روایتی از جنبش چریکی حلقه تبریز
قسمت دوم
انتشار آدینه مهد آزادی اما کار خود را کرده بود جان های شیفته گرد هم جمع شده بودند سه یار دانشسایی هم نان محور جمع بودند و
آدینه محل انتشار اولین نوشته های صمد بهرنگی و اولین ترجمه های بهروز دهقانی بود.
ولی دیگران هم از آدینه پای به عرصه مبارزه و فرهنگ بالنده گذاشتند. عبدالمناف فلکی تبریزی که بعدها از اعضای مرکزیت شاخه تبریز سازمان چریک های فدائی خلق ایران شد، اولین شعرهای اش را در همین نشریه منتشر کرد. غلامحسین ساعدی به یاد می آورد: «جلال آل احمد بار اول که مناف را دیده بود می گفت چه نارنجک آماده انفجاری، ضامن کشده و پرقدرت، این همه شجاعت زیر این همه فشار و خفقان؟ مشتی عصب و دریایی ایمان و این همه آگاهی و شعور طبقاتی». و این مناف را صمد در یک کارگاه قالی بافی پیدا کرده بود که هنگام بافتن قالی یک سر می خوانده است. چنین شد که شعرهای اولیه مناف به آدینه آمد.
علی رضا نابدل از طریق همین نشریه صمد و یاران اش را پیدا کرد، رحیم رئیس نیا به یاد می آورد: «بازار شیشه گرخانه آن زمان بیشتر محل کتاب فروش ها بود و به همین دلیل یک مرکز روشنفکری به حساب می آمد. ما با هم با دوستان مان همین فرنود و بهروز و صمد به قهوه خانه ای در شیشه گرخانه می رفتیم. یک روز آن طور که به یاد دارم دیدم یک جوان خیلی شسته – رفته عینکی خوش قیافه آمده و دنبال صمد می گردد که ظاهراً صمد را از روی مقالات اش پیدا کرده بود.» چنین شد که علی رضا نابدل دیگر عضو مرکزیت شاخه تبریز سازمان در سال های بعدی هم شعر و نوشته های اش را به آدینه آورد.
رحیم رئیس نیا، غلامحسین فرنود، بهروز دولت آبادی، مجید ایروانی، عباد احمدزاده، اصغر عرب هریسی و عبدالله افسری ( که از شاگردان بهروز در روستا بودند)، اشرف دهقانی، ابراهیم عظیم پور، جعفر اردبیلچی، یونس نابدل و کسان دیگری حول و حوش این محفل گرد آمدند و از آن میان عده ای کوچکتر در سر هوای کارهای بزرگ تری داشتند.
این محفل البته ارتباطات غیرمستقیمی با محافل دیگر داشت. لااقل در یک مورد رئیس نیا شهادت می دهد که علی رضا نابدل به دلیل هم کلاسی بودن با برادر سلیمان معینی در دانشکده حقوق قضایی دانشگاه تهران اعلامیه های آن را به تبریز می آورد و به صمد می داد. محفل البته از طریق ساعدی ارتباطی هم با روشنفکران تهران یافته بود و در جریان همین ارتباط صمد با امیرپرویز پویان آشنا شده بود و حتا بهروز دولت آبادی به یاد می آورد که پویان به تبریز آمد و در خانه بهروز دهقانی دیداری با برخی از فعالان این محفل روشنفکری داشت. با وجود این هنوز پیوندی در کار نبود. پویان و یاران اش همه به این نتیجه رسیده بودند که باید کاری کرد اما آن ها نیز هنوز نمی دانستند چه باید کرد؟ محفل تبریز اما راه خود می رفت. آن ها با مطالعه آثار کم شمار مائو که توانسته بود در آن فضای اختناق مطلق به دست شان برسد و با تکیه به تجربه انقلاب چین گمان می کردند مشی محاصره شهرها از طریق روستاها می تواند راه گشا باشد، این ایمان ولی قطعی نبود. آن ها می خواستند بر مبنای تحقیق راهی را انتخاب کنند اما تجربه گذشته را در ذهن داشتند که شیوه فعالیت تشکیلاتی حزب توده نه به لحاظ شکل استخواند بندی سازمانی و نه به لحاظ شکل فعالیت اجتماعی و سیاسی در آن شرایط سلطه کامل ساواک پاسخ گوی نیاز زمانه نیست.
چنین بود که در غیبت بهروز که برای ادامه تحصیل به آمریکا رفته بود، دیگران تصمیم گرفتند تراکتوری خریداری کنند و تحت محمل کار در روستا، روستای مناسب را برای شعله فکندن بر خرمن انقلاب انتخاب کنند. رفقای محفل مبلغی گردآوردند و به ضمانت مجید ایروانی مدیر انتشارات شمس تراکتوری خریدند. برای کار روی تراکتور عباد احمدزاده، کارگر چاپخانه انتخاب شد که می توانست شک ساواک را برنیانگیزد. ساواک اگر متوجه می شد که یک روشنفکر در روستا روی تراکتور کار می کند، بلافاصله او را بازداشت می کرد. در جریان همین خرید تراکتور و آماده شدن برای رفتن به روستا بود که صمد بهرنگی را ارس با خود برد. محفل که یکی از مهم ترین و تأثیرگذارترین یاران خود را از دست داده بود تا چندی دچار سردرگمی شد اما با بازگشت بهروز از آمریکا کارها از سر گرفته شد.
بهروز دهقانی هر چند در آمریکا با محافل چریکی ارتباط گرفته و با مشی جنگ چریک شهری آشنا شده بود اما هنوز انتخاب قطعی را انجام نداده بود. او از یک سو تجربیات و دانسته های اش را به رفقای محفل احمدزاده - پویان انتقال داد و از سوی دیگر برای تحقیق روستایی محفل تبریز یک سری سئوالات مشخص طرح کرد. اولین روستایی که احمدزاده و تراکتورش به آن جا فرستاده شدند، روستایی بود نزدیک تبریز و این تجربه غیر از شکست هیچ در بر نداشت. مردم روستا برعکس انتظار روحیه انقلابی نداشتند. چنین بود که احمدزاده را به همراه تراکتور به روستای قهرمانلو از توابع ارومیه فرستادند. احمدزاده گمان می کرد به دلیل سوابق فعالیت های حزب توده در این روستا و تعداد بیش تر خرده مالکان سطح آگاهی مردم در این روستا بیش تر باشد. این نظر به محفل که در واقع زیر نظر بهروز و نابدل و مناف اداره می شد منتقل شده و از سوی آنان پذیرفته شده بود. در عمل اما مردم این روستا هم به دلیل رفاه نسبی ناشی از اصلاحات ارضی و انقلاب سفید شاه و مردم آمادگی برافروختن آتش انقلاب را نداشتند.
چنین بود که با منظم تر شدن ارتباط محفل تبریز با محفل پویان – احمدزاده در تهران، محفل تبریز هم شکل منظم تری به خود گرفت و پای در راه عمل گذارد. در اولین مرحله کمی بعد از مصادره بانک ونک توسط احمد فرهودی، کاظم سلاحی، احمد زیبرم و حمید توکلی، در تبریز هم بر اساس طرحی که بهروز دهقانی آن را برنامه ریزی کرده بود، عبدالمناف فلکی تبریزی، محمد تقی زاده چراغی، اصغر عرب هریسی و جعفر اردبیلچی به کلانتری پنج تبریز در خیابان شهناز حمله و تعدادی از اسلحه های موجود در این کلانتری را مصادره کردند. در جریان همین عملیات پاسبانی اردبیلچی را بغل می کند اما شهامت و جسارت مناف موجب می شود که اردبیلچی از چنگ پاسبان رها شود. مناف در آن شرایط خطیر به درون کلانتری باز می گردد و پاسبان را با گلوله می زند. شبیه همین اتفاق بعدها در جریان عملیات حمله به کلانتری قلهک تهران اتفاق افتاد. در این عملیات گلوله مسعود احمدزاده به بدنه یوزی پاسبانی برخورده و کمانه می کند و در نتیجه خود مسعود زخمی می شود. مناف این بار هم با حفظ خونسردی و ابتکار عمل به سمت پاسبان شلیک می کند و او را از پای در می آورد.
هم زمان با این اتفاقات از سوی دیگر محفل احمدزاده – پویان وارد پروسه تجانس با محفل بازمانده از گروه جزنی – ظریفی می شود. در سال 1346 محفل جزنی از طریق ارتباط با تشکیلات ساواک زده حزب توده معروف به تشکیلات تهران که توسط عباسعلی شهریاری هدایت می شد، ضر به می خورد. می
Saturday, 27 February 2010
Friday, 26 February 2010
مطالب تاریخی جالبی در این نوشته است که خواندن آنرا به بازدید کنندگان عزیز توصیه می کنم
با مهر بسیار : بهزاد
بخش نخست
زندگی دوشادوش مرگ
/ روایتی از جنبش چریکی حلقه تبریز
هژیر پلاسچی
به راستی چه رازی خفته است در سالهای آغازین دهه چهل خورشیدی که جوانان ایرانی را از پشت نیمکت های درسی دانشگاه و از دل محفل های روشنفکری به سنگرهای خیابانی می کشاند؟ سنگرهایی که در آن ها سخن از مرگ و نیستی و نابودی است.
تاریخ من را یاری می دهد تا این راز را بگشایم.
پیش گرفتن راه زیست مسالمت آمیز از سوی اتحاد جماهیر شوروی از یک سو و تجربه های پیروز نبرد مسلحانه مانند انقلاب چین و کوبا و ویتنام از سوی دیگر اولین چراغ راهنمایی بود که به نظر می رسد جوانان ایرانی را به سوی مبارزه قهرآمیز رهنمود شد. به خصوص که در نظر داشته باشیم درآن سال ها از فیلیپین و ژاپن تا الجزایر و فلسطین، از یونان و ایتالیا تا برزیل و السالوادور، از اتیوپی و لبنان تا آلمان و آمریکا نبرد مسلحانه در جریان است و اتفاقاً کسانی که در این سنگرند جوانان شورشی و عاصی آن دهه اند که احزاب کمونیستی سنتی آن ها را نارودنیک های جوان می دانند.
از سوی دیگر تجربه شکست جنبش در کودتای 28 مرداد موجب شد جوانان به راه دیگری بیاندیشند. بی عملی سئوال انگیز حزب توده ایران در روز کودتا و نیز در روزهای بعد از آن پیش از این که آن گونه که تبلیغ می شود حاصل توافق های پنهانی شوروی با انگلیس و آمریکا باشد، حاصل این بود که حزب توده از همان ابتدای شکل گیری، حزبی نبود که بتواند در شرایط سرکوب شدید و بی رحمانه تاب مقاومت بیاورد. گرچه خود حزب ظاهراً با تکیه بر تجربه ای که از غیرقانونی شدن و تعقیب اعضای اش پس از حادثه ترور شاه در 15 بهمن 1327 داشت، گمان می کرد این بار نیز می تواند موج سرکوب را از سر بگذراند. سرکوب بعداز کودتا اما آن چنان شدید و بی رحمانه بود که به تمامی پیکره حزب را در هم شکست. کادرهای حزبی یکی در پی دیگری بازداشت شدند و با لو رفتن سازمان نظامی حزب، گارد محافظت از بدنه نیز فرو پاشید. چنین بود که از آن پس محفل های کوچکی که با زحمت بسیار و کارآیی اندک برای ادامه راه حزب توده در ایران شکل گرفتند یا به راحتی بازداشت شدند و یا تبدیل به تشکل های ساواک زده یی شدند برای به دام انداختن مبارزان. از سوی دیگر اعدام افسران سازمان نظامی و تعدادی از غیرنظامیان توده ای گرچه ضربه جبران ناپذیری بود، اما ضربه مخرب تر زمانی فرود آمد که بسیاری از کادرهای درجه اول حزب توده چون محمد بهرامی، مرتضی یزدی، امان الله قریشی، محبوب عظیمی، تقی افراخان، ابوالحسن عباسی و دیگرانی دیگر توبه نامه نوشتند و از حزب و مبارزه اعلام انزجار کردند.
ملیون نیز گرچه پس از کودتا مانند حزب توده سرکوب را تجربه نکردند و تنها از میان ایشان حسین فاطمی که این اواخر به توده ای ها نزدیک شده بود، راهی میدان تیر شد اما در شکست با حزب توده همراه بودند و هیچ گاه نتوانستدند جبهه ملی را به مثابه یک نیروی مبارز که شرایط آن روز میهن را پاسخ گو باشد، احیا کنند. کار جبهه ملی دوم و سوم به چانه زنی و اعتراض های کم جان محدود می شد و نیز به رقابت های رهبران سنتی جبهه ملی برای رهبری جریان.
در چنین شرایطی به نظر می رسد محفل های مختلفی از جوانان با تحلیل این شکست ها به دنبال راه نوینی برای پیشبرد مبارزه عالت خواهانه و آزادی طلبانه می گردند. عده ای از مبارزان مذهبی که از حضور در جلسات بی سرانجام نهضت آزادی ایران خسته شده اند و نیز کشتار مردم بعد از وقایع 15 خرداد 1342 آنان را تحت تأثیر قرار داده و اوج ددمنشی رژیم را لمس کرده اند، محفل های مطالعاتی خود را شکل می دهند تا بعدها در قالب سازمان مجاهدین خلق ایران وارد عرصه پیکار شوند.
در کردستان ملا آواره، اسماعیل شریف زاده و سلیمان معینی در کار راه اندازی جنبشی هستند که در سال 1347 قرار است با خون شان رنگین شود.
بیژن جزنی، حسن ضیا ظریفی، مشعوف کلانتری و چند تنی دیگر از دانشجویان توده ای که در اعتراض های دانشجویی سال های پایانی دهه سی و سال های ابتدایی دهه چهل فعال اند، سعی می کنند هسته هایی را سازمان دهند تا نبرد مسلحانه را آغاز کنند.
محفل دیگری حول مسعود احمدزاده و امیرپرویز پویان دانشجویان مشهدی عضو جبهه ملی شکل می گیرد که بناست ابتدا مارکسیسم را بپذیرند و بعد مشی مسلحانه را.
و اضافه کنید به همه این ها محفل همایون کتیرایی و یاران اش را که بعدها به آرمان خلق تبدیل می شود. محفل مصطفی شعاعیان و یاران اش، محفل هوشنگ اعظمی لرستانی و یاران اش، سازمان آزادیبخش خلق های ایران را که بعدها سیروس نهاوندی آن را دربست تحویل ساواک می دهد و محفل های کوچک دیگری که همه گویی در یک راه قدم بر می دارند.
در تبریز از همان سال های ابتدایی دهه چهل محفلی روشنفکری شکل می گیرد که در پی یافتن راه حلی برای ادامه مبارزه است. این محفل در واقع بر محور سه نفر شکل گرفت که در دانشسرای مقدماتی تبریز درس می خواندند تا معلم شوند و چنین هم شد. صمد بهرنگی، بهروز دهقانی و کاظم سعادتی هر سه معلم روستاهای آذربایجان شدند. اینان گرچه ارتباطاتی را از درون دانشسرا حفظ کردند اما برای گسترده تر شدن ارتباطات و نیز جذب جوانانی که شعله ای در دل نهان کرده بودند، مهد آزادی ویژه آدینه را روزهای جمعه منتشر کردند. مهد آزادی البته علاوه بر این که نشانه ای بود، کورسویی هم بود در دل شب که جوانان شورشی را به سوی خود می خواند، راهی برای ادامه مبارزه بود. همین شد که در طول انتشار یک ساله اش دوبار توسط ساواک توقیف شد تا در بار سوم برای همیشه توقیف «موقت» شود.
با مهر بسیار : بهزاد
بخش نخست
زندگی دوشادوش مرگ
/ روایتی از جنبش چریکی حلقه تبریز
هژیر پلاسچی
به راستی چه رازی خفته است در سالهای آغازین دهه چهل خورشیدی که جوانان ایرانی را از پشت نیمکت های درسی دانشگاه و از دل محفل های روشنفکری به سنگرهای خیابانی می کشاند؟ سنگرهایی که در آن ها سخن از مرگ و نیستی و نابودی است.
تاریخ من را یاری می دهد تا این راز را بگشایم.
پیش گرفتن راه زیست مسالمت آمیز از سوی اتحاد جماهیر شوروی از یک سو و تجربه های پیروز نبرد مسلحانه مانند انقلاب چین و کوبا و ویتنام از سوی دیگر اولین چراغ راهنمایی بود که به نظر می رسد جوانان ایرانی را به سوی مبارزه قهرآمیز رهنمود شد. به خصوص که در نظر داشته باشیم درآن سال ها از فیلیپین و ژاپن تا الجزایر و فلسطین، از یونان و ایتالیا تا برزیل و السالوادور، از اتیوپی و لبنان تا آلمان و آمریکا نبرد مسلحانه در جریان است و اتفاقاً کسانی که در این سنگرند جوانان شورشی و عاصی آن دهه اند که احزاب کمونیستی سنتی آن ها را نارودنیک های جوان می دانند.
از سوی دیگر تجربه شکست جنبش در کودتای 28 مرداد موجب شد جوانان به راه دیگری بیاندیشند. بی عملی سئوال انگیز حزب توده ایران در روز کودتا و نیز در روزهای بعد از آن پیش از این که آن گونه که تبلیغ می شود حاصل توافق های پنهانی شوروی با انگلیس و آمریکا باشد، حاصل این بود که حزب توده از همان ابتدای شکل گیری، حزبی نبود که بتواند در شرایط سرکوب شدید و بی رحمانه تاب مقاومت بیاورد. گرچه خود حزب ظاهراً با تکیه بر تجربه ای که از غیرقانونی شدن و تعقیب اعضای اش پس از حادثه ترور شاه در 15 بهمن 1327 داشت، گمان می کرد این بار نیز می تواند موج سرکوب را از سر بگذراند. سرکوب بعداز کودتا اما آن چنان شدید و بی رحمانه بود که به تمامی پیکره حزب را در هم شکست. کادرهای حزبی یکی در پی دیگری بازداشت شدند و با لو رفتن سازمان نظامی حزب، گارد محافظت از بدنه نیز فرو پاشید. چنین بود که از آن پس محفل های کوچکی که با زحمت بسیار و کارآیی اندک برای ادامه راه حزب توده در ایران شکل گرفتند یا به راحتی بازداشت شدند و یا تبدیل به تشکل های ساواک زده یی شدند برای به دام انداختن مبارزان. از سوی دیگر اعدام افسران سازمان نظامی و تعدادی از غیرنظامیان توده ای گرچه ضربه جبران ناپذیری بود، اما ضربه مخرب تر زمانی فرود آمد که بسیاری از کادرهای درجه اول حزب توده چون محمد بهرامی، مرتضی یزدی، امان الله قریشی، محبوب عظیمی، تقی افراخان، ابوالحسن عباسی و دیگرانی دیگر توبه نامه نوشتند و از حزب و مبارزه اعلام انزجار کردند.
ملیون نیز گرچه پس از کودتا مانند حزب توده سرکوب را تجربه نکردند و تنها از میان ایشان حسین فاطمی که این اواخر به توده ای ها نزدیک شده بود، راهی میدان تیر شد اما در شکست با حزب توده همراه بودند و هیچ گاه نتوانستدند جبهه ملی را به مثابه یک نیروی مبارز که شرایط آن روز میهن را پاسخ گو باشد، احیا کنند. کار جبهه ملی دوم و سوم به چانه زنی و اعتراض های کم جان محدود می شد و نیز به رقابت های رهبران سنتی جبهه ملی برای رهبری جریان.
در چنین شرایطی به نظر می رسد محفل های مختلفی از جوانان با تحلیل این شکست ها به دنبال راه نوینی برای پیشبرد مبارزه عالت خواهانه و آزادی طلبانه می گردند. عده ای از مبارزان مذهبی که از حضور در جلسات بی سرانجام نهضت آزادی ایران خسته شده اند و نیز کشتار مردم بعد از وقایع 15 خرداد 1342 آنان را تحت تأثیر قرار داده و اوج ددمنشی رژیم را لمس کرده اند، محفل های مطالعاتی خود را شکل می دهند تا بعدها در قالب سازمان مجاهدین خلق ایران وارد عرصه پیکار شوند.
در کردستان ملا آواره، اسماعیل شریف زاده و سلیمان معینی در کار راه اندازی جنبشی هستند که در سال 1347 قرار است با خون شان رنگین شود.
بیژن جزنی، حسن ضیا ظریفی، مشعوف کلانتری و چند تنی دیگر از دانشجویان توده ای که در اعتراض های دانشجویی سال های پایانی دهه سی و سال های ابتدایی دهه چهل فعال اند، سعی می کنند هسته هایی را سازمان دهند تا نبرد مسلحانه را آغاز کنند.
محفل دیگری حول مسعود احمدزاده و امیرپرویز پویان دانشجویان مشهدی عضو جبهه ملی شکل می گیرد که بناست ابتدا مارکسیسم را بپذیرند و بعد مشی مسلحانه را.
و اضافه کنید به همه این ها محفل همایون کتیرایی و یاران اش را که بعدها به آرمان خلق تبدیل می شود. محفل مصطفی شعاعیان و یاران اش، محفل هوشنگ اعظمی لرستانی و یاران اش، سازمان آزادیبخش خلق های ایران را که بعدها سیروس نهاوندی آن را دربست تحویل ساواک می دهد و محفل های کوچک دیگری که همه گویی در یک راه قدم بر می دارند.
در تبریز از همان سال های ابتدایی دهه چهل محفلی روشنفکری شکل می گیرد که در پی یافتن راه حلی برای ادامه مبارزه است. این محفل در واقع بر محور سه نفر شکل گرفت که در دانشسرای مقدماتی تبریز درس می خواندند تا معلم شوند و چنین هم شد. صمد بهرنگی، بهروز دهقانی و کاظم سعادتی هر سه معلم روستاهای آذربایجان شدند. اینان گرچه ارتباطاتی را از درون دانشسرا حفظ کردند اما برای گسترده تر شدن ارتباطات و نیز جذب جوانانی که شعله ای در دل نهان کرده بودند، مهد آزادی ویژه آدینه را روزهای جمعه منتشر کردند. مهد آزادی البته علاوه بر این که نشانه ای بود، کورسویی هم بود در دل شب که جوانان شورشی را به سوی خود می خواند، راهی برای ادامه مبارزه بود. همین شد که در طول انتشار یک ساله اش دوبار توسط ساواک توقیف شد تا در بار سوم برای همیشه توقیف «موقت» شود.
Tuesday, 23 February 2010
اشاره:
راست این است که خسرو گلسرخی پیش و بیش از آن که یک قهرمان باشد یک شاعر است. بسیارانی به اسطوره ای به نام خسرو گلسرخی در عرصه ی مبارزه و شعر ایران معاصر پرداخته اند، اما قریب به اتفاق ایشان به سیمای سیاسی و اسطوره ای ی خسروگلسرخی و دفاعیات ماندگار وی در دادگاه نظام شاهی بیشتر توجه کرده اند و شور بختانه خسرو گلسرخی ی شاعر کمتر مورد کنکاش اهالی ی خرد و اندیشه قرار داشته است. اما بی گمان باید بر این نکته هنوز تاکید کرد که خسرو قهرمان شاعر و منتقد شعری بود در زمان خودش لایق و قابل اعتنا. پاس و سپاس وجود گرانقدرش به نگاه او به فروغ فرخزاد و شعرش توجه می کنیم.
شاعر شریف ایران خسرو گلسرخی چونان ستاره ای درخشان فخر آسمان تعهد و ادب سرزمین ماست.
زنی که خود را در شعرش آتش زد
(قسمت اول)
نوشته خسرو گلسرخی
آیا شما که صورتتان را
در نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه می کنید
که زنده
های امروزی
چیزی به جز تفاله های یک زنده نیستند؟ ==
تنهائی هنرمند را در این چنین مجامعی چه کسی دارد؟ هنرمند تنهاست به لحاظ آنکه سر به دنبال حقیقت می کند , و از حقیقت گوئی نه تسلیم پذیری در برابر واقعیت روزمره , چه کس دل خوش دارد ؟ زمانی که هنرمند در میان ماست , مزاحم است و هنگامی که خاموشی می گیرد ؟خاموشی او زخمی کاری نیست , لب گزیدن است , به رستگاری جاوید پس از مرگ زیستن , در میان توده ها از یاد رفته است . زیرا اسیر گذران توانفرسا بودن , نیروی عظیم بازدارنده فکر و پرداختن به حس و عاطفه و مهرورزیست.
چهار سال از مرگ « فروغ فرخزاد » گذشت و هیاهوی به دور او فروکش کرد و این اصل فراموشی انسان زمان ماست که بدن « فروغ » نیز می تواند باشد .
« فرخزاد » را باید در نیروی عظیم جریان زندگی در شعرش جستجو کرد , آن زندگی بی امانی که در به زا نو در آوردن ما عجله دارد . شعر « فرخزاد » محصول فرو ریختن ارزش ها و باورهای انساانی است در شرایطی ویژه , که «واقعیت » مسخ شده به فریب می نشیند , تا از ورای حقیقت , خود کامگی غیر واقعیت ها تجلی گیرد , انسان کرم زیستن را بیاموزد و مرگ و زندگی او یکسان شود , فروغ می سراید .
« حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم
آنقدر مرده ام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمی کند»
مرگ به سود شعر!
در جوامعی که هنر بردش در حلقه ای محدود است و همه پویایی هنر در همین محدوده خلاصه می شود , به لحاظ عدم امکان رشد در میان توده , و از سویی هنرمندان از بر قراری رابط با جامعه مایوس می شوند , سر می خورند و در خود می خزند . و هنر مندان دسته بندی می شوند و وابسته به گروهایی قلیل و خاص از جامعه . در چنین شرایطی نجات هنر از این وابستگی ها . تنها روی آوردن به زندگی , تضادهای آن و واقعگرایی آن است و نیز توجه عمیق هنر مندان به روابط پنهان جامعه .
« فروغ » که چنین هنرمندی بود , ضربه هولناک مرگ او, به سود شعر پایان گرفت زیرا که « تولدی دیگر » او به میان مردم راه یافت و گروهها یی مختلف بیگانه با شعر را , با حقیقت شعر آشتی داد . آیا ما باید کار « فروغ » را در محدوده خاص از تاریخ پایان یافته تلقی کنیم که به هر جهت امکان پذیرش شعر زندگی را در میان گروههایی فراهم کرد ؟ یا نه , کار فروغ را سر فصلی پنداریم که نیازمند به پیگیری و گستردگی است ؟ بدون شک آنچه که گروهایی را به سوی شعر « فروغ » کشاند , تراژدی زندگی او بود که مردم را به جانب شعرش دعوت کرد . زیرا عوامل تراژدی بزرگترین عنصر جلب نظر در میان توده ها ست .
روی آوردن مردم به شعر فروغ , به ناگهان , مثل این می ماند که کم و بیش هنر مندان باید زندگی تراژیک داشته باشند و با مرگ زودرس یا خودکشی این تراژدی خود را کامل کنند ,آ ن وقت است که کارشان برای موسمی محدود ارجی در خور می یابد .
سالروز مرگ « فروغ» که امسال با خاموشی برگزار شد , این حقیقت را با ما در میان می گذاردکه در جوامعی این چنین , تراژدی نیز عاملی نیست که بتواند دوام و بقای کار هنرمند را تضمین کند .در نتیجه بدین اصل مسلم می رسیم که هنرمند باید بدون هر گونه چشمداشت به کار پردازد و متکی به صمیمیت خود , راست گفتن به خود , و آنچه که تاریخ بدو سپرده باشد .
راست این است که خسرو گلسرخی پیش و بیش از آن که یک قهرمان باشد یک شاعر است. بسیارانی به اسطوره ای به نام خسرو گلسرخی در عرصه ی مبارزه و شعر ایران معاصر پرداخته اند، اما قریب به اتفاق ایشان به سیمای سیاسی و اسطوره ای ی خسروگلسرخی و دفاعیات ماندگار وی در دادگاه نظام شاهی بیشتر توجه کرده اند و شور بختانه خسرو گلسرخی ی شاعر کمتر مورد کنکاش اهالی ی خرد و اندیشه قرار داشته است. اما بی گمان باید بر این نکته هنوز تاکید کرد که خسرو قهرمان شاعر و منتقد شعری بود در زمان خودش لایق و قابل اعتنا. پاس و سپاس وجود گرانقدرش به نگاه او به فروغ فرخزاد و شعرش توجه می کنیم.
شاعر شریف ایران خسرو گلسرخی چونان ستاره ای درخشان فخر آسمان تعهد و ادب سرزمین ماست.
زنی که خود را در شعرش آتش زد
(قسمت اول)
نوشته خسرو گلسرخی
آیا شما که صورتتان را
در نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه می کنید
که زنده
های امروزی
چیزی به جز تفاله های یک زنده نیستند؟ ==
تنهائی هنرمند را در این چنین مجامعی چه کسی دارد؟ هنرمند تنهاست به لحاظ آنکه سر به دنبال حقیقت می کند , و از حقیقت گوئی نه تسلیم پذیری در برابر واقعیت روزمره , چه کس دل خوش دارد ؟ زمانی که هنرمند در میان ماست , مزاحم است و هنگامی که خاموشی می گیرد ؟خاموشی او زخمی کاری نیست , لب گزیدن است , به رستگاری جاوید پس از مرگ زیستن , در میان توده ها از یاد رفته است . زیرا اسیر گذران توانفرسا بودن , نیروی عظیم بازدارنده فکر و پرداختن به حس و عاطفه و مهرورزیست.
چهار سال از مرگ « فروغ فرخزاد » گذشت و هیاهوی به دور او فروکش کرد و این اصل فراموشی انسان زمان ماست که بدن « فروغ » نیز می تواند باشد .
« فرخزاد » را باید در نیروی عظیم جریان زندگی در شعرش جستجو کرد , آن زندگی بی امانی که در به زا نو در آوردن ما عجله دارد . شعر « فرخزاد » محصول فرو ریختن ارزش ها و باورهای انساانی است در شرایطی ویژه , که «واقعیت » مسخ شده به فریب می نشیند , تا از ورای حقیقت , خود کامگی غیر واقعیت ها تجلی گیرد , انسان کرم زیستن را بیاموزد و مرگ و زندگی او یکسان شود , فروغ می سراید .
« حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم
آنقدر مرده ام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمی کند»
مرگ به سود شعر!
در جوامعی که هنر بردش در حلقه ای محدود است و همه پویایی هنر در همین محدوده خلاصه می شود , به لحاظ عدم امکان رشد در میان توده , و از سویی هنرمندان از بر قراری رابط با جامعه مایوس می شوند , سر می خورند و در خود می خزند . و هنر مندان دسته بندی می شوند و وابسته به گروهایی قلیل و خاص از جامعه . در چنین شرایطی نجات هنر از این وابستگی ها . تنها روی آوردن به زندگی , تضادهای آن و واقعگرایی آن است و نیز توجه عمیق هنر مندان به روابط پنهان جامعه .
« فروغ » که چنین هنرمندی بود , ضربه هولناک مرگ او, به سود شعر پایان گرفت زیرا که « تولدی دیگر » او به میان مردم راه یافت و گروهها یی مختلف بیگانه با شعر را , با حقیقت شعر آشتی داد . آیا ما باید کار « فروغ » را در محدوده خاص از تاریخ پایان یافته تلقی کنیم که به هر جهت امکان پذیرش شعر زندگی را در میان گروههایی فراهم کرد ؟ یا نه , کار فروغ را سر فصلی پنداریم که نیازمند به پیگیری و گستردگی است ؟ بدون شک آنچه که گروهایی را به سوی شعر « فروغ » کشاند , تراژدی زندگی او بود که مردم را به جانب شعرش دعوت کرد . زیرا عوامل تراژدی بزرگترین عنصر جلب نظر در میان توده ها ست .
روی آوردن مردم به شعر فروغ , به ناگهان , مثل این می ماند که کم و بیش هنر مندان باید زندگی تراژیک داشته باشند و با مرگ زودرس یا خودکشی این تراژدی خود را کامل کنند ,آ ن وقت است که کارشان برای موسمی محدود ارجی در خور می یابد .
سالروز مرگ « فروغ» که امسال با خاموشی برگزار شد , این حقیقت را با ما در میان می گذاردکه در جوامعی این چنین , تراژدی نیز عاملی نیست که بتواند دوام و بقای کار هنرمند را تضمین کند .در نتیجه بدین اصل مسلم می رسیم که هنرمند باید بدون هر گونه چشمداشت به کار پردازد و متکی به صمیمیت خود , راست گفتن به خود , و آنچه که تاریخ بدو سپرده باشد .
نگاه زنده یاد خسرو گلسرخی به شعر فروغ فرخزاد (۲)
شعر فروغ ادعا نامه ای علیه سنت ها و نظام
خسرو گلسرخی
• همچنان که نیما با بیانی نیمه وحشی از ستمی که بر «شب پا» ها می رود سخن راند و با چشم گردانی خود در طبیعت بدوی و تاثیر آن بر انسان سود جست, تا حرمان اکثریت محروم را باز گوید, فروغ در شهر این کار را به انجام رساند و شهروندان را به محاکمه کشاند. ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه ٣ اسفند ۱٣٨٨ - ۲۲ فوريه ۲۰۱۰
قسمت دوم
خسرو گلسرخی
شعر فروغ ادعا نامه ای علیه سنت ها و نظام
فروغ شهروندان را به محاکمه کشاند
« فروغ فرخزاد » فرزند تضادهای جامعه خویش بود و از امید های خاک شده , دلزدگی و ویرانی گروهی سخن می گفت که در مقیاسهای معمول به حساب نمی آیند و از سوئی او به لحاظ زن بودن , خود را وارث زمانی می دید که در طول تاریخ بر آنان ستم رفته است .
هنگامی ما او را شاعر واقعگرا می یابیم که کنش های او به سوی حقیقت مسلم خاک اوست .
« فرخزاد » به تنهایی ؛ حقارت و حقیر بودن زن ایرانی راه یافت و از سویی به جای ارزش ها و روابط نهان جامعه و امید های تحقق نیافته اکثریت نقب زد و این خصیصه او باعث آمد که شعرش از نیرویی سر شار شود که شعر او را ادعا نامه ای علیه سنتها و نظام گرداند .
شعر فروع شعر پیچیده ای نیست ساده سرایی و نهایت گوئی است , آنان که شعر را اینک در کشف و شهود و رمز جستجو می کنند , پس چگونه به والایی هنر او گردن می نهند ؟ آیا این یک واهمه از یکدیگر است که به رفته نباید چوب زد ؟ یا احترام گذاردن به زنی است که خود را در شعرهایش آتش زد ؟
مسئله در این است که شعر این زن تمامت صمیمیت او بود , یا او در تصور راهگشایی در شکل شعری نبود , بل شناخت او نسبت به زندگی و ضرورت های تاریخی و اندیشگی او باعث آمد که شعر را زندگی پندارد و زندگی را شعر . به زبانی دست اندازد که بدان نیازمند بود و در این میان کوران موقع او نیز به مددش آمد که زبانش ناگفته ها را بگوید .
زبان « فروغ » زبان زندگی است , ریتم زندگی را دارد با سایه روشن ها و فرود و فرازها شعر او از نیروی کلامی فاخر برخوردار نیست , نیروی کلام او نیروی محاوره است با همه ی لطفها و خشونت های آن , و رمز همه گیر شدن شعر او تا حدودی در همین خصیصه او خفته است .
« فرخزاد » هرگز در پی جستجوی کلمه و فرم بی تحرک و تزیینی نبود ؛ گاه ناهنجاری پیوستگی واژه های او این مسئله را بر ملا می کند که شاعر در برابر جوشش خود بسار ضعیف بوده و همه چیز را فدای این جوشش و گر گرفتن می کرده است .
آیا چنین است که او را در نهایت مجردش , پیوند خورده با موقع او می یابیم که در روزگار ما هنر شعر , تذهیب کاری و منبت کاری نیست , در آزمایشگا هها و تا لاب های تجرید نباید سراغش را گرفت. آن را باید در کشاکش و گره های کور زندگی جستجو کرد , « فروع » زمانی که از اعماق آمده بود می گوید :
شعر چیزی است که عامل ظرافت و زیبایی یکی از اجزاء آنست , شعر « آدمی » است که در شعر جریان دارد و نه زیبایی و ظرافت آن آدم » . « شعر از زندگی به وجود می آید , هر چیز زیبا و هر چیزی که می تواند رشد کند نتیجه زندگیست . نباید فرار کرد و نفی کرد . باید رفت و تجربه کرد »
ایمان هنری
لازمه هنرمند بودن ایمان داشتن است , نه ایمان پوسته ای و خود فریب . بل ایمان به خود , ایمان به آن چیزی که خلق می کند و ایمان به موقع خود و تاثیر گذاری بر آن کس که با خلق او در رابط است , ولی در جوامع بورژوازی ایمان به آن کس که با اثر هنری باید در رابط باشد تا حدودی میسر نیست , زیرا در اینگونه جوامع آنچه که هست بی ایمانی است , مسئله رها بودن در باد ست , هیچ چیز بر تر از تسلیم شدن در برابر اقعیت روز مره نیست !
پس در چنین ورط ای چگونه ایمان باید باشد ؟ پاسخ این سئوال , پا ره ای از شعرهای فروغ است , زیرا او بیش از هر چیز به ایمان خویش می اندیشد و حاصل کار او از همین ایمان ناشی می شود , او به این حقیقت رسیده بود که شعر وسیله تفاخر و جدا کردن خود از دیگران نیست , وسیله ای است برای نزدیکی به هم و هم صدایی , و رسیدن به وحدت و یگانگی . او در برابر جوشش تسلیم بود و با اتکاء به گرمای ایمان , حسابگری مزورانه ای نداشت , که چه کسی شعر او را می خواند , او برای رضای خاطر گروهی از حسابگران شعر ناب نمی سرود . او جز به پاسخگوئی به ایمانش , راهی را نمی دید و همین ایمان او را به انسان بودن در شعر هایش رساند .
چهار چوب هایی هست که برای ارزش های تو خالی در یک نظام ایجاد می شود تا گروهای مختلف جامعه در اینگونه چهار چوب بماند و نوعی هماهنگی و یکسانی ایجاد شود برای بهر کشی های مداوم . فروغ این چهار چوب را شکست و له کرد و اگر شعر او مزیتی دارد , بی شک آن مزیت همین فرار از این چهار چوب و بپا خاستن علیه ترادسیون هایی است که روبنای این چهار چوب را می ساختند .
همچنان که نیما با بیانی نیمه وحشی از ستمی که بر « شب پا » ها می رود سخن راند و با چشم گردانی خود در طبیعت بدوی و تاثیر آن بر انسان سود جست , تا حرمان اکثریت محروم را باز گوید , فروغ در شهر این کار را به انجام رساند و شهروندان را به محاکمه کشاند . ادای بزرگترین و درخشانترین در خصوص « فروع فرخزاد » عبث است , باید فروغ را شناخت :
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست
در نفسش با ماست , در
صدایش باماست
کسی که آمدنش را
نمی شود گرفت
دستبند زد و به زندان
انداخت
این نقد در پانزده بهمن ماه ۱٣۴۹ در چهارمین سال خاموشی فروغ فرخزاد بقلم خسرو گلسرخی شاعر و منتقد و روشنفکر جوان و معترض نگارش یافت و اولین بار در شماره ٨۲۶۷ روزنامه کیهان نشر یافت . و سپس بارها و بارها بچاب رسید , از آن جمله دستی میان دشنه و دل مجمو عه نوشته های پراکنده خسرو گلسرخی است . که به کوشش کاوه گوهرین انتشار یافته و این مقاله از این مجموعه برداشت شده است .
شعر فروغ ادعا نامه ای علیه سنت ها و نظام
خسرو گلسرخی
• همچنان که نیما با بیانی نیمه وحشی از ستمی که بر «شب پا» ها می رود سخن راند و با چشم گردانی خود در طبیعت بدوی و تاثیر آن بر انسان سود جست, تا حرمان اکثریت محروم را باز گوید, فروغ در شهر این کار را به انجام رساند و شهروندان را به محاکمه کشاند. ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه ٣ اسفند ۱٣٨٨ - ۲۲ فوريه ۲۰۱۰
قسمت دوم
خسرو گلسرخی
شعر فروغ ادعا نامه ای علیه سنت ها و نظام
فروغ شهروندان را به محاکمه کشاند
« فروغ فرخزاد » فرزند تضادهای جامعه خویش بود و از امید های خاک شده , دلزدگی و ویرانی گروهی سخن می گفت که در مقیاسهای معمول به حساب نمی آیند و از سوئی او به لحاظ زن بودن , خود را وارث زمانی می دید که در طول تاریخ بر آنان ستم رفته است .
هنگامی ما او را شاعر واقعگرا می یابیم که کنش های او به سوی حقیقت مسلم خاک اوست .
« فرخزاد » به تنهایی ؛ حقارت و حقیر بودن زن ایرانی راه یافت و از سویی به جای ارزش ها و روابط نهان جامعه و امید های تحقق نیافته اکثریت نقب زد و این خصیصه او باعث آمد که شعرش از نیرویی سر شار شود که شعر او را ادعا نامه ای علیه سنتها و نظام گرداند .
شعر فروع شعر پیچیده ای نیست ساده سرایی و نهایت گوئی است , آنان که شعر را اینک در کشف و شهود و رمز جستجو می کنند , پس چگونه به والایی هنر او گردن می نهند ؟ آیا این یک واهمه از یکدیگر است که به رفته نباید چوب زد ؟ یا احترام گذاردن به زنی است که خود را در شعرهایش آتش زد ؟
مسئله در این است که شعر این زن تمامت صمیمیت او بود , یا او در تصور راهگشایی در شکل شعری نبود , بل شناخت او نسبت به زندگی و ضرورت های تاریخی و اندیشگی او باعث آمد که شعر را زندگی پندارد و زندگی را شعر . به زبانی دست اندازد که بدان نیازمند بود و در این میان کوران موقع او نیز به مددش آمد که زبانش ناگفته ها را بگوید .
زبان « فروغ » زبان زندگی است , ریتم زندگی را دارد با سایه روشن ها و فرود و فرازها شعر او از نیروی کلامی فاخر برخوردار نیست , نیروی کلام او نیروی محاوره است با همه ی لطفها و خشونت های آن , و رمز همه گیر شدن شعر او تا حدودی در همین خصیصه او خفته است .
« فرخزاد » هرگز در پی جستجوی کلمه و فرم بی تحرک و تزیینی نبود ؛ گاه ناهنجاری پیوستگی واژه های او این مسئله را بر ملا می کند که شاعر در برابر جوشش خود بسار ضعیف بوده و همه چیز را فدای این جوشش و گر گرفتن می کرده است .
آیا چنین است که او را در نهایت مجردش , پیوند خورده با موقع او می یابیم که در روزگار ما هنر شعر , تذهیب کاری و منبت کاری نیست , در آزمایشگا هها و تا لاب های تجرید نباید سراغش را گرفت. آن را باید در کشاکش و گره های کور زندگی جستجو کرد , « فروع » زمانی که از اعماق آمده بود می گوید :
شعر چیزی است که عامل ظرافت و زیبایی یکی از اجزاء آنست , شعر « آدمی » است که در شعر جریان دارد و نه زیبایی و ظرافت آن آدم » . « شعر از زندگی به وجود می آید , هر چیز زیبا و هر چیزی که می تواند رشد کند نتیجه زندگیست . نباید فرار کرد و نفی کرد . باید رفت و تجربه کرد »
ایمان هنری
لازمه هنرمند بودن ایمان داشتن است , نه ایمان پوسته ای و خود فریب . بل ایمان به خود , ایمان به آن چیزی که خلق می کند و ایمان به موقع خود و تاثیر گذاری بر آن کس که با خلق او در رابط است , ولی در جوامع بورژوازی ایمان به آن کس که با اثر هنری باید در رابط باشد تا حدودی میسر نیست , زیرا در اینگونه جوامع آنچه که هست بی ایمانی است , مسئله رها بودن در باد ست , هیچ چیز بر تر از تسلیم شدن در برابر اقعیت روز مره نیست !
پس در چنین ورط ای چگونه ایمان باید باشد ؟ پاسخ این سئوال , پا ره ای از شعرهای فروغ است , زیرا او بیش از هر چیز به ایمان خویش می اندیشد و حاصل کار او از همین ایمان ناشی می شود , او به این حقیقت رسیده بود که شعر وسیله تفاخر و جدا کردن خود از دیگران نیست , وسیله ای است برای نزدیکی به هم و هم صدایی , و رسیدن به وحدت و یگانگی . او در برابر جوشش تسلیم بود و با اتکاء به گرمای ایمان , حسابگری مزورانه ای نداشت , که چه کسی شعر او را می خواند , او برای رضای خاطر گروهی از حسابگران شعر ناب نمی سرود . او جز به پاسخگوئی به ایمانش , راهی را نمی دید و همین ایمان او را به انسان بودن در شعر هایش رساند .
چهار چوب هایی هست که برای ارزش های تو خالی در یک نظام ایجاد می شود تا گروهای مختلف جامعه در اینگونه چهار چوب بماند و نوعی هماهنگی و یکسانی ایجاد شود برای بهر کشی های مداوم . فروغ این چهار چوب را شکست و له کرد و اگر شعر او مزیتی دارد , بی شک آن مزیت همین فرار از این چهار چوب و بپا خاستن علیه ترادسیون هایی است که روبنای این چهار چوب را می ساختند .
همچنان که نیما با بیانی نیمه وحشی از ستمی که بر « شب پا » ها می رود سخن راند و با چشم گردانی خود در طبیعت بدوی و تاثیر آن بر انسان سود جست , تا حرمان اکثریت محروم را باز گوید , فروغ در شهر این کار را به انجام رساند و شهروندان را به محاکمه کشاند . ادای بزرگترین و درخشانترین در خصوص « فروع فرخزاد » عبث است , باید فروغ را شناخت :
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست
در نفسش با ماست , در
صدایش باماست
کسی که آمدنش را
نمی شود گرفت
دستبند زد و به زندان
انداخت
این نقد در پانزده بهمن ماه ۱٣۴۹ در چهارمین سال خاموشی فروغ فرخزاد بقلم خسرو گلسرخی شاعر و منتقد و روشنفکر جوان و معترض نگارش یافت و اولین بار در شماره ٨۲۶۷ روزنامه کیهان نشر یافت . و سپس بارها و بارها بچاب رسید , از آن جمله دستی میان دشنه و دل مجمو عه نوشته های پراکنده خسرو گلسرخی است . که به کوشش کاوه گوهرین انتشار یافته و این مقاله از این مجموعه برداشت شده است .
بیست وهشتم بهمن سالروز جانباختن رفقا کرامت دانشیان وخسرو گلسرخی
همه ساله در روز 28 بهمن ماه به پاس احترام به دو انسان مبارز وکمونیست رفقا کرامت دانشیان وخسرو گلسرخی یک دقیقه سکوت اختیار می کنم . زیرا در چنین روزی در سال 1352 جلادان بیداد گاه های رژیم جنایتکار سلطنتی این دو کمونیست تلاشگر را از ترس اینکه مبادا اندیشه ی انها همه ی جامعه را در هم نوردد در مقابل جوخه های اتش گذاشته وقلب هایشان را که مملو از مهر به انسان وعدالت اجتماعی بود آماج گلوله های کین آلود خویش قرار داد ه و از طپش باز داشتند . به خیال خام خویش با حذف فیزیکی انسان های کمونیست اندیشه والای آنها را در نطفه خفه خواهند نمود . زهی خیال باطل .. باد ونامشان گرامی باد
با مهر بسیار بهزاد
● در مرگ ِ با شکوهِ گلِ سرخ
برای خسرو گلسرخی
زیباترینِ مردان،
امّا،
مردی زیباست
که خشمِ سرخ ِ خونِ تبارش را
چشمِ دمانِ خورشید
بر ارغوانِ صبحدمان
می بیند.
هم دردمی که سایه ی اندوهش
بالِ ملالِ شاهینی ست
که ابرِسرفرازی ی مرگش،
شاهین وار،
بر قلّه ای غریب تر از هر غروب
می نشیند؛
و دره ی نبودنِ او
در ژرفا
چندان بلند می شود،
آنگاه،
که بر کوهی از شکوه
تندیسِ جاودانه ی زیباترینِ مردان را
می آفریند.
زیباترینِ مردان،
زیرا،
مردی زیباست
که چشمِ سرخِ خورشید را
خشمِ دمانِ خونِ تبارِ خویش
بر ارغوانِ صبحدمان
می بیند.
نهم بهمن ماه ۱٣۶٣
تهران
با مهر بسیار بهزاد
● در مرگ ِ با شکوهِ گلِ سرخ
برای خسرو گلسرخی
زیباترینِ مردان،
امّا،
مردی زیباست
که خشمِ سرخ ِ خونِ تبارش را
چشمِ دمانِ خورشید
بر ارغوانِ صبحدمان
می بیند.
هم دردمی که سایه ی اندوهش
بالِ ملالِ شاهینی ست
که ابرِسرفرازی ی مرگش،
شاهین وار،
بر قلّه ای غریب تر از هر غروب
می نشیند؛
و دره ی نبودنِ او
در ژرفا
چندان بلند می شود،
آنگاه،
که بر کوهی از شکوه
تندیسِ جاودانه ی زیباترینِ مردان را
می آفریند.
زیباترینِ مردان،
زیرا،
مردی زیباست
که چشمِ سرخِ خورشید را
خشمِ دمانِ خونِ تبارِ خویش
بر ارغوانِ صبحدمان
می بیند.
نهم بهمن ماه ۱٣۶٣
تهران
Sunday, 14 February 2010
زمینه های انحراف وشکست انقلاب پرولتری در شوروی
بخش هفتم
نوشته : بهمن جوادی
اینجا عنصر جنبش انقلابی –دمکراتیک وحفظ حکومت شوروی بمثابه ی عوامل دیگری در کنار عنصر تعیین کننده ی انقلاب پرولتری در غرب ظاهر میشوند . مطمنئا در مباحث لنین و بلشویک ها بحث های دیگری هم هست که گاهی این استنبا ط را به دست میدهد که با دهقانان باید سوسیالیسم را ساخت ولی هنوز خط تعیین کنند ه وبحث اصلی لنین این است که برای رسیدن به سوسیالیسم دهها سال کار در روسیه لازم است تا تولید خرد به تولیدی بزرگ یعنی تولیدی که شرط مادی تحقق سوسیالیسم است تبدیل شود .
به این ترتیب سیاست نپ هم جای خود ش را در این بحث پیدا می کند. اما بعد از مرگ لنین ومشخصا از مقطع 1925 جدلهای درون حزب بالاخره به این جا منتهی میشود که پیروزی نهایی سوسیالیسم در روسیه ممکن است واصلا نظام اقتصادی موجود عین سوسیا – لیسم است وسرمایه داری نامیدن آن به معنای شکست طلبی ونوعی عقب نشینی در مقابل بورزوازی است و نتیجه اینکه خفظ این ساختمان سوسیا لیسم عنصر تعیین کننده در پیشروی مبارزه ی جهانی طبقه کارگر است .
از این زمان است که این سیاست مبنای پراتیک حزب بلشویک وکمیترن قرار میگیرد که تمامی جنبش ها تمامی جنبش کارگری بخشهای مختلف جنبش کارگری در دنیا باید تابع ساختمان سوسیا لیسم در شوروی با شند . نگاهی به سیاست حزب بلشویک وکمیتنرن در رابطه با جنبش های انقلابی نشان میدهد که در مقاطی برخی اشتباها ت جدی ودر مقاطعی د یگر انحرافات تعیین کننده ی تاثیرات عمیقی بر روی این سیاست گذاشته است و ما نع شده که این جنبش ها حتی همان جهت پیروز مندی را که میتوانستند طی بکنند درست مثل جهتی که خواست بلشویک ها و مبارزه سوسیالیستی در شوروی طی کرده بود طی بکنند .
بیشتر از هر جای یدگری در آلمان احتمال پیروزی انقلاب میرفت . زیگزاگ ها واشتباهات کمینترن و حزب وابسته به کمینترن در آلمان باعث میشود که آنجایی که باید دست به عمل بزنند دست به عمل نمی زنند وآنجایی که باید دست به عمل نزنند آکسیون های چپ روانه بر پا میکنند وتحلیل مستند تاریخ آن دوره نشان میدهد که اعضای حزب در اثر این اشتباهات از یک رقم 300000 نفری به یک دهم تنزل پیدا میکنند .
دوره های بحرانی که در آلمان پیش میاید در مقاطعی درجه ای از وحدت را با پرولتاریای سوسیالیست و نه الزاما رهبران سوسیالیست ایجاب میکند . با سیاست ( چپ ) اینها وحدت را نفی میکنند. وحد تی که از درون توده های کارگر طلب میشد ه و در مقطع دیگر ی کاملا به سمت جذب شدن وانحلال در تشکلهای وابسته به سوسیال دمکراسی ودر سطح بالا یش میروند .
هر چند که ممکن است انقلاب پرولتری در آلمان یا مثلا در فرانسه در دوره ی مورد بحث ما پیروز نمیشد ولی میتوانست در وضعیت بسیار بسیار بهتری باشد از آن چیزی که واقعا شکست مفتضحانه می توان آنرا نامید واصلا اعتبار وحیثیت کمونیست ها از بین برد .
در کنار اینها علاوه بر اشتباهات انحرافات تعیین کننده ای هم بوده است . همه ی ما در اشکال جنبی اش نسبت به انحرافاتی که در رابطه با جنبش کمونیستی در خود ایران در کشورهای مستعمره ای مثل ایران هند ترکیه وچین وجود داشته آشنایی داریم .
ادامه دارد.
Thursday, 11 February 2010
اعلام موجودیت کانون فرهنگی آبیدر
اطلاعیه اعلام موجودیت کانون فرهنگی آبیدر
زنان، مردان،جوانان
بدینوسیله به اطلاع میرسانیم که طی جلساتی که در آوخر سال گذشته در جریان بود ومتعاقباً
در آغاز سال جدید ادامه داشت ،در نهایت ما را بدین نتیجه رساند که میبایست تحت نامی امورات فرهنگی،اجتماعی و
گردهم آَٮَیها را به طور هماهنگ و جمعی به پیش ببریم. بی گمان شما عزیزان نیز در وجود چنین ضرورتی
با ما هم رای هستید،هدف جمعی که داوطلب چنین کاری شده اند اول از هر چیز( به یاری شما )شکستن جوپراکندگی و عدم اتحاد و یکپارچگی وجایگزینی شرایطی است که بتوانیم با دیدارهای پی در پی طول عمر کدورت هآ، رنجش ها ودلخوریهای مان را کوتاه کرده و در همراهی با طبیعت وبهار به پیشواز سال تازه وآغازی نو برویم.
با شرکت خود در گردهماییهای متنوع کانون فرهنگی آبیدر ما را در رسیدن به اهداف فوق حمایت کنید.
kanonfarhangi_abidar@hotmail.com
زنان، مردان،جوانان
بدینوسیله به اطلاع میرسانیم که طی جلساتی که در آوخر سال گذشته در جریان بود ومتعاقباً
در آغاز سال جدید ادامه داشت ،در نهایت ما را بدین نتیجه رساند که میبایست تحت نامی امورات فرهنگی،اجتماعی و
گردهم آَٮَیها را به طور هماهنگ و جمعی به پیش ببریم. بی گمان شما عزیزان نیز در وجود چنین ضرورتی
با ما هم رای هستید،هدف جمعی که داوطلب چنین کاری شده اند اول از هر چیز( به یاری شما )شکستن جوپراکندگی و عدم اتحاد و یکپارچگی وجایگزینی شرایطی است که بتوانیم با دیدارهای پی در پی طول عمر کدورت هآ، رنجش ها ودلخوریهای مان را کوتاه کرده و در همراهی با طبیعت وبهار به پیشواز سال تازه وآغازی نو برویم.
با شرکت خود در گردهماییهای متنوع کانون فرهنگی آبیدر ما را در رسیدن به اهداف فوق حمایت کنید.
kanonfarhangi_abidar@hotmail.com
Wednesday, 10 February 2010
اتحاد و انشعاب
بهزاد متنی را در مورد دیدار هیئت های رهبری حکا و حککا نوشته که ذکر مواردی را بی مناسبت نمیدانم. بهزاد به درستی دست روی نکتهای گذاشته که میتواند کنجکاوی افراد علاقه منمد به پیگیری مسائل سیاسی ایران را برانگیزد و آن هم اینست که آیا به سوالات و دلایل انشعاب جواب داده شده که حالا دارد اتحاد عمل صورت میگیرد؟
کمی مساله را بیشتر باز میکنم. زمانی که منصور حکمت با پافشاری روی ایدههایش وبا نیت ساختن تشکیلاتی کاملا کمونیستی و کارگری!از حکا جدا شد ،تا همین چند مدت پیش بهانه و دستاویزشان ناسیونالیست بودن بیش از اندازه حکا بود و در مقابل حکا هم آنها را به چیزی به جز لیبرال،خوردهبورژوا و مدرنیست و القابی از این قبیل مفتخر نکرده بود.انشعاب آنها از حکا هر علتی داشت ( که البته طبق رسم مورد علاقه آنها ، اول انشعاب بعد پیدا کردن علت)هیچ ربطی به توده هوادار و حتی بدنه تشکیلاتی نداشت و اتحاد عمل هم همین سرنوشت را دارد. بدیهی است که زمانی اخبار این دیدار و توافق بر سر اتحاد عمل و نظر از کانالهای رسمی به بیرون راه پیدا میکند بنا بر تجربیات همه فعالین سیاسی این کاری یک روزه و یک شبه نیست. این تصمیم فقط میتواند بر اساس مدتها کار گروهی و تشکیلاتی و در پی دیدارهای متعدد(نه فقط یک باره) دو طرف گرفته شده باشد. این به نظر من فقط نوک کوه یخی است که در معرض تماشا قرار گرفته و هیکل واقعی آن از چشمان بقیه پنهان است. در هر صورت این تشکیلاتها متعلق به رهبران چندین و چند ساله آنهاست و طبیعی است که هر کاری که دلشان بخواهد هم میتوانند با آنها بکنند.( چشم حسود بترکد. ما هم که حسود نیستیم)وقتی که انشعاب میشود مردم و هوادارها و حتی بدنه تشکیلات هم به چیزی حساب نمیشوند و فقط مجبور به شنیدن و قبول اخبار آن هستند طبیعی است که در هنگام اتحاد عمل هم به همین گونه عمل شود.فقط نمیدانم تکلیف آن علل انشعاب و اتهامها( که گاهی به مزدور خواندن همدیگر هم میکشید)و آن فحش و فحشکاریهابه کجا رسید و چطور حل شد. از چه موقع حکا به افتخار پوشیدن لباس کمونیسم نائل شده و از چه زمانی دوباره حککا لیاقت نشستن بر سر سفره کومهله را پیدا کرده.
ازنظر من ، اگر قرار باشد حکا و سایر انشعابیون را در ترازوی کمونیست سنج!!! قرار دهیم طرفی که حکا قرار دارد خیلی سنگینتر و مایه دارتر است . حککا با فعالیتهای خودش در اروپا و با علم کردن بساط کهنه مسلمانها و طرفداری از راسیستهای هلندی و آلمانی به بهانه مبارزه با اسلام سیاسی در فشار آوردن دولتهای دست راستی اروپایی برای اخراج کارگران مهاجر جهان سومی از اروپا لکه ننگی را برای خودش رقم زدکه با هیچ اتحاد عملی پاک شدنی نیست حتی اگر این اتحاد با خود لنین هم باشد.چشم طمع حککا از این حرکت فقط نشستن دوباره روی سفره باز کومهله است. سفرهای که آنها زمانی مهمان خوانده و ناخواندهاش شدند و نمکدانش را شکستند. آنها فقط چشم طمعی دوباره به موجودیت اجتماعی کومهله دارند.چیزی که حتی حکا هم قدرش را ندانسته و نمیداند.حککا تازه فهمیده که اگر قرار باشد در آینده سیاسی منطقه وایران کارهای باشد باید اعتبار دوبارهای را کسب کند که فقط کومهله آن را دارد و هنوز هم دارد آن را دودستی ! تقدیم میکند.همان دعوتی که بر اساس تفکر غلط نداشتن تئوری به داخل کومهلهنفوذشان داد و آن تراژدی را به بار آورد این بار دارد به صورت کمدی اتحاد عمل خودش را نشان میدهد. حکا و تمامی انشعابیون زمان منصور حکمت و بعد از او همه در یک چیز مشترکند آن هم اینست که همگی آنها دارند به نوعی نان پایگاه اجتماعی کومهله را میخورند و یا اینکه به نحوی محتاج آن هستند.
اعتراضات مردمی در ایران دارد اوج میگیرد( البته و متاسفانه بدون دخالت هیچ جریان چپی)و بوی کبابی دارد مشامهایی را تحریک میکند. برای چنگ انداختن براین کباب ( که امیدوارم فقط خر داغ کردن نباشد) احتیاج به سفرهای هست و میزبانی سادهدل. بشتابید که تاخیر موجب پشیمانی است.
داوود
کمی مساله را بیشتر باز میکنم. زمانی که منصور حکمت با پافشاری روی ایدههایش وبا نیت ساختن تشکیلاتی کاملا کمونیستی و کارگری!از حکا جدا شد ،تا همین چند مدت پیش بهانه و دستاویزشان ناسیونالیست بودن بیش از اندازه حکا بود و در مقابل حکا هم آنها را به چیزی به جز لیبرال،خوردهبورژوا و مدرنیست و القابی از این قبیل مفتخر نکرده بود.انشعاب آنها از حکا هر علتی داشت ( که البته طبق رسم مورد علاقه آنها ، اول انشعاب بعد پیدا کردن علت)هیچ ربطی به توده هوادار و حتی بدنه تشکیلاتی نداشت و اتحاد عمل هم همین سرنوشت را دارد. بدیهی است که زمانی اخبار این دیدار و توافق بر سر اتحاد عمل و نظر از کانالهای رسمی به بیرون راه پیدا میکند بنا بر تجربیات همه فعالین سیاسی این کاری یک روزه و یک شبه نیست. این تصمیم فقط میتواند بر اساس مدتها کار گروهی و تشکیلاتی و در پی دیدارهای متعدد(نه فقط یک باره) دو طرف گرفته شده باشد. این به نظر من فقط نوک کوه یخی است که در معرض تماشا قرار گرفته و هیکل واقعی آن از چشمان بقیه پنهان است. در هر صورت این تشکیلاتها متعلق به رهبران چندین و چند ساله آنهاست و طبیعی است که هر کاری که دلشان بخواهد هم میتوانند با آنها بکنند.( چشم حسود بترکد. ما هم که حسود نیستیم)وقتی که انشعاب میشود مردم و هوادارها و حتی بدنه تشکیلات هم به چیزی حساب نمیشوند و فقط مجبور به شنیدن و قبول اخبار آن هستند طبیعی است که در هنگام اتحاد عمل هم به همین گونه عمل شود.فقط نمیدانم تکلیف آن علل انشعاب و اتهامها( که گاهی به مزدور خواندن همدیگر هم میکشید)و آن فحش و فحشکاریهابه کجا رسید و چطور حل شد. از چه موقع حکا به افتخار پوشیدن لباس کمونیسم نائل شده و از چه زمانی دوباره حککا لیاقت نشستن بر سر سفره کومهله را پیدا کرده.
ازنظر من ، اگر قرار باشد حکا و سایر انشعابیون را در ترازوی کمونیست سنج!!! قرار دهیم طرفی که حکا قرار دارد خیلی سنگینتر و مایه دارتر است . حککا با فعالیتهای خودش در اروپا و با علم کردن بساط کهنه مسلمانها و طرفداری از راسیستهای هلندی و آلمانی به بهانه مبارزه با اسلام سیاسی در فشار آوردن دولتهای دست راستی اروپایی برای اخراج کارگران مهاجر جهان سومی از اروپا لکه ننگی را برای خودش رقم زدکه با هیچ اتحاد عملی پاک شدنی نیست حتی اگر این اتحاد با خود لنین هم باشد.چشم طمع حککا از این حرکت فقط نشستن دوباره روی سفره باز کومهله است. سفرهای که آنها زمانی مهمان خوانده و ناخواندهاش شدند و نمکدانش را شکستند. آنها فقط چشم طمعی دوباره به موجودیت اجتماعی کومهله دارند.چیزی که حتی حکا هم قدرش را ندانسته و نمیداند.حککا تازه فهمیده که اگر قرار باشد در آینده سیاسی منطقه وایران کارهای باشد باید اعتبار دوبارهای را کسب کند که فقط کومهله آن را دارد و هنوز هم دارد آن را دودستی ! تقدیم میکند.همان دعوتی که بر اساس تفکر غلط نداشتن تئوری به داخل کومهلهنفوذشان داد و آن تراژدی را به بار آورد این بار دارد به صورت کمدی اتحاد عمل خودش را نشان میدهد. حکا و تمامی انشعابیون زمان منصور حکمت و بعد از او همه در یک چیز مشترکند آن هم اینست که همگی آنها دارند به نوعی نان پایگاه اجتماعی کومهله را میخورند و یا اینکه به نحوی محتاج آن هستند.
اعتراضات مردمی در ایران دارد اوج میگیرد( البته و متاسفانه بدون دخالت هیچ جریان چپی)و بوی کبابی دارد مشامهایی را تحریک میکند. برای چنگ انداختن براین کباب ( که امیدوارم فقط خر داغ کردن نباشد) احتیاج به سفرهای هست و میزبانی سادهدل. بشتابید که تاخیر موجب پشیمانی است.
داوود
Monday, 8 February 2010
زمینه های انحراف وشکست انقلاب پرولتری در شوروی
نوشته بهمن جوادی
قسمت هفتم
انجا عنصر جنبش انقلابی – دمکراتییک وحفظ حکومت شوروی به مثابه عوامل جدیدی در کنار عنصر تعین کننده انقلاب پرولتری در غرب ظاهر می شوند . مطمئنا در مباحث لنین وبلشویک ها بحث ها ی دیگری هم هست که گاهی این استنباط را بدست می دهد که با دهقانان باید سوسیالیسم را ساخت ولی هنوز خط اصلی لنین این است که برای رسیدن به سوسیالیسم دهها سال کار در روسیه لازم است تا تولید خرد به تولیدی بزرگ یعی تولیدی که شرط مادی تحقق سوسیالیسم است تبدیل شود.
به این ترتیب سیاست نپ هم جای خودش را دراین بحث پیدا میکند. اما بعد از مرگ لنین ومشخصا از مقطع 1925 جدلهای درون حزب بالاخره به این جا منتهی میشود که پیروزی نهایی سوسیالیسم در روسیه ممکن است و اصلا نظام اقتصادی موجود عین سوسیالیسم است وسرمایه داری نامیدن آن به معنای شکست طلبی ونوعی عقب نشینی در مقابل بورژوازی است ونتیجه اینکه حفظ این ساختمان سوسیالیسم عنصر تعین کننده در پیروزی مبارزه ی جهانی طبقه کارگر است .
ازاین زمان است که این سیاست مبنای پراتیک حزب بلشویک وکمیترن قرار میگیرد که تمامی جنبشهای تمامی جنبش کارگری بخشهای مختلف جنبش کارگری در دنیا باید تابع مصالح ساختمان سوسیالیسم در شوروی باشد . نگاهی به سیاست حزب بلشویک وکمیترن در رابطه با جنبش های انقلابی نشان میدهد که در مقاطعی برخی اشتباهات جدی ودر مقاطعی دیگر انحرافات تعین کننده ای تاثیرات عمیقی بر روی این سیاست گذاشته است : و مانع شده که این جنبش ها حتی همان جهت پیروزمندی را که متوانستند طی کنند درست مثل جهتی که خود بلشویک ها ومبارزه سوسیالیستی در شوروی طی کرده بود طی بکنند بیشتر از هر جای دیگر در آلمان احتمال پیروزی انقلاب میرفت .
زیگزاگ ها واشتباهات کمیترن و حزب کمونیست وابسته به کمیترن در آلمان باعث میشود که آنجای که باید دست به عمل بزنند دست به عمل نمی زنند . و آنجایی که باید دست به عمل نزنند آکسیون های چپ روانه بر پا میکنند وتحلیل مستند تاریخ آن دوره نشان میدهد که اعضای حزب در اقر این اشتباهات از یک رقم 200000 نفری به یک دهم تنزل پیدا میکنند .
دوره های بحرانی که در آلمان پیش میاید در مقاطعی درجه ای از وحدت را با پرولتاریای سوسیالیست و نه الزاما رهبران سوسیالیست ایجاب میکنند . با سیاست ( چپ ) اینها وحدت را نقض میکنند . وحدتی که از درون توده های کارگر طلب میشده ور مثطع دیگر ی کاملا به سمت جذ ب شدن وانحلال در تشکلها ی وابسته به سوسیال دمکراسی و در سطح بالایش میروند .
قسمت هفتم
انجا عنصر جنبش انقلابی – دمکراتییک وحفظ حکومت شوروی به مثابه عوامل جدیدی در کنار عنصر تعین کننده انقلاب پرولتری در غرب ظاهر می شوند . مطمئنا در مباحث لنین وبلشویک ها بحث ها ی دیگری هم هست که گاهی این استنباط را بدست می دهد که با دهقانان باید سوسیالیسم را ساخت ولی هنوز خط اصلی لنین این است که برای رسیدن به سوسیالیسم دهها سال کار در روسیه لازم است تا تولید خرد به تولیدی بزرگ یعی تولیدی که شرط مادی تحقق سوسیالیسم است تبدیل شود.
به این ترتیب سیاست نپ هم جای خودش را دراین بحث پیدا میکند. اما بعد از مرگ لنین ومشخصا از مقطع 1925 جدلهای درون حزب بالاخره به این جا منتهی میشود که پیروزی نهایی سوسیالیسم در روسیه ممکن است و اصلا نظام اقتصادی موجود عین سوسیالیسم است وسرمایه داری نامیدن آن به معنای شکست طلبی ونوعی عقب نشینی در مقابل بورژوازی است ونتیجه اینکه حفظ این ساختمان سوسیالیسم عنصر تعین کننده در پیروزی مبارزه ی جهانی طبقه کارگر است .
ازاین زمان است که این سیاست مبنای پراتیک حزب بلشویک وکمیترن قرار میگیرد که تمامی جنبشهای تمامی جنبش کارگری بخشهای مختلف جنبش کارگری در دنیا باید تابع مصالح ساختمان سوسیالیسم در شوروی باشد . نگاهی به سیاست حزب بلشویک وکمیترن در رابطه با جنبش های انقلابی نشان میدهد که در مقاطعی برخی اشتباهات جدی ودر مقاطعی دیگر انحرافات تعین کننده ای تاثیرات عمیقی بر روی این سیاست گذاشته است : و مانع شده که این جنبش ها حتی همان جهت پیروزمندی را که متوانستند طی کنند درست مثل جهتی که خود بلشویک ها ومبارزه سوسیالیستی در شوروی طی کرده بود طی بکنند بیشتر از هر جای دیگر در آلمان احتمال پیروزی انقلاب میرفت .
زیگزاگ ها واشتباهات کمیترن و حزب کمونیست وابسته به کمیترن در آلمان باعث میشود که آنجای که باید دست به عمل بزنند دست به عمل نمی زنند . و آنجایی که باید دست به عمل نزنند آکسیون های چپ روانه بر پا میکنند وتحلیل مستند تاریخ آن دوره نشان میدهد که اعضای حزب در اقر این اشتباهات از یک رقم 200000 نفری به یک دهم تنزل پیدا میکنند .
دوره های بحرانی که در آلمان پیش میاید در مقاطعی درجه ای از وحدت را با پرولتاریای سوسیالیست و نه الزاما رهبران سوسیالیست ایجاب میکنند . با سیاست ( چپ ) اینها وحدت را نقض میکنند . وحدتی که از درون توده های کارگر طلب میشده ور مثطع دیگر ی کاملا به سمت جذ ب شدن وانحلال در تشکلها ی وابسته به سوسیال دمکراسی و در سطح بالایش میروند .
Sunday, 7 February 2010
در حاشیه ی اطلاعیه دیدار هیات های رهبری حزب کمونیست ایران و حزب کمونیست کارگری ایران
در پاراگراف دوم این اطلاعیه چنین آمده است (در این نشست طرفین در فضائی گرم و صمیمانه به تفصیل تببین خود را از اوضاع سیاسی جاری طرح کردند و جوانب مختلف، نقاط اشتراک و تمایزات آنرا روشن کردند ) به جای هر تحلیلی خواه طولانی وخواه کوتاه جمله زیر بیان گویا ومفید و واقعی این دیدار است .
ناسیونالیزم و لیبرالیزم هر دو از دوستان قدیم اند
گر صبر کنی { خطاب به طبقه ی کارگر ایران!!! } ز ناسیونالیزم لیبرالیزم خواهیم ساخت ( تبین حمید تقوایی از دیدار )
و یا
تبین ابراهیم علیزاده بر این منوال خواهد بود { ز لبرالیزم ناسونالیزم ناب خواهیم ساخت }
تا نطر دیدار کنندگان محترم وبلاگ چه باشد
با مهر بسیار : بهزاد
در پاراگراف دوم این اطلاعیه چنین آمده است (در این نشست طرفین در فضائی گرم و صمیمانه به تفصیل تببین خود را از اوضاع سیاسی جاری طرح کردند و جوانب مختلف، نقاط اشتراک و تمایزات آنرا روشن کردند ) به جای هر تحلیلی خواه طولانی وخواه کوتاه جمله زیر بیان گویا ومفید و واقعی این دیدار است .
ناسیونالیزم و لیبرالیزم هر دو از دوستان قدیم اند
گر صبر کنی { خطاب به طبقه ی کارگر ایران!!! } ز ناسیونالیزم لیبرالیزم خواهیم ساخت ( تبین حمید تقوایی از دیدار )
و یا
تبین ابراهیم علیزاده بر این منوال خواهد بود { ز لبرالیزم ناسونالیزم ناب خواهیم ساخت }
تا نطر دیدار کنندگان محترم وبلاگ چه باشد
با مهر بسیار : بهزاد
Friday, 5 February 2010
درگذشت رفیق یدالله خسرشاهی
Thursday, 4 February 2010
از واقعیت تا حقیقت
نگاهی به گرامیداشت روز کومه له
سه دهه ی پغش در روز 26 بهمن ماه سال 57 در شهر سقزمحمد حسین کریمی که اورا از بنیانگذاران تشکیلاتی که بعد ها نام کومه له بر آن نهاده شد . به جامعه ی پر شور والتهاب آن دوره معرفی کردند جانش را فدای تسخیر شهربانی این شهر – بهای بسیار گزاف برای چیزی کم ارزش !!! –نکته قابل تامل وسوال برانگیز این است که بعد از گذشت 30 سال هنوز بر مردم و هواداران کومه له وانقلابیون صدیقی که بی تجربگی توشه ی راه آنهاست روشن نیست که این انسان مبارز و با این همه تجربه مبارزاتی چرا وبه چه دلیل اقدام به این کار نمود؟ برای شفاف شدن موضوع باید به این پرسش ها فکر کرد. آیا این یک اقدام فردی بوده است اگر پاسخ مثبت است این در خود این تضاد را حمل می کند انسان مبارزی که خود از بنیانگذاران تشکیلات است وبرای ییشبرد اهداف تشکیلات باید مشوق ومبشر کار تشکیلاتی باشد با چه استدلالی این اصول اولیه را نا دیده میگیرد؟ .اگر این یک رهنمود تشکیلاتی بوده بر اساس کدام تاکتیک واستراتژی انتخاب شده است. از سوی دیگر گرفتن شهربانی سقز چه نقش کلیدی میتوانست در تداوم انقلاب نه تنها در عرصه ی ایران بلکه در همان شهر کوچک .کم جمعیت در آن زمان داشته باشد
چرا هنوز نظرات تیوریک این انسان بنیانگذار ومبارز در هاله ی از ابهام نگهداشته میشود وبه تحریر در آورده نمیشود. برای نمونه نظراتش در باره ی مبارزه مسلحانه ( که برای تهیه مقدمات ابتدایی آن بسیار سهل وآسان از جانش مایه گذاشت ) .
در مورد نقش وجایگاه زنان در مبارزات سیاسی وشرکت آنها در انقلاب. موضع گیریش در باره ناسونالیسم و نماینده ی سیاسی آن حزب دمکرات وافزون براین در باره ی اتحادیه میهنی وقیاده موقت ا رزیابیش چطور بود.؟ } نمود . پس از این اتفاق ناگوار وتاسف بر انگیزاعضای اولیه تشکیلات این روز را بنام روز کومه له نام گذاری کردند . وا ز سال 58 تا 62 که در شهرهاومناطق روستایی که مقر کومه له در آنها دایر بود برگزار میشد . وبعداز آن که اردوگاه نشینی بر کومه له تحمیل شد تا کنون در انجا این روز گرامی داشته میشود وپس از تبعید اختیاری ( گسیل به کشورهای اروپایی واسترالیا وکانادا ) در این مکان ها هم به فرا خور وسلیقه افراد ساکن مراسم های برگزار شده, و میشود که جنبه ی تفریح وسرگرمی آن بر جنبه بررسی انتقادی کو.مه له برتری کامل داشته ودارد و ارزیابی انتقادی روز به روز کمرنگ تر گشته است وسال به سال از تعدادشرکت کنندگان کاسته میشود وبعداز انشعابات کذایی برا ی خط ونشان کشیدن بهمدیگر وبه خیال خام خویش خود را کومه له اصیل نمایاندن وکشاندن مردم به محل های برگزاری مراسم دست به دامن خوانندگان درعرصه ی موسیقی شده اند واگر در برهمین پاشنه بچرخد در اینده شاهد حضور شعبده بازان هم خواهیم بود!!!
پیش از اینکه به ادامه مطلب بپردازیم برای جلوگیری از هرگونه استنباد اشتباه از موضع ما یادآوری ان نکته خالی از لطف نیست که ما هیچ مخالفتی با تفریح وسرگرمی وشاد بودن وشادزیستن وفراهم کردن مقدمات آن نداشته ونداریم .
وبلاگ : زندگی انسان اندیشه اوست در نظر دارد از همگان دعوت بعمل آورد که نقطه نظراتشان را باره پرسش ذیل از طریق یمایل zendegi.andisheh@ gmail.com روانه کنند تا بیشتر از این مرز واقعیت وحقیقت مخدوش نگردد .
چرا کمیته مرکزی کومه له توان این را نداشت که توده های وسیعی را که به عرصه ی مبارزه کشیده شده بودند ( رشد کمی ) به نیروی بالنده وآگاه ومولد برای پیشبرد امر مبارزه مبدل کند (رشد کیفی ) وبجای این مهم به مبارزه ی سطحی ودلخوش کننده ودر ادامه آن در جازدن اکتفا نمود. که نتیجه اش در دام انحرافات واشتباهات گرفتار آمدن بود { فراموش نکنیم که کمیته مرکزی کومه له در مقابل تاریخ و طبقه کارگر که سنگ آن را به سینه میزند باید پاسخگو باشد که چگونه 3000 انسان مبارز وپر شور وشوق جانشان را بر اثر انحرافات واشتباهات آنها از دست داده اند }
نگاهی به گرامیداشت روز کومه له
سه دهه ی پغش در روز 26 بهمن ماه سال 57 در شهر سقزمحمد حسین کریمی که اورا از بنیانگذاران تشکیلاتی که بعد ها نام کومه له بر آن نهاده شد . به جامعه ی پر شور والتهاب آن دوره معرفی کردند جانش را فدای تسخیر شهربانی این شهر – بهای بسیار گزاف برای چیزی کم ارزش !!! –نکته قابل تامل وسوال برانگیز این است که بعد از گذشت 30 سال هنوز بر مردم و هواداران کومه له وانقلابیون صدیقی که بی تجربگی توشه ی راه آنهاست روشن نیست که این انسان مبارز و با این همه تجربه مبارزاتی چرا وبه چه دلیل اقدام به این کار نمود؟ برای شفاف شدن موضوع باید به این پرسش ها فکر کرد. آیا این یک اقدام فردی بوده است اگر پاسخ مثبت است این در خود این تضاد را حمل می کند انسان مبارزی که خود از بنیانگذاران تشکیلات است وبرای ییشبرد اهداف تشکیلات باید مشوق ومبشر کار تشکیلاتی باشد با چه استدلالی این اصول اولیه را نا دیده میگیرد؟ .اگر این یک رهنمود تشکیلاتی بوده بر اساس کدام تاکتیک واستراتژی انتخاب شده است. از سوی دیگر گرفتن شهربانی سقز چه نقش کلیدی میتوانست در تداوم انقلاب نه تنها در عرصه ی ایران بلکه در همان شهر کوچک .کم جمعیت در آن زمان داشته باشد
چرا هنوز نظرات تیوریک این انسان بنیانگذار ومبارز در هاله ی از ابهام نگهداشته میشود وبه تحریر در آورده نمیشود. برای نمونه نظراتش در باره ی مبارزه مسلحانه ( که برای تهیه مقدمات ابتدایی آن بسیار سهل وآسان از جانش مایه گذاشت ) .
در مورد نقش وجایگاه زنان در مبارزات سیاسی وشرکت آنها در انقلاب. موضع گیریش در باره ناسونالیسم و نماینده ی سیاسی آن حزب دمکرات وافزون براین در باره ی اتحادیه میهنی وقیاده موقت ا رزیابیش چطور بود.؟ } نمود . پس از این اتفاق ناگوار وتاسف بر انگیزاعضای اولیه تشکیلات این روز را بنام روز کومه له نام گذاری کردند . وا ز سال 58 تا 62 که در شهرهاومناطق روستایی که مقر کومه له در آنها دایر بود برگزار میشد . وبعداز آن که اردوگاه نشینی بر کومه له تحمیل شد تا کنون در انجا این روز گرامی داشته میشود وپس از تبعید اختیاری ( گسیل به کشورهای اروپایی واسترالیا وکانادا ) در این مکان ها هم به فرا خور وسلیقه افراد ساکن مراسم های برگزار شده, و میشود که جنبه ی تفریح وسرگرمی آن بر جنبه بررسی انتقادی کو.مه له برتری کامل داشته ودارد و ارزیابی انتقادی روز به روز کمرنگ تر گشته است وسال به سال از تعدادشرکت کنندگان کاسته میشود وبعداز انشعابات کذایی برا ی خط ونشان کشیدن بهمدیگر وبه خیال خام خویش خود را کومه له اصیل نمایاندن وکشاندن مردم به محل های برگزاری مراسم دست به دامن خوانندگان درعرصه ی موسیقی شده اند واگر در برهمین پاشنه بچرخد در اینده شاهد حضور شعبده بازان هم خواهیم بود!!!
پیش از اینکه به ادامه مطلب بپردازیم برای جلوگیری از هرگونه استنباد اشتباه از موضع ما یادآوری ان نکته خالی از لطف نیست که ما هیچ مخالفتی با تفریح وسرگرمی وشاد بودن وشادزیستن وفراهم کردن مقدمات آن نداشته ونداریم .
وبلاگ : زندگی انسان اندیشه اوست در نظر دارد از همگان دعوت بعمل آورد که نقطه نظراتشان را باره پرسش ذیل از طریق یمایل zendegi.andisheh@ gmail.com روانه کنند تا بیشتر از این مرز واقعیت وحقیقت مخدوش نگردد .
چرا کمیته مرکزی کومه له توان این را نداشت که توده های وسیعی را که به عرصه ی مبارزه کشیده شده بودند ( رشد کمی ) به نیروی بالنده وآگاه ومولد برای پیشبرد امر مبارزه مبدل کند (رشد کیفی ) وبجای این مهم به مبارزه ی سطحی ودلخوش کننده ودر ادامه آن در جازدن اکتفا نمود. که نتیجه اش در دام انحرافات واشتباهات گرفتار آمدن بود { فراموش نکنیم که کمیته مرکزی کومه له در مقابل تاریخ و طبقه کارگر که سنگ آن را به سینه میزند باید پاسخگو باشد که چگونه 3000 انسان مبارز وپر شور وشوق جانشان را بر اثر انحرافات واشتباهات آنها از دست داده اند }
نامه ای دیگر ازمعلم مبارز وزندانی سیاسی فرزاد کمانگر
ڕۆژگارێکی سهیره گوڵم
>نامهای از فرزاد کمانگر
دنبال من نگرد مادر
نام مرا بر زبان نیاور در مقابل در این زندان
اینجا دنبال من نگرد
ستاره افتاده بر گیس تو
آن را نکن خسته و گریان
غروبها دلام میگیرد. نوعی بیقراری به سراغام میآید. نمیدانم چرا ولی سالها است به این دلتنگیها عادت کردم. حالا دیگر شعر شاملو، سیگار و لیوان چای هم کام تلخام را شیرین نمیکند. فقط این دلتنگیها را برایام گیراتر و جذابتر مینماید. غروبها با دلام خلوت میکنم. به خودم و انسانهای دور برم، به انسانهایی که نشانشان عددی شده است چند رقمی فکر میکنم.
به یاد میآورم که من زندانی شماره ۱۳۵۴۹۰۶۴۸ هستم. اعداد نماد و رمز شدهاند، ۳۵۰، ۲۰۹، ۲۴۰، ۲ الف
روزها هم در سرزمین ما سمبل میشوند روزهایی که کم کم تعدادشان از تعداد صفحات تقویم بیشتر شده، ۳ اسفند، ۱۸ تیر،۱۶ آذر، ۲۲ تیر، ۲۹ اسفند، ۳۰ خرداد، ۲ بهمن و…. به یاد میآورم که آدمها در شب تار سرزمین ما خیلی زود ستاره میشوند و ما صاحب قاب عکسهای شدهایم به تعداد ستارههای آسمان
غروبها با خودم فکر میکنم که کلمات برایام چه معنایی پیدا کردهاند، تروریست محارب، خرابکار، آشوبگر، اغتشاشگر، امنیتی و منافق کلماتی آشنا شدهاند. حاجی، کارشناس، قاضی و عدالت برایام چه معنای جداگانهیی پیدا کردهاند.
غروبها به دلام میگویم که من یکی از دهها زندانی سیاسی اوین شدهام، یکی از هزاران از آنها که آمدند و رفتند و آنها که آمدند و نرفتند.
به خود میگویم چه روزگار غریبی شده گاهی باید از خبرهایی خوشحال شوم که اصلا جای خوشحالی ندارد گاهی از شنیدن خبری از سر خوشحالی میگریم و گاهی از شنیدن بعضی خبرها تلخندی میزنم و سری تکان میدهم و افسوس میخورم به حال لحظهیی که اشک شادی ریخته بودم، گاهی میمانم بین خندیدن و گریستن کدام یک روا است.
از شنیدن خبر شکستن حکم اعدام حامد که به ۱۰ سال تبدیل شده اشک خوشحالی میریزم ولی با به یادآوردن جسم رنجور و سن کمش به فکر فرو میروم که یک انسان چند سال عمر میکند که ۱۰ سال در زندان بماند و اینبار غصه، مرا میخورد.
از شنیدن خبر حبس هم سلولهایام نادر و آرش که هر کدام ۱۰ سال به زندان محکوم شدهاند نفس راحتی میکشم که خوب شد حکم اعدام هم به آنها ندادند ولی وقتی به مهدی کوچلوی نادر و مادر آرش فکر میکنم اشک در چشمانام حلقه میزند، باز میمانم غصه بخورم یا خوشحال باشم.
روزگار غریبی شده از اینکه در سالگرد ابراهیم در سنندج فقط ۱۰ نفر دستگیر شدهاند خیالام راحت میشود که کسی کشته نشد اما از اینکه مادر ابراهیم کتابهای پسرش را جمع نکرده بغض گلویام را میگیرد و فکر میکنم به ۱۰ نفری که فقط یک سوال داشتند، ابراهیم چه شد ؟
چشمهایام را تند تند روی ستور روزنامه میگردانم و از اینکه میبینم برای مجید توکلی کیفر خواست محارب صادر نکردهاند از خوشحالی به خودم میگویم «جانمی مجید کاش دوباره ببینمت» و پس از اینکه به کلاس درس رها شدهاش فکر میکنم سری تکان میدهم و میمانم بخندم یا بگریم؟
فکر میکنم که چه روزگار غریبی شده
«مردم نالان از فقر» دیار ما باید «دست و پای بریده خود را» بر خان کرم سهام عدالت، با منت و شاباش هدیه بگیرند که چه شده …
با خودم فکر میکنم چه روزگاری شده باید حق حیات و زندهگیام لای فلان بخش نامه و عفو نامه در دادگاهها گرد و خاک بخورد و مادرم با ترس به تلفن جواب دهد، با نگرانی تلویزیوناش را روشن کند و منتظر روزی باشد که مرگ فرزندش سایه وحشتی شود بر زندهگی دیگران
غروبها با خودم فکر میکنم که …
آرام به اطراف نگاه میاندازم تا مبادا کسی یا دوربینی فکرم را بخواند و … به گوش کسی که نباید برسد، برساند.
راستی که چه روزگار غریبی شده نازنین
زندان اوین – ۲۹ دیماه ۱۳۸۸
۱- نام نامه برگردان کردی از شعر احمد شاملو است.
>نامهای از فرزاد کمانگر
دنبال من نگرد مادر
نام مرا بر زبان نیاور در مقابل در این زندان
اینجا دنبال من نگرد
ستاره افتاده بر گیس تو
آن را نکن خسته و گریان
غروبها دلام میگیرد. نوعی بیقراری به سراغام میآید. نمیدانم چرا ولی سالها است به این دلتنگیها عادت کردم. حالا دیگر شعر شاملو، سیگار و لیوان چای هم کام تلخام را شیرین نمیکند. فقط این دلتنگیها را برایام گیراتر و جذابتر مینماید. غروبها با دلام خلوت میکنم. به خودم و انسانهای دور برم، به انسانهایی که نشانشان عددی شده است چند رقمی فکر میکنم.
به یاد میآورم که من زندانی شماره ۱۳۵۴۹۰۶۴۸ هستم. اعداد نماد و رمز شدهاند، ۳۵۰، ۲۰۹، ۲۴۰، ۲ الف
روزها هم در سرزمین ما سمبل میشوند روزهایی که کم کم تعدادشان از تعداد صفحات تقویم بیشتر شده، ۳ اسفند، ۱۸ تیر،۱۶ آذر، ۲۲ تیر، ۲۹ اسفند، ۳۰ خرداد، ۲ بهمن و…. به یاد میآورم که آدمها در شب تار سرزمین ما خیلی زود ستاره میشوند و ما صاحب قاب عکسهای شدهایم به تعداد ستارههای آسمان
غروبها با خودم فکر میکنم که کلمات برایام چه معنایی پیدا کردهاند، تروریست محارب، خرابکار، آشوبگر، اغتشاشگر، امنیتی و منافق کلماتی آشنا شدهاند. حاجی، کارشناس، قاضی و عدالت برایام چه معنای جداگانهیی پیدا کردهاند.
غروبها به دلام میگویم که من یکی از دهها زندانی سیاسی اوین شدهام، یکی از هزاران از آنها که آمدند و رفتند و آنها که آمدند و نرفتند.
به خود میگویم چه روزگار غریبی شده گاهی باید از خبرهایی خوشحال شوم که اصلا جای خوشحالی ندارد گاهی از شنیدن خبری از سر خوشحالی میگریم و گاهی از شنیدن بعضی خبرها تلخندی میزنم و سری تکان میدهم و افسوس میخورم به حال لحظهیی که اشک شادی ریخته بودم، گاهی میمانم بین خندیدن و گریستن کدام یک روا است.
از شنیدن خبر شکستن حکم اعدام حامد که به ۱۰ سال تبدیل شده اشک خوشحالی میریزم ولی با به یادآوردن جسم رنجور و سن کمش به فکر فرو میروم که یک انسان چند سال عمر میکند که ۱۰ سال در زندان بماند و اینبار غصه، مرا میخورد.
از شنیدن خبر حبس هم سلولهایام نادر و آرش که هر کدام ۱۰ سال به زندان محکوم شدهاند نفس راحتی میکشم که خوب شد حکم اعدام هم به آنها ندادند ولی وقتی به مهدی کوچلوی نادر و مادر آرش فکر میکنم اشک در چشمانام حلقه میزند، باز میمانم غصه بخورم یا خوشحال باشم.
روزگار غریبی شده از اینکه در سالگرد ابراهیم در سنندج فقط ۱۰ نفر دستگیر شدهاند خیالام راحت میشود که کسی کشته نشد اما از اینکه مادر ابراهیم کتابهای پسرش را جمع نکرده بغض گلویام را میگیرد و فکر میکنم به ۱۰ نفری که فقط یک سوال داشتند، ابراهیم چه شد ؟
چشمهایام را تند تند روی ستور روزنامه میگردانم و از اینکه میبینم برای مجید توکلی کیفر خواست محارب صادر نکردهاند از خوشحالی به خودم میگویم «جانمی مجید کاش دوباره ببینمت» و پس از اینکه به کلاس درس رها شدهاش فکر میکنم سری تکان میدهم و میمانم بخندم یا بگریم؟
فکر میکنم که چه روزگار غریبی شده
«مردم نالان از فقر» دیار ما باید «دست و پای بریده خود را» بر خان کرم سهام عدالت، با منت و شاباش هدیه بگیرند که چه شده …
با خودم فکر میکنم چه روزگاری شده باید حق حیات و زندهگیام لای فلان بخش نامه و عفو نامه در دادگاهها گرد و خاک بخورد و مادرم با ترس به تلفن جواب دهد، با نگرانی تلویزیوناش را روشن کند و منتظر روزی باشد که مرگ فرزندش سایه وحشتی شود بر زندهگی دیگران
غروبها با خودم فکر میکنم که …
آرام به اطراف نگاه میاندازم تا مبادا کسی یا دوربینی فکرم را بخواند و … به گوش کسی که نباید برسد، برساند.
راستی که چه روزگار غریبی شده نازنین
زندان اوین – ۲۹ دیماه ۱۳۸۸
۱- نام نامه برگردان کردی از شعر احمد شاملو است.
Tuesday, 2 February 2010
در مورد کاربرد واژه رفیق
معمولا در دنیای سیاست و ایدئولوژی و در رویاروییها و کشمکشهای طبقاطی و اجتماعی خواسته یا ناخواسته مرزبندیهایی وجود دارند که این مرزبندیها نشان دهنده تعلق فکری و یا طبقاطی شخص یا گروه وجریانی به طرز تفکری خاص را میرساند.انسانها برای تعریف این مرزبندیها و نشان دادن و برجسته کردن تعلق خود به این یا آن ایدئولوژی یا طرز فکر خاص تلاشهای متفاوتی میکنند که البته در جای خود امری معمول و حتی لازم است . به کار بردن ادبیاتی مخصوص به خود،بزرگداشتهایی ویژه ،خواندن متونی مشخص و دهها مورد مشخص دیگر که میتوان به طورروزمره مشاهده کرد. البته اموری که مربوط به پراتیک میشوند از جایگاه بارزتری برخوردارند.بر همین اساس است که کاربرد هر کلمه یا واژهای در یک متن بلافاصله برای خواننده میتواند تمام طرز فکر و ایدئولوژی یا تعلق فکری کسی را برای ما روشن کند.در دنیای سیاست زده مابه کار بردن کلماتی مانند خواهر،برادر،رفیق،خواهر یا برادر مجاهد،آخوند،سرمایه داری،طبقه،قشر،اصلاح طلب،قشری ، مترقی،رادیکال و صدها واژه دیگر گوینده را به صفی پرتاب میکند که آن واژه برایش معنای خاص خود را دارد.
یکی ازکلماتی که برای من بار بسیار سنگینی دارد کلمه رفیق است.به نظر من این کلمه تعلق به هیچ کس به جز کمونیستها ندارد.برای کسانی که خود را متعلق به صف پر افتخار کمونیستها میداننداین کلمهای است که فشرده فداکاری،جانبازی،پیشتاز مبارزهطبقاتی بودن،صداقت،شجاعت،ایستادگی در مقابل دشمن طبقاتی و دهها صفت پاک و برجستهای است که فقط مال کمونیستها است و یا حداقل باید باشد. رفیق تعلق به کسی دارد که در صفوف پیشمرگهها جلو ستون دشمن را با شعار زنده باد سوسیالیسم میگرفت و جان میباخت تا رفقای محاصره شدهاش جان سالم به در ببرند.این واژه متعلق به کسانی است که در زیر شکنجه زجر کشیدند و جان دادند ولی به دشمن طبقاتی خود حسرت سر خم کردن را گذاشتند. این واژه مال کسانی است که در تمامی جوانب زندگی کمونیست ماندند، چه در صف مبارزه برای احقاق حقوق کارگران یا زنان یا کودکان و تمامی محرومان و ستمکشان .برای همین است که به کار بردن کلمه نارفیق سرافکندگیی بزرگتر از هر توهینی را برای کمونیستها رادارد.این کلمهای نیست برای بخشیدن .برای کسب چنین لقبی باید شایستگیهایی داشت در خور کمونیستها.
داوود
یکی ازکلماتی که برای من بار بسیار سنگینی دارد کلمه رفیق است.به نظر من این کلمه تعلق به هیچ کس به جز کمونیستها ندارد.برای کسانی که خود را متعلق به صف پر افتخار کمونیستها میداننداین کلمهای است که فشرده فداکاری،جانبازی،پیشتاز مبارزهطبقاتی بودن،صداقت،شجاعت،ایستادگی در مقابل دشمن طبقاتی و دهها صفت پاک و برجستهای است که فقط مال کمونیستها است و یا حداقل باید باشد. رفیق تعلق به کسی دارد که در صفوف پیشمرگهها جلو ستون دشمن را با شعار زنده باد سوسیالیسم میگرفت و جان میباخت تا رفقای محاصره شدهاش جان سالم به در ببرند.این واژه متعلق به کسانی است که در زیر شکنجه زجر کشیدند و جان دادند ولی به دشمن طبقاتی خود حسرت سر خم کردن را گذاشتند. این واژه مال کسانی است که در تمامی جوانب زندگی کمونیست ماندند، چه در صف مبارزه برای احقاق حقوق کارگران یا زنان یا کودکان و تمامی محرومان و ستمکشان .برای همین است که به کار بردن کلمه نارفیق سرافکندگیی بزرگتر از هر توهینی را برای کمونیستها رادارد.این کلمهای نیست برای بخشیدن .برای کسب چنین لقبی باید شایستگیهایی داشت در خور کمونیستها.
داوود
Subscribe to:
Posts (Atom)
