" آزادی،همیشه‌ آزادی دگراندیشان است."
روزا لوگزامبورگ

Friday, 30 July 2010

کاک بهزاد سلام.امیدوارم خوب باشی. هر چه در وبلاگتان دنبال آدرس و ایمیل

گشتم،ندیدم که این مطلب را بفرستم . ناچرا همینجا برایت میفرستم. قربانت. بهروز

یادداشت‌ها (1)

عبدالله مهتدي و کارت سوختۀ کمونیستی اش

عبدالله مهتدي سالیان سال است که قید کمونیست بودن را در عمل زده و راه ناسیونالیسم کرد را طی میکند. اما کارت سوختۀ کمونیستی اش را هنوز برای روز مبادا نگه داشته بود .اکنون اوضاع منطقه و بی خاصیت بودن این کارت باعث شده که برای همیشه کنارش بگذارد و دنبال سیاست همقطاران خود باشد.
ایشان در نيمه خرداد ۱۳۸۹ در مصاحبه با تلويزيون بي بي سي علت جدايي خود را از حزب کمونيست ايران اینطور بيان ميکند:
« میتوانم به طور خلاصه این را بگویم که به طورکلی بیش از هر چیز ما معتقدیم که تجربه جهانی کمونیسم، یک تجربه ناموفقی بوده است و نباید با این تجربه و با این اردوگاه تداعی شد، بنابراین کنارگذاشتن اساسی این تجربه و نقد آن….اهمیت دادن به مساله کرد به عنوان یک مساله مهم اجتماعی در جامعه ایران و در جامعه کردستان، ....اگر همه اینها را روی هم بگذارید یک بازنگری کامل ایدئولوژیک، سیاسی و تاکتیکی و تشکیلاتی بود.اصولا معتقدیم که برای دموکراتیزه کردن ایران.....تقسیم قدرت باید باشد و در این تقسیم قدرت البته باید مناطق، ملیت ها و قومیت های مختلف کاملا در نظر گرفته شوند. »
کمونیسم عبدالله مهتدي از همان ابتدا هم چیز دندان گیری نبود . کمونیسمی بود از نوع روسی اش و برگرفته شده از رومان های سوسیالیسم اجتماعی شوروی، امثال «شکست» الکساندر فادایف .اکنون سال هاست دوران این نوع کمونیسم با شکست شوروی و قبل از آن هم بسر آمده است.
+ + + +
وقتی درسال 1360 عضوی ازکومه له (خالد عزیزی) به هوای آرمان‌های ناسیونالیستی اش تشکیلات را ترک کرد با نکوهش های بسیاری در صف کومه له مواجه شد . بسیاری از نکوهش کنندگان که خود را کمونیست میدانستند تصور نمیکردند که خود شاید روزی به همان سرنوشت ِ « نکوهش شونده » و راهش دچار شوند. از کمونیسم ببرند و بدتر از آن مخالفش شوند و راه قوم پرستی خالد عزیزی و عبدالله مهتدی را انتخاب کنند .
اکنون در کنار سازمان های زحمتکشان و دیگران ، صف طویلی از اعضا و کادرهای قدیمی کومه له نیز به صورت منفرد ، ستایشگران و فعالین ناسیونالیسم ملت خود هستند .
این نمونۀ زنده و واقعی دیگریست از سرنوشت احزاب و افراد به اصطلاح کمونیستی که طی چندین دهه در جنبش های مبارزاتی دنیا بنام مارکسیسم و در خدمت طبقات دیگر با بورژوازی و اقمارش به سازش میرسند و به صف دشمان آزادی و سوسیالیسم ملحق میگردند.
بهروز شادیمقدم 2010. 7. 29
http://shadochdt.wordpress.com/
shadi_behr@yahoo.de

Sunday, 25 July 2010

موج بحران اقتصادی امپریالیسم اتحادیه اروپا


موج بحران اقتصادی اتحادیه اروپا اسپانیا را در نوردید (*)



بعدازیونان حال نوبت اسپانیا رسیده است نرخ بیکاری 23% و در میان لشکر بیکاران 40% ازنیروی جوان دیده میشود
واین عوامل سبب گشته که کارفرما ها روز به روز به فشار خود برکارگران بیافزایندو مقدار دستمزد ها را به پایین ترین حد ممکن برسانند. کارفرمایا ن از این اوضاع نابسامان سواستفاده نموده و فرصت طلبانه با کارگران قراردادهای خصوصی منعقد میکنند. که درآنش 5% کاه از دستمزد ماهانه با دورنمای منجمد کردن دستمزد برای یک سال مشاهده میگردد.وافزون بر این شبیخون بر سفره های کارگران آنان در نظر دارندکه خدمات بازنشستگی را هم منجمد کرده و خدمات عمومی قطع نموده وبرمقدار مالیات بردرامد بیافزایند .
در این اوضاع واحوال طبقه کارگر اسپانیا در حال برنامه ریزی ورهبری یک حرکت عمومی ومقاومت در برابرفشار های طبقه سرمایه دارمیباشد.
در ورای این فشار ها نقش امپریالیسم اتحادیه اروپا وسگ های زنجیریش همچو طبقه سرمایه دار اسپانیا ودولت دست نشانده ی
جو- زاپاتروس نخست وزیر از حزب به اصطلاح کارگران سوسیالیست انکار نا پذیر است .
امپریالیسم اتحادیه اروپا با همکاری وحمایت بانک جهانی وصندوق بین المللی پول خواهان قطع 1.75% ( معادل 122 بیلیون یورو) از بودجه خدمات اجتماعی تا آخر سبا جدید وافزایش آن به 3% ظرف سه سال آینده می باشد
.
معنای این فشار امپریالیسم اتحادیه اروپا اینست که با اعمال نفوذ شانه از زیر بار مسولیت بحران های اقتصادی که خود مسبب ایجاد آن میباشد خالی نموده وبه طبقه کارگر تحمیل کند
این امپریالیسم نورسیده به رهبری آلمان وفرانسه در حال یافتن یک راه حل مشترک و ایجادموج شکن های متعد د بر علیه زوال اقتصادی اتحادیه در آینده و همچنین مستحکم کردن موقعیت آقتصادی خویش در رقابت با حریف دیرنه شان یعنی امپریالیسم –
جهانخوار امریکا در سطح دنیا میباشد .
در این موقعیت بحرانی شدت فشار بر مردمان کشورهای کوچک وضعیف اتحادیه خارج ار توان آنها میباشد وپی آمد بحران های اقتصادی آنهارا بسیار ضربه پذیر تر از کشورهای بزرگ وقدرتمند اتحادیه کرده است .
نباید دچار این برداشت اشتباه گشت که این بحران تنها به نواحی ذکر شده محدود خواهد شد زیرا سرتاسر اتحادیه اروپا درگیر بحران است و اتخاذ سیاست یورش به طبقه کارگر همه کشورها عضو از جانب امپریالیسم اتحادیه اروپا در جهت حفظ منافعش از گزند بحرا ن جاری میباشد.
کشور های که خود را برای مصونیت از پی آمد های ناگزیر بحران آماده میکنند عبارتند از : ایتالیا- ایرلند- پرتقا ل – چک – آلمان- بریتانیا – هلند- اطریش- اسلواکی- قبرس –فنلاند ودانمارک در همه این کشور ها اعمال نفوذ برای فشار های بیشتر شروع شده ویا قصد دارند آنرا آغاز کنند.
وخیم گشتن اوضاع اقتصادی در آینده و کاهش سود آوری حتی در حالت های سرمایه داری نشانه های کوچکی از باز تاب این فشار ها می باشد این علایم نتیجه خصوصی ساری منابع و حرص و آز سیری نا پذیر سرمایه های چند ملیتی برای کسب سود بیشتر نه تنها در میان جامعه بلکه در بین خودشان هم میباشد.
این شرایط دولت زا پاتروس را در یک تنگنای بسیار جدی قرار داده است از یک سو رشد مقاومت در مقابل فشار ها در لایه های پایینی جامعه ی اسپانیا وار طرف دیگر تلاش برای تامین خواسته های امپریالیسم اتحادیه اروپا .
در چنین اوضاعی حکومت با یک مخالفت عمومی وسرتاسری یعنی مقاومت طبقه کارگر دست به گریبان می باشد . شمه ی از مقاومت بشرح زیر است : در 28 می 2010 کارگران راه اهن سراسری با اعتصاب عمومی مخالفتشان را در برابر قوانین جدید به نمایش گذاشتند و کارگران حمل ونقل عمومی با اعتصاب وتظاهرات در تمامی شهر ها ومراکز اصلی اقدام به حمایت از کارگران اعتصابی راه آهن نمودند .
بیش از دوملیون از کارکنان بخش های مختلف در مادرید دست به اعتصاب زدند وحرکت های اعتراضی رو افزایش بود که برجسته ترین آنها بستن بندر مهم بارسلونا از طرف کارگران بار انداز بود.
از سوی اتحادیه های کارگری دعوت به اعتصاب عمومی در سطح اسپانیا در روز 10/6/2 به عمل امده بود که توسط رهبران اتحادیه ها بدلیل مذاکره وکفتگو با حکومت برای گرفتن امتیازات به تعویق افتاد و چنانچه از قبل معلوم بود در این مذاکرات به جز مو ارد جزیی توافقی در کل حاصل نشد بعد از این مذاکرات نا موفق اتحادیه های کارگری فراخوان برای اعتصاب عمومی را به تاریخ نهم سپتامبر موکول کردند. که این جرکت همزمان با اعتصا بات وتظاهرات در سراسر اروپا بر علیه سیاست های ریاضت کشانه ی امپریالیسم اتحادیه اروپا خواهد شد.
این نشانه ها حاکی از افزایش مبارزه طبقه کارگر است که برای جهان حایز اهمیت وحیاتی می باشد.زیرا اروپا مهمترین مرکز برای رشد مبارزات ضد امپریالیستی در سطح دنیا است نتیجه مبارزات اسپانیا و سرتاسر اروپا نشاندهنده ی مقاومت مردم جهان برای مقابله با فشار بحران های اقتصادی هست.
بدین ترتیب دنیا شاهد یک دور تازه از مبارزات سیاسی در حال توسعه میباشد و این تنها محدود به یونان نشده و سرتاسر گیتی را شامل خواهد گشت. انجه گسترش مبارزات را دوصد چندان میکند اینستکه این حالت نه تنها به اسپانیا ختم نمیگردد بلکه تمامی کشورهای دیگر هم در این سر ا شیبی قرار خواهند گرفت .



پیش بسوی گسترش مقاومت

با مهر بسیار : بهزاد

Thursday, 22 July 2010

در غیاب انسان
جهان را هویتی نیست

در استانه ی دوم مرداد89 قرار داریم که یاد آور گذ شت یک دهه
از سکوت سراینده ی نام دار آزادی احمد شاملو می باشد
در زیر پیام کانون نویسندگان ایران را در گرامیداشت سالروز درگذشتش ملاحظه کنید
یاد .وراهش گرامی باد

با مهر بسیار : بهزاد


هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراسِ من - باری- همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزد گورکن
از بهای آزادیِ آدمی
افزون باشد .
. .

یک دهه از سکوت سرشار از ناگفته‌های شاعر سترگ ما، بامداد شعر معاصر ایران، می‌گذرد؛ و ما هنوز هم‌چنان همه در انتظارِ چیدن سپیده‌دم آزادی و عشق و انسان از لابه‌لای عاشقانه‌ها، شبانه‌ها، سرودها، غزل‌های ناتمام، هجرانی‌ها و دیگر نجواهای او روزان و شبان را یکی پس از دیگری در نبودِ او تجربتی مکرر داریم.
شاعری که عشق مضمون اصلی آثار اوست، سراینده‌ی ستایش‌گرِ عشق به انسان، آزادی و عدالت اجتماعی. شاعری که هماره ستیز بی‌امان با آزادی‌کُشی،‌ اختناق و سرکوب جوهره‌ی کلام اوست، و سالیان خود همه به پاسداری از حرمتِ قلم و بیان سپری کرد.
حتی عنوان آثار و اشعار شاملو از دغدغه‌های بی‌دریغ او- عشق، آزادی، انسان، بهروزی مردم و ارزش‌های انسانی- حکایت دارد: آهن‌ها و احساس (۲۹-۱٣۲۶) که در لهیب آتش برافروخته‌ی فرمانداری نظامی وقت ضبط و سوزانده شد؛ مرثیه‌های خاک (۱٣٣۰) که بارها به تیغ سانسور گرفتار آمد و، شرحه‌شرحه از دلِ خاک، جوانه‌های آن در سبک‌ِ نوِ هوای تازه (٣۵-۱٣۲۶)، باغ آینه (٣۹-۱٣٣۶) و لحظه‌ها و همیشه (۴۰-۱٣٣۹) سر برمی‌آوَرَد و او را در مقام شاعری بزرگ برای همیشه در پهنه‌ی سخن‌سُفته‌گی و سخن‌سنجی جاودانه می‌سازد.
آن‌گاه عشق و انسان و آزادی بار دیگر در پیکر آیدا در آینه (۴٣-۱٣۴۱)، آیدا،‌ درخت و خنجر و خاطره (۴٨-۱٣۴۵)، ققنوس در باران (۴۵-۱٣۴۴)، مرثیه‌های خاک (۴٨-۱٣۴۵)، شکفتن در مه (۴۹-۱٣۴٨)، ابراهیم در آتش (۵۲-۱٣۴۹)، دشنه در دیس (۵۶-۱٣۵۰)، ترانه‌های کوچک غربت (۵۹-۱٣۵۶)، مدایح بی‌صله (تا ۱٣۶۹)، در آستانه (۷۶-۱٣۶۴)، و حدیث بی‌قراریِ ماهان (۷٨-۱٣۵۱جلوه می‌کند و به اوج کمال و شکوفایی می‌رسد.
اما شاملو، در کنار این همه، از طریق پلِ ارتباطیِ زبان به مرزها و عرصه‌های ادبی و زبانیِ فرهنگ‌های دیگر نیز ره می‌پوید و بر مخاطبان و علاقه‌مندان راه می‌نماید: غزلِ غزل‌های سلیمان را بازسرایی می‌کند، هایکوهای ژاپنی را به ارمغان می‌آورد، از زبان لنگستون هیوز اعماق سیاه آفریقا را درمی‌نوردد و دردها و رنج‌های تاریخی آن را با صدایی رسا فریاد می‌زند. ترانه‌های میهن تلخ را از زبان یانیس ریتسوس و دیگر گرفتارآمدگانِ حکومت سرهنگان یونان بیان می‌دارد؛ و از زبان گارسیا لورکا در ترانه‌های شرقی افشای چهره‌ی قداره‌بندان و پاگون‌به‌دوش‌ها و مرتجعان را بازمی‌سراید. در تمامی این آثار گویی تمهیدی اندیشه‌ورزانه در کار است تا این شرایط را با اوضاع زادبومِ خویش هم‌خوان بیابد و به بازسرایی آن‌ها بنشیند، ناگفته‌ها را از دل سکوت طولانیِ مارگوت بیکل بیرون بکشد و به چیدن سپیده‌دمان عشق و آزادی برخیزد.
شاملو شعر را برای مردم می‌سرود، مردمی که ستم‌باره‌گان و زورمداران هماره در درازنای تاریخ تسمه از گرده‌ی آنان کشیده‌اند و ردّی طولانی و عمیق از زخم‌های شلاق بر گونه‌ها و پشت آنان نهاده‌اند؛ پس به افشای ستم و سیاهی دست برآورْد. شاعری که هرگزش هراس از مردن به اقلیم او راه نبود مگر «مردن در سرزمینی که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد»؛ شاعری که فقر را به‌درستی نقطه‌ی پایان هر گونه شرف و عزت می‌دانست: "دریغا که فقر چه به‌آسانی احتضارِ فضیلت است"، اما هرگز "نواله‌ی ناگزیر را گردن خم نکرد."
"نان را در سال بی‌باران"، چون یارانه، "جُل‌پاره‌یی به رنگِ بی‌حرمتِ دل‌زدگی و به طعمِ دشنامی دُشخوار و آغشته به بوی تقلب" می‌دید؛ هم‌ از این‌رو ترجیح می‌داد چنین نام و "نانی را هرگز نبوید و نپوید و نچشد، و گرسنه به بالین سرنهادن را گواراتر از فرو دادن آن" می‌دانست. ستم و خودکامه‌گی را نیز احتضار و مرگِ آزادی و انسانیت می‌خوانْد؛ و این همه را مایه‌ی نکبت و حقارت و وهنِ انسان! زیرا انسان نزد او چنان جایگاهی داشت که به‌صراحت سرود:

در غیابِ انسان
جهان را هویتی نیست !
پس گریه‌ی سلاخانِ دل‌سپرده به قناری‌های کوچک و به مسلخِ بردن‌شان،‌ و کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس در معرکه‌ی دست‌افشانی و پای‌کوبی و گردن‌فرازیِ پس از پیروزی را دگرگونه سرودی ساخت زیبِ اِفشای سیمای کریه و صدای انکرِ ستم‌کاران و سیاه‌اندیشان. گرچه با خشم و درد حتی "کریه" و "انکر" را صفاتی ابتر می‌دانست زیرا به‌تنهایی گویای خون‌تشنگیِ آنان نیست، گویی برای توصیف دقیقِ آنان باید همه‌ی واژه‌های پلشت را به خدمت گرفت!
در تعریض به نابکاران تاریخ که خود را دوست‌دار و مهرورز و غم‌خوارِ مردم معرفی می‌کنند، "دوست داشتن" را "بسوده‌ترین کلام" می‌دانست و معیار سنجش انسان‌ها را "آن‌چه دوست می‌دارند:"
رذل
آزارِ ناتوان را
دوست می‌دارد
لئیم
پشیز را و
بزدل
قدرت و پیروزی را

پس بیهُده نیست که "دهانِ ‌بسته" را حکایتِ وحشتِ فریبکار از لو رفتن، و "دستِ بسته" را بازداشتنِ آدمی از اعجازش می‌دید، اما خون‌ِ‌ ریخته را حرمتی به مزبله‌افکنده و مابه‌ازای سیرخواریِ شکم‌باره‌گان و رجاله‌گانِ قدرت‌مدار.
. . . و از نگاه او، در هجوم درد و اندوه، شادی‌ِ لبخند تنها بهره‌ی کسانی بود که بزرگ‌ترین جا را به خود اختصاص نمی‌دهند و جای کافی برای دیگران دارند، و کلام و کلمه‌ی عفو بر زبان‌شان جاری است




Tuesday, 20 July 2010

افسوس که رفیقان ندیده همدیگر را ترک میکنند

نوشته ای از یکی از هم بندان زنده یاد کاک شه می وداود ومن
که ضمن تسلیت مرگ ناخواسته ی کاک شه می به این همبند زندانی وبه پاس یادآوری ان دوران در این جا درج میکنم

با مهر بسیار: بهزاد

بدرود رفيق زندانى
خبر درگذشت شمس الدين مولانائى باور نکردنى و تکان دهنده بود. از آخرين ديدارمان سالها گذشته بود. دوستى قديمى زنگ زد و پرسيد؛ "شنيده اى؟ کاک شمى درگذشته است"! و ناگهان همه چيز دگرگون ميشود. انسان در ميان شوک و ناباورى و واقعيت به گذشته سفر ميکند و خاطرات تلخ و شيرين يکجا در مقابلت رژه ميروند. همرزمى ديگر رفت٬ به همين سادگى! و ما ناچاريم با اين واقعيت تلخ کنار بيائيم. مرگ٬ دستکم در دنياى امروز٬ تنها مسئله اى است که با آن نميتوان درافتاد. مرگ ظاهرا ايستگاه آخر و يکطرفه اى است که بايد دير يا زود به آن وارد شوى. فلسفه مرگ هرچه باشد و هر کسى هر توصيفى از آن داشته باشد٬ در اين واقعيت تغييرى نميدهد که نهايتا انسانها چگونه زيسته اند و چه تصويرى از خود بجا گذاشته اند. زندگى اما٬ بازهم دستکم در دنياى امروز٬ منطق بيرحم ترى دارد. تداوم زندگى٬ زمان٬ حلقه زدن دور زندگان٬ اميد به زندگى٬ حتى اجبار به زيستن در دنيائى که نميخواهيدش٬ مسئوليت اجتماعى٬ و عوامل ديگرى همه ما را وادار ميکند که با مرگ عموما و مرگ عزيزانمان خصوصا کنار بيائيم. حقيقت اما اينست مرگ هر انسان عزيز و دوست داشتنى٬ هر انسان مبارز و پيشرو٬ حفره اى در اعماق وجود و قلب دوستان و نزديکانش ايجاد ميکند که براى ابد باقى خواهد ماند. نه فقط مرگ بلکه خاطره مرگ عزيزان و همرزمان به جزئى از "زندگى" تبديل خواهد شد. براى اعضاى خانواده محترم مولانائى و دوستان قديمى و کسانى که شمى را ميشناختند٬ اين فقدان و اين احساس تلخ غير قابل اجتناب است. شمس الدين مولانائى از کمونيست هاى قديمى و براى دوره کوتاهى هم زندانى من بود. شمى انسانى شاد و بذله گو بود که محيط زندان را براى همرزمانش راحت ميکرد. او انسانى فهيم و باهوش بود و تلاش داشت بين ماجراجوئى و تسليم راهى پيدا کند. او بقول زندانيان آندوران جزو باشرف هاى زندان بود. در عين حال او انسانى آگاه و با مسئوليت و در صورت نياز فداکار بود. شمى٬ عزيز خيلى ها بود و فکر ميکنم شخصيت دوست داشتنى و شيطنت ها و بذله گوئى هايش براى هميشه در ذهن و خاطره زندانيان جان بدر برده و بستگانش باقى خواهد ماند. درگذشت رفيق شمس الدين مولانائى را به اعضاى خانواده٬ بستگان٬ همرزمان قديمى اش٬ و هم بندى هاى سالهاى دورش صميمانه تسليت ميگويم. جاى شمى براى هميشه خالى است اما يادش تا ابد همراه ماست. شمى عزيز! حيف و صد افسوس که رفيقان نديده همديگر را ترک ميکنند. بدرود عزيزم! من تو را با لبخندهايت در قلبم نگهدارى ميکنم. بدرود رفيق زندانى! سياوش دانشور١٨ جولاى ٢٠١٠

Sunday, 18 July 2010

به یاد کاک شه می مولانایی

این قطعه شعر بسیار گویا از زنده یاد سیاوش کسرایی درمجلس یادبود کاک شه می که درلندن
به تاریخ 10/07/ 18 برگزار میشود توسط یک از دست اندکاران برگزاری مجلس در انجا دکلمه خواهد شد
با سپاس از زحمات این انسان که یکی از دوستان بسیار نزدیک کاک شه می بوده
قطعه شعر را پیوست خواهم نمود
بامهر بسیار: بهزاد

باور

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود
؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند
؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک

باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل اینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کننند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود

تا دوست داری ام
تا دوست دارمت

تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟

بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است

Saturday, 17 July 2010

در سوگ یک رفیق


                                                            در سوگ یک رفیق
شه‌می مرد..
شه‌می مرده‌...
شه‌می دیگرنیست...
فقط دو کلمه‌.دو کلمه‌ کوتاه‌وساده‌.دوکلمه‌‌ای که‌ بزرگترین بار غم را بر دوشهای خسته‌‌مان نهاد. همان دوشهایی که‌ نشان مهربانی و گرمی دستان شه‌می را چون نشانه‌ای تا ابد بر خود خواهند داشت. کسی را که‌ برای توصیف زندگی وشخصیتش کلمات را هم کم می‌آوریم را فقط با دو کلمه‌ تعریفش کردند و خبرش را تحویلمان دادند.همین دو کلمه‌ چنان باری از درد را برسرمان آوار کرد که‌ هیچ کتابی قادر به‌ توصیفش نیست.
شه‌می مرد...
شه‌می مرده‌...
به‌ همین سادگی. کوتاه‌ و درد آور ولی ماندنی. مثل همان شلاقهایی که با هم در زندان میخوردیم.شلاقهایی که‌ پشت و بدن همه ما یک جور سیاه‌ و کبود می‌کرد.پشت تو ومن و شه‌می و بقیه‌ را.  
شه‌می مرد...
کدام لبخندش یا مهربانی‌اش یا احساس مسولیتش یا رفاقتش را کسی میتواند با دو کلمه‌ اینچنین سرد و کوتاه‌ توصیف کند که مرگش را گفته‌اند. انگارقرار نیست که‌ بیعدالتی در حق او هیچوقت تمام شود.
همدرد،هم رنج،هم‌ بند...
 یادت می‌کنیم هر وقت که‌ از دردهایمان بنالیم‌ ،یعنی همیشه‌.
داوود


Friday, 16 July 2010

خروج بی درنگ سربازان استرالیا


خروج بدون درنگ سربازان استرالیا از افغانستان
جولیا گیلارد بلافاصله پس از انتصابش به نخست وزیری استرالیا در اولین اقدام دیپلماتیکش شتابزده با اوباما تلفنی تماس گرفت
و به او اطمینان داد که استرالیا کماکان به دنباله روی کورکورانه از سیاست های دیکته شده توسط امپریالیسم امریکا ادامه خواهد داد
گیلارد سربازان استرالیا را بصورت نامحدود در اختیار امپریالیست امریکا گذاشت واین گرو گذاشتن سربازان تاچه زمانی طول خواهد کشید کسی از آن مطلع نیست استرالیا در یک راه بی پایان قدم نهاده است .
بریتانیا پدر خوانده وشریک بزرگ امپریالیست امریکا در حال حاضر میگوید که تا سال 2015 کلیه نیروهایش را از افغانستان خارج خواهد نمود. دیگر کشور ها ازجمله هلند نیروهایشان را آماده کرده اند تا به کشور های دیگری که از افغانستان بیرون رفته اند ملحق شوند
تظاهرات ضد جنگ در کشور های که در اشغال افغانستان با امریکا همکاری نموده اند روز به روز طرفداران بیشتری به خود جذب میکنند به اضافه اینکه سربازانی که از جنگ جان سالم بدر برده اند و به کشورهایشان باز گشته اند ضمن ابراز تنفر از رژیم دست نشانده ی حامد کرزای که غرق در فساد مالی لست براین باورند که جنگ افغانستان نا عادلانه و بدون پیروزی است .
در ایالات متحده امریکا سربازان قدیمی که از جنگ مراجعه نموده اند فعالانه به افشاگری بر علیه باتلاق افغانستان که سربازان امریکای در آن گیر افتاده اند مشغولند و میدانند که آنها در یک سفر بی پایان ومسولیت دار وبدون اطمینان از اینکه از انان مراقبت به عمل میاید در گیر شده اند حال خواه در میدان جنگ باشند ویا مجروح گشته وبوسیله کشتی به خانه فرستاده میشوند
بطور کلی اخراج ژنرال استانلی مک کریستال و جایگزینی او با ژنرال دیوید پتروس اشکار کننده اختلافات ومعضلات دیرینه مابین جناح های سیاسی و نظامی امپریایست امریکا میباشد.
علیرغم قدرت برتر نظامی وتکنولوژی وتبلیغات جهت دار وروزمره ی رسانه های عمومی تحت کنترل ارتش امریکا فقط در چند شهر اصلی که در میان دریای از خصومت ومقاومت محاصره گشته است حضور فیزیکی دارد .
امپریالیست امریکا مجبور است از تاریخ درس بگیرد که شکست مفتضحانه بریتانیا و بعد ها اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان
نشان دهنده این موضوع است که مردم افغان اشغال کشورشان را نپذیرفته ونخواهند پذیرفت .
امپریالیست امریکا باید از تجربه ی ویتنام در س عبرت بگیرد که ارتش امریکا از حکومت فاسد و دست نشانده اش بمدت ده سال پشتیبانی میکرد اما سرانجام بوسیله ویتگنگ ها از ویتنام بیرون رانده شد
سوال این است که چرا امپریالیست امریکا که در حقیقت طبق اسناد سیا خود پرورش دهنده ی تروریست ها ( دستاویزش برای اشغال افغانستان ) بوده وهست تا این حد سماجت به خرج میدهد
پنتاگون درست به دلیل موقعیت استراتژیک افغانستان و داشتن معادن زیر زمینی دست نخورده نظیر اهن طلا مس و کبالت خواهان عدم ارامش و ثبات در افغانستان می باشد
لازم به یاد آوری است که در حال حاضر پنتاگون با همکاری وزیر معادن افغانستان در حال مزایده این منابع به شرکت های جند ملیتی است زیرا توسعه ونفوذ درکشور های دیگر برای امپریالیسم امری الزام اور است آ نها هیچگاه از این منابع تولید ثروت باداورده چشم نپوشده ونخواهند پوشید
دیر زمانی است که استرالیا به دنباله رو نقشه های شوم وتوسعه طلبانه ی امپریالیست امریکا تبدیل شده و جوانان استرالیای برای حفاظت از منافع شرکت های فراملیتی جانشان را از دست میدهند
مردم استرالیا هیجگاه این جنگ های بدون حاصل وشرم اور را حمایت نکرده و نخواهند نمود سربازان استرالیای بایدبدون تاخیر به خانه باز گردانده شوند



بامهر بسیار : بهزاد

Sunday, 11 July 2010

در ستایش روزنامه نگاری آزاد


در ستایش روزنامه نگاری آزاد
کارل مارکس


آزادی ، ذات انسان است تا بدان حد که حتی دشمنا نش نیز آن را تحقق می بخشند . البته در عین پیکار با واقعیت آن: آنان می خواهند چیزی را که به عنوان زیور طبیعت بشری به دور افکنده اند، در مقام ارزشمند ترین زیور از آن خود سازند.
هیچکس با آزادی [ به طور کلی ] پیکار نمی کند ، افراد حداکثر با آزادی دیگران پیکار می کنند . بنابراین همهء انواع آزادی همواره وجود داشته است ، فقط گاهی به صورت امتیازی خاص و گاهی به صورت حق عام.
[...] مسئله این نیست که آیا آزادی مطبوعات باید وجود داشته باشد ، چرا که این آزادی همواره وجود دارد . مسئله این است که آیا آزادی مطبوعات ، امتیاز خاص چند فرد است یا امتیاز ذهن بشر [ به طور عام ] . مسئله این است که آیا آنچه برای عده ای نا حق است ممکن است برای دیگران ، حق به حساب آید ؟ [....].
سانسور درونی حقیقتی آزادی مطبوعات ، انتقاد است . انتقاد آگاهی است که آزادی مطبوعات ، خود ، برپا می دارد.
خود سانسور هم قبول دارد که هدفی در خود نیست و فی نفسه، هیچ چیز خوبی ندارد و در نتیجه بر اصل " هدف وسیله را توجیه می کند " استوار است . اما هدفی که به وسایل نادرست نیاز دارد ، هدفی درست نیست [....].
برای دفاع از آزادی در هر عرصه ای و نیز برای درک آن باید سرشت ذاتی آزادی را ، بی توجه به مناسبات خارجیش در نظر گرفت . ولی آیا مطبوعاتی که خود را به سطح یک حرفه پایین می آورد ، به سرشت خود وفادار است و بر اساس شرافت طبیعت خود عمل می کند و آزاد است ؟ البته تردیدی نیست که نویسنده باید برای زیستن و نوشتن ، پول و درآمد داشته باشد ، اما به هیچ وجه نباید برای به دست آوردن پول زندگی کند و بنویسد.
پرانژه [ شاعر و آوازخون فرانسوی ١٧٨٠- ١٨۵٧ ] در یکی از ترانه های خود می خواند:
من برای ترانه سرایی زندگی نمی کنم،
حضرت آقا اگر شما جایم را بگیرید،
برای زیستن ترانه می سرایم،
تهدید نهفته در ترانهء بالا در بر گیرندهء این اقرار ریشخند آمیز است که شاعر به محض این که شعر برایش وسیله شود به خود فروشی تن در می دهد.
نویسنده به هیچ وجه کارهای خود را وسیله نمی داند . کارهایش هدفی در خودند . او آثارش را برای خود و دیگران تا بدان حد از وسیله دور می داند که در صورت لزوم ، موجودیت خویش را هم برای وجود کارها یش قربانی می کند و این سخن واعظ دینی را – البته به شیوه ای به کلی متفاوت - سر لوحه کار خویش قرار می دهد: از خداوند اطاعت کن نه از انسانها . خود نویسنده نیز جزو این انسان ها ست ، با نیازهای بشری و امیال بشری خویش [...] نخستین آزادی مطبوعات آن است که حرفه نباشد . نویسنده ای که مطبوعات را تا حد وسیله ای مادی پایین می آورد سزاوار آن است که این برد گی درونی او با بردگی بیرونی یا سانسور مجازات شود . به عبارت دیگر مجازات او ، همانا سانسور است.

کارل مارکس - ترجمه از محمد پوینده

Friday, 9 July 2010

،



آیا نخستین وظیفۀ جویندگان حقیقت این نیست که یکراست بی آنکه به چپ و راست نظر افکنند

به سوی خود حقیقت پیش بتازند؟ آیا گفتن حقیقت در قالب فرمایشی و تحمیلی، در حکم از یاد بردن آن نیست؟ حقیقت چونان نور، از فروتنی به دوردست؛ و تازه در برابر چه کسی باید فروتن باشد؟ دربرابر خود؟ حقیقت، دروغ و نا درستی را رسوا می سازد. پس آیا نباید بر ضد دروغ باشد؟
اگر فروتنی خصلت پژوهش باشد ، بیشتر نشان ترس از حقیقت است تا ترس از ضد حقیقت . فروتنی در هر گامی که من برمی دارم مانند ترمز عمل می کند و به پژوهشگر فرمان می دهد که در برابر نتیجه ی پژوهش بر خود بلرزد . فروتنی مانع دستیابی به حقیقت است. افزون بر این ، حقیقت ، عام و جهان گستر است ، به من تعلق ندارد ، از آن همگان است . حقیقت مرا تصاحب می کند ، من او را تصاحب نمی کنم . دارایی من عبارت است از صورت [بیان حقیقت ]، صورت [ فرم ] ، فردیت معنوی من است . سبک همان انسان است . عجبا ! قانون حق نوشتن به من می دهد اما مقرر می دارد که به سبکی غیر از سبک خود بنویسم ! من می توانم سیمای ذهن خویش را نشان دهم اما باید نخست چین و شکن های مجاز و فرمایشی را بر آن تحمیل کنم ! چهرهء کدام انسان شرافتمندی از این الزام سرخ نمی شود و ترجیح نمی دهد که سیمای خود را زیر ردا پنهان کند ؟ ردا دست کم می تواند صورت کسی مانند ژوپیتر را پوشیده بدارد ، تن دادن به چین و شکن های مجاز و فرمایشی چیزی نیست مگر با سیلی صورت خود را سرخ نگاه داشتن.
شما گونه گونی شورانگیز و غنای پایان ناپذیر طبیعت را می ستایید . شما توقع ندارید که گل سرخ عطر گل بنفشه بدهد . اما می خواهید که غنی ترین پدیده ها یعنی ذهن فقط به یک شیوه وجود داشته باشد ؟ من آدمی شوخ طبع هستم ، اما قانون امر می کند که با وقار بنویسم . من بی پروا هستم ، اما قانون فرمان می دهد که قلم من باید فروتن باشد ؛ خاکستری بر روی خاکستری تنها رنگی از آزادی که قانون به من اجازه می دهد آن را به کار برم ، هر قطرهء شبنم در زیر تا بش خورشید به رنگ های بی پایان می درخشد اما خورشید ذهن در فرد چیزی که بازتاب باید نیابد جز یک رنگ ، آن هم رنگ رسمی و مجاز را بیافریند ! گوهر ذهن همواره ذات حقیقت است و شما با این گوهر چه می کنید ؟ فروتنی ؟ گوته می گوید : فقط فرومایگان، فروتن هستند ، و شما می خواهید بر سرذهن همین بلا را بیاورید ؟ [....] فروتنی عام ذهن ، عقل است . کارل مارکس

Thursday, 8 July 2010

جایگاه اسلام در رژیم ج.ا

جایگاه اسلام در رژیم ج.ا
تراب حق شناس
قسمت آخر

ناشی از اين است که قدرتگيریِ اين رژيم با تکيه و استناد به خواست هايی بود که با فرهنگ و زبان مذهبی بيان می شد؛ فرهنگی که وسيلهء ارتباط و انسجام بخش وسيعی از مردم طی قرنها حاکميت ديکتاتوری بوده و البته زبان افسانه های مقدس و معجزات و رستگاری های ابدی و فريفتاری های هول انگيز که در اواخر دورهء شاه به «زبان روز» هم آراسته شده بود. به کارگيری اين فرهنگ يکی از وسايلی بود که مردم به جان آمده را به دنبال اين بخش از بورژوازی حريص و تشنه کشاند. چنان که همين زبان خمينی قند در دل امپرياليستهای غرب آب می کرد که می خواستند تنها رقيبشان يعنی شوروی را از افغانستان بيرون کنند و همانطور که قطب زاده می گفت جمهوری های آسيايی شوروی را هم بشورانند و پيآمدهايش را ديده ايم. سوار شدن بر مرکب دين فوايدی بی نظير دارد! بيهوده نيست که بوش هم پس از انتخاب اخيرش گفت: «حالا احساس می کنم که خدا خود در کاخ سفيد است!» رژيم هنوز هم - هرچند بسيار کمتر از پيش - به اين فرهنگ احتياج دارد و آن را به کار می گيرد. رفسنجانی کانديداتوری خود را برای رياست جمهوری، منوط به تشخيص «وظيفهء شرعی» اش کرده است! طبعاً وقتی به اين «زبان خاص و فرهنگ اسلامی» احتياج نداشته باشد زبان ديگری خواهد گشود. زبان باندی که به قدرت می رسد متناسب با شرايطی ست که او را به قدرت رسانده، زبان پينوشه را در شيلی، زاهدی را پس از ۲۸ مرداد، سوهارتو را پس از کودتا عليه سوکارنو و يلتسين در روسيه و بوش را در آمريکا با هم مقايسه کنيد خواهيد ديد که به نام دموکراسی و آزادی ... همان جناياتی را می شود مرتکب شد که با توجيه اسلام. به نام مسيحيت، انکيزيسيون و جنگهای صليبی راه افتاد و ظاهراً به اتکاء افسانه های تورات و البته با توپ و تانک، فلسطين اشغال شد. ترومن هم بمباران اتمی هيروشيما و ناکازاکی را »با سپاس از خداوند« و بنا بر «مشيت الهی» توجيه کرد. چنانکه به نام کمونيسم هم جنايات غيرقابل بخششی رخ داده است. بايد تصريح کرد که اسلام را نمی توان بی رنگ و بی طرف تلقی کرد زيرا به همان ميزان که از منافع طبقات معينی جانبداری می کند همان رنگ و ماهيت را به خود می پذيرد. درک تاريخی از اسلام را هرگز نبايد کنار گذاشت. چنانکه بديهی ست با نگاه به عقب نمی توان جلو رفت و نبايد گذاشت مردگان بر زندگان حکم برانند.
سرانجام بد نيست ببينيم رژيم چه نيازی به اعمال فشار روی زنان برای رعايت حجاب دارد؟ پاسخ اين است که حجاب بارزترين نماد و تنها مارک تجارتی «اسلامی» ست که برای رژيم باقی مانده و طبقهء حاکم نياز دارد اولاً به کسانی که پايه های کور و بی چون و چرای او هستند (و هردو از وجود يکديگر بهره مندند) ثابت کند به اصطلاح غيرت و ناموس و عفت اسلام را از «تهاجم فرهنگی» حفظ می کند. ثانياً تأثيرات درک مردسالارانهء ريشه دار در جامعه را نيز بايد در نظر داشت که در عين مجاز دانستن صد نوع هوس بازی شرعی و صيغه در مورد «ناموس» ديگران، به «ناموس» خود خيلی غيرتی می نگرد و از تحميل حجاب، در ته دل خشنود است! اما نکتهء سوم و مهمتر از همهء اينها ايجاد رعب و تحقير و تحميل سلطهء سياسی بر جامعه است. يک لحظه فکر کنيد که با همين قانونِ يکی دو سطریِ حجاب، نصف بيشتر جمعيت ايران تحت سلطه و مادون شهروند عادی قرار می گيرد. آن وقت، هزاران پيآمد اين تنزل شأن انسانی زنان را خود در نظر بگيريد.
رژيم سرمايه داری حريص و نوکيسهء ايران در راه تشديد استثمار و پرتر کردن جيب ثروتمندان و به خاک سياه نشاندن اکثريت مردم ايران توانسته است با استناد به اسلام، بسياری از دستاوردهای جنبش کارگری را زير پا بگذارد. خمينی از ماههای نخستين به قدرت رسيدن، به سرمايه داران اطمينان می داد که منافع شان در حکومت اسلامی بهتر از هرجای ديگر تأمين است. احمد توکلی وزير کار دههء ۱۳۶۰ کوشيد مناسبات بين کارگر و کارفرما را بر اساس «قانون اجاره» (!) تنظيم کند، هرچند به خاطر مبارزات جاری کارگران در اين کار موفق نشد، اما اقدامات ديگر رژيم، از جمله رفع شموليت قانون بيمه های اجتماعی از کارگاه های کمتر از پنج نفر، به نتيجه رسيد. آنها که به اعتبار ويرانی های فراگير کنونی، رژيم ايران را «بی لياقت» می دانند بد نيست نگاهی به درآمدهای بی حساب دست اندرکاران و حتی کارگزارانِ دست چندمِ رژيم بيندازند تا برايشان معلوم شود که ايران بهشت سرمايه داران است! همان کاری که سرمايه داری در همه جای دنيا مرتکب می شود. کجا را به خاک سياه ننشانده اند؟ استفاده از ابزار اسلام برای بقای رژيم چه بسا از چاه نفت هم مهمتر بوده و هست. اما اين شيشهء عمرِ رژيم نيست. رژيم سرمايه داری حاکم، برای بقای خود می تواند با حربهء دين حتی الغای «حکومت دينی» را هم توجيه کند. «ماکياوليسم» سالهاست پيش اينان لنگ انداخته است!
هدف ما در اين مقالهء کوتاه عمدتاً نشان دادن اين نکته است که به کار گرفتنِ ابزار دين به هيچ رو نتيجه ای را که برخی می خواهند بگيرند ثابت نمی کند. آنها به دليل همين توجيهات دينی، رژيم را «ماقبل سرمايه داری» معرفی ميکنند و در پی آن، استراتژی مبارزهء کنونی را استقرار رژيمی سرمايه داری و ليبرالیِ متعارف تعيين می نمايند. حال آنکه بيش از۴۰ سال است سلطهء مناسبات سرمايه داری در ايران برقرار شده و امروز، تنها با مبارزه ای همه گير و همه جانبه که جهتگيری ضد سرمايه داری داشته باشد و مصالح اکثريت عظيم جامعه را که زحمتکشان اند در نظر بگيرد می توان گامی به جلو برداشت، نه با بديل هايی که هرکدام به نوعی درجا زدن، يا حتی بازگشت به عقب است. اين رژيم طبقاتی را مبارزهء همه جانبهء اکثريت مردم ايران که کارگران و زحمتکشان و محرومان اند و بيش از هر طيف ديگری به آزادی و برابری نياز حياتی دارند بايد سرنگون کند. اگر کسی به راستی دموکرات است بايد با اين اکثريت همراه باشد و در تدارک جدی اين راه قدم بردارد.

پاورقی ها:

۱ - قل يا ايها الکافرون. لا أعبد ما تعبدون. ولا أنتم عابدون ما أعبد. و لا أنا عابد ما عبدتم. و لا أنتم عابدون ماأعبد. لکم دينکم ولی دينِ. (سورهء کافرون، آيهء ۱ تا ۶ که کل سوره است)
۲ - لا إکراه فی الدين قد تبیّن الرشد من الغیّ (سورهء بقره، آيهء ۲۵۶)
۳ - إن الذين آمنوا و الذين هادوا و الصابئين و النصاری من آمن بالله و اليوم الآخر و عمل صالحاً فلاخوف عليهم و لا هم يحزنون. (سورهء مائده، آيه ۶۹)
۴ - إن الذين آمنوا و الذين هادوا و الصابئين و النصاری و المجوس و الذين أشرکوا إن الله يفصل بينهم يوم القيامة إن الله علی کل شيئ شهيد. (سورهء حج آيه )۱۷
۵ - و من يبتغِ غيرَ الإسلام ديناً فلن يقبل منه و هو فی الآخرة من الخاسرين. (سورهء آل عمران آيهء ۸۵ )
۶ - بُعثتُ علی شريعة سهلة سمحة. (حديث نبوی)
۷ - فإذا لقيتم الذين کفروا فضرب الرقاب حتی إذا أثخنتموهم... (سورهء محمد آيهء ۴ )
۸ - الناس مسلطون علی أموالهم (حديث)
۹ - أحلّ الله البيع و حرّم الربوا. (سورهء بقره آيهء ۲۷۵)
جایگاه اسلام در رژیم ج.ا
تراب حق شناس
قسمت چهارم


۲. حرام بودن ربا در اسلام بسيار آشکار است ( ۹) اما چون گردش سرمايه در نظام سرمايه داری، بدون ربا و عمليات بانکی امکان ندارد، از سالها پيش از خمينی، ربا را با کلاه شرعی و دست به دست کردن «حلال» کرده بودند. اما بانک هم بود و به ازای پس انداز، بهره می پرداخت. رژيم بايدسيستم بانکی «اسلامی» را درست می کرد تا ربا توجيه شود. سيستمی بانکی که برخی کلمات در معاملات آن عوض شده است، مثلاً به جای سود، می گويند جايزه يا کارمزد. اين حيلهء شرعی به مذاق سرمايه داران در جاهای ديگر هم مزه کرد و هم اکنون در کشورهای نفتی خليج و نيز در اروپا، به ويژه در انگلستان، بانک های اسلامی فعال اند و ميلياردها دلار از ذخيره هايی که مهاجرين مسلمان مايل نبودند به بانک ها بسپارند هم اکنون در دست خويش دارند.
۳. موسيقی حرام بود و خمينی در نخستين ماه های روی کار آمدنش همچنان بر اين حکم تصريح می نمود. مجتهدين به همين دليل راديو را ابزار لهو و لعب می دانستند و از خريد و فروش آن منع می نمودند (مسألهء ۲۸۸۹ و ۲۸۹۰ توضيح المسائل خمينی). اما بعد از «انقلاب» بدون موسيقی نمی شد راديو و تلويزيون داشت، نمی شد سرود در مدح امام پخش کرد و به توجيه رژيم پرداخت. از اين ابزار چون فوايدی عايد اسلام (يعنی رژيم) می شد پس مجاز گرديد.
۴. کشتن ده ها هزار نفر از مخالفين در زندانها و به سلاخی فرستادن صدها هزار نفر در يک جنگ ۸ساله به سادگی قابل توجيه مذهبی نيست، اما چون لازم بود کشته شوند، شدند و توجيه گشت با صدها دروغ از نوع کليد بهشت يا ديدن امام زمان در جبهه و صحنه سازی های لازم و اتهام ارتداد و محاربه با خدا...
۵. بخش ديگری از خود رژيم، گاه توجيه ها و تفسيرهای بخش حاکم را نمی پذيرفت و استدلال می کرد تا در راه اقدامات دولت مانع ايجاد کند و مانند منتظری بخواهد از «زياده روی که آبروی اسلام را می برد» جلوگيری کند، اما خمينی برای دولت اسلام اين حق را قائل شد که حتی جلوی نماز را بگيرد. يک بار خامنه ای در خطبهء نماز جمعه اظهار داشت که دولت می تواند در کليهء موارد دخالت کند مگر آنجا که به ضروريات دين مربوط باشد و خمينی همان روز بلافاصله به او پاسخ داد که «معلوم می شود شما اسلام را نفهميده ايد. دولت اسلام می تواند حتی نماز را تعطيل کند.» (نقل به معنی)
۶- خمينی روابط تجاری و سياسی را با اسرائيل مجاز نمی دانست (مسألهء ۲۸۳۴ توضيح المسائل)، اما در زمانی که هنوز بنی صدر بر سرِ کار بود برای شهربانی مسلسل های يوزی خريدند و تصويبنامهء مربوط به آن در روزنامهء رسمی کشور هم منتشر شد. داستان خريد اسلحه از اسرائيل در زمان جنگ با عراق هم که ديگر خيلی معروف است.
۷. رژيم لازم دارد در دل های مردم رعب ايجاد کند و از جمله به سنگسار زنان متوسل می شود. سنگسار از آئين يهود به آئين اسلام سرايت کرده ولی برای اثبات زنای محصنه (زن شوهردار) لازم است چهار مرد عادل شهادت دهند که متهم را در حال عمل جنسی (در لحظهء دقيق آن) به چشم خود ديده اند و اين شرطی ست که اثبات اتهام را در عمل نزديک به محال می سازد، اما رژيم لازم دارد چنين «حکمی» را که در اصل و صرف نظر از شروط آن، ظالمانه و ارتجاعی ست به اجرا درآورد و می آورد. کاری به شروط شرعی و غيره ندارد.
۸. طبق قوانين اسلام (که عموماً بنا بر شرايط و موقعيت های مختلف وضع شده) غير از«وجوه شرعيه» (يعنی خمس و زکات و رد مظالم و نظاير آن) پولی نبايد از مردم گرفت، اما رژيم، ماليات را که حکومت های «غير اسلامی» مقرر کرده اند گرفته و می گيرد چون به نفع رژيم است - و با همين کار خود ثابت می کند سيستم مالياتی اسلامی (چنان که اقتصاد اسلامی) وجود خارجی نداشته و ادعاهای رژيم چيزی جز «نخود سياه» نبوده که ساده باوران را به جستجوی آن فرستاده اند.
۹. خمينی خود بارها و به درستی گفت که ديروز در پاريس اين بود مصلحت و امروز مصلحت چيز ديگری ست. اگر منشأ پيدايش احکام مختلف اسلامی را جستجو کنيد همه از مصلحت کوچک و محلی معينی مايه گرفته (مثل تيمم) و به تدريج به صورت قانون و احکام و واجبات درآمده. به همين شکل بوده که برخی دعاها و حرکات مشخصی در انجام عبادات به وجود آمده (مثلاً سنی ها دست بسته نماز می خوانند که اگر شيعه چنين کند نمازش باطل است يا وضو را شيعه يک طور می گيرد و سنی طور ديگر...) باری، اگر به فرض، اوضاع بر اين منوال ادامه يابد از کجا معلوم که «نماز وحدت» که برای آشتی رئيس جمهور بنی صدر و نخست وزير رجائی در ايران خوانده می شد در آينده مثل نماز آيات (که برای زلزله و ... می خوانند) در رساله های عمليه نيايد!
موارد متعددی می توان بر شمرد که ثابت می کند رژيم برای حفظ قدرتش هيچ «خدائی» نمی شناسد و همهء جانماز آب کشيدن هايش برای مصرف ديگران است نه خودش. چرا که تا امروز هيچ جنايتی، هيچ دروغی، هيچ خيمه شب بازی (نظير تعيين يکشبهء خامنه ای به عنوان «رهبر» و بعدها مرجع تقليد به جای خمينی) و هيچ تهمتی عليه مخالفان و هيچ دزدی و فساد و رشوه خواری و فسادی با مشکل «قوانين» و «محرمات» و «اخلاقيات» اسلامی مواجه نشده است. در طول تاريخ هم همين بوده، چه تاريخ اسلام و چه غير از آن. اسلام هرگز هويت جداگانه ای از مصالح طبقات يا اقشاری که به نحوی معين از آن دم می زده اند و موضع شان را با آن توجيه می کرده اند نداشته است. بی خود نبايد دنبال چيزی مجرد رفت و خود را به قيل و قال های غالباً بيهوده ای که در دو سه دههء گذشته بر سرِ اسلام برپا شده است مشغول نمود. دنبال چنين مجهولی رفتن يعنی در دام رژيم افتادن. وقتی هاشم آغاجری را محاکمه می کردند در يک راديو خارج کشور بحث بر سر اين بود که باب اجتهاد چيست و جايگاه مجتهد کدام؟! ... به عقيدهء نگارنده اين چيزها را رژيم برای مشغول کردنِ مردم پيش می کشد و خود به ريش همه می خندد. همين طور است اگر کسی برای درک مفهوم فلسفی «آزادی» از نظر بوش و نومحافظه کاران کاخ سفيد به اين طرف و آن طرف بدود! و از فلاسفه مدد بخواهد!
گاه در اطلاعيه هايی که مخالفين رژيم می دهند آن را رژيمی ايدئولوژيک می خوانند، طوری که گويا اين ايدئولوژی برای خود رژيم يا هر کدام از باندهايش نيز درد سر درست می کند و مانع اقدامات آنها ست. اين تصوری ست اشتباه. اينکه رژيم اقداماتش را برای مردم توجيه ايدئولوژيک می کند (مثل اينکه شرکت در فلان انتخابات «واجب شرعی!» ست يا «بمب اتمی در اسلام حرام است
جایگاه اسلام در رژیم ج.ا

تراب حق شناس

قسمت سوم



به نظر ما اسلام، با درک خاصی که رژيم جمهوری اسلامی از آن دارد اسب اوست و سلاحی در دستش. رژيم هرگز درک خود را از اسلام به صورت جامد نگه نداشته، هرطور خواسته از آن سود جسته و اگر به نفعش نبوده آن را به کلی کنار گذاشته است. همان طور که کسان يا رژيم های ديگر از دموکراسی، سوسياليسم، صلح، حقوق بشر ... مثل ابزار استفاده می کنند (بدون آنکه بخواهيم اين مثالها را عيناً شبيه همديگر بدانيم). رژيم را در عملکرد اجتماعی و اهداف طبقاتی اش بايد مورد حمله قرار داد وگرنه فحاشی به اسلام نه تنها مشکلی را حل نمی کند بلکه وسيلهء ديگری برای عوامفريبی در اختيار رژيم می گذارد. در بين اپوزيسيون رژيم هستند کسانی که چون هيچ ايرادی به عملکردهای طبقاتی رژيم و ايدئولوژی سرمايه دارانهء او ندارند بنا بر اين، از اين ديدگاه حرفی نمی توانند بزنند و ناگزيرند به ماسک و ظاهر رژيم حمله کنند و بحث را بدون هيچ پشتوانهء علمی و منطقی به حمله به اسلام (که معلوم نيست دقيقاً چيست) بکشانند.
به اسلام بايد به عنوان يک فرهنگ (به وسيع ترين معنای کلمه) نگريست که در سير تاريخ، هر امر مقدس آن نيز به امری عادی بدل شده است. می توان از آثار منفی يا مثبت آن سخن گفت، آن را نگه داشت يا با آن مبارزه نمود. می توان با دين و مذهب به لحاظ فلسفی مبارزه کرد و عملکرد آن را در عرصه های اجتماعی و سياسی به نقد کشيد و برای مسائل امروز و فردا در جستجوی پاسخ بود. می توان به جای بدگويیِ صرف به اسلام و ترکاندن عقدهء ناشی از ستم ها و تبهکاری های رژيم جمهوری اسلامی بر روی اسلام، به فکر اين بود که چرا اينهمه توده های محروم در کشورهای مسلمان و غير مسلمان (از جمله در آفريقا و آمريکا) به اسلام - با تعبير خاص خودشان از آن - روی می آورند، چه کم دارند، به جستجوی چه اند؟ و در اسلامشان چه می يابند؟ توده های حزب اللهی که شيفتهء «اسلام سياسی» (ايدئولوژی حکومتی) و اسلامگرايان متعصب می شوند، حتی وقتی به جنايت دست می زنند، حتی وقتی به بالهای خفاش فاشيسم تبديل می شوند خود قربانی اند؛ قربانیِ محيطی که از نابرابری اجتماعی، سرکوب آزاديها و انواع محروميت ها سرشار است؛ محيطی که هيچ بديل اميد بخشی برای آينده ندارد و لگدمال شدگان را به شورش کور، و به تخريب همه چيز وا می دارد؛ محيطی که در برابر خطر «تروريسم اسلامی» فقط سرکوب و تروريسم دولتی همه جا حاضر و ناظر را ارائه می دهد نه ريشه يابی، آگاهی و درمان را (که طبعاً چنين انتظاری از آن نمی توان داشت). در چنين محيطی که دو طرف معادلهء آن دو حريف و در عين حال دو همپيمان امثال بوش و بن لادن قرار دارند اين توده های ستمديده اند که قربانی هميشگی اند. خطر در «اسلام سياسی» ست و در سوء استفاده از احساسات مذهبی و صادقانهء کسانی مبتلا به فقر مادی و معنوی، به منظور رسيدن به قدرت و سوار شدن بر گردهء آنان.
می گويند رژيم ايران رژيم ايدئولوژيک است. گويا رژيم های ديگری می شناسيم که ايدئولوژيک نيستند. در «دموکراسی های» غرب مگر ايدئولوژی سرمايه داری و ليبراليسم حاکم نيست؟ اگر بين احزاب راست ميانه و سوسيال دموکرات که به تناوب، حکومت اين کشورها را در دست دارند فرق ايدئولوژيک جستجو کنيد چندان فرقی نمی يابيد. بيهوده نيست که می گويند ديگر فرقی بين چپ و راست وجود ندارد و ايندو تعبير بی معنا شده اند. کسانی حتی از «پايان ايدئولوژی ها» سخن می گويند. اگر اندکی اين پوست و رويه را کنار بزنيم خواهيم ديد که به هيچ وجه بدون ايدئولوژی نيستند. رژيم ايران هم حتماً ايدئولوژيک است، اما فرقش با رژيم های سرمايه داری غربی اين است که در ايران توجيه منافع سرمايه داران و حاکميت شان اساساً با دستگاه دين صورت می گيرد ولی در جاهای ديگر اين توجيه را قانونی عرفی بر عهده دارد که مورد قبول طبقهء حاکم است. تفسير از دين يا از قانون جامد نيست و تابعی ست از منافع حاکمان. اما توجيه منافع طبقهء حاکم با ابزار دين ابعاد گسترده تر و عميق تری می يابد و زندگی خصوصی افراد را نيز تحت تأثير قرار می دهد.
رژيم به اين دليل برای توجيه اقدامات سرکوبگرانه اش از دين بهره می جويد که با اين کارد تيزتر و عميق تر می توان بريد. در يک قانون عرفی لائيک کسی را نمی توان به جرم ارتداد کشت ولی رژيم لازم دارد بکشد و از اينرو از دين سود می جويد. بدون استفاده از دين نمی توان از رمانی که سلمان رشدی نوشته استفاده کرد و آن را به ماجرائی سياسی برای عربده کشی و باجگيری در دنيا تبديل کرد. رژيم اين را لازم دارد و می کند. تا کنون حتی يک مورد نمی توان يافت که اسلام مانع کاری شده باشد که رژيم خواسته است انجام بدهد، بلکه هرکاری را هم که نمی توانسته به طور عادی انجام دهد و برای ادامهء حاکميت خود لازم داشته با توجيه و چماق دين انجام داده است. رژيم برای تحکيم قدرت خود نياز به جاسوس در هر خانه داشت، اين ابزار را دين می توانست فراهم کند. «ارتش ۳۶ ميليونی خبرچينان» که خمينی می خواست، تنها از اين طريق ميسر بود. چطور می شد تصور کرد که مادر به جسد تيرباران شدهء فرزندش چنان نگاه کند که به لاشهء خوک؟!
به ياد داشته باشيم که رژيم با اسلام، يعنی حربه ای که در دست دارد، هرگز برخورد دگم نکرده، بلکه مطابق با شرايط و منافع طبقاتی و مادی اش آن را تفسير و تأويل کرده، به کار گرفته و يا زيرپا گذاشته است. به چند نمونهء زير توجه کنيد:
۱. مالکيت در اسلام مقدس است و شاهد آن حکم معروف «مردم نسبت به اموال خويش تسلط (اختيار کامل) دارند» (۸) می باشد؛ اما چون، در اوايل کار، رژيم بايست مشروعيت خود را از طريق پاسخ دادن به برخی خواست های توده ها به دست می آورد و اموال و زمين های مالکان وابسته به رژيم سابق را مصادره می کرد، در برابر «اصل مالکيت»، «احکام ثانويه» (يعنی احکامی که استثنائاً و از سرِ ناچاری صادر می شود) را پيش کشيد.
جایگاه اسلام در رژیم ج.ا
قسمت دوم
در بحث پيرامون درک واحد يا متعدد از اسلام، من خود، زمانی در سال ۱۳۵۸ در مقالاتی تحت عنوان «ولايت فقيه: گشادترين کلاهی که بر سرِ مردم ايران می رود» در نشريهء پيکار گفته ام «اسلام يعنی همين که خمينی می گويد». اما امروز می فهمم که اين سخن درست نيست. اسلام خمينی فقط يک نوع تفسير آن است. ما که حاضر نبوديم و نيستيم برداشت پل پوت، برژنف و استالين ... را با کمونيسم يکی بدانيم اسلام را هم نمی بايست به درک و عمل خمينی از آن محدود کنيم. اسلام که به عنوان يک دين و فرهنگ زنده مانده، علتش قابليت رفرمی ست که داشته و دارد و خمينی هم در آن تغييرات و رفرم هايی متناسب با مصالح خود و طبقه ای که آن را نمايندگی می کرده داده است که در سطور بعد به آنها اشاره خواهيم کرد.
اسلام حتی در قرآن درک واحدی از اصول خود ارائه نمی دهد. همه منطبق با شرايط زمانی و مکانیِ جنبشی ست که برای توجيه و تئوريزه کردنِ آن ابداع شده بود. مثل هر ايدئولوژی ديگر. همه فرزند زمان خودند. نمونه بدهيم: دين اسلام در دوران نخستين، زمانی که از يک گروه کوچک و ضعيف از پيروان محمد تجاوز نمی کرد و مورد طعن و لعن و بايکوت اکثريت اهالی مکه بود سهل گيری و مدارا و همسازی با مخالفان را اصل قرار می دهد. در سورهء ۱۰۹ (الکافرون) می خوانيم: «بگو ای کافران. من آنچه را که شما می پرستيد نمی پرستم. شما هم آنچه من می پرستم نمی پرستيد. من نيز پرستندهء آنچه شما می پرستيد نيستم. و شما هم پرستندهء آنچه من می پرستم نيستيد. شما دينِ خود داريد و من هم دين خودم را دارم.» ( ۱ )
در جای ديگر، زمانی که وضعِ گروه مسلمانان بهتر شده و قدرتی گرفته اند اما هنوز آراء و گرايشات مخالف نيرومندند، راه استدلال و مقايسه را پيش می کشد. در سورهء بقره آيهء ۲۵۶ می خوانيم: «کار دين به اجبار نيست، زيرا راه و بيراهه آشکار شده است.» ( ۲ ) در زمان و شرايط ديگر و بر پايهء منافعِ مرحله ایِ جنبش خود، سرمشقی برای آشتی و جلوگيری از آتش اختلافات فرقه ای ارائه می دهد: «کسانی که ايمان آورده اند [يعنی مسلمانان]، يهوديان، ستاره پرستان، و مسيحيان که به خدا و روز جزا ايمان داشته باشند و نيکوکاری کنند نه ترسی خواهند داشت و نه اندوهی.» (۳) و نظير همين آيه در سورهء بقره آيهء ۶۲ و نيز در سورهء حج آمده که از زردشتيان و حتی مشرکان نيز نام می برد و می کوشد که اختلافات و جنگ فرقه ای پيش نيايد: «کسانی که ايمان آورده اند [يعنی مسلمانان] و يهوديان و ستاره پرستان و مسيحيان و آنها که مشرک اند، خدا آنها را در روز قيامت، از يکديگر جدا و مشخص خواهد کرد. او شاهد همه چيز هست. » ( ۴ )
اما وقتی از موضع قدرت سخن می گويد و برای پيشبرد مقاصد اجتماعی و سياسی خود، طرد مخالفان را ضروری می داند، پس از اشاره به نقاط مشترکِ خود با يهوديان و مسيحيان، صريحاً می گويد: «هرکس غير از اسلام دينی برگزيند هرگز از او پذيرفته نيست و در آخرت از زيانکاران است.» ( ۵ ) با تغيير شرايط، همين دين که خود را «آئين آسانگير و نرم خوی » ( ۶) معرفی می کرد، آنجا که پيشرفت با اعمال زور و خونريزی امکانپذير است می گويد: «چون با کافران روبرو شويد آنها را گردن بزنيد تا آنگاه که از خونريزی بسيار دشمن را از پا درآوريد ... » ( ۷ )
انطباق با شرايط زمانی و مکانی جهت تحقق نيازهای مادی معينِ هر مرحله نه تنها در مواردی که ذکر شد بلکه در ده ها مورد ديگر که همه احکام ابدی و مقدس و لايتغير تلقی می شوند ديده می شود. اسلام يک حرکت اجتماعی در زندگی بشر از ملت های متعدد بوده که در طول تاريخ به صدها شکل و رنگ درآمده و همين تنوع و تحرک و ديناميسم بوده که تا امروز آن را باقی نگه داشته است. اشتباه اين است که آن را در يک شکل و محتوا ببينيم و مقدس و بسته و جاودانی تلقی کنيم. اين اشتباه اگر در تأييد آن باشد به بنيادگرايی می انجامد و تعصب کور، و اگر در مخالفت با آن باشد به موضعی خصمانه که در هردو حالت، حقيقتِ آن جريان تاريخی شناخته نشده است. موضع خصمانه و نفی گرا فقط می تواند به تعصب معتقدان دامن بزند و کار را به جنگ های فرقه ای بکشاند. اين خطری ست که بايد جلوی آن را گرفت. در چنين جنگی همه بازنده اند.
اسلام هم مانند هر ايدئولوژی ديگر وسيله ای ست که گروه ها يا افراد برای توجيه منافع خود از آن استفاده می کنند و بايد آن را جريانی ديد که در ۱۴۰۰ سال پيش در يک جامعهء معين و به دنبال پيشينه های مادی و فرهنگی اش پديد آمده و مثل رود در تاريخ جريان يافته و در جريانات ديگر هضم شده يا آنها را در خود هضم کرده و به نوبهء خود در مسير حوادث تأثير گذارده و تمدن اسلامی را به وجود آورده است.
جريانات مدعی اسلام در دنيای معاصر اسلامِ واحدی ندارند و ما ده ها نمونه اش را تنها در ايران سراغ داريم. پس بيهوده به نبرد با اشباح نبايد پرداخت. منافعی که آن توجيه دينی يا فلسفی معين را موجب می شوند بايد زير ضربه گرفت و همراه با آن توجيهات فکری و ايدئولوژيکش را. بعضی چنان با به اصطلاح اسلام درگير شده اند که حاکميت را که در ايران طبقاتی ست و از منافع طبقات و اقشار معينی حمايت می کند و ماشين سرکوبش را با درک طبقاتی غريزی اش عليه مخالفان به راه می اندازد در عبا و عمامه و ريش و نماز جمعه خلاصه می کنند به طوری که حتی درکشان از «رژيم ولايت فقيه» آنقدر سطحی و محدود است که گويا اگر کت و شلواری ها بيايند ديگر مشکلی درکار نخواهد بود. به نظر ما هر رژيمی هم که پس از انقلاب ۱۳۵۷ در ايران بر سرِ کار می آمد و با توجه به زمينهء ناآماده و تضاد منافع شرکت کنندگان در انقلاب و مناسبات جهانی امروز می خواست حاکميت بخشی را بر بخش های ديگر تحميل نمايد و با اينهمه مخالف روبرو بود کار ديگری جز توسل به سرکوب، البته زير پوشش های متفاوت، نمی کرد. پوشش ها و توجيهات را با محتوای اعمال يک رژيم يا حتی افراد نبايد اشتباه کرد

جایگاه اسلام در رژیم ج.ا

نوشته ی اريالای تراب حق شناس در مورد جایگاه اسلام در ج.ا به دلیل اینکه چیش از انکه به چپ گرایش پیدا کند به تحصیل دینی پرداخته است حاوی نکات جالبی است که خواندش را به همگان توصیه میکنم

با مهر بسیار : بهزاد

جایگاه اسلام در رژیم جمهوری اسلامی
قسمت یکم

از زمان روی کار آمدن جمهوری اسلامی و فجايعی که به بار آورده، بسياری را رسم بر اين است که علت مشکل را صرفاً در «اسلامی بودنِ» رژيم بجويندو همصدا با برخی محافل مطبوعاتی و سياسی غربی (که موضع گيريشان نسبت به برآمد جنبش های اسلامی، و کلاً دنيای اسلام، يادآور تعصب کور صليبيان است) می کوشند منشأ بدبختی های مردم ايران و کلاً مسلمانان را نه در انواع ستمديدگی ها و تحمل فشارها از يک طرف و قلدرمنشی و يکه تازی صاحبان سرمايه و قدرت از طرف ديگر، بلکه در اسلام جستجو کنند و استبداد و ظلم و فقر مادی و فرهنگی و تحقير و فساد و بی عدالتی ناشی از مناسبات استثمارگرانه داخلی و خارجی را ناديده بگيرند.
برخی از «مبارزان» سياسی سابق هم به اين دلخوش اند که برای نشان دادن علل بدبختی های ايران، خيلی راحت و غيرمسؤولانه به فحاشی به اسلام بپردازند، به تعصب ايرانی گری، شووينيسم ضد عربی پناه برند و گمان کنند که اگر اسلام را به عنوان مقصر اصلی دراز کنند و به شلاق بکشند يا مانند برخی به تصوف و عرفان و حتی دين ديگری رو بياورند، شيطان را از جسم و جان «تمدن ايرانی» بيرون خواهند کرد و «مدرنيته» را به جای آن خواهند نشاند! نمونه های چنين «تحليلی» را در القابی که دربارهء رژيم به کار می برند می توان ديد: رژيم فقها، رژيم ملايان يا ملاتاريا، حکومت آخوندی، رژيم ولايت فقيه، يک مشت روضه خوان، ريشوها، عمامه بسرها، دستاربندان، شمع فروش ها و غيره؛ حرفهايی که جز برای دل خنک کردن فايده ای ندارد و مسلم است که بدين نحو دشمن را نمی توان شناخت و به طريق اولی با آن نمی توان مبارزه کرد.
کشور ما دربرابر وضع فاجعه آميزی قرار دارد که پاسخ و راه حل می طلبد. مردم ايران طی يک قرن برای سومين بار پس از مشروطيت و جنبش ملی نفت به پا خاستند تا خود را از باتلاق سراپا استثمار و ديکتاتوری و تحقير و فقر و فساد همه جانبه بيرون بکشند. هر طبقه يا قشر اجتماعی، بلکه هر فردی از ديد خويش انتظار خاصی ازاين تحول و زايمانِ پردرد داشت، اما آنچه برآيند نيروهای فعال اجتماعی به بار آورد همين رژيم ارتجاعی ست که هنوز بر سر کار است. برای کسانی که در تحليل اين فاجعه، سراغ ساده ترين نمودها را می گيرند چه چيز راحت تر از اينکه به دهان همين رژيم چشم بدوزند و هر ادعائی را که او کرد، همچون حقيقتی مسلم، علت العلل وضع فلاکت بار کنونی معرفی کنند؟ رژيم خودرا «اسلامی» می داند و هر جنايتی را به ناف عقيدهء اسلامی می بندد، پس لابد همين است! به خاطر داشته باشيم که داوری راجع به اشخاص بر اساس آنچه خودشان دربارهء خويش می گويند کاملاً خطا ست. آنان که رژيم جمهوری اسلامی را بدين نحو که ذکر شد «زير ضربه» می گيرند در دام رژيم اند و درست همان راهی می روند که رژيم ترسيم کرده است. رژيم خود را اسلامی می داند پس، تباهی ها همه از اسلام است و در اين باره می توان با کمترين اطلاع از اسلام و تاريخ و تحولات و شاخه ها و فراز و فرودهای آن با کينه توزی و نثار ناسزا خود را مترقی جا زد، راحت شد و «جواب» مسأله را يافت!
سرِنخِ اين موضع گيری های به اصطلاح مخالف را در همان خط مشی رژيم بايد جستجو کرد و اينگونه مخالفان، تنها به آسياب رژيم است که آب می ريزند. هردو مطلق می انديشند و استدلال می کنند، هردو، نقطهء افراطی مقابل يکديگرند و به عبارت ديگر، دو روی يک سکه اند که هيچ پاسخ درستی به مسأله نمی دهند. رژيم درک خود از اسلام را که صرفاً بر طبق منافع او ست مطلق می کند، پديدهء اسلام را از محتوای اجتماعی و تاريخی اش تهی می کند و آن را برای دنيای امروز، آنهم به طور دربست، قابل اجرا اعلام می نمايد، بی آنکه خود چنين باوری داشته باشد و در عمل چنين کند (اين را در ادامهء مقاله خواهيم ديد). طرف مقابل هم کل يک فرهنگ و عملکرد تاريخی و اجتماعی آن را در حرف و با عصبانيتِ هرچه تمام تر رد می کند، بی آنکه خود از قلمرو و نفوذ فرهنگی آن بتواند خارج شود.
اسلام نيز مانند يهوديت و مسيحيت و در ادامهء آنها، جريان دينی، فرهنگی و تاريخی وسيع و عميقی ست در تاريخ بشری که هرگز درک واحدی از آن وجود نداشته است. اين يک جهان بينی ست که در رابطهء تنگاتنگ با نيازهای مادیِ جوامع معينی از بشر در طول تاريخ به وجود آمده، تحول يافته و با منافع مشخص ملت ها و گروه ها و حتی افرادی که با آن سروکار داشته اند رنگ گرفته است. اشکال از اينجا ناشی شده که گروه های اجتماعی معين برای تحکيم منافع خود، درک ويژه و مرحله ای خويش را تقدس و ابديت بخشيده اند و رقيبان و مخالفان خود را در آن مرحله مزورانه مخالف آن تقدس معرفی نموده سرکوب کرده اند.
اگر اسلام را به عنوان يک دين و فرهنگِ جاری شده در تاريخ در نظر بگيريم (با همهء بارِ نهادی و حقوقی که آن را با مکتب های فکریِ ديگر متمايز می سازد)، و نه يک ايدئولوژی و امر مقدس که انحصار حقيقت در دستِ او ست، می توانيم «جنگ هفتاد و دو ملت» را به قول حافظ «عذر بنهيم»، مذهب را امری شخصی و جزء حقوق مدنیِ افرادِ جامعه بدانيم که بدان باور داشته باشند يا نداشته باشند، بدان عمل کنند يا نکنند، آن را تبليغ، يا با آن مبارزهء نظری کنند. تنها در اين صورت است که می توان حساب دستگاه دين را از دولت جدا کرد و اصل لائيسيته را که يکی از دستاوردهای مبارزات بشريت و انقلاب فرانسه است در زندگی فردی و اجتماعی وارد کرد. از همين روست که دولت بايد دربارهء دين موضعی خنثی داشته باشد، نه حمايت، نه مخالفت.

Wednesday, 7 July 2010


زوایای پنهان نگاهداشته شده ی تاریخ کومه له( 1)
بخش پایانی


در ادامه نوشته ستار از انسان آزاده وجسوری بنام فه خره نه وه ره ( فخرالدین رحمتی ) به عنوان پیشمه رگه ی کومه له نام میبرد !!!
گویا ستار یا از نحوه جانباختن این انسان به معنای واقعی کلمه آزاده با خبر نیست وبا اینکه مصلحتش در این است که از آن چشم پوشی کند ویا اینکه حافظه ی مردم و دوستان واقعی جنبش چپ را دست کم گرفته است
بهرحال برای روشن شدن اذهان عموم وبرای درج در تاریخ شرح واقعه آنطور که اتفاق افتاده است در پی خواهد آمد:
,کاک فه خره این انسان آزاده وجسور که در روستای نه وه ره از توابع سنندج حضور داشت متوجه میشود که روستا توسط نیروهای رژیم ج.ا محاصره شده واینکه آنها قصد دارند اورا زنده دستگیر کنند بنابراین تصمیم میگیرد که با آنها درگیرشود واین انسان رشید چند ین ساعت با نیروهای رژیم خانه به خانه جنکید و تا زمانیکه جان باخت با مقاومت حماسی اش اجازه نداد که دشمن به او نزدیک شود در طول در گیری مردم روستاهای اطراف نه وه ره که از ماجرا با خبر شده بودند ومیدانستند که پیشمه رگان کومه له در روستا های مه لکشان و هه ل وان مستقر اند خود را به مسولین کومه له ( اقای ساعد وطن دوست وحبیب گویلی) رسانده و از انها می خواهند که به کمک کاک فه خره بشتابند اما آنها با خونسردی ولاقیدی و عدم درک وضعیت و عواقب زیانبار تصمیم شان خطاب به آنهایی که برای کمک نزد شان رفته بودند اظهار داشتند که کاک فه خره پیشمه رگه ی کومه له نیست و.ما نمیتوانیم از او حمایت کنیم واز فرستادن نیروی کمکی خوداری کردند و آن انسانهای شریف وقتی با چنین عکس العملی روبروگشتند با ابراز تاسف و با بهت وناباوری ازاین برخورد مسولین کومه له به محل کار وزندگیشان برگشتند و منتظر شنیدن خبر هولناک شدند
واین برخورد غیر مسولانه ی کومه له هم چو خال سیاهی در اذهان مردم روستاهای چه م شار و به رپله ی سارال و کلاترزان وبخشی از مردم شهر سنندج که از ماجرا با خبر شده بودند حک گشت ( وهیچ گاه با کلمات شعار گونه از ضمیر مردم پاک نخواهد شد )
با این توضیحات آقای ستار فتحی پاسخ شما به این سوال چیست : اگر کاک فه خره – نه وه ره پیشمه رگه ی کومه له بود دلیل عدم پشتیبانی کومه له از او دراین نبرد نابرابر چه می تواند باشد؟
و اگر استدلال مسولین کومه له منطقی بود واو پیشمه رگه ی کومه له نبود انگیزه شما برای جای دادن نام کاک فه خره در فهرست چانباختگان –
کومه له چیست

اگر بدین طریق قصد دارید مسولتیت چانباختن کاک فه خره - نه وه ره از روی دوش کومه له بردارید زهی خیال باطل...
و اگر خیال دارید با مطرح کردن نام این انسان جسور وآزاده در نوشته ات در این اوضاع واحوال به نفع مقاصد تشکیلاتی در میان مردم بهره برداری کنید
تاریخ این اجازه را به شما وکسانی که نظیر شما فکر میکنند نخواهد داد

با مهر بسیار : بهزاد

Tuesday, 6 July 2010

زاویای پنهان نگاهداشته شده ی تاریخ کومه له

زاویای پنهان نگاهداشته شده ی تاریخ کومه له(1)

بخش نخست

هر ساله در آخرین روز های خرداد ماه چنب وچوشی در سایت های وابسته به کومه له آغاز میگردد و نوشته های در گرامیداشت روز 31 خرداد که در تقویم کو مه له تحت عنوان روز پیشمه رگه از آن یاد میشود بر روی
سایت ها قرار میگیرد و هر کس به فراخور حال واز زاویه دید ش به قلم فرسایی در این باره میپردازد از جمله ستار فتحی ( اویهنگ ) نوشته اش زیر عنوان گرامیداشت روز 31 خرداد- روز پیشمه رگه ی کومه له در سایت آشتی درج گردیده است . ایشان از سعید معینی چنین یاد میکند { در این روز یاد همه جانباخته گان کومه له و در میانشان یاد رفیق کمونیست سعید معینی اولین پیشمه رگه ی جانباخته کو مه له را گرامی میداریم }
بیشتر از 31 سال از جانباختن سعید معینی سپری شده است اما تا کنون علت واقعی این حادثه در هیچ نوشته ی واز جمله نوشته ی ستار برای درج در تاریخ کومه له و جنبش چپ مطرح نگردیده است !!!؟
تنها مطلبی که بصورت ابهام به اطلاع عموم رسیده است بدین شرح میباشد: سعید معینی که از طرف تشکیلات ( کدام بخش از تشکیلات زندانی ویا مخفی !!؟) برای دوره آموزش پیشمه رگایه تی به نزد اتحادیه میهنی ( یه کیه تی ) اعزام میشود که در جریان سفر در درگیری با نیروهای بعثی جانش را از دست میدهد . در اینجا این سوال پیش میاید که این چگونه تشکیلات چپی است که تا این حد به یک جریان ناسیونالیست { عشیره ی }
اطمینان میکند که عضوش را برای آموزش به آنها میسپارد !!
آیا جانباختن سعید معینی خود بهترین دلیل برای اثبات این نظریه نیست که اتحادیه میهی هیچ اهمیتی برای حفظ جان یک انسان کمونیست قایل نبوده ونخواهد بود به دلیل ماهیت طبقاتیش.
زیرا اگر بر خلاف این فکر میکردند سعید معینی را که به تازگی از زندان آزاد شده بود و از همه مهمتر اینکه از دانش مبارزه مسلحانه کمترین اطلاعی نداشت { زیرا برای کسب آن به نزدشان رفته بود } و از مسیری گذر میکرد که هیچ شناختی نداشت زیرا اولین بار بود که از آن مناطق عبور میکرد در حالیکه افراد ا.م اهل محل بوده ومیبایست مسیری را برای عبور دادن سعید معینی انتخاب میکردند که ریسک درگیری بسیار کم .یا موجود نبود واگر فرض کنیم زمانیکه درگیری به هر دلیلی اجتناب ناپذیر بود افراد ا.م میبایستی در وهله اول در فکر حفظ جان سعید معینی باشند که بدون صدمه دیدن به محل مورد نظر برسد واز شواهد چنین پیداست که در این درگیری تنها سعید که هم از نظر مبارزه مسلحانه به شیوه ی پیشمه رگه وهم از لحاظ شناخت از منطقه وافراد همراه فاقد تجربه ی لازم بوده قربانی میگردد واین نشان دهنده ی اهمیتی است ا.م برای نماینده اعزامی کومه له قایل بوده است !!!
برای درک بهتر مساله حفظ جان نماینده یک گروه از سوی جریانی که امکان پذیرش وآموزش را دارد باید به تاریخ جنبش چپ مراجعه کنیم که در می یابیم که سازمان ها وگروه های دیگر به ویژه چریک های فدایی چندین نفر را برای آموزش چریکی به اردوگاه های فلسطین اعزام نمودند که سازمان های فلسطینی با ردرک موضوع که اینها نمایندگان یک جنبش هستند ضمن دادن آمزش های لازم وحتی شرکت در عملیات نظامی آنها را سالم به مقصد اصلی روانه میکردند که بارزتزین این افراد رفیق جانباخته فواد عرب ( ابو شاهین ) بود که مدت هفت سال در فلسطین ساکن بود
با مراجعه به تاریخ کومه له واتحادیه میهنی با کمی دقت وکنکاش متوجه این سهل انگاری در قبال افراد کومه له در زمان ها ی مختلف میگردیم از جمله در جریان جانباختن 72 نفر از گردان کاک شوان در بیاره – حلبچه با توجه به اینکه ا.م از نقشه حمله رژیم ج.ا که خود در آن حضور فعال داشت مطلع بود ونکته قابل تامل اینکه افراد حزب دمکرات که در منطقه حضور داشتند توسط ا. م صحیح وسالم بدون تلفات از محوطه خطر عبور داده میشوند اما گردان شوان را به حال خود رها میکنند وآن فاجعه انسانی در جنبش چپ اتفاق افتاد.
افزون بر این ها افراد ا.م که مسول حفاظت از کاک فواد را در جریان سفرش از بانه به مریوان وبلعکس را بعهده داشتند در زمان درگیری مسولیت خویش را فراموش کرده وکاک فواد را به حال خود رهانموده وخود از مهلکه میگریزند و کمیته مرکزی کومه له در مقابل همه این مسایل سکوت اختیار کرده چرا !!!؟

ادامه دارد