گر برویم شخصی که کاملا ناشناس است معلوم نیست این نام اصلی اوست یا نام مستعار( بهمن سعیدی) وبرای رفع این اشکال عمده هیچگونه شناختی از خود بروز نداده است تا خواننده متوجه گردد که مصاحبه کننده گرامی با چه پس زمینه ی به انچنان کار سترگ وخطیری اقدام کرده است .
با مطالعه کتاب خواننده خیلی سریع متوجه میشود که این انسان شریف در کارش بسیار مبتدی و مصاحبه را بصورت فرمایشی انجام میدهد برای نمونه در چنین وضعیتی ساده ترین کاری که یک مصاحبه گر به ان اقدام میکند گرفتن چند عکس با مصاحه شونده است که مستند بودن کارش را به خواننده ثابت کند که در این کتاب از آن خبری نیست ( شاید برای رعایت کردن موارد امنیتی از آن صرف نظرکرده است !!! )
نحوه نگارش کتاب چندان روان نیست از کلمات عربی که در کردستان محل فعالیت کومه له متداول نیست زیاداستفاده کرده است.
با توجه به اینکه در این منطفه خواندن ونوشتن به زبان کوردی بدلیل تسلط فرهنگ طبقه ی حاکم همگانی نبوده ونیست ومزید بر این با استناد به گفته های آقای ا.ع که کومه له در خارج از کردستان هم تشکیلاتی دارد وبلطبع هودارانی بدین ترتیب آنها از خواندن این کتاب به علت بی توجهی مصاحبه گر ومصاحبه شونده محروم خواهندشد پس بهتر است هر جه سریع تر دراین باره اقدام کرده وترجمه فارسی آنرا در اختیار عموم قرار دهند .
شورش : اولین نشریه کومه له
حال بپرداریم به مطلبی که در این کتاب به آن بهای لازم داده نشده است محتوای کتاب آنجه کتاب های تاریخ را مشخص میکند اسنادو عکس های است که برای اثبات مطالب در آن گنجانده میشود که دراین کتاب به آن بهای لازم داده نشده است . برای روشن گری بیشتر از اسناد شروع میکنیم تا جاییکه حافظه ام مرا یاری مید هد اولین نشریه که کومه له منتشر نموده و تنها یک شماره از آن انتشار یافت و بعد به بهانه واهی برگزاری کنگره آنرا جمع آوری کردند نشریه شورش بود هیچ توجیهی برای عدم ضمیمه کردن این نشریه قابل
پذیرش نیست واضافه براین اطلاعاتی در مورد نویسندگان وسردبیر ومقالات مندرج در نشریه ودلیل عدم ادامه انتشار آن بایستی پیوست می شد .
در این مقطع از ا.ع می پرسم علت نا دیده گرفتن این نشریه که زبان حال برهه ی خاصی از تاریخ فعالیت علنی کومه له و
نشاندهنده ی تبیین رهبران کومه له از شرایط اقتصادی –اجتماعی وسیاسی مقطع ویژه از حیات کو.مه له میباشد چیست؟ و با توجه به اینکه دسترسی شما به بایگانی کومه له بسیار سهل بوده است .
خبرنامه
این مثال در مورد خبرنامه هم صدق میکند زیزا مصاحبه گر ناشی تنها به کپی شماره ی یک خبرنامه در کتاب پسنده کرده بقیه مسایل اساسی را به پشت گوش انداخته است که عبارتند از :1 ضرورت انشار خبرنامه چه بود؟ 2.چندشماره از آن منتشر گردید؟
3.به چه دلیل انتشارش ادامه نیافت؟ 4.نویسندگان وسر دبیر آن چه کسانی بودند؟ 5. خبرنگاران خبر نامه چه افرادی بودند؟
6. علت استفاده از سر تیتر (هم میهنان مبارز) که یک کلمه ی التقاتی از نظر طبقاتی میباشد چه بود؟ 7. منظور از شعار پیروز باد انقلاب !!!؟ چه نوع انقلابی بود –دمکراتیک یا سوسیالیستی ؟ تبین کومه له از جامعه ایران در ان زمان جه بود؟

افزون براین نشریات دیگری که کومه له منتشر نموده از قبیل نشریه درونی مشعل از اولین شماره تا اخرینش ضمیمه ی کتاب میشد.
دلیل عدم نشرش اگر متوقف گشته است چه افرادی بیشتر در این نشریه فلم میزدند آیا سر دبیر هم داشت یا نه ؟ نشریه ی پیشرو هم
شامل این سوالات خواهد شد .
عکس
حال برویم سراغ عکس که سند بسیار مهم وگویای است اولین پرسشی که به مغز خواننده کتاب میرسد این است که چرا از ضمیمه کردن عکس بنیانگذاران وا عضای اولیه تشکیلات ( کومه له بعدی ) خودداری شده است !!؟ زیرا این یک سند تاریخی ومتعلق به
جامعه واصولا توجیه نا پذیر میباشد حال خواه این افرادهنوز در این جریان فعال هستند ویا از این گروه منشعب گشته و کومه له –
های دیگری سرهم بندی نموده وخواه به دسته های غیر از کومه له پیوسته وفراتر ازاین منفعل گشته و یا جانباخته باشند
.
در ص 25 آقای ا.ع چنین میگوید:به جنگ داخلی اپوزیسیون فکر نکرده بود برای هر مبارز تازه کار( آقای ا.ع جای خو دارد) که در مبارزه طبقاتی شروع به فعالیت میکند این یک امر بدیهی واجتناب نا پذیر است که در مراحل ومقاطعی از مبارزه ناگزیر خواهد بود که با
احزاب بورژوازی که برای حفظ موقعیت و چراغ سبزنشان دادن به طبقه حاکمه با دلیل واهی ویا بودن علت به حزب و یا سازمانی که مدافع طبقه کارگر و زحمتکشان جامعه میباشد تعرض نظامی خواهد نمود حال پرسش اینست که بینش آقای ا.ع چه بوده که به این موضوع پیش پا افتاده نیند یشیده است !!!
در همان صحفه از ناخیه سرخ که برای مدت طولانی در اختیار داشته باشد بحث میکند بدون اینکه تحلیلش را از شرایط واوضاع واحوالی که به یک نیروی چپ اجازه میدهد که مناطقی را تحت کنترل در آورده و به کارهای کوتاه مدت اجرایی بپردازد مطرح کن
اولین موضوعی که به ذهن خطور میکند توازن قوا از نظر نظامی وداشتن تجهیزات کافی نظامی برای نگهداری منطقه سرخ در برابر حملات دشمن میباشد . به نظرمن کومه له در اوج شکوفایش که همان سال 59 بود دارای چنین توانی نبود زیرا اگر این توانایی را دارا بود منطقه کوچکی هم چو بوکان را بدون شلیک یک گلوله در مقابل یورش ج.ا ترک نمیکرد ( در ایجا این پرسش مطرح میشود که کو مه له چرا در سنندج مردم را به دفاع از شهر وتصرف پادگانش تهیج نموداما در بوکان اقدام به این عمل نکرد)
اقزون بر این حفظ منطقه سرخ نیاز مند تجربه نظامی جنگ جبهه ی است کومه له فاقد ان بود آقای ا.ع لطف کنید سر چشمه این ذهنی گری محض را بری خوانندگان روشن کنید
باید هم مطلع باشید در جنگ 24 روزه ی سنندج نداشتن پدافند هوایی یکی از نقاط بسیار ضعیف توان نظامی کومه له بود زیرا این یک قاعد ه کلی است وقتیکه نیروی میخواهد در گیر یک جنگ جبهه ی در داخل شهر گردد قبل از هر چیز باید بفکر پدافند هوایی باشدکه متاسفانه شورای نظامی کومه له در آن زمان که عبارت بود از رفقای جانباخته ایوب نبوی-محمد مایی {کاک شوان} –علی گلچینی {کاک سه لاح} و اقای ساعد وطن دوست به دلیل عدم دانش وتجربه نطامی بویژه در جنگ جبهه ی در شهر از درک مسله عاجز بودند زیرا وقتیکه رفیق جانباخته فواد عرب (ابو شاهین) که در این مورد از آنها پخته تر وبا تجربه تر بود و در جلساتی که با شورای نطامی داشت با تاکید براین نکته که دفاع از شهربد ون پدافند هوایی میسر نخواهد بود و این کار یعنی هرز دادن نیرو و نتیجه معکوس خواهدشد و ش.ن.ک فقط موضوع را توجیه میکردند.
آخرین باری که این رفیق با ش.ن.ک مذاکره نمود (ایشان به عنوان نماینده یکی از گروه های موسوم به خط 3 در این جنگ حضور داشت) و بدون نتیجه جلسه را ترک کرده بود بسیار ناراحت وعصبی بود و با صدای بلند میگفت : مردم اندر حسرت فهم درست وبطرف سنگرش که بر روی تپه ی مشرف به پادگان بود رفت ودر آنجا با کالبر 50شروع به تیراندازی بداخل پادگان نمود وبه دلیل عصبیت این عمل را سر پا انجام میداد وهر چند از سنگر های اطراف به او یاد اوری میشد که نباید ایستاده تیراندازی کند اعتنایی نمیکرد .از سوی پادگان سنگرش به شدت زیر اتش گرفته شد وبعد از مدتی تبادل آتش متاسفانه این رفیق مورد اصابت گلوله کالیبر 50قرار گرفت و جانباخت .
به اعتقاد من این رفیق با توجه به تجاربش میدانست که نتیجه جنگ سنندج براثر خامی ش.ن.ک و توجه نکردن به هشدارهایش چگونه خواهدشد نمی خواست شاهد موضوع باشد اقدام به این عمل نمود هر چند شکی در این نیست که از نظر منطقی این عکس العمل کاملا اشتباه بود .
لازم به یاداوری است که این رفیق کتاب بسیار جالب وآموزنده از تجاربش در مدت هفت سالی که در جنبش فلسطین حضورداشت به
رشته تحریر در آورده بود که حاوی نکات پر اهمیتی در رابطه با مشکلاتی که برای نیروی مبارز چه در دوران شکوفایی وچه در زمان انفعال پیش خواهد آمد بود. که با کمال تاسف آز آن استفاده نشد

بحران کنونی اروپا بحران کارگران نیست





بحران کنونی اروپا بحران کارگران نیست
سپتامبر29

تظاهرات اروپایی در بروکسل بدعوت کنفدراسیون اتحادیه های اروپا
نه به ریاضت، اشتغال و رشد مقدم اند

اروپا با بحران مالی به بدترین وضعیتی رسیده است که ما از دهه ی ۱۹۳۰ بدین سو شاهدش نبودیم. بیست و سه میلیون بیکار در اروپا، میلیون ها شهروند اروپایی تضعیف شده و بحران اجتماعی در همه جا از نتایج این بحران هستند. ریاضت های بیش تر تنها راهی ست که دولت های اروپایی برای مقابله با وضعیت فعلی یافته اند، اما این راه به جایی نمی رود مگر آن که همبستگی اجتماعی را خدشه دار کند و رشد اقتصادی را متوقف نماید. زیرا ریاضت های بیش تر اروپا را به سمت رکود و بیکاری می برند.

از آن جایی که بحران کنونی بحران ما نیست، صورت حساب را باید بانک ها بپردازند و نه زحمتکشان.

ما مخالف نکات زیر هستیم:
* ریاضت های اقتصادی در اروپا، کاهش دستمزدها و حقوق بازنشستگی،
* تضعیف و بیکاری برای جوانان و دیگران،
* بی محتوا نمودن قوانین کار و پسرفت اجتماعی،
* فقر و تبعیض اجتماعی،
* بیش تر شدن نابرابری های اجتماعی
.

از آن جایی که ما خواهان اروپایی هستیم که همبستگی و تأمین اجتماعی بیش تری را برای شهروندان خود، به ویژه جوانان، بازنشستگان و زنان به ارمغان آورد.

ما مطالبات زیر را داریم:
* شغل های خوب و با ثبات، گسترش کارآموزی برای همه،
* ضمانت حقوق مناسب،
* یک تأمین اجتماعی قوی که ضامن یکپارچگی اجتماعی و همبستگی باشد،
* محافظت از قدرت خرید،
* حقوق های بازنشستگی تضمین شده،
* خدمات دولتی و اجتماعی مرغوب و برای همه
.

از آن جایی که ما خواهان یک رشد پایدار هستیم.

ما خواهان تحقق خواست های زیر هستیم:
* مالیات بستن بر مبادلات مالی تا بتوان یک سیاست سرمایه گذاری دولتی داشت،
* توسعه ی سیاست های صنعتی درازمدت و پرتوان بر اساس آلودگی کم تر،
* تقویت روش های هماهنگی و شفافیت مالی برای جلوگیری دامپینگ اجتماعی


علیه اروپای ریاضت و تضعیف زحمتکشان!
برای اروپای اشتغال، عدالت اجتماعی و همبستگی

کنفدراسیون اتحادیه های اروپا (CES)

Tuesday, 21 September 2010

یاد مان ها


یاد مان ها
من این روز گاران اسارت بزرگ را نه در نوحه سرایی بر ویرانه ها و طلب مصرانه از آسمانها
بلکه در گرد آوری وامار برداری های بر هم انباشته مان
صرف کرده ایم دارایی های که هیچ دشمن پیروز نمی تواند از ما برباید
یادمان ها ... آری یادمان ها

رومن رولان

به قامت بلند عشق: منصور فاروق وناصر حیدری
وبا سپاس از زندانی سیاسی گلاویژ حیدری
که رنج نامه اش آنقدر گویاست





جمهوری اسلامی خانواده ام را قتل عام کرد!
دوشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۰


گلاویژ حیدری



هنوز کبودیهای بدنم از دست چماقداران رژیم سابق التیام نیافته بود که جمهوری اسلامی، جنگی ناخواسته و نابرابر را به ملت کورد تحمیل کرد. جنگ در پاوه در سال 1358 شروع شد، چمران، فرمانده نیروهای سرکوبگر برای بقاء جان خود به تمامی کسانی که مخالف رژیم بودند دستور حمله میداد. ما روزی در خانه نشسسته بودیم که بناگاه با تیراندازی و ایجاد رعب و وحشت خانه ما را محاصره کردند، دختر 6 ماهه ام در گهواره در تیر رس نیروها بود و اگر کسی سرش را از زیر زمین بیرون می برد با تیراندازی مواجه میشد، تا اینکه همسرم و دو تن از دوستانش بیرون آمدند و اعلام کردند که هیچ کار خلافی نکرده اند ولی آنها را دستبند زدند و بردند و من توانستم کودک بیگناهم را در آغوش بگیرم. 4 روز بعد همسرم حبیب اله چراغی که عضو حزب دمکرات کردستان ایران بود، بهمراه 8 تن دیگر پس از صدور فتوای حمله خمینی به کردستان و اعزام صادق خلخالی جلاد به کردستان در دادگاههای فرمایشی خلخالی محکوم به اعدام شدند. چند روز بعد پیش خلخالی رفتم و گفتم چرا دستور اعدام شوهرم را صادر کردی؟ او در حالیکه خود را در نقش خدا میدید گفت" اگر شوهرت بیگناه باشد به بهشت میرود و اگر گناهکار بسزای اعمال خودش رسیده است".

من بهمراه یکی دیگر از اقوام پیش خلخالی رفته بودیم، او نیز مادری بود که یک پسرش اعدام شده بود و پسر دیگرش در زندان بود، او شانه خلخالی را بوسید و گفت "یکی از پسرانم را کشتی، پسر دیگرم را ببخش"، روز بعد پسرش آزاد شد. در آن زمان، نه دادگاهی وجود داشت، نه شاهد و شواهدی میخواست، خلخالی بتنهایی جوانان کورد را قتل عام کرد.

در همان سال حکم اعدام پدرم غیابا صادر شده بود.، پدرم حاج عبدالرحمن حیدری در اردیبهشت ماه سال 1359 کشته شد، تمامی اموال پدرم را مصادره کردند و ما خانوادگی مجبور به ترک شهرمان پاوه و مهاجرت به کرمانشاه شدیم در اثر فشارها و اذیت و آزارهای جمهوری اسلامی، مادرم پروین ذرتشتیان در آذر ماه سال 1359 در سن 40 سالگی دچار سکته مغزی شد و دیده از جهان فرو بست.

خواهرم که معلم بود از کار وخواهر دیگرم که‌ دانشجو بود از دانشگاه اخراج شدند. برادر بزرگم منصور حیدری در فروردین سال 1362 در صفوف پیشمرگان کومله جان باخت. در اردیبهشت سال 1362 خواهرم شهلا دستگیر شد، در تیر ماه 1362 خودم که‌ عـ‎ضو تشکیلات کومله بودم، دستگیرشدم و در مهر ماه 1362 برادرم فاروق حیدری در صفوف پیشمرگان کومله کشته شد و در خرداد 1363 برادر دیگرم ناصر حیدری درصفوف پیشمرگان کومله جان خود را از دست داد. از دست دادن اینهمه اعضاء فامیلم افسانه نیست، واقعیت دردناکی است که اتفاق افتاده است. از بس این جملات را تکرار کرده ام و شب و روزم را با آن سپری کرده ام، حالت داستانی تاریخی و غیر واقعی برایم پیدا کرده است. شاید هنوز در بهت از دست رفتن اعضاء خانواده ام در نیامده ام.

ولی جمهوری اسلامی به همه اینها قانع نبود، مرا نیز دستگیرکردند و بعد از یک ساعت بازجویی، بازجو مرا به یکی از دستیارانش سپرد و گفت "حاجی اقا اینو ببرید ولی موظب باش زیر دستت نمیرد"، در اتاقی مرا روی تخت خواباندند و چشمانم را چشم بند زدند اما فهمیدم آنها چندین نفر هستند، چند پتو روی من انداخته و یک بالش نیز زیر دهنم گذاشتند و پاسداری نیز روی سرم نشسته بود و با کابل به زیر پاهایم میزدند، نمیتوانستم نفس بکشم، نفسم داشت قطع میشد، کابل ها را می زدند و از من اعتراف می خواستند، اما من سکوت کرده بودم، به خودم قول داده بودم که مقاومت کنم. اگر آنها نه با کابل، حتی تمام استخوانهایم را میشکستند اعتراف نمیکردم، چرا که‌ آنها دشمن من، خانواده‌ من و تمام وطنم بودند.

نفسم به‌ قطع شدن رسیده‌ بود، من با اراده‌ ایستاده‌ بودم و به‌ هیچ عنوان اعتراف نمیکردم. دیگر به‌ حد مرگ رسیده‌ بودم و آنها هم چنان به‌ کف پاهایم کابل میزدند. محکم سرم را تکان دادم، پاسدار از روی سرم پرت شد و توانستم نفس عمیقی بکشم و پاسدار دیگر محکم با پوتینش به‌ سرم کوبید که‌ دیگر نفهمیدم چی شد. از حال رفتم و وقتی که‌ چشمهایم را باز کردم مرا در اطاق تاریکی انداخته بودند، من ضربه مغزی شده بودم، بعد از اینکه به هوش امدم باز مرا به داخل اتاق بردند و باز شکنجه شروع شد. حدودا 400 ضربه کابل خورده بودم، سرم به شدت درد میکرد ، پاهایم ورم کرده بود و از درد مینالیدم، نمیتوانستم سرم را نگه دارم حتی نمیتوانستم آب بخورم و بالا میاوردم، در وسط راهرو افتاده بودم. بعد از دو روز مرا به زندان سنندج بردند، وقتیکه مرا به اطاق میبردند نمیتوانستم راه بروم، مرا دنبال خودشان میکشیدند تا اینکه مرا به اتاقی بردند که زندانیهای دیگری هم آنجا بودند، پاسداربه آنها گفت کسی حق صحبت با مرا ندارد، اما همینکه در را بست، همه دور من جمع شدند و میپرسیدند اتهامت چیست؟ گفتم کومله ای هستم، آنها مرا کمک کردند و به حمام بردند، لباس دادند و به پاهایم پماد مالیدند و باند پیچی کردند، اندکی جان گرفتم. متوجه شدم همه آنها از گروههای سیاسی مختلفی هستند، همه ما ایده های متفاوتی داشتیم اما چون دشمن مشترک داشتیم، به هم کمک میکردیم و در آن شرایط یار و یاور هم بودیم.

زندگی دردناک و جدید من در آنجا شروع شد. معمولا ساعت 3 شب در میزدند و هر بار یکی از ما را برای شکنجه با خود می بردند، ما توی صف، منتظر پایان شکنجه دیگری بودیم تا نوبت ما برسد. کسانی که در زندان بوده اند میدانند گاهی تحمل شکنجه و فریاد و ناله و زاری دیگران سختر از شکنجه شدن خود آدم است، و این را بارها من شاهد بوده ام.

بعد از مدتی، مرا دوباره به کرمانشاه بردندو در زندان دیزل آباد، در سلول انفرادی انداختند، درسلول کناری من، صدای چند نفر را که با پاسدارها بگو مگو میکردند و با سوت سرود انترناسیونال را میخواندند، می شنیدم، هر چه پاسدارها به انها تذکر میدادند که ساکت شوند، آنها اهمیت نمیدادند. آن شب نمیتوانستم بخوابم، به سه بچه ام فکر میکردم که فامیلهایم از آنها مواظبت می کردند. دلم هوای جگر گوشه هایم داشت که صدای در شنیدم، ساعت 3 نیمه شب بود که در را باز کردند و آنهایی که سرود انترناسیونال خوانده بودند با خود بردند و فردای آن روز مرا به بند عمومی بردند، توی بند از بچه ها شنیدم که سه نفر از بجه های بند را (دو نفر پیکاری و دیگری مجاهدین) دیشب اعدام کردند و فهمیدم آنهاهمسایگان شب گذشته من بودند.

زنهایی که شوهرانشان اعدام شده بودند، بچه هایشان را در زندان به همراه خود داشتند. قسمت پایین تختهای دو طبقه به مادرانی که فرزند کوچکتر داشتند اختصاص داشت و قسمت بالا به مادران همراه کودکان کمی بزرگتر. دختر 4 ساله ام با من در زندان بود، من واو در قسمت بالا خوابیده بودیم. جا بسیار تنگ و هیچگونه حفاظی نداشت، یک شب او از طبقه بالای تخت با سر به زمین افتاد و من از صدای برخورد سرش به زمین از خواب پریدم و او را بیهوش بغل کردم و جیغ میزدم، همه بچه ها بیدار شدند و در بند را میزدند و از پاسدارها میخواستند که در را برایمان باز کنند که بچه را به بیمارستان برسانیم، اما پاسدارها در را باز نکردند، و به بیهوش شدن بچه توجهی نکردند. بعد از دقایقی، دخترم به هوش آمد، رنگ پریده و مظلوم. روز بعد او را بیرون فرستادم، دکتر گفته بود بچه ام ضربه مغزی شده است، و مدتها فامیل از او مواظبت میکرد تا بهبود یافت. نوریان رییس زندان، بسیار بی رحم و خشن بود، برخوردی غیر انسانی با دخترم داشت که موجب اعتراض من شد و او گفت تو خودت زندانی سیاسی هستی و بچه ات هم همینطور. نفرت سراسر وجودم را فرا میگرفت، من زندانی سیاسی هستم و دختر 4 ساله ام نیز زندانی و اسیر.

من علیرغم اینکه حدود بیست سال است که از زندان بیرون آمده ام ولی خاطرات تلخ و کشنده آن زمان هر لحظه مرا می آزارد، گریه میکنم و دلم میخواهد فریاد بزنم ودادرسی بخواهم. مقاوم بوده و هستم ولی چگونه انتقام خون پدر، شوهر، برادر و مادرم را خواهم گرفت؟ زنده میمانم و می بینم روزی این جلادان زمانه چگونه تاوان حیوان صفتی خود را پس میدهند، قلبم گواهی میدهد که آن روز خواهد رسید.

Monday, 20 September 2010

عصاره ی خشونت ونا برابری-7


عصاره ی خشونت ونا برابری-7

نتیجه گیری


تجاوز جنسي نه به طور مشخص جلوه اي از خشونت که يک عمل اجتماعي است که سلطه ي مردسالاري متکي برخشونت را تداوم مي بخشد. تحليل فمينيستي ثابت مي کند که تجاوزجنسي نتيجه ي منطقي تبعيض جنسي است. تجاوزجنسي يکي از موذيانه ترين اشکال فشار اجتماعي است زيرا؛ مدام به زنان موقعيت آسيب پذيرشان را يادآوري مي کند. "كيت ميلت" اشاره مي کند که "معناي اجتماعي تجاوزجنسي، که به عنوان شهوتراني شناخته مي شود، در جهت تحقير زنان و ضعيفه ساختن از آنان عمل مي کند. بيشتر روابط ناهم جنس خواهانه همانند تجاوزجنسي هستند، اما درهاله اي از حالات رمانتيک پنهان شده اند. تحت نظام مردسالاري، نه تنها زنان اسباب لذت جنسي تعريف مي شوند، بلکه تصور مي شود مردان "کشش مقاومت ناپذيري" نسبت به آميزش جنسي با زنان دارند."(هام،همان:365،366)
نگاه هاي خريدارانه ي مردان به زنان از جمله عوامل ستم و شي ءانگاري زنان است. مردان با نگاه هايشان آزادي را از زنان سلب مي کنند. اين در حالي است که نگريستن غالباً از سوي مردان انجام مي شود و زنان در انتظار توجّه مردان هستند. تحت سيطره ي همين نگاه ها، زنان از صحنه ي اجتماع دور مي شوند.
زنان براي حضور در جامعه خود را لوند و تحريک آميز جلوه مي دهند. زن زمخت و بي بهره از جذابيت نوميدانه از افسونگري و به نحوه اي انفعالي تسليم مي شود. اين زنان از مرکز فاجعه مي گريزند به مکان هايي بزرگتر مي روند تا در آن گم شوند و يا جزئي از جامعه به حساب نيايند. "رعنا" ،"دختر آتش"، "سارا" ،منجي "شيدا"، "شيرو" ،دردانه ي کلميشي ها، به سبب اين اعمال نفوذها نه تنها ناگزير از ترک خانه که فرار از زادگاهشان مي شوند.
شکل ديگري از خشونت را در تصوير اثبات پاکدامني زن با لکّه هاي سرخ خون در شب زفاف مي توان ديد.
زنان پشت در حجله گاه بايد دستمال سفيد خونين را ديده و گواهي داده باشند."(دولت آبادي،1370: 2243)
زنان از جانب مردان به مبارزاتي نابرابر دعوت مي شوند. فرزنداني سقط مي شوند، زناني مورد آزار و تجاوزجنسي قرار مي گيرند و حتي در شکلي دردناک تر مانند "رعنا"، "دخترآتش"، در کوران ناهنجاري ها خود را زنده به گور مي کنند. در ميدان کارزار زنان سرکش از ديد عرف جامعه از سير حيات فطري خارج شده و حکم تأديب برايشان صادر مي شود. زناني که اين شکل دعوت ها را لبّيک مي گويند وارد آتشي مي شوند که کم ترين دخالتي در افروختن آن ندارند و درخانه انتظار ديدار مردانشان آن ها را افسرده مي کند. آن ها در سلول هاي انفرادي شان مي زيند و از لابه لاي روزنه ي خانه هاشان نور هستي مي طلبند. اما مناسبات مجازي قدرت، به انقيادشان مي انجامد. زنان در برابر مرگ ايستادگي مي کنند؛ اما مردان پيوسته در فکر گريز از معرکه هاي خودساخته اند. زنان زندگي را مي طلبند ولي در سايه ي هيولاي جنگ و نابرابري که ارمغان دنياي مردان است آرامش از آنان سلب مي شود.

تجاوز جنسي نه به طور مشخص جلوه اي از خشونت که يک عمل اجتماعي است که سلطه ي مردسالاري متکي برخشونت را تداوم مي بخشد. تحليل فمينيستي ثابت مي کند که تجاوزجنسي نتيجه ي منطقي تبعيض جنسي است. تجاوزجنسي يکي از موذيانه ترين اشکال فشار اجتماعي است زيرا؛ مدام به زنان موقعيت آسيب پذيرشان را يادآوري مي کند. "كيت ميلت" اشاره مي کند که "معناي اجتماعي تجاوزجنسي، که به عنوان شهوتراني شناخته مي شود، در جهت تحقير زنان و ضعيفه ساختن از آنان عمل مي کند. بيشتر روابط ناهم جنس خواهانه همانند تجاوزجنسي هستند، اما درهاله اي از حالات رمانتيک پنهان شده اند. تحت نظام مردسالاري، نه تنها زنان اسباب لذت جنسي تعريف مي شوند، بلکه تصور مي شود مردان "کشش مقاومت ناپذيري" نسبت به آميزش جنسي با زنان دارند."(هام،همان:365،366)
نگاه هاي خريدارانه ي مردان به زنان از جمله عوامل ستم و شي ءانگاري زنان است. مردان با نگاه هايشان آزادي را از زنان سلب مي کنند. اين در حالي است که نگريستن غالباً از سوي مردان انجام مي شود و زنان در انتظار توجّه مردان هستند. تحت سيطره ي همين نگاه ها، زنان از صحنه ي اجتماع دور مي شوند.
زنان براي حضور در جامعه خود را لوند و تحريک آميز جلوه مي دهند. زن زمخت و بي بهره از جذابيت نوميدانه از افسونگري و به نحوه اي انفعالي تسليم مي شود. اين زنان از مرکز فاجعه مي گريزند به مکان هايي بزرگتر مي روند تا در آن گم شوند و يا جزئي از جامعه به حساب نيايند. "رعنا" ،"دختر آتش"، "سارا" ،منجي "شيدا"، "شيرو" ،دردانه ي کلميشي ها، به سبب اين اعمال نفوذها نه تنها ناگزير از ترک خانه که فرار از زادگاهشان مي شوند.
شکل ديگري از خشونت را در تصوير اثبات پاکدامني زن با لکّه هاي سرخ خون در شب زفاف مي توان ديد.
زنان پشت در حجله گاه بايد دستمال سفيد خونين را ديده و گواهي داده باشند."(دولت آبادي،1370: 2243)
زنان از جانب مردان به مبارزاتي نابرابر دعوت مي شوند. فرزنداني سقط مي شوند، زناني مورد آزار و تجاوزجنسي قرار مي گيرند و حتي در شکلي دردناک تر مانند "رعنا"، "دخترآتش"، در کوران ناهنجاري ها خود را زنده به گور مي کنند. در ميدان کارزار زنان سرکش از ديد عرف جامعه از سير حيات فطري خارج شده و حکم تأديب برايشان صادر مي شود. زناني که اين شکل دعوت ها را لبّيک مي گويند وارد آتشي مي شوند که کم ترين دخالتي در افروختن آن ندارند و درخانه انتظار ديدار مردانشان آن ها را افسرده مي کند. آن ها در سلول هاي انفرادي شان مي زيند و از لابه لاي روزنه ي خانه هاشان نور هستي مي طلبند. اما مناسبات مجازي قدرت، به انقيادشان مي انجامد. زنان در برابر مرگ ايستادگي مي کنند؛ اما مردان پيوسته در فکر گريز از معرکه هاي خودساخته اند. زنان زندگي را مي طلبند ولي در سايه ي هيولاي جنگ و نابرابري که ارمغان دنياي مردان است آرامش از آنان سلب مي شود.

نتيجه گيري
بررسي آثار "محموددولت آبادي" از منظر نقد ادبي فمينيستي مشخص مي كند كه خشونت در تمامی داستان نقشي چشمگير و اساسي دارد که با منشأهاي متفاوت به شكل پنهان و آشكار ظاهر مي شود.
رفتن زنان از ساحل دنيايي سراسر مردانه به مركز راهي پر فراز و نشيب است. همان طور كه "دوبوار" در كتاب "جنس دوم" نشان داد؛ زنان در عرصه ي زندگي شناخت گر و فاعل شناخته نمي شوند، بلكه به سبب زن بودن به حضيض شيئي فرو مي كاهند. مردان قانون تدوين مي كنند و زنان همواره پيرو قوانين از پيش تعيين شده اند. زنان راه گريز به دنياي برابري نمي يابند و نمونه هاي موفّقي از زنان جامعه در ادبيات نمود ندارد.
در پس تمام داستان هاي دولت آبادي تمام زنان خشونت را تجربه می کنند و شخصیت هایی مطرود، فاحشه، خيانت كار،انسان هايي كه هيچ كدامشان شخصيّت هايي متعادل، مطلوب و بهنجار نيستند.
در این داستان ها در پي رفتارهاي خشن، زندگي گروهي از شخصيّت ها ويران مي شود،گروهي از گردونه ي جامعه حذف مي شوند؛ گروهي براي بقاي خويش با تمام قوا مي كوشند؛ امّا از كوشش خود كم ترين حاصلي نمي گيرند.
در اين آثار داستاني ارزش هاي مردانه، ارزش هاي زنانه را در هاله اي از فراموشي فرو مي برد و نقش هاي منفي و تحقير شده، نمونه هايي از زنانگي معرفي مي شوند. خويشتن درهم كوفته ي زنان، در کوره ي داغ خشونت، آزرده مي شود. در گيرودار تمام اين شعارها عصاره ي خشونت بر زنان مشهود است. دوست داشتن براي زنان، ممنوع است. موجوداتي که در آرزوي يافتن عشق جانبازي مي کنند، طعمه ي ابتدايي ترين خواهش هاي مردان مي شوند. زن نسبت به مرد با حسّ عاشقانه اي خود را عرضه مي کند. مرد در پي اطفاي شهوتش هستي زن را ناديده مي گيرد و او را به عداوت وعناد برمي انگيزد. به گونه اي که زنان به جاي مجهّز شدن براي مقابله با مردان براي شوربختي هاي خود دليل و رقيب مي تراشند که با توجّه به نداشتن امکانات کافي براي چيرگي برحريف در تضعيف موقيّتشان مؤثّر است. ستيز مرد و زن را به نبرد تن به تن مي خواند و در خلال اين نبرد زن سرخورده شکست هاي بي رحمانه اي را متحمّل مي شود.
در اين داستان ها هر چند نگاه تيره ي "دولت آبادي" به پيرامونش ناشي از تمركز او بر دوره ي تاريكي است كه انسان ها در آن همه به نوعي دربندند و قادر نيستند، نقبي به دنياي آسايش بزنند اما با اين حال جاي خالي زناني كه در مبارزات اين دوره نقشي پررنگ و حضوري برابر با مردان داشتند، احساس مي شود. قربانيان در حالي که به خشونت عادت کرده اند، با رفتاري نابهنجار ديگران را به ابراز خشونت برمي انگيزند. قربانيان از گروه هاي مختلف شامل زنان و کودکان هستند و عاملان خشونت نيز انسان هايي در نقش هاي برادر، پدر، ارباب و شوهر مطرح مي شوند.
نويسنده شخصيّت هايش را در دنيايي از تاريكي ، جهل و نابرابري تصوّر مي كند و هيچ راه فراروي و گشايشي برايشان نمي بيند. زنان قرباني و خشونت ديده غالباً منزوي و خاموش در گوشه و کنار داستان به زندگي خود ادامه مي دهند. آنان کم ترين امکانات و قدرتي در جهت دفاع ندارند.
"دولت آبادي" بي پروا، با بازنمايي خشونت هاي رايج در اجتماع آن ها را از پس پشت پرده هاي انكار بيرون مي كشد و به نمايش مي گذارد. زناني را به تصوير مي كشد كه تا حدّ جنون تبعيض و توهين را متحمّل مي شوند و به تعصّب و تحجّر كه در تاروپود زندگي شان ريشه دوانده خو مي گيرند. در سراسر زندگي اسير و محبوس سلطه ي پدر، شوهر و... مي مانند و در اجتماع نيز زير سلطه ي فرمان هاي مردسالارانه ي رؤساي خويش تصليب مي شوند. امّا او در اين راستا با بازنمايي ها و قضاوت هاي يك طرفه در چنبره ي نظم نمادين زندگي و مناسبات مردانه باقي مي
ماند.

يادداشت :
1. فمينيست ها پورنوگرافي را مجموعه ي مواد و مطالب جنسي مي دانند كه تحقيرجنسي خشن و اجباري را ترسيم مي كند

Sunday, 19 September 2010

یاد باد خاطره ی یاران

یاد باد خاطره ی یاران


من این روزگاران اسارت بزرگ را نه در نوحه سرایی بر ویرانه ها و طلب مصرانه از آسمانها

بلکه در گرد آوری و آمار بر داری های بر هم انباشته مان صرف نموده ایم
دارایی های که هیچ دشمن پیروز توان ربودن آن را از ما ندارد
یادمان ها .... آری یادمان ها

رومن رولان
در وادی بی کران حافظه ام در حال گشت .گذاربودم که ناگهان در مقابل دیدگانم بدن های سوراخ سوراخ ولت وپار شده
رفقای جانباخته ام که نامشان در پی خواهد امد مجشم گردید اشک به سرعت به چشمانم هجوم آورد تمام تلاشم این بود که دژخیمان که برای نشان دادن دد منش خویش مرا با اجبار وبشار با چشم بند به محوطه زندان برده و گفتند چشم بند ت را بر دار و دیدم آنچه را
که تصورش هم برایم دردناک بود چه برسد به رویت آنها از فاصله ی یک متری . و
-
---(عودان شعبانی (مشهور به حسن

عصاره ی خشونت ونابرابری-6

عصاره ی خشونت ونابرابری

بخش ششم



"هاجر تنبانش را به دست گرفته بود و در کوچه بال مي کشيد... مي دويد و در حال، گره بند مويي تنبانش را مي بست. هاجر ميان بازوهاي مادرش پنهان شد...مي ترسم...چرا من را به اين دادي ؟... علي گناو منتظر نماند. از کنار شانه ي خميده مولا امان پا در پستو گذاشت، چنگ در بند دست هاجر انداخت و او را کشاند... هاجر پاشنه پا بر زمين کوفت و نعره زد : نمي خواهم خدا...رويش از فغان کبود شده بود... هاجر، ماهي کوچک، روي خون خشکيده نهالي افتاده است.... چيزي با رنگ و روي ميت ".(دولت آبادي،همان: 283، 284)
سرانجام دختر با درک اين که ديگران نيز مجبور به رنج بردن هستند، درست به همان شکلي که او مجبور است، با ديگر قربانيان احساس همبستگي مي كند. ( لي بارتكي، 1384 :106)
"هاجر به خود باورانده بود که هر عروسي اندکش دلخواه است و بقيه اش هم به قوه خيال دلخواه مي شود.آدميزاد است ديگر گاهي وقت ها مي تواند خيلي چيزها را نديد بگيرد."(دولت آبادي،همان:224)
"کربلايي دوشنبه" نيز همسر خود را که زن جواني بوده به سبب حرف مردم از خانه بيرون کرده است. تفاوت رفتار خشن "کربلايي دوشنبه" و "گناو" در اين است که "کربلايي" خلاف "گناو" از کرده ي خود پشيمان است و به آن اقرار مي کند: "مثل بلور بود آن زن، حرف مردم زن من هفت ماه اولاد به دنيا آورد و ديگران زبان درآوردند. بي آبروها هي گفتند :"دختر قوچاني پيش از اين که به خانه محمد بيايد ، بارورداشته بوده.... مثل يک حيوان، دخترک را زدم و بيرون کردم. او هم در سرماي زمستان، طفلک را بغلش گرفت و بيرون رفت ". (همان:268)
"زن سردار" نيز از شوهر خود مي گريزد. در اين داستان نيز با طيف گوناگوني از روابط ناسالم زناشويي و خانوادگي روبه رو مي شويم كه رنگ وبويي از صلح و آرامش در هيچ كدامشان ديده نمي شود: "در رونق شترداري، زنش را که آن روزها دختر بچه اي بيش نبود از يزد همراه آورده بود. به سال نکشيده که زن گريخته بود." (همان:229)
ازدواج نکردن زنان نيز سبب ايجاد خشونت هاي پنهان مي شود؛ براي نمونه مي توان به "خواهر ذبيح الله" اشاره کرد که از او با عنوان "ترشيده ي ذبيح الله "ياد مي شود. او به شدّت به ازدواج اسفبار "هاجر" و "علي" بخل مي ورزد. زنان خواهان عشق اند، امّا مردان با آميزش هاي تهاجمي، حقوق آن ها را ضايع مي کنند.رانده شدگي محصول خشونت و نشـان دهنـده ي اين است که همه ي زنان از بي توجّهي و فقدان روابط جنسي توأم با عشق در رنجند. ارتباط جنسي شخصيّت ها از جاذبه ي عاطفي برخوردار نيست و تنها محور مهم در وجود زنان، جواني، تن بکر و تازه شان است.
در نظام مردسالار رفتارهايي که ريشه در حس مالکيّت مرد نسبت به زن دارد سبب پيدايش برخوردهاي خشن و اهانت آميز مي شود. مردان از ناموس خود به هر قيمت که شده دفاع مي کنند و در عرف جامعه اين نوع حفاظت ها مقبول است. مکانيزم هاي تربيتي و ارزش هاي اجتماعي داراي نقش اساسي در خشونت است. (بنده زاده،1382: 77) از همين روست كه خشونت هاي غيرتمندانه بخشي از امورعادي، پذيرفته شده ي جامعه است.
خشونت ها در داستان كليدر بيشتر ريشه در تعصّبات قومي دارد. مردان براي نمايش تسلط و تواناييشان دست به دامن تعرّض هاي نمايان مي شوند تا موقعيْت خود را در انظار تثبيت کنند؛ از اين رو زنان کليدر در بن بست هايي رهايي ناپذير دست و پا مي زنند و به شيوه هاي گوناگون هستي شان در گرو عنايت مردان تباه مي شود. مردان در رفتار خود تمايل به فردگرايي و خودمختاري دارند و در مقابل رفتار زنان بر پايه ي هم گرايي و پيوند استوار است. زنان در حالي که کورسوي نوري نمي يابند قرباني حفاظت از ديگران مي شوند. "بلقيس" جواني، سلامت، نشاط و مالش را براي فرزندانش از دست مي دهد. زنان کارگر براي تأمين معاش خانواده در کارگاه هاي قالي بافي از صبح تا شب موله مي زنند و در راه تأمين نيازهايشان عليل مي شوند:
"مادرم پيش از اين که بميرد کور شد.آتش تنور کورش کرد." (دولت آبادي،1370: 476)
در جامعه ي کليدر انسان هاي آزادي خواهي که عشق بازي شان حادثه ها مي آفريند، از حصار تعصّب رهايي نيافته اند؛ اين افراد با شعارهاي روشنگري و حفظ ناموس زندگي گروه زيادي از مردم را به مخاطره مي اندازند."گل محمّد" ،مظهر عدالت، که محکمه برپا مي دارد تا به داد دل مردم محروم برسد، فريادهاي سهمگين "زيور" ،همسر جان بازش، زني محکوم به نازايي را ياراي شنيدن ندارد. او براي شرافت و آزادي مي جنگد در حالي که مسخ شده ي پيکر زيبا و بلوري "مارال" است. او حتي در چارچوب زندگي دو نفره ي خود با همسرش توان اقامه ي داد را ندارد!
"عمه ! نمي خواهم که گل محمد براي رضاي خاطر من زيور را زير شلاق بيندازد " (همان: 737)
فزوني تنش و احساس نااميدي، زنان را به جنون مي کشاند و به کنش هايي ناهنجار و در پاره اي موارد وحشيانه. اما نه تنها هيچ يک از اين راه ها برايشان تسکين دهنده نيستند، بلکه تنش شکست را در آنان زنده مي کند. "لالا" نيز پس از زندگي ناآرام با پيرمردي چون "چپاو" حاضر نيست "شيداي" جوان، زيبا و خوش سر و زبان را از دست بدهد.
زنان بازيچه ي هوسراني مردانند چه در قالب زناني پاکدامن و يا زناني تن فروش و بدنام؛ به اين ترتيب در معرض خشونت هاي پنهان قرار مي گيرند. براي هر دو گروه از زنان عمل جنسي حاصلي جز خدمت رساني ندارد. تنها تفاوت اين امر در بها و مدّت وابستگي است و اين که در نوع اول از طرف مرد واحدي اجير و در نوع دوم خادم مشترياني مي شوند که مزدشان را نقد پرداخت مي کنند. "تو هنوز بچه نزاييده اي؟...گل عمر زن همين وقت هاست!.." (همان:581)
"رقاصه بايد... جلوي هرخاني چرخ زانو بزند... اين قدر کرشمه کند تا دست يارو برود طرف جيبش و اسکناسي بگذارد لب رقاصه و يک بوس از گونه اش بردارد...کدام رقاصه جرأت دارد که جلوي يکيشان سر نگذارد؟"(همان:717)

عصاره ی خشونت و نابرابری -5


عصاره ی خشونت ونابرابری
بخش پنجم



نگاه تحقيرآميز جامعه به فعّاليّت هاي سياسي همسر حله، به مطلّقه بودن و در نهايت به زن بودن



او به تدريج روانش را له مي كند تا جايي كه راهي جز حذف خود از گردونه ي نابرابري نمي يابد؛ بدين ترتيب حركت اجتماعي حله و كوشش هاي پيگير او براي استيفاي هويّت و خواسته هاي انساني اش آغازي براي فناي او مي شود: "من را ذليل كردند..ديگر هيچ چيز از خودم ندارم...از همان شبي كه من پا به بندر گذاشتم شروع به غارتم كردند."(دولت آبادي،1383: 95)
در نظام سرمايه داري مردسالارانه كه مردان براي بقاي خود بر استثمار طبقه ي كارگر و بهره گيري خاص از زنان متّكي است، زنان شهروندان درجـه ي دو محـسوب مي شوند و انواع صف بندي هاي نهادي براي تداوم اين سلطه گري ايجاد مي كنند. به عقيده ي "شيلا روبوتام"(Sheila،Rowbotham) زنان عمدتاً محكوم به شغل هايي با حدّاقل امنيّت هستند. (هام،همان: 416،417)
"برتراند راسل"(Bertrand Russell ) معتقد است وارد شدن انگيزه ي اقتصادي در روابط جنسي هميشه فاجعه آميز است. شركت در يك عمل جنسي با رضايت واقعي و بدون اعمال زور مستلزم آن است كه افراد به لحاظ اقتصادي و رواني با هم يكسان باشند، امّا مردمي كه از لحاظ پايگاه اجتماعي فروترند، در اين گونه روابط مورد اعمال فشارجنسي قرار مي گيرند. (سوبل،1382: 3069)
"رواقي"، مدير مدرسه اي كه "حله" در آن تدريس مي كند، نيز با تكيّه بر جايگاه فراتر خود، ترس از دست دادن شغل را در دل "حله" ايجاد مي كند تا او با باور بر فرودستي هاي خود تن به خواسته هاي او دهد، امّا "حله" كه پيش از اين بارها سركوبي را تجربه كرده بي واهمه خود را از چنگال "رواقي" نجات مي دهد.
"حله" از آن گروه انسان هايي نيست كه فقر و تنهايي به راحتي مغلوبش سازد. با وجود اين، توان استقامت در "حله" به تدريج تحليل مي رود، خصوصاً پس از تجاوز وحشيانه ي "مأمور امنيّه". به اين طريق زن شورشگر براي حفظ ارزش هاي خود فداكارانه شهيد مي شود. "حله احساس مي كرد كه نجس است،...حس مي كرد بايد يك جوري خودش را بشويد.برخاست ودر حالي كه استخوان تيزي را در ميان پنجه هاي خود مي فشرد، رو به دريا رفت."(همان:96)
گويي خشونت رفتاري مردانه است كه زن حقّ مقابله به مثل با آن را ندارد. خشونت ابزار نيرومندي است كه در سايه ي آن مردان، زنان را تابع اميال خود مي كنند. به اين طريق طبع شكاك نويسنده تجربه ي شكست را براي انسان هاي محروم تر به ارمغان مي آورد.
در داستان "جاي خالي سلوچ"، خشونت کلامي جاي خود را به معضلات حادتري؛ از قبيل: تعددزوجات، ازدواج هاي نامناسب، ازدواج اجباري، اختلاف سن زن و مرد، محروم ماندن زنان از ارث، دست مزد پايين کار زنان مي دهد
. به اين گونه روند خشونت در ساختار جامعه اي غيردموکراتيک و سنّتي و با توجّه به جايگاه اجتماعي افراد حادتر مي شود؛ بنابراين خشونت از مسائل جزئي تري از قبيل ناسزا فراتر مي رود و بعدي اجتماعي مي يابد و"تا زماني که ساختار هاي جامعه بر اساس برتري مردان نسبت به زنان شکل گرفته باشد و در سازمان ها و نهادهاي اجتماعي مردان داراي موقعيّتي برتر باشند، بازتاب سلسله مراتب اجتماعي در خانواده نيز ديده خواهد شد. مردان نيز كه در روابط خانوادگي خود را محق مي دانند از خشونت استفاده كنند. زنان با آن که تحمْل کتک خوردن برايشان آسان نيست، اين وضعيّت را طبيعي مي دانند و واکنش نشان نمي دهند". (اعزازي ،همان: 157)
دليل اصلي خشونت وجود ساختار هاي مردسالارانه است كه در جامعه تبليغ مي شود و بر مشروعيّت اين نابرابري تأكيد دارد. دوري و هجرت "سلوچ"، "مرگان" را با تمام سرسختي هايش افسرده و مغلوب مي سازد. کوچ "سلوچ" نوعي خشونت پنهان است که در حقّ "مرگان" و "هاجر" روا داشته مي شود. "سلوچ" نه تنها مسؤوليّت "مرگان" را بيشتر مي کند، بلکه ابزاري مي شود تا مردم روستا به وسيله ي آن روان "مرگان" را مکدّر سازند و به راحتي جان و مالش را تصاحب کنند.
رنج ساليان زندگي مشترک و فقر، زناني مانند "مرگان" و "رقيه" را به عصيان و در نهايت به انزوا مي کشاند. اين زنان بسان انبار باروتي منفجر و به سرعت به خاکستر تبديل مي شوند. تمامي زنان خصوصا‍ًِِ "مرگان" ، باتوجّه به تفاوت هايش نسبت به ساير زنان روستا، درعرصه ي خصوصي و عمومي زندگيشان دچار بحران مي شوند و کوچک ترين توجّهي به روان آن ها نمي شود.
از ديگر خشونت هايي که در اين داستان مطرح مي شود مزاحمت هاي جنسي است که "هاجر" از آن بي نصيب نمي ماند."دليل مزاحمت هاي جنسي در قلمرو عمومي نوع تربيت خانوادگي است؛ به گونه اي که مردان زنان را به عنوان ابژه ي جنسي نگاه مي کنند. عدم رعايت حقوق شهروندي و احترام نگذاشتن به آن، عدم توجّه به ارزش ها و اخلاق نيز از دلايل ديگري است که موجب رواج اين نوع آزارها در سطح جامعه مي شوند." (قندهاري،1384:131)" گناو"پيش از ازدواج با نگاه هاي هوس آلود و رفتارهايش براي "هاجر" مزاحمت جنسي ايجاد مي کند. پس از ازدواج نيز با رفتاري وحشيانه با او ارتباط برقرار مي کند. پيوسته از "هاجر" انتظار مي رود که جاذبه ي جنسي داشته باشد، اما نيازهاي جنسي اش را با توجّه به اين که همسر مردي مسن و زشت روست مطرح نکند."هاجر" حتّي عاقد خود را نمي بيند و درحالي که از "علي گناو" مي ترسد، مجبور است با او هم بستر شود. رابطه ي جنسي دختر بچّه اي نابالغ با مردي ميان سال؛ دختري که از نظر جسمي و روحي آمادگي پذيرش مردي عيِّاش چون "گناو" را ندارد و در شب عروسي خود ساعت ها در چنگال او فرياد مي کشد و پس از تلاش براي فرار از چنين وضعيّت اسفباري به حجله بازگردانده مي شود. اين رفتار عين تجاوزجنسي است كه بر او روا داشته مي شود؛ تجاوزي که همه آن را امر بديهي تصوّر مي کنند و کسي به فکر چاره و نجات دختر نيست.


ادامه دارد

گرامیداشت چهل ودومین سال گشت مرگ صمد بهرنگی

ضمن گرامیداشت سال گشت مرگ معلم آگاه - روشنگر ذهن کودکان ودلسوز جامعه بازدید کنندگان عزیز را
به خواندن بیانیه کانون نویسندگان ایران که چکیده ی پر محتوا از صمد ارائه میدهد ترغیب می کنم
با مهر بسیار : بهزاد

تاکید ها از من است

صمد بهرنگی، داستان‌نویس، منتقد، مترجم، پژوهش‌گر و معلم کودکان، هنگام مرگ در شهریور سال ۱۳۴۷ تنها ۲۹ سال داشت و از عمر ادبی او بیش از ۶-۵ سال نمی‌گذشت. از چاپ نخستین داستان او، تلخون، در سال ۱۳۴۲ که برگرفته از افسانه‌های مردم آذربایجان است، تا آخرین اثرش، ماهی‌سیاه کوچولو، که در سال ۱۳۴۷ به چاپ رسید، پنج سال فاصله است. در همین زمان کوتاه او چندین داستان زیبا برای کودکان، مجموعه‌یی از مقاله‌ها و چند ترجمه و پژوهش در کارنامه‌ی خود ثبت کرد؛ در همان حال که همواره معلم کودکان محروم روستاهای آذربایجان بود.
صمد در اصل نویسنده- معلم بود و آگاهی بخشیدن را هدف اصلی خود می‌دانست؛ چرا که در مقابل جهل و خرافاتِ جان سخت و گسترده ی دوران که حکومت ها و بنیان های سنتی نگهبانی می‌کردند چاره را در آگاه کردن کودکان می دید. هم از این رو حتی در داستان های خود معلمی است که به ترویج علم قلم گردانده است. تلاش های صمد در مقام آموزگار، و آثار او، نشان گر انسانی است در تب و تابِ انتشارِ آن چه می داند و سخت بی تاب برای روشن ساختن ذهن کودکان و دیگر مخاطبان خود. صمد، در زمانه ی بریدنِ زبان ها و جلوه فروشیِ بی مایگان، نه زبان در کام کشیدن را ضامن بقای خویش قرار داد و نه نام خواهی را هدف خود کرد. چه، به هر نام و به هر جای که توانست نوشت: "ص. آدام"، "ص. قارانقوش"، "چنگیز مرآتی"، "بابک"، "آدی باتمیش"، "داریوش نواب مراغه ای"، "افشین پرویزی"، "سولماز"، "داص" و . . . از جمله نام های ادبی او است که جان پناهی بود برای مصون ماندن از تیغ سانسور و ممنوعیت قلم.
اکنون، در شهریور سال ۱۳۸۹، چهل و دو سال از مرگ صمد بهرنگی می‌گذرد. اما او با دمِ سردِ مرگ خاموش نشد. در نزدیک به نیم قرن پس از او نیز، هر جا و هر زمان که دستگاه سانسور جلوگیری نتوانسته است، آثار او چاپ و منتشر شده و هنوز خواننده دارد؛ و این (به قول خودش) "درخت سنجدِ کج و معوج" هم چنان در عرصه ی ادبیات کودک ایران سبز و بلند است. البته نباید چندان خشنود و شادمان بود که صمد هنوز یکه گی می کند در ادبیات کودک ایران. زیرا چون نیک بنگریم به این پرسش تلخ می رسیم که دستگاه سانسور و نظارت دولت ها در نیم قرن اخیر چه بر سر ادبیات کودک آورده است که در برهوتِ آن، "درخت سنجد"، که صمد باشد، هنوز سرفرازی می کند؟
صمد بهرنگی شخصیت‌ها و تیپ‌های تازه‌یی وارد ادبیات کودک ایران کرد که به شناخته‌شده‌ترین نام‌ها بدل شدند: اولدوز، یاشار، کچل کفترباز، ماهی‌سیاه کوچولو، ... و شگفتا که زیباترین و شناخته‌ترین قهرمان داستان‌های صمد، ماهی‌سیاه کوچولو، بی‌شباهت به خود او نیست. ماهی‌سیاه کوچولو در رودخانه می‌زیست، در رویای دریا سفر کرد و هر جا رسید با جهل و خرافه و پلیدی و ستم جنگید. صمد نیز در رودخانه‌ی ارس غرق شد و روانش به دریای جامعه پیوست. اگر شهریور ۴۷ یادآور صمد بهرنگی و ماهی‌سیاه کوچولو است، شهریور ۶۷ و پیش از آن، دهه‌های ۵۰ و۶۰، یادآور هزاران جوانی است که با داستان‌های صمد بالیدند و در راه دفاع از آزادی و آگاهی خاک‌گیرِ گورستان‌های بی نام و نشان شدند.
یادشان پایدار و چهل‌ودومین سالِ درگذشت صمد بهرنگی گرامی باد!

کانون نویسندگان ایران
۲۷ شهریور ۸۹





Wednesday, 15 September 2010

عصاره ی خشونت ونا برابری-4

عصاره ی خشونت ونابرابری
قسمت چهارم



"نادعلي روي دختر خيمه زد و تازيانه را به دور گردن او قلاب کرد.. صورت او را به باد سيلي گرفت... و از در به ايوان و پس به حياط کشاند..." (همان:259)
"زن گودرزبلخي" پس از اين که خود را براي دفاع از شوهر در برابر ارباب عاجز مي بيند، همانند معصومه(هجرت سليمان) به دخترش آسيب مي زند:
"زن بلخي که پنداري جنون گرفته بود، ريزترين دخترش را از زمين بلند کرد... چون جامه کوبي بر کله ي بندار کوبيد که دختر در جا از حال برفت." (همان:1602)

خشونت پنهان
در جوامع سنت گرا عموماً هرگونه تشخص مستقل براي فرد، به ويژه زن، به رسميت شناخته نمي شود و همواره ارزش ها بر محور يك نواختي دور مي زند. كه در اين محور كمتر كسي امكان مي يابد، شخصيّت مستقل خويش را بروز دهد؛ از اين رو براي گسترش اين فضا، ارزش هايي هم چون مطيع بودن، ناتواني، تقيّه و اختفاي شخصيت حقيقي، به انواع گوناگون در هيئت فرهنگ بازدارنده متجلّي مي شود. (احمدي خراساني،1384: 110) به گفته ي گالتونگ" با نهادينه كردن خشونت ساختاري و دروني كردن خشونت فرهنگي، خشونت مستقيم نيز به صورت خشونت نهادينه شده در جامعه خواهد بود؛ يعني به عبارت ديگر، آن جايي كه فرهنگ خشونت وجود دارد، خشونت نيز امر طبيعي تلقي مي شود."(جهانبگلو،1384: 93)
در محيط تاريكي كه زنان در حصار ستم گرفتارند و در آن عاطفه مجال بروز ندارد، زناني چون "معصومه" تباه مي شوند و در نبرد عصيانگرانه اي كه توأم با جهل و بي دانشي است، از پاي درمي آيند. "سليمان" مي خواهد با برون ريزي خشم خود، تغييري در محيط اطرافش ايجاد كند. اين برون ريزي سبب مي شود تا روابط زناشويي آن ها دچار تيرگي شود." پس از آن كه عادت مخرّب تهاجم در فردي شكل گرفت، تكرار مي شود وانكار زن، اين عمل را به صورت عادتي هميشگي درمي آورد(باراش،1382: 238)
زماني كه ابعاد فراموش شده ي "معصومه" احيا مي شود و او به عنوان انساني مستقل، شناخت تازه اي از خود پيدا مي كند؛ توانايي وي براي تمييز دادن موقعيتش افزايش مي يابد؛ با وجود اين، ترس از تنهايي در نهايت سبب مي شود تا "معصومه" خشم خود را فروخورد و تحقيرهاي "سليمان" را به فراموشي بسپارد. "سليمان" به هيچ چيز جز جايگاه از دست رفته اش نمي تواند فكر كند. او نسبت به بيماري دخترش بي تفاوت است و در نهايت با بي توجّهي هايش شرايط قرباني شدن وي را مهيّا مي كند: "بگذار بميره و راحت شه. يك زن مثل مادرش از دنيا كم." (دولت آبادي،همان:46)
در كل تبعات رياست بي قيد و شرط مرد در خانواده، چه به صورت كتك زدن و چه به صورت تهديد و محروميت هاي مالي و آزارجنسي، آثار زيان باري بر روان قرباني برجا مي گذارد. (كار،همان: 39،40)
نوع ديگري از خشونت كه در اين داستان مطرح مي شود، طردشدن زن از سوي مرد و ايستادگي زن براي نجات زندگي اش است. هرچند "معصومه" تلاش مي كند، رفتاري فروتنانه پيدا كند، "سليمان" خودپسندتر مي شود و خودپرستي، از قضا، "بيش از همه در مرداني است كه بر هيچ كس ديگر تسلّط ندارند...، به جز بر زن و فرزندان تيره بخت خود." (ميل،1379: 66) "معصومه" فرزندانش را نفعي مشترك براي خود و "سليمان" مي داند؛ به همين سبب تلاش مي كند، علايق شوهر را پاس بدارد؛ در حالي كه طي سال ها فرهنگ حاكم به او آموخته، صلاحيّت مداخله در اداره ي زندگي را ندارد، توانايي هايش هرگز ديده نشده و اقتدار خود را نشناخته، مديريّت خانه را با دلسوزي به عهده مي گيرد؛ ولي از آن جايي كه داراي حقوقي برابر با "سليمان" نيست، مشقّت هايش ناديده گرفته مي شود و پيوسته در معرض محروميِّت مالي و عاطفي قرار مي گيرد.
چشم گيرترين خشونتي كه "حله" در داستان با شبيرو با آن مواجه مي شود، هتك حرمت است كه در قالب آزارجنسي و كم انگاري نشان داده مي شود.
آزارجنسي شكلي از تبعيض جنسي است كه در محيط كار نسبت به زنان اعمال مي شود و عبارت از هر نوع كوششي است، براي نزديك شدن، اعم از اشاره اي يا زباني يا تماس ناخواسته ي جسمي و به ويژه اشاره هاي تحقيرآميز كه در محيط هاي كار به دفعات انجام شود و از سوي شخصي كه اين گونه رفتار متوجّه اوست توهين آميز تلقي شود و در نتيجه ي اين رفتار، شخص احساس كند كه مورد تهديد يا تحقير واقع شده يا موقعيّت شغلي اش به خطر افتاده است، يا اين كه در محيط كار فضاي ناخوشايند يا تهديدآميزي به وجود آيد. (ابوت،1380: 305)
"عبيد" ،برادر حله، مي داند "حبيب ياسين"،شوهر حله، مرد عيّاشي است و به گفته ي "حله" او را چون زن فاحشه اي مي داند، اما با اين حال تلاش مي كند با كم انگاري، خواهرش را به خانه ي "ياسين" بازگرداند.حله پس از آن كه از لاابالي گري هاي "ياسين" و گرفتاري بيوگي رهايي مي يابد؛ درگير فعّاليّت هاي سياسي "خدو" مي شود. در دوراني كه "خدو" زنداني است، هيچ يك از دوستان و هم رزمانش باري از دوش "حله" برنمي دارند و به اين گونه جوان مردي را به كمال مي رسانند!! آگاهي و توانايي او به حدّي نيست كه با سيل حوادث ناگوار توان مقابله داشته باشد و متعاقب رفتارهاي خشن دچار صدمات رواني و عاطفي مي شود.

عصاره ی خشونت ونابرابری-3

عصاره ی خشونت ونابرابری
بخش سوم



تهديدهاي آشكار آقاي "رواقي"،مدير مدرسه، براي تسليم كردن "حله" توأم با خشونت هاي فيزيكي، تحقيرهاي كلامي و سرزنش هاي دايمي برادرش ،"عبيد"، بدرفتاري هاي همسر سابقش از خشونت هاي آشكار در اين داستان به شمار مي آيند كه همه ي اين رفتارها در راستاي كاهش قابليّت هاي بالقوه ي حله صورت مي گيرد تا زن سركش وادار به اطاعت شود.
در جوامع مطيع پرور زن، ضعيف ترين لايه ي اجتماع به شمار مي رود كه براي ادامه ي حيات همواره به سكوت و انقياد تشويق مي شود. در اين چرخه، زن براي مقاومت در برابر خشونت ها گرفتار از خودبيگانگي مي شود، ولي براي اثبات موجوديّتش مي كوشد رفتاري مردانه داشته باشد. "مرگان" در داستان جاي خالي سلوچ براي فرزندانش هم پدر و هم مادر است. در جايي که احساس مي کند، فرزندانش تحقير مي شوند، بي توجّه به زن بودنش به ميدان مي رود. اما مردان، قدرت "مرگان" را به سخره مي گيرند. "سالار" طلب خود را به محض ناپديدشدن "سلوچ" از "مرگان" مي خواهد و وقتي از دادن تنها سرمايه ي زندگي اش، مس ها، به "سالار" امتناع مي کند در حضور جمعي از مردان مورد اهانت قرارمي گيرد: "اين جا هم ننه ي سليطه ات هست که تنبانش را روي سرش بيندازد و هوار هوار کند؟"(دولت آبادي،1377: 41)
نوع ديگري از خشونت آشكار را در انحصارطلبي هاي" گناو" نسبت به "مرگان"، "رقيه" و "هاجر" مي توان ديد. "گناو" با رفتاري بدوي و وحشيانه "هاجر" را تصاحب مي كند، هستي "رقيه" را نابود و او را از طبيعي ترين حقوق يک انسان محروم مي کند:
...روي گردن هاجر جاي ضربه هايي پيداست. ساييدگي هايي، خراش هايي. رد سيلي بايد باشند يا جاي مشت... مچ دست ها هم چنينند. سرخ و کبود. خون يا خراش هايي بيرون زده يا زير تکه هايي از پوست، مرده است.مثل جاي يوغ روي گردن گوساله".(دولت آبادي،همان: 283، 284)
در حالي كه "گناو" مسبب سقط و نازايي "رقيه" است، هيچ گاه خود را در بيماري و نازايي او مقصّر نمي داند و از توهين هاي کلامي به زني آسيب ديده و تحقير شده كه درونش مملو از عقده هاي فروخورده است، دريغ نمي کند:
" با دسته پارو به جان زن مي افتد...در همان ضربه هاي اول ناکار مي شود...خون از پس کله ي زن علي گناو بيرون مي مخمد. کتف و مچ پايش هم شکسته اند". (دولت آبادي،1377: 109).
"نک و نال هاي اين سگ پدر نگذاشت پلک هايم به هم برسند، ريق به شقيقه ي باباي ديوث گور به گور شده اش! چس پدر تا الاي صبح ناله و نفرين مي کرد... زنکه قسر! به زمين شوره زار مي ماند. دق نمک/... اگر مي مرد از دستش راحت مي شدم...اين سگ پدر، خار هم نمي زايد... زنکه را در همان شکم اولش يک بار زده ام و کره انداخته !...کله ام باد داشته و زده امش، حالا چي ؟...با اين زنکه نمي دانم چه بکنم ! سوهان عمرم شده !"(همان: 153)
"رقيه" علي رغم تمام رنج هايش مأمني نمي يابد تا روزگارش را در آسايش سپري کند. فضاهايي که "گناو" براي طلب درخواست هايش از آن ها استفاده مي کند، حاکي از روحيّه ي تجاوزگر و خودخواه اوست. "گناو" در لحظه اي که مادرش را به خاک مي سپارد، "هاجر" را از "مرگان" خواستگاري مي کند. او با وعده هاي مزوّرانه و با تكيّه به خلأ ها و کمبودهاي زندگي "مرگان" در جهت منافع خود اقدام مي کند.
"هاجر" تنها زيربار خشونت "گناو" نيست، چرا که پيشتر از "گناو"، برادرهايش نيز حقوق او را ناديده مي گيرند. فرزندان مرگان برحسب شرايط سخت زندگي شان، ناگزيرند کار کنند؛ اما در اين ميان "عباس" و "ابراو" از قدرت خود، حتي در باربري نيز سوءاستفاده مي كنند و حمل پشته هاي هيزم را به دوش "هاجر" مي اندازند. آن ها نيز به نوعي مانند پدرشان قادر به تحمل مشقّت و سختي نيستند و ميدان را به راحتي خالي مي کنند:
"علف ها را در سارق هاجر انباشتند... بعد از آن بقچه را روي سر هاجر گذاشتند...عباس و ابراو خاطر آسوده از باري که بر سرخواهر به خانه مي رفت، توبره و کيسه خود برداشتند ". (همان،67،69،70) "هاجر" به اندازه اي در خانه ي پدرش ناديده انگاشته مي شود که هيچ گاه اجازه سوار شدن بر خر نيز نمي يابد و به دليل ناشي گري در خرسواري شب عروسي مورد سرزنش قرار مي گيرد.
"مرگان" نيز علي رغم جان سختي هايش، براي تأمين آسايش فرزندان درجريان ممانعت از فروش زمين، از سوي پسر بزرگش تهديد به مرگ مي شود. اين گونه ناتواني او در مقابل پسرانش نشان داده مي شود. آن ها حتي اين قدرت را در خود مي بينند كه براي پيشگيري از بدنامي با اعمال خشونت آميز، مادر و خواهرشان را کنترل کنند.
تصاحب نامشروع قدرت اين امکان را براي مردان فراهم مي کند تا زنان عصيانگر را بسان بيماران جذامي از چرخه ي جامعه محو سازند تا خطر سرايت و انتقال آگاهي به حدّاقل کاهش يابد. آن ها در جايگاه ابرقدرت، درجهت محدود کردن زنان، آن ها را به شدّت کنترل مي کنند.اين در حالي است كه گرفتن زمام امور به دست مردان حقي مسلم تلقي مي شود. در داستان كليدر "گل محمّد" به "دلاور"،نامزد مارال، خيانت مي كند و "بيگ محمّد" با توطئه و دسيسه، "ليلي" را تصاحب مي کند، اما در برابر خواهرشان ،"شيرو"، موضع مي گيرند و او را به سبب عشق درويشي يک لاقبا طرد، محروم و تحقير مي کنند. "بيگ محمد...گيله گيسوان خواهر به چنگ آورد، آن را به دور دست پيچاند و تيزي کارد برگلوي خواهر گذاشت...در يک پلک به هم زدن،گيله چپ گيسو را بريد." (همان:211)

Thursday, 9 September 2010

عصاره ی خشونت و نابرابری )2) -







انواع خشونت در آثار دولت آبادي

خشونت آشكار

خشونت زماني رخ مي دهد كه فرد داراي اقتدار بدني،‌ رواني، اجتماعي و اقتصادي از قدرت خود، خلاف تمايل ديگري براي وادار كردن شخص به رفتارهاي دلخواه خود استفاده كند. از آن جا كه مردان به منابع اقتدار بيشتري دسترسي دارند، امكان بروز خشونت از جانب آن ها بيشتر مي شود. (اعزازي،1380 :28) بارزترين نوع خشونت در اين داستان، خشونت هاي خانگي است كه در محيط خصوصي به وقوع مي پيوندد و عموماً ميان افرادي رخ مي دهد كه به سبب صميميّت يا قانون به يكديگر پيوند خورده اند. (كار،1379 :34)
زنان اغلب به دليل تعصب مردان، گرفتار خشونت خانگي مي شوند. در خشونت هاي خانوادگي حمله به قسمت سر و صورت زن به وفور ديده مي شود و علي رغم اين كه در معرض ديد قرار دارد، مردان سعي نمي كنند آن را مخفي كنند. هنگامي كه مردان احساس مي كنند، رياست و اقتدارشان در معرض تهديد است، خشونت ها شكل حادتري به خود مي گيرد؛ چنان كه رفتارهاي تهاجمي "سليمان" زماني شدت مي گيرد كه كلام و منطق، قدرت خود را از دست مي دهد و او براي كسب قدرت و نمايش توانايي هايش، زيردستان خود را قرباني مي كند:
"به سيخت مي كشم. گفت و تركه ي دستش روي لب معصومه چسبيد. معصومه دهانش را قبضه كرد، خم شد و پشتش مثل گربه بيرون زده و تركه دست سليمان نشست روي برآمدگي پشت او و غلتاندش روي زمين. سليمان مثل حارث شده بود." (دولت آبادي،1384: 11،12)
خشونت آشكاردر هجرت سليمان شامل رفتارهاي "سليمان" با "معصومه" و "ننه ي عباسعلي" است. او رفتارهاي تهاجمي اش را در قالب كلمات ركيك، ضرب و شتم به وسيله ي اعضاي بدنش يا به كمك ابزارهايي از قبيل تسمه، چكمه و... نشان مي دهد:
"خودش را پراند روي معصومه... موهايش را مثل جلاد به دور دستش پيچيد، مقراض را انداخت توي موها و در يك چشم بر هم زدن گيس هاي معصومه را بريد." (دولت آبادي،1384: 54)
خشونت هاي تنش زا در زندگي "معصومه" بيشتر آشكارند به طوري كه "سليمان" بيمارگونه "معصومه" را تحقير مي كند و كتك مي زند:
"آدم قحبه بچه چه مي داند چيه؟... سينه ي دستش را خواباند بيخ گوش معصومه كه او دراز به دراز كنار ديوار فرش شد... دو تا تركه ي جوز كه با آن ها گاوش را مي راند با خودش آورد." (دولت آبادي،1384: 16)
" از همو روز اول پتيارگي توي رگ و پي ات بود... پدر زن قحبه ات نتوانست درست بزرگت كنه." (دولت آبادي،1384: 9)
در اين جامعه حتّي "ننه ي عباسعلي" كه هرگز قصد سازش ندارد و به صراحت اعتراضش را مطرح مي كند و براي احقاق حقش دشنام هاي شنيع مي دهد، نيز از معركه جان سالم بيرون نمي برد و به ازاي جواب سؤالي، "سليمان" با ته چكمه به دهانش مي كوبد.
نظام حقوقي جامعه ي مطرح شده در داستان باشبيرو برپايه ي روابط قيّم – صغير استوار است كه در نهايت صغير، بي كفايت، زن شناخته مي شود. در نظام سلسله مراتبي قيّم محور، تنها تحوّلي كه در مسير زندگي "حله" ديده مي شود تغيير قيّم هاي اوست كه از نقش پدر به برادر و همسر تغيير مي يابد. "حله" در خانه ي پدر و همسر، در فضاي زندگي شغلي و اجتماعي، در سايه ي سلطه و سليقه ي مردان، پيوسته با تحقير، تهديد وشماتت رو به روست :
"از او بهتر كي را مي خواهي گير بياوري؟ نكند خيال داري زن امام قطر بشوي." "با چه رودرواسي اي شوهرش دادم. توي عالم رفاقت حبيب را برايش پيدا كردم. اما كو زن كه بتواند همچو شوهر گرگي را بر خودش نگه دارد؟" (دولت آبادي،1383: 13،15

Wednesday, 8 September 2010

عصاره ی خشونتو نا برابری


زن محنت کشی است که علی رغم ضربه های مهلکی که دنیای مرد سلاری بر پیکرش وارد میکند...زن
حتی در اوضاعی که به وضعیت خویش آگاه میگردد قربانی بودن را شرط بقا میداند
برای آشنایی بیشتر با نگاه نقادانه ی فمینیستی و تقسیم بندی جنسییتی در ادبیات معاصر در ایران مرور مقاله بررسی جشونت در جامعه ی ایران که به نقد آثار محمود دولت آبادی پرداخته است را توصیه میکنم.
با مهر بسیار : بهزاد


تاکید ها از من است.





صبح درمه...
بررسی خشونت علیه زنان در آثار محمود دولت آبادی (1)1
صبا واصفی

مقدمه
ردّپاي ستم بر زنان را در عرصه هاي زندگي اجتماعي، فرهنگي، سياسي و رواني و از جمله در ادبيات داستاني مي توان مشاهده كرد. رمان معاصر نيز از اين قاعده مستثنا نيست. نقد ادبي فمينيستي، نشان مي دهد كه چگونه ادبيات تقسيم بندي هاي جنسيتي را بازتوليد مي كند.
دربخشي از ادبيات داستاني معاصر، زنان گرفتار ستم جنسيتي، خشونت ، نابرابري، سركوب و حقارت هستند و در نقش هاي "زن قرباني" و "زن فداكار" مطرح مي شوند. زن، محنت كشي است كه علي رغم ضربه هاي مهلكي كه دنياي مردانه بر او وارد مي كند، براي نيك نامي به نقش "فرشته در خانه" تن مي دهد. زن، حتّي در شرايطي كه به وضعيت خويش واقف مي شود، قرباني بودن را شرط بقا مي داند؛ به اين طريق ادبيات داستاني، با ساختن اين نوع شخصيت ها، به طور غيرمستقيم زنان را به هم ذات پنداري با چنين شخصيّت هايي دعوت مي كند. ادبيات داستاني شرايطي مهيّا مي كند تا نوع بشر به مدد آن قهرمانان داستان را الگو قرار دهند. در اين مسير زناني را مي بينيم كه حتي به سعادت خانگي نيز نمي رسند، در تيره روزي هاي خويش غوطه مي خورند و آرزوي گريز از سيطره و خشونت مردان برايشان به امري محال بدل مي گردد.
در ادبيات داستاني معاصرنيز علي رغم تحولات تازه، ردپاي مردسالاري به وضوح ديده مي شود. در آثار داستان نويسانی چون محمود دولت آبادي نيز عصاره ي خشونت، نابرابري و حقوق پايمال شده ي زنان انعكاس يافته است. با توجه به اهمیت داستان معاصر در جامعه پذیری انسان و نمایاندن واقعیت یا شبه واقعیت در این مقاله سعی شده تا نکته های زیر بررسی شوند:
نگرشی که از خلال این داستان ها درباره ی زن، انتقال داده می شود.
جلوه هاي اصلي نابرابري زن و مرد.
نمود فرهنگ مردسالار که به وسیله ی داستان، زن را جنس دوم معرفی می کند، حقیقت را از دیدگاه زنان، ناگفته باقی می گذارد و بدون در نظر گرفتن ارزش های انسانی بر مبنای ارزش های جنسیتی به ارزیابی شخصیت ها می پردازد
.



انواع خشونت :
الف) پنهان

ب) آشکار
خشونت هاي پنهان خود به زيرمجموعه ي ريزتر "خشونت هاي رواني و اقتصادي تقسيم مي شوند:
اقتصادي شامل : استثمار، ناامني شغلي، محروميت مالي، شغل كم درآمد، كارمنجر به مرگ، بي كاري شغل كاذب (تن فروشي،رقاصي، پااندازي،مطربي ،شيره كش خانه، روسپي خانه، قهوه خانه داشتن، قاچاق فروشي) كارطاقت فرسا

رواني شامل: نگاه اروتيك ، تجاوز، خودكشي، طردشدن، كم انگاري، طلاق،ترك همسر، جلوگيري ازرشدزن، انگ زدن، احساس ناامني، فرار از خانه ، نازايي، ربودن دختر،سوگ فرزند، تعدد شركاي جنسي، ترشيدگي، تيمارداري، محروميت از حمايت خانواده، تعصب، كمبودعاطفي،بدنامي، افترا، تنهايي،رقابت هووها، محروميت جنسي، هوو آوردن، تصميم گيري به جاي زن،خودكشي، شب زفاف تقسيم مي شوند.
خشونت هاي آشكار به زيرمجموعه ي كوچك تر "تهديد، كتك و دشنام"تقسيم مي شود.
در اين سه داستان درمجموع 398 مورد خشونت عليه زنان ديده مي شود. در داستان "هجرت سليمان" 5/45% اين خشونت ها آشكار و 5/54% آن پنهان است. در داستان "باشبيرو" 8/17% خشونت آشكار، 2/82% خشونت پنهان و در داستان "جاي خالي سلوچ" 9/27% خشونت آشكار و 1/72% خشونت پنهان ديده مي شود. بر اساس آمارهاي به دست آمده زنان به هر روي در معرض خشونت هاي حاد و غير قابل انكاري قرار دارند كه نوع و ميزان آن به تحصيلات، پايگاه اجتماعي و حضورشان در جامعه بستگي دارد.تفاوت هاي معني داري ميان آمارهاي خشونت پنهان و خشونت آشكار در داستان هاي بررسي شده وجود دارد. در داستان "هجرت سليمان" كه محيط اجتماعي داستان بسيار سنتي است و زنان فاقد شغل و فعّاليت اجتماعي هستند درصد بالايي از خشونت ها در حوزه ي خشونت آشكار قرار مي گيرند. در داستان "باشبيرو" نيز محيط داستان و حضور زنان در جامعه باعث مي شود، خشونت پنهان نقش پررنگ تري نسبت به خشونت آشكار داشته باشد و در داستان "جاي خالي سلوچ" علي رغم آن كه محيط داستان سنتي است ولي به دليل حضور پررنگ تر زنان در اجتماع نوع خشونت عليه آنان از خشونت آشكار به خشونت پنهان تبديل مي شود

Thursday, 2 September 2010

رفیق فه تی کلاه قوچی: یاد نامه ی زنده یاد کاک شه می مولانایی

یاد نامه رفیق انقلابی وکمونیست و یکی از فعالین شورائ شهرسنندج شمس الدین مولانائ یکی ازفعالین کمونیست وبنیانگذار شوراهای محلات در سالهای57تا59 در شهرسنندج. اخیرآ درانگلستان متأسفانه درسن 55 ساله گی در گذشت! شمس الدین مولانائی در خا...نواده متوسط درشهر سنندج بدنیا آمد.او فعالیت خود رادر سال 53 با آشنائ با مسائل چپ وکمونیستی و نزدیکی با محافل آن زمان در شهر سنندج آغاز کرد. وبعد از اخض دیپلم برای ادامه تحصیل به انگلستان سفر کرده وادامه تحصیل داد ودر همین مدت دانشجوئی با کنفدراسیون دانشجویان خارج کشوردر ارتباط ویکی از فعالین دانشجوئی خارج از کشوربر ضد نظام سرمایه داری پهلوی ایران مبارزه میکرد. در اوائل سال 57 با شروع شدن تظاهراتهای عمومی واجتماعی در ایران روزهای اولیه بازگشت وبا هم محفل های قدیمی خود تماس گرفت و به فکر فعالیت بارفقا یش افتاد .اما امکانات و شرایط مخفی کاری در آنروزها تشکیل فعالیت سازمانی را در بر نداشت وبا همفکری و کمک دیگر رفقا "مبارزین محله آقا زمان" را درسنندج تشکیل دادند.که به وسیله آن بتوانند مبارزین دیگر محلات را به همین شیوه الگوی سازماندهی کرده وهر محله سازماندهی مستقل خود را داشته باشند ودر مواقع ضروری مجموعه این سازمانهای محلی هماهنگی تظاهرات و حرکتهای شهری را به پیش ببرند.و این شیوه کاملا عملی شده و به اجرا در آمد و بعد از مدت خیلی کوتاهی مبارزین محلات جور آباد،خیابان فرح، چهار باغ، فیض آباد، قلعه چوارلان و دیگر محلات شهر تشکیل چنین تشکل هایی را دادند. در همان زمان مبارزین محله آقا زمان به این فکر افتادند که این محافل را بصورت شورا های محلات در آورند زیرا در جریان عمل و راه اندازی تظاهرات که درآن زمان مدارس جایگاه ویژه ای آن بود .اولین شورا درمدارس شهر سنندج در زمان شاه در دبیرستانهای بوعلی، هدایت و غزالی که در همان زمان درهم ادغام شَده بودند ایجاد شد و دیگر دبیرستانها یکی پس از دیگری شورا های خود را برای نظم بخشیدن به تظاهرات دانش آموزی تسکیل شدند و شورای دبیرستان شاهپوربدلیل ادغام بودن پسران و دختران دراین دبیرستان و واقع بودن در مرکز شهر حالت مرکزیت شورای دانش آموزی بخود گرفت و در زمان شاه و همچنین بعد از انقلاب هم این شورای دانش آموزی نقش زیادی درهماهنگی در پیش برد کار مبارزین محلات سنندج ایفا کردند. واین تجربه بسیار موثرومهمی بودکه مبارزین محلات را تشویق به اجرای نقش شوراها وایجاد آن در سراسری عمل نمایندو در شوراها که با مبارزین سرشناس آنزمان در شهر سنندج درتماس با افراد وفعالان رادیکال ومترقی وکمونیست وچپ بخصوص با زنده یاد صدیق کمانگر بوده ومشغله امور شهر را بدست شوراها را مدنظر و تلاش برای جلب همکاری وتقویت امر سازماندهی وگسترش شوراها را داشتند. در نشستی که با مبارزین داشتند، شمس الدین مولانائی بعنوان نماینده شورا و مجمع عمومی محله آقا زمان بودو نما ینده گان مجامع عمومی مرتبط در سطح شهرزمینه های سازماندهی توده ای ومجامع عمومی محلات را ارائه دادند. که چند خواست عموی برقراری امنیت وجلسات شبانه در محلات وتظاهرات روزانه وایجاد صف مستقل ورادیکال در برابر جریانات مرتجع محلی مفتی زاده وحسینه ارشاد وخمینی وضد شاه وسرمایه داری وکنترل بر توزیع نفت را به شرکت نفت سنندج را به رژیم پهلوی وارگانهای سرکوب تحمیل کرده بودند. وزمینه های حرکت های سازماندهی از پائین جامعه در شهر ومحلات ومراکزآموزشی ومدارس ودبیرستانها وکانونهای دمکراتیک شکل گرفته توانست در کوتاه مدت از پایگاه اجتماعی در سطح شهر سنندج بر خوردار شوند .که بعدآ زمینه های تحمیل شورای شهر سنندج بعداز نوروز خونین در بهار 58 سنندج وبعداز ناکامی وعقب نشینی رژیم در بعد ازحمله 28 مرداد به کردستان در پائیز 58 وآزادی سازی شهرها وروستاها. هیئت مؤسس شوراهاو شوراهای وسیع محلات سنندج در پایئزسال 58 تا اخر جنگ حماسی ومقاومت 24 روزه سنندج را به رژیم اسلامی را توانستندمجددآ تحمیل نمایند . که دهها کتاب ورمان را از این مقاومت حماسی وانقلابی را می طلبد که شمی عزیز یکی از فعالین شورائ و سازمان دهندگان انقلابی و خستگی ناپذیر این مسیر بود. دربهمن22 چگونگی وگسترش کاروپیشرفت مجامع عموی محلات وتبدیل به پروسه شورا ها درسنندج در آن زمان در جریان و تداوم یافت.که بعدآ درگیرو منجر به نوروز خونین سنندج شد. که با سرنگونی شاه وسقوط ارگانهای پلیس وکلانتری وساواک وژاندرمری در شهر وزندانها.مردم شهر ومبارزین یورش بردند وضمن حلع سلاح آنها مجسمه ها ی شاه را پائین کشیدند وشوراها ومجامع عمومی وبنکه ها وسازمانهای سیاسی چپ ومردم مسلح شدند وبدفاع از دستآوردهای انقلاب گردیدند .وفاز ودورجدید تری از فعا لیت علنی وآزاد تری برای شوراهای مسلح وبدست گرفتن امینت شبانه روزی شهر بدست انقلابیون ومبارزین شورا ئ را فراهم کرده بودند. که شمی عزیز به یکی از آرزوهای خود رسیده بود ومدام در جمع تأکید میکرد نباید توهم داشت سگ زرد برادر شغال است این اسلامی ها وخمینی درادامه حکومت سرمایه داری شا ه هستند .وراه سخت تری رادر پیش داریم این اولین سخنانی بود که در جمع ما در محله آقازمان بعد از سقوط شاه شمی عزیز ایراد کرد.که این گفته ها ی شمی عزیز همیشه برای مان جاودانه وفراموش نا شدنی مانده و می ماند. . در همان اواخر روزهای اولیه سال 57 رفقای کومه له ( در آن زمان کومه له هنوز بکارو فعالیت علنی روی نیاورده بودند ودر گذشته وحال در ارتباط با کارگران وزحمتکشان ورشنفکران شهر وروستاهای کردستان ودرزندانها ودانشگاهها ی ایران ارتباط وپیوند تنگاتنگ وسیاسی بصورت کار مخفی ونیم علنی داشتند و چهره های چپ و کمونیست مثل زنده یاد ها فواد سلطانی ومحمد حسین کریمی وصدیق کمانگر وایوب نبوی ودکتر جعفرودکتر فه تی لطف اله نژادیان..........که چهره های کمونیست و خوش نام در میان کارگران وزحمتکشان وسایر روشنفکران مترقی ودر دانشگاها وزندانها و با آرمان خواهی به منافع ورهائ کارگران و زحمتکشان ،فعالیت در کردستان ودر ارتباط با سایر شهرهای ایران همانند رفیق کمونیست وجانباخته بیژن چهرآذین ها پیوند ودر ارتباط بودند. وبا آزاد شدن جمعی ازافراد خوش نام چپ وسوسیالیست بخصوص رفقای کومه له از زندانهای پهلوی مورد استقبال های بی سابقه هزاران نفری بخصوص درسنندج به فرا خوان زنده یاد صدیق کمانگر بعنوان کانون وکلای سنندج مواجه شدند وکومه له قبل از اعلام موجودیت علنی در بهمن 57 جمعیت دفاع از آزادی وانقلاب را تشکیل دادند که شمی متاثر ازاین و یکی از اعضای فعال این جمعیت بود و تا حمله خون آشامانه رژیم نو پای جمهوری اسلامی در 28 مرداد سال 58در کمیته تدارکات آن فعالیت داشت ودر حمله 28 مردادکه مبارزین شهر بخاطر حفظ جان مردم بدونه درگیری شهر را ترک کرده وبه روستا های خارج از شهر رفته و در آنجا به مبارزات خود ادامه دادند،شمی و دیگر رفقای شوراهای محلات شهرو "مبارزین محله آفا زمان"در شهر ماندند و با دیگر مبارزان محلات دیگرکه در شهر مانده بودند ارتباط بر قرار کرده ودر در داخل شهر از همان روزهای اولیه بعد از 28 مرداد به برپائی تظاهرات واعتراض به ستونهای نظامی در داخل شهر سنندج و اعتراض به اعدامهای دسته جمعی که توسط خلخالی جلاد ویاران خمینی وبنی صدر صورت میگرفت پرداختند. و این مبارزین محلات در ظرف سه ماه با تظاهرات و حرکتهای انقلابی و نیروی جمعی خود مردم چنان حرکتی در داخل شهر بوجود آمد. که رژیم مجبور شد نیروهای نظامی خود را به داخل پادگانها در پائیزسال 58 به عقب بکشاند و شهر دوباره به کنترل مردم در آمد.ونیروهای سازمانها سیاسی ونظامی بدونه درگیری و به راحتی دوباره به شهر باز گردند . و شمی یکی از فعالین چنین عرصه و حرکت ها بود. بنا به شرایط کار مخفی و تواضع کمونیستی چنین مبارزینی شخصیت و فعالیت آنها بصورت روشن و کامل نمایان نشد. در آن روزها و حتی تا به امروز خیلی ها و همچنین سازمانها و احزاب این کار ها را بصورت صرف فعالیت سازمانی شان یا اعمال خود به خودی و بدونه اتکا به سازماندهی توده ائ ونقش شوراها ارزیابی کرده و میکنند ونمی خواهند که قبول کنند و بدانند .که منافع سازمانی شان مقدم نیست و چه نیرو و اندیشه های انقلابی در پشت این سازماندهی اجتماعی قطب چپ وسوسیالیستی در مقابل دو سیستم شاهی واسلامی بدونه توهم مقابله و قرار دارد. که بدونه این سازماندهی از پائین جامعه ونقش کمونیست ها و کارگران وزحمتکشان دراین سازمان یابی همان طوری که در بعد از انقلاب 57 ایران دیدیم امکان مقاومت حتی یک سال هم ممکن نبود که سه سال مداوم ازدست آوردهای انقلاب 57جنبش انقلابی کردستان دفاع ومقابله کرد ومطالبات خود را هر چند کوتاه مدت بدونه توهم وضد سرمایه داری تحمیل کرد. ایکاش این مهم هم در سایر شهرهای دیگر ایران مثل کردستان واهمیت به سازماندهی توده ای وشوراها تحمیل وبه وقوع می پیوست مثل کردستان انقلابی اکنون در یک فاز دیگری بودیم متاسفانه بر اثرمحدود نگری واز قلم انداختن ومسکوت گذاشتن این سازماندهی اجتماعی هنوز هم این حرکت و عمل کمونیستی که با نیروی سازماندهی توده ائ در محلات و محیط زیست کارگران وزحمتکشان واتکا به الترناتیو پائین واراده شورائ وجمعی در تکا پو است و به کارگران وزحمتکشان متکی و نیرو میگیرد.وگاهآ منافع سازمانی را مقدم بر منافع ومطالبات الترناتیوی پایئن جامعه اکنون سازمانهای مدعی ترجیح میدهند ودر طبل تو خالی دکانهای سازمانی شان هنوز میدمند والترناتیو سازی ناسیونالیستی وپرو امریکائ وارتجاعی وسوسیال دمکراسی را آرزو میکنند که متاسفانه هنوز غافلند 30 سال پیش اندیشه بخود رهائ وسازماندهی شورائ در پائین جامعه شکل گرفته وادامه دارد وبه هیچ جریانی بجز خودرهائ سواری نداده ونمی دهند از اعتصاب عمومی بهار امسال کردستان انقلابی در پیوند جنبش کارگری وجنبش انقلابی کردستان باید عبرت ودرس گرفت که دوران جنبش سواری ومردم سواری سپری شده. سنگین ترید شکست هایتان را توضیح دهید.که یاران شمی ها از این تنگ نظری ها بشدت رنج می بردند.و شمی مدام از دردلهای خود با ماها این نقد وارزیابی راداشت و موضع گیری میکرد.وافسوس می خورد. در ضمن باید توجه کرد که همین شیوه سازماندهی و مبارزه در سنندج بعنوان فازجدیدی را که بوجود آورده بود.باید بفال نیک برای قدمهای بعدی این رادیکالیسم گرایش سوسیالیستی ومبدل شدن به جریانی شورائ واجتماعی و مقابله با سرمایه داری بدونه توهم را تحمیل نمودند باید بعنوان عرصه ای وپروسه ای از آگاهی ومبارزه طبقاتی محسوب کرد.که مد نظر رفقای وفعالین شورائ وشمی عزیز بود . اماکومه له سال 58 به شیوه علنی ترورسمآ مبارزه میکرد.ودراوائل بنام جمعیت دفاع از آزادی وانقلاب فقط اسمش را علنی کرده بود واز این تاریخ به کار علنی وفعالیت روی آورد.وقبل از حمله 28 مرداد 58 وفرمان حمله رژیم به کردستان کومه له با اعلام رسمی در کوتاه مدت توانست بر بستر این سازماندهی اجتماعی به دفاع وتقویت به یکی ازجریانات چپ واجتماعی وسوسیالیستی که مدافع سر سخت شوراها وارگانهای توده ائ و دفاع مسلحانه توده ائ وحمایت ودفاع از سازماندهی توده ائ و آلترناتیو کارگران وزحمتکشان از پائین جامعه را داد مبدل شد.که پتاسیل قوی جامعه رادیکال ونقش فعالین شوراها وکارگران وزحمتکشان وتوده های مردمی بدونه توهم به رژیم در این ارتباط و نقش شمی های عزیز در این مسیر فراموش شدنی نیست. وشمی عزیز با این موضع انقلابی وپراتیکی کومه له بعنوان فعال تشکیلاتی کومه له در محله آقازمان بفعالیت شورائ خود ادامه داد .وبا مقدم نمودن فعالیت شورائ ودمکراتیک بر منافع سازمانی را همیشه تکیه ومتکی وپایبند ماند.وبا این روحیه دمکراتیک همکاری و به بنیان گذاری وادامه کاری شوراها وهیئت موئسس شوراهای محلات گرایش داشت وفعالیت میکرد. وشمی عزیز قبل از درگذشت اش با مکالمه تلفنی که داشتیم بچشم وگوش خود سرود انترناسیونال روز کومه له درکوه آبیدر سنندج واعتصاب وعمومی امسال میلیونی کارگران وزحمتکشان وتوده های کردستان انقلابی را که شنید.بسیار خوشحال بود.وپروسه سازماندهی توده ای را نقش پیشروان کارگران وزحمتکشان رادرامراین اعتصاب را نقطه عطف دیگری دانست و ستایش میکرد. وبگذشته فعالیت های شورائ ونقش سوسیالیستی کومه له بخصوص در جنوب کردستان وسنندج ومریوان وسایر شهرهای کردستان. درجامعه در سالهای 57 تا 59 افتخار میکرد واز آن دفاع میکرد. وبا انشعابات بعدی ودورشدن کومه له سازمانی از جامعه در سال 60 ببعد وتحمیل انشعاباتی برکومه له وبفراموش سپاری دست آوردهای رادیکال جامعه وغرق شدن در مسائل صرف سازمانی بشدت متأسف و معترض بوده.وهمه این جریانات را انحرافی وغیرانقلا بی می دانست. وبعداز آن بطور مستقل ومتکی به الترناتیوشورائ معتقد وپایبند ماند.وموافق جمع شدن مجدد دوستان سابق شورائ بود. که جمع بندی تجارب ارزنده شوراها بخصوص سنندج به نسل آینده وجامعه باید منتقل گردد.که متآسفانه بدلیل پراکندگی وکم توجهی به این امر میسر نشد واینهم یکی از آروزهای شمی بود .که متآ سفانه با در گذتش نا بهنگامش میسر نشد ونا کام ماند. شبی در جمعیت دفاع از آزادی وانقلاب در بهار سال 58 جمعی از مبارزین جمع شده بودند که نیروئی نظامی برای محافظت ازتظاهر کنندگان راه پیمائی مردم سنندج بطرف مریوان تدارک ببینند.چگونه جملگی تمام افراد حاضر درجلسه کاک شوان را بعنوان فرمانده ومسئول نظامی راه پیمائی انتخاب کردند و چه شور وشوقی از این انتخاب به دل همه افتاد.شمی هم یکی از فعالین ومحافظین مسلح و نظامی این راهپیمائی بود. شمی یکی از هماهنگ کننده گان اعتصاب و تظاهراتهای داخل شهردر آن زمان بعد از حمله 28 مرداد رژیم به سنندج بود که مردم اصلآ مرعوب رژیم نشدند وبار دیگر همرزمانش همینکه اوضاع داخل شهر و شرایط انرا دیدند که سازمانها ها براحتی میتوانند به داخل شهر باز گردند در پائیز 58 وشکست سیاسی ونظامی رژیم اسلامی در کردستان با تصمیم جمعی به کومه له پیام دادند. که شما میتوانید براحتی و بدونه درگیری به داخل شهر باز گردید.بعد از سه روز از ارسال این پیام ها کومه له به فرماندهی کاک شوان وارد شهرسنندج شدند و تمام مردم شهردر جلو سالن تختی برای پیشوازو خوشامد گوئی آنها جمع شدند وبه افشای توطئه ها ومذاکرات پنهانی حزب دمکرات با رژیم اسلامی وشعار همه قدرت بدست شوراها وخروج نیروهای سرکوب گر را سر دادند شمی یکی از فعالان چنین کارزاری بود. بعد از آزادشدن شهرها درآبان ماه سال 58 شمی با دیگر رفقا ومبارزین محلات در فکر تشکیل دادن شورا ها و ایجاد آن بودند. قبل از هر کاری با مبارزین هر محله مسئله شورا ها را در میان گذاشت و نتیجه آن تشکلی شد به نام "هیئت موسس شورای محلات"و شمی یکی از بنیان گذاران آن بود. کار شوراهای محلات آنقدر بالا گرفت که مردم اگر مشکلی داشتند به ارگانهای دیگروسازمانها مراجعه نمیکردند و ترجیح میدادند برای حل و فصل مشکل خودبه شوراها و هیئت مؤسس شورای محلات یا شورا های محلی مراجعه کنندو این شورا ها نهال وسنگر آزادی بودند در دل سیاه جمهوری ضد انسانی اسلامی،و ارگانهایش بسان پرچم بر افراشته شده سوسیالیسم در دل حکومت نظامی جمهوری اسلامی بود . این شوراهاهم تصمیم گیرنده و مجری رأی جمعی مجمع عموی شوراهای محلات بودند.که شمی افتخار سخنگوئ شورای محله آقا زمان و یکی از بنیان گذاران وعضو هیئت موئسس شورای محلات را بعهده داشت . شمی یکی از فعالین اعتصاب عمومی وتحصن 24 روزه شهر سنندج در استانداری و همچنین استقبال واسکان وپذیرائی از 11000 هزار مهمانان نوروزی که نوروز سال 59 از سراسر ایران به شهر سنندج امده بودند و آن عظمتی که شهر سنندج در آن زمان همچون سنگر آزادی وهمبستگی به خود گرفته و سنگر آزادیخواهان سراسر ایران وقطب اجتماعی چپ وسوسیا لیستی در کردستان مبدل شده بود. درزمان جنگ 24 روزه شهر سنندج شه می با روحیه ای آرام و متین انفلابی خود همیشه بفکر زحمتکشان و کارگران مناطق فقیر نشین شهر و کار تدارکاتی و تهیه مواد غذائی و توزیع آن در مناطق فقیر نشین شهر را به عهده گرفته بود و سه روز قبل از عقب نشینی سازمانهادر داخل شهر بخاطر حفظ جان مردم شوراها و کومه له وسازمانها وکانونهای مترقی تصمیم گرفته بودند. که شهر را تخلیه و به مناطق آزاد شده و روستاهای اطراف عقب نشینی کنند. و این مسئله را با هیئت موسس شورای محلات در میان گذاشتند که بوسیله شورا ها زمینه فکری آن را در میان مردم فراهم کنند . وشوراها در اجرا ء این پیشنهاد عمل کرده و با مردم درمیان گذاشتند و تصمیم گرفته شد که هر کس احساس خطرمیکند در چند نقطه از شهر جمع شوند و در مسیرهای مشخص به هم پیوسته و با نظم خاصی بطور جمعی از شهر خارج شوند و این اقدام که 2 فرمانده لایق ومحبوب کومه له ومردم مبارز سنندج که زنده یاد کاک شوان وعلی گلیچینی بودند.و طراح و مسئول این خروج بودند از شمال وجنوب شهر با دقت و نظم فوق العاده ای عملی نمودند.و این اقدام در محله آقا زمان این سازمان دادن واطلاع به افکار عمومی به عهده شه می و رفقایش بود. شمی های عزیز درجنگ ومقاومت حماسی 24 روزه سنندج در سازماندهی جنبش شورائ دوشا دوش مبارزین ومردم شرافتمند وانقلابی وکومه له سوسیالیسی وجریانات رادیکال ومترقی سنندج در تمامی صحنه های مقاومت وسازماندهی توده ائ بخصوص شوراها خستگی ناپذیر با رفقای خود ومردم در نجات آواره گان ومصدومین جنگی شهرواسکان دادن آنها وجمع آوری و ارسال کمک های داروئ ونقدی ومواد خوارکی وپوشاکی اهدائ مردم قهرمان سنندج به ترکمن صحرا وآواره گان کامیاران وکوچ اجباری مریوان وقارنا وقلاتان را ارسال وبخوبی انجام دادند. و تلاش وکمک شمی عزیز ورفقای شورائ ومردم دردفن کردن جنازه عزیزانی که در باغچه وحیاط منزل هایشان بخاک می سپردند وبدلیل خمپاره باران شهر ونبودن امکان عبور ومرورمجبور به این خاک سپاری دردناک ودلخراش عزیزانشان بودند .وبا تهیه دارو وخون ونیازهای مواد خوارکی ومصادره انبارهای دولتی برای شهر ودرمان وترک اعتیاد معتادان وایجاد کتابخانه وسوادآموزی و آموزش نظا می وسیاسی وکمک های امدادی وباریکاد ها وسنگرهای خیابانی وفراهم کردن بسیج عمومی زنان ومادران در امر سازماندهی عمومی وکمک رسانی امدادی و پشت جبهه ای وا یجاد امنیت در محلات ورساندن نفت وسوخت عمومی مردم با دوشهای خود و مشارکت درتقسم زمین برای زحمتکشان توسط شوراها وخدمت گذاری های بی شائبه که بازگوئ آن کتب ها و دهها رمان وتاریخ از این جانفشانی های مردمی و شمی ها را می طلبد که باید یاد کرد .چون فعالیت شمی ها فردی نبود جایگاه شمی را باید در فعالیت جمعی واجتمای جستجو ونمایان کرد.که در دل کارگران وزحمتکشان هر گز فراموش نشده وجاودان است .وقتی که کسانی شرافتمند از تأمین امنیت وسوخت رسانی را مدیون فداکاری وتلاش شمی ها میداند .وبرای جنبش مقاومت شورائ وحماسی جنگ تحمیلی 24 روزه کمون سنندج به دفاع از دستآوردهای خودشان میپرداختند وحماسه های مقاومت کمون پاریس، ویتنام وصبرا وشتیلا ها را در مقابل جنایات سرمایه داری به نمایش و تاریخ جوامع بشری بر بستروپروسه اگاهی ومبارزه طبقاتی ونه اراده گرایانه را تداعی می کردند که هنوزهم این مسیر ادامه دارد.ونام وخاطرهای شمی ها........و کموناردها ی سنندج با نامگذاری کنونی فرزنداشان را دردل وخاطره کارگران وزحمتکشان وحافظه تاریخی که در جامعه نقش و شکل گرفته است باید جستجو کرد.نه صرفآبرمزار سنگی شان.ویا تقدیس جان بازی ها یشان و سؤاستفاده عوام فریبی از جانباختگان واشک تمساح برایشان یا بعنوان ابزار سازمانی شان . بلکه یادآوری اندیشه والا وانسانی ورهای طبقاتی است که زنده ترو ادامه دارد.وهرگزفراموش نشده وبه جای ماندنی است.یاد وادامه اندیشه های انقلابیتان گرامی وجاودان بوده و ماندگارمی ماند.شمی های عزیز را در دل این تحولات اجتماعی باید جستجو ویاد کرد.فی المثل نمی گویند نامش چیست می گویند عملش چیست. اما شمی و تعدادی از رفقای آقا زمان که قبلا خود را برای مبارزه مخفی در داخل شهر آماده کرده بودند در شهر ماندند و خود را در خانه هائی که قبل از جنگ برای چنین روزهائی در نظر گرفته بودند مخفی کردند . اما شه می چون فعالیتهای علنی و نیمه علنی زیادی در زمانی که در داخل شهربودند انجام داده بود با تصمیم خود و همکاری تشکیلاتی با کومه له وهمفکری دیگر رفقایش صلاح آن دیدند که برای مدتی به تهران برود ودر آنجا فعالیت خویش را ادامه بدهد و همین کار را هم کردو به تهران ودر آنجا به فعالیت پرداخت. در مدتی در شرکت ساختمانی خیام در میان کارگران بفعالیت پرداخت که بیشتر آنها کارگران فصلی بودند. در زمان زیر ضربه رفتن تشکیلات کومه له در تهران شمی هم یکی از دستگیر شده گان بود.که او را به بازداشتگاه کمیته مشترک بردند و مدت چند ماهی در اوین و چند ماهی در قزل حصار میبرند که حدودا 2 سال و6ماه در این سه زندان زندانی بوده است(یعنی از آذرماه سال 61 تا خرداد سال 63)در زندانهای تهران بود.وبعدآ اورابه زندان دادگاه انقلاب سنندج منتقل کردند. شمی در داخل زندان دست از مبارزه نکشید وبا دیگر همبندی هایش در داخل زندان سعی در بالا بردن روحیه جمعی زندانیان که در زندان مایه و نیروی هر حرکت بعدی است وهمچنین دو اعتصاب در داخل زندانهای سنندج و کامیاران را سازمان میدهند و به اجرا می اورند. همیشه در تلاش بدست آوردن نشریات مارکسیستی که به شیوه های مختلف در آن زمان به داخل زندان راه میافت و بیرون فرستادن اطلاعات داخل زندان به خارج از زندان که در خفقان آن زمان از معجزات بود که فقط از استعداد و نبوغ وشهامت او و هم بندیهایش بر میآمد و با آگاهی از اصول مخفی کاری و درایت نشان دادن در ابداع وبنیاد شیوه های نوین و مدرن که با شرایط و اوضاع آنزمان در توافق وقابل اجراباشد. بعد از خارج شدن از زندان به فکرخارج شدن از ایران افتاد و با یکی از همبندی های دوران زندان سنندج از ایران خارج میشوندو به ترکیه میروندو مدتی در ترکیه مانده و بعد از آن از طریق یو – ان از انگلستان ویزای اقامت دریافت میکند و عازم آنجا میشود( در ضمن در فاصله آزاد شدن از زندان تا اعزام به ترکیه به زندنیان آزاد شده که قصد خارج شدن از ایران را دارند زبان انگلیسی می آموخت)از زمانی که به انگلستان می آید تا لحظه مرگش با هیچ تشکیلاتی رابطه بر قرار نمیکندچون آنها را غیر کمونیستی و غیر کارگری و خرده بورژوایی میداند.اما دست از فعالیت سیاسی نمی کشد و همیشه به فکریاری و تشکل دادن پناهندگان هم شرایط خود میباشد تا بتواند یار ویاور هم در غربت سرای تبعید گردند. شمی دوست داشتنی بود و سنبل متانت، تواضع وافتادگی .با مردم چنان صمیمیتی را بر قرار میکرد که هر کس او را بهترین رفیق و یاور خود میدانست بدونه ریا وتزویر و ساده و پاک و از صمیم قلب با مردم ارتباط برقرار میکرد و تا جائی در توان داشت برای حل مشکلات رفقا و اطرافیانش مایه میگذاشت، هیچ وقت خود را حلال مشکلات نمیدانست ،این را فقط با اعمالش نشان میداد مرد عمل بود و فقط اندیشه هایی را میپذیرفت که در عمل قابل اجرا باشد.سنگ صبور همه بود و هیچ دلی را بدونه افشاندن بذر امید در آن رها نمیکرد و با این خصوصیات والای انسانی محبوب همه ودر دل همه کس جا داشت. شمی سر چشمه استعداد ونبوغ بود و این خصوصیات اورا به صورت یک فعال کاملا کارگری وشورائ د ر کردستان در دل مردم و رفقایش جا داده بود. این انسان والا همیشه بفکر شکوفائی استعدادو نبوغ رفقا و اطرافیانش بود و عامل موء ثر او با اعمالش و خصوصیات اخلا قی و انسانی را چون چراغی راهنما بر دلها می تاباند.اندیشه های والایش در میان کارگرانی از کردستان و تهران هنوز هم فروزان و درخشان جانبخش راه آنها میباشد.هیچ تشکیلاتی گنجایش اندیشه مترقی ومدرن و انقلابی او را نداشت.با اینکه مدتی برای نشاندن اتحاد و همبستگی خود و رفقایش برای ایجاد همکاری جمعی با کومه له همکاری داشتند. اما افکار او فرا تر از آن چهار چوب تنگ صرف سازمانی وسکتاریستی بر فراز آن با اعمال و عملکردهایش روشنائی و تشعشع های خویش را پویا و نمایان نشان میداد. انتقاد فردی وشخصی از دیگران را دوست نداشت و همیشه با تدبیر و تشویق و آگاهی دادن راه درست رابه رفقاخود رهنمون بود مدام میگفت انتقاد کردن از دوستان ورفقا یا هر کس دیگر بسان آنست که مشت محکمی بصورت یا چشم آن شخص زده باشید،چگونه توقع دارید که چشمان او توان درست دیدن را داشته باشدو بعد از آن تورا بپذیرد و با افکار تو اگر هم درست باشدموافقت کند.اما بجای آن دانه تشویق را در دلش بنشان تا استعدادهایش شکو فا گردد و نهال مهر و ابتکار ببار آرد وثمراتش روشن کردن حقیقت و پیشروی کردن باید باشد. هرکس دیر یا زود میمیرد. تنها اندیشه انقلابی وانسانی، زنده وجاودانه می ماند و تا ازبین رفتن جامعه طبقاتی به دست توانای طبقه کارگروالترناتیو همه قدرت بدست شوراها این راه ادامه داشته و دارد. وباتسلیت مجدد به خانواده هاودوستان شمی عزیزوتداوم راه واندیشه انقلابیش. یاد وادامه راهش گرامی باد زنده باد سوسیالیسم ! یاد وخاطرات زند ه گی مبارزاتی شمی عزیز ازطرف یکی از رفقا وفعال شورائ سنندج فه تی/کلاه قوچی25-8-2010
..