" آزادی،همیشه‌ آزادی دگراندیشان است."
روزا لوگزامبورگ

Saturday, 29 January 2011

تا ریخ سی ساله کومه له - روایت و برداشت ابراهیم علیزاده - بخش نهم


تاریخ سی ساله کومه له – برداشت و روایت ا. علیزاده

بخش نهم

آنچه در پی خواهد آمد تنها بخش بسیار کوچکی از باز تاب های منفی سبک کار تشکیلاتی خرده پا ((هرمی ))
و تبعاتش نظیرعدم انتقا ل تجارب و پافشاری بر ادامه شیوه کار اشتباه و ناهمگون با تحولا ت سیاسی- اجتماعی
مسلط بر جامعه آن برهه ی از تاریخ مبارزه که به نظر من بزرگترین ضربات را بر پیکر نحیف تشکیلات وارد آورد
هرچند فهرستی که مشاهده میکنید بطور یقین کامل نیست و نام عده ای از این زنده یادان از حافظه ام بر اثر
مرور زمان کنده شده است ازاین فرصت استفاده نموده و از انسانهای آزاده و عدالت جو می خواهم که با ارسال
نام و شهرت افرادی که باید در این فهرست بگنجد آنرا تکمیل کنند
.














خسارات جبران نا پذ یر انسا نی سبک کار خرده پا ( هرمی ) در تشکیلات شهری کومه له
سهراب غلامی زندان دیزال آباد کرمانشاه تیر باران
// // // //غلامعلی گرگین

بهروز باجلانی
ناصر پیشکاری
لطف ا.. کمانگر
مجید صوفی
شریف یوسفی
عزیز باسامی زندان مرکزی سنندج تیر باران
بیژن بهرامی
محمد نسترنی
جلال کر باسچی
محمد مراد فرهادی
خسرو ساعدی
خالد بابا حاجیان
فارس هنگه ژاله
ناصر قربانی
جبار احمدی
حسن قادری
صالح فرجی
حسن صحرایی
اسعد تاجیک
ماجد مصطفی سلطانی
امجد مصطفی سلطانی
سعید رحمان پور
اسما عیل یگانه دوست
حبیب لطف اللهی
ناجی غفوری
صالح خضری

جعفر معروفی
احمد شعبانی
رستم بهمنی
بهمن دوستی
بیژن چهرازی
طیب عباسی روح اللهی
جمیل یار اللهی
شریف خدا مراد پور
احمد ظریفی
رضا عصمتی









پدیده پلیس بدون یونیفرم (( تواب ))و برخورد های متفاوت وغیر علمی با آ ن

ابتدا از خود کلمه شروع کنم که بیشتر در جریان های مذهبی مورد استفاده بوده وهست و به کسی اطلاق میگردد که از اصول ان مذهب تخطی کرده و روش دیگری را برگزیده باشد و سردمداران مذاهب بویژه اسلام برای نشان دادن بخشنده گی و مهربانی مذهب!!؟ انرا همچو راه چاره و بازگشت دوباره شخص خطا کار به دامن آنها مورد استفاده قرار میداند


اما چگونه این کلمه در فرهنگ سیاسی معاصر در ایران جا باز کرد!!؟

.از زمان قاپیدن قدرت سیاسی بعد از انقلاب بهمن 57 توسط مرتجین و پشتبانی امپریالیسم آز ان ها در خارج و همراهی لیبرال ها و توده ای و اکثریتی در داخل و هجوم حاکمیت تازه به دوران رسیده به دستاوردهای انقلاب و تحمیل کردن قوانین قرون وسطی در اواخر قرن بیستم (( آپارتاید جنسی و پوشش اجبارش برای زنان {{ یا روسری یا توسری و استفاده از زنان نا آگاه وفقیر نظیر زهرا پا برهنه ها و غیره }} و حمله به متینگ ها و بستن رور نامه های مترقی و یورش به ترکمن صحرا و خوزستان و کردستان با استفاده از قمه کش ه و اراذل حزب الهی متشکل در سپاه و بسیج وغیره ..... ))

و پر کردن زندان ها از اعضا و هواداران تشکیلاتی و غیر تشکیلاتی سازمان های چپ و مذهبی که نقطه آغازش اعلام جنگ مسلحانه مجاهدین در تهران برای کسب قدرت سیاسی در روز 30تیر 1360 بود. در زندان های رژیم به این پدیده اهمیت بسیار میدادند و از ان کاملا بهره مند<< در طول سالهای 60 و 61 و نیمه اول62 شاهد اوج استفاده توسط باند لاجوردی – حاج داود بودیم که تشریح آن از حوصله این سطور خارج است >> شدند
.

اما بر گردیم به برخورد سازمان های سیاسی چپ و مذهبی با این معضل

پرداختن به موضع مذهبی ها خارج از حوصله این سطور است
در این جا من به بررسی برخورد سا زمانهای چپ و از جمله کومه له بااین پدیده می پردازم

هرچند از لحاظ کمی تعداد زندانیان سیاسی مجاهد در همه زندان های رژیم ج. اسلامی بجز کردستان (( به دلیل عدم تمایل به مذهب در میان نیروی اصلی وبالنده ی مبارزه به عبارت دیگر قشر جوان جامعه و گرایش به چپ و سابقه تاریخی مبارزه برای حل معضل مساله ملی و غیره ...)) بر چپ ها برتری داشت

ترکیب سنی دستگیر شدگان و سوء استفاده زندان بانان رژیم ج.ا از این موضوع.


وقتی به ترکیب سنی زندانیان سیاسی در این دوره دقیق شویم متوجه میگردیم که اکثریت دستگیر شدگان دارای میانگین سنی 16 تا 21 بودند (( در رژیم سلطنتی میانگین سن زندانیان سیاسی 25 الی 40 بود )) با بررسی این میانگین سنی و طول زمان شرکت آنها در مبارزه طبقاتی و سطخ دانش تئو ریک که بسیار نازل بود و نداشتن رهنمود تشکیلاتی به هواداران که در صورت دستگیر شدن چگونه و چطور با بازجو و زندان بان و محیط زندان برخورد کنند !!!؟ انتظار اینکه همه دستگیر شدن به اسطوره مقاومت تبد یل شوند انتظار ی ذ هنی و عبث و غیر علمی است .





شیوه بر خورد وحشیانه ی بازجوبان و زندان با ن های رژیم ج . اسلامی با دستگیر شدگان

شیوه برخورد مامورین اطلاعاتی رژیم تازه به دوران رسیده ج. ا که با استفاده از تجارب ساواک و میت ترکیه و موساد اسراییل

( که در رژیم سلطنتی قرار داد همکاری اطلاعاتی با هم منعقد کرده بودند ) همراه است بسیار و حشیانه تر از رژیم قبلی با دستگیر -شدگان بود برای گرفتن اطلاعات شخص دستگیر شده را مستقیم به روی تخت برده و به کابل می بستند و معمولا برای ایجاد رعب و وحشت اولیه که از نظر روانشناسی بسیار حائز اهمیت میباشد همیشه در همان اطاق شکنجه دو و گاهی سه نفر را که بر اثر شکنجه کف پایشان دچار پارگی شده بود نگهداری میکردند وبه فرد تازه دستگیر شده میگفتند چشم بند ت را بزن با لا و خوب نگاه کن و تصمیم خودت را بگیر یا همکاری کن و اطلاعات را بده و یا اینکه روی تخت دراز بکش {{ دراین قسمت رهنمود تشکیلاتی حرف اول را میزند و فاکتورهای بعدی عبارتند از موقعیت تشکیلاتی و مکان دستگیری و مدارک به دست آمده و غیره }}

باز تاب عدم رهنمود تشکیلاتی
سازمان های سیاسی چپ و از جمله کومه له از نظر جذب هوادار بیشتر به کمیت اهمیت میدادند تا به کیفیت در صورتیکه این دومقوله
لازم و ملزوم همدیگر هستند اما متاسفانه انها از درک این مقوله عاجز بودند وفقط دلشان به این خوش بود که تعداد زیادی هوادار جذب کرده وخرده کاری های معمول از قبیل بخش اعلامیه و تراکت و نشریه و شعار نویسی و جمع آوری کمک های مالی و دارویی را برای آنها انجام میدهند
مطا لعه اصولی در جهت ارتقا ء سطح تئوریک هواداران که انگیزه اصلی برای مبارزه طبقاتی است << بدون تئوری انقلابی عمل انقلابی امکان پذیر نیست >> یا نادیده گرفته شده و یا اینکه بسیار کم اهمیت جلوه داده شده است.
سبک کار هرمی در تشکیلات شهری

و مزید بر علت سبک کار هرمی بود که هواداربدون این که توان و ظرفیتش را درست تشحیص بدهند و او را بطور صحیح آموزش
بدهند با چندین نفر در رابطه بود و انها را می شناخت از محل زندگی و کارشان مطلع میشد و در محیط های کوچک که تقریبا ادم ها هم دیگر خیلی خوب می شناسند کار مخفی بی معنا میشد
و نکته ی مهمی که سازمان های چپ از در ک آن عاجز بودند (( عمل کرد آنها این را اثبات میکند )) در فاصله زمانی بهمن 57 تا 30 تیر ماه 1360 که فضای نسبتا دمکراتیک حاکم بود و همه به فعالییت باز روی اورده بودند و میشود گفت که اکثر فعالین همدیگر را میشناختند بعداز یورش گسترده ی رژیم ج. ا برای سرکوب مخالفین سازمان ها تغیر تاکتیک داده و به اصطلاح به مبارزه مخفی روی آوردند !!
و همان هواداران علنی کار را در هسته های مخفی سازماندهی کردند پس از اینکه اوضاع کمی ارام شد و التهاب اولیه فروکش نمود ((( و همانطور که همگان مطلع هستند در یورش 30تیر 1360 نوک حمله اطلاعات رژیم ج. ا متوجه مجاهدین بود بنا به اتخاذ تاکتیک غیر عقلانی جنگ شهری و تقریبا جبهه ی در تهران {{ جالب است بدانید مجاهدین براساس نیرو و توان خویش تهران بزرگ را به 19 منطقه تقسیم کرده بود }} که قرار براین بود همزمان دست به عملیا ت بزنند و قدرت سیاسی را در اختیار خویش در آورند و این حرکت غیر عقلانی و ساده لوحانه و قهرمان پروری دستاویزی مناسبی به دست رژیم داد تا سرکوب همه جانبه را خیلی زودتر و سریعتر از موعد مقرر به مرحله ی اجرا بگذارد))) به فعالیت دست زدند ((( در این جا برای روشنگری بیشتر به ذکر نام تنی چند از مبارزینی که در آن فضای نیمه دمکراتیک فعالیت داشته و بعد از یورش 30 تیر 60 مخفی ولی متاسفانه توسط عوامل رژیم شناسایی و دستگیر شدند و راهی خاوران گشتند بپردازم
زنده باد سعید سلطان پور از چریک ها(( نمایشنامه ی عباس آغا کارگر ایران نایونال را در گ.شه و کنار جنوب شهر نهرا ن برای مردم به روی صحنه می برد و چشن عروسی برگزار میکند که در شب عروسیش دستگیر میشود
زنده یاد کمال محمدی که عضو هییت تحریریه نشریه پیکار بود و همسرش که شناسایی شده و توانسته بودند ازبگیر وبه بند های سالم در بروند و خودرا به نوارمرزی رسانده ولی در مینی بوس هنگام بازرسی شناسایی شده و دستگیر میگردند
ماجد مصطفی سلطانی در اتحادیه دهقانان مریوان فعالیت علنی داشت به تبریز میرود و شروع به فعالیت به اصطلاح مخفی میکند پس از مدتی شناسایی و دستگیر میشود و سعید رحمانپور درسنندج فعال علنی بود به تبریز بر میگردد مخف میشود شناسایی گشته و دستگیر میگردد و و )))


فعالیت مخفی به شیوه کبک
***
پس از فرو کش کردن یورش 30 تیر 1360 رژیم ج . ا و به شکل روز مره در آمدن این هجوم لجام گسیخته به دستاورد های انقلاب که سازمان های سیاسی اعم از چپ و راست که به اصطلاح تغیر تاکتیک داده و از شیوه کار علنی به شیوه کا ر زیر زمینی گرایش پیدا کردند . و فعالیت های تشکیلات شهری به سبک بیا من بگیر (( شیوه کبکی )) آغاز شد و مجاهد ین فعا لین چپ را می شناختند و در میان طیف چپ ها پیکاری و رزمندگانی و وحدت انقلابی و رزم انقلابی و کومه له ی همه همدیگر را می شناختند و توده ی و اکثریتی بنا به خط رهبرانشان همه را شناسایی میکردند . با پوزش که برای مجسم کردن فضای آن دوران مجبورم به حاشیه زیاد بپردازم


حال با توجه به این مقد مه به ارزیابی اعمال ا فر اد دستگیرشده می پردازم


الف دوران زیر بازجویی همانطور که قبلا تشریح نمودم در این دوره کفه مسولیت سبک کار تشکیلاتی سنگین تر از کفه مسولیت فرد دستگیر شده است و نهایت این مسئولیت برای قرد زیر شکنجه 4 ساعت الی نیم روز است در حفظ اطلاعات اگر درطول این مدت تشکیلات خودرا جمع وجور کرده افرادواسناد را از دسترس دشمن دور کرده باشد و قرار ها را لغو کرده و خانه هار اتخلیه نمود کارش را به درستی انجام داده است درغیر این صورت نباید انتظار واهی داشته باشد
.
این جا دیگر جای شعار های پر طمطراق نیست اینجا نبرد نابرابر بین گوشت و کابل است هرچند در مقایسه تعداذ زیاد دستگیر شدگان عده ای کمی در این زور اژمایی غیر متعارف بر کابل پیروز شدند و جان بر سر این راه نهادند که نام ویادشان همیشه زنده است و در این مقوله بحث برسر قاعده است نه استثناء وهمانطور که همه کم وبیش مطلع هستیم دراین قاعده کابل برتری داشت و اگر مقداری منصف و واقع بین باشیم در مرحله بازجویی نباید یک تنه به قضاوت بپردازیم و کسی <<معلول>> را محکوم کنیم بلکه باید سبک کاری <<علت>> را که با شرایط عینی جامعه خوانایی ند اشته به کمیت بهای بسیار داده و و در نتجه کیفت را فدای ان کرده است
و ماتریال آماده را در اختیار اطلاعات رژیم قرار داد>>> بایستی مورد نقد وبررسی قرار گیرد
.
زیرا زنده یاد بهروز سلیمانی با داشتن تجربه هفت سال زندان در رژیم سلطنتی و انچه از این رژیم شنیده ودرک کرده بود زمانیکه عوامل اطلاعات برای دستگیریش به خانه او مراجعه و زنگ در را به صدا در آورده بودند و خود او در را برای انها باز کرده بود بدون اینکه فرصتی به آنها بدهد در جلو چشمان حیرت زده همسر و دو فرزند ش به سرعت به طرف پنجره رفته و خود را از طبقه پنجم به پایین پرت کرده بود و در دم جان سپرد زیرا در این شکی نداشت که هدف انها تنها خرد کردن اوست و او این فرصت را به آنها نداد ((اظهار نظر کردن در باره ی این واکنش هم از جنبه فردی و هم از لحاظ سیاسی در اینجا نمی گنچد

ب : دوران بعداز بازجویی و به اصطلاح دادگاهی شدن و حکم گرفتن و به داخل زندان روانه شدن بود که به رای من باید برخورد با زندانیان بر اساس عمل کرد آنها باشد در داخل بند
.
پلیس بدون یونیفرم

تعدادی به همکاری با اطلاعات مشغول شدند و نقش پلیس را ایفا میکردند(( من از کلمه تواب که توسط اطلاعات در دهان نیرو های سیاسی مخالف رژیم گذاشته شد و انها بدون ارزیابی این حرکت موذیانه اطلاعات آنرا طوطی وار تکرار کرده و هنوز هم میکنند درمورد زندانیانی که به همکاری پرداختند استفاده نکرده و با آن مرز بندی میکنم و آنها را پلیس بدون یونیفرم می نامم
))
کار های که این پلیس های بدون یونیفرم ا نجام میدادند عبارت بود از : تحت نطر داشتن زندانیان و گزارش د هی از انها به مسئولین زندان با سمت های مسئول اطاق و مسئول بند که به انها داده شده بود
.
کتک کاری وشکنجه زندانیان در داخل بند و زیر هشت در زندانها ی مرکزی گوهردشت و قزل حصا ر و اوین

شرکت در راهپیمایی های فرمایشی و مذهبی برای شناسایی کردن افراد ی که هنوز دستگیر نشده بودند {{ یکی از قربا نیان این شناسایی ها زنده یاد کا ظم << شهرتش را متاسفانه فراموش کرده ام اما به یاد دارم که د بیر مدرسه راهنمایی در سنندج بود >> از اعضای اتحا د یه کمونیست ها که بعد از جنگ بیست و چهار روزه سنند ج به تهران رفته و مخفی شده بود و خبر کسب کرده بود که پلیس های بدون یونیفرم در تا سو عا و عاشورا در پوشش سینه زنی به میدان امام حسین میایند ومحمود سریع القلم که عضو کمیته مرکزی اتحا د یه کمونیست ها بود به پلیس بدون یونیفرم تبدیل شده هم خواهد آمد هضم این مساله برایش بسیار سنگین بود بنا براین تمیم میگیرد که از درستی و یا نادرستی قضیه مطمن گردد .و زنده یاد کاظم به محل مذکور رفته و توسط سریع القلم شناسای و دستگیر شده و متاسفانه راهی خاوران میگردد .


بازجویی کردن از اعضا و هواداران گروه مربوطه

این شیوه بصورت عام در امده بود و رژیم بخوبی از آن بهره برداری میکرد و این افراد که اغلب از رده های بالای تشکیلا ت ها
بودند به جز معدوی همگی در جریان کشتار زنداینان سیاسی در تابستان 67 راهی خاوران شدند و در این جا من در مورد کومه له بحث میکنم از آوردن نام آنها خود داری مینمایم :
از اعضای کومه له دکتر سعید یزدیان و امین رنجبر در کسوت پلیس بدون یونیفرم در میآیند و زنده یاد رضا عصمتی* زمانیکه توسط سعید یزدیان بازحویی میشود
رضا عصمتی خطاب به یزدیان میگوید : که خراب کردی واین کارت هیچ نقشی در تغیر سرنوشت تو ندارد و انها نمیگذارند که از انیجا زنده بیرون بروی.
که سعید یزدیان در چواب میگو ید: مهم نیست و دیگر انگیزه ی برای زنده ماندن ندارم !!



ارزیابی گروه منصور حکمت از دید ابرا هیم علیزاده

به رای من بحث های گروه منصور حکمت سیاسی بودن و در محل و زمان نامناسبی شروع شد که ضربه اش را زد
وباید مورد انتقاد قرار گیرد . ( نقل قول از ا.ع )


ا.ع یکی از وظایف اساسی خویش را بعد از این همه سا ل ( خوب دقت کنید 30سا ل زمان کمی نیست ) به شخص و یا افرادی واگدار میکند که هویت آنها نه تنهابرای هیچ کس بلکه برای خودش هم روشن نیست . ترس و اهمه او از بیان صریح مواضعش از کجا سرچشمه میگیرد؟

با کالبد شکافی این جمله کوتاه وساده به روشنی محا فظه کاری و ملا حظه نگری را که همچون تار عنکبوت افکار ا.ع را در خود تنیده است برای خواننده ومنتقد کتاب نمایان میگردد
ارزیابی من از این پاسخ کوتاه این است درک ا.ع از م.ل بسیار ناقص بوده و هست زیرا هر فردی که با الف – بای این اند یشه اشنایی داشته باشد باید آگاه باشد که بدهی تری و پایه ای ترین اصل در مارکسیست .لنینیست انتقاد و انتقاد از خود بوده وخواهد بود

صلاح نقد است که به شفافیت مبارزه جلا میدهد . صره را از نا صره تمیز میکند به رشد و ارتقاء تشکیلات کمک میکند

و ملاحظه نگر و محافظه کار را افشا میکند و از کارشکنی ها و چوپ لای چرخ گذاشتن آنها جلوگیری به عمل میاورد

بیان این جمله به عبارت دیگر یعنی در خلال این همه سا ل شما فقط حضور فیزیکی در کومه له د ا شته اید واز این ضرب المثل عامیانه (( آ سته بیا آسته برو که گربه شاخت نه زنه )) به خوبی و با مهارت بسیار استفاده کرده و می کنید و در حال حاضر
که با گوشت و استخوان ضرباتی را بر اثر این نوع موضع گیری ها ی ک.م.ک . از جمله شما که هدایت ورهبری آنرا به عهده داشته ودارید لمس کرده اید باز هم زبانتان بند آمده و از نقد کردن خود و دیگران پرهیز می کنید واقعا این بیماری مزمن محافطه کاری و ملاحظه کاری تا مغز ااستخوان در شما نفوذ کرده است و از ان سنگر خوبی برای فرار ازبیان واقعیت ساخته اید
!!.
شما بدون هیج توضیحی ا ز آوردن نام سهند و بعد ها اتحاد مبارزان کمونیست که از زمان اولین تماس ها تا حل شدن به شیوه فیزیکی واز بالا درهمدیگر و تشکیل حزب کمونیست ایران !! در همه اسنا د و بیانیه ها و نشریات کومه له آنها را به این نام ها معرفی کرده اید و چون مستند است توان حذف اسامی فوق را ندارید دلایل تان برای نامید ن سهند و یا اتحاد مبارزان کمونست به نام گروه م. ح چیست؟

اگر مقداری به حافظه تان فشار بیاورید متوجه خواهید شد که این ک.م.ک و ازجمله شما بودید که مقدما ت و حفاظت برگزاری کنگره اول سهند ( به گفته فعلی شما گروه منصور –حکمت ) را فراهم نموده و ایرج فرزاد مسئول انجام این کار کردید که در روستای ری زان دول در نزدیکی روستای سلامه ت که ک.م.ک در آن مستقر بود قرار داشت
!!!
ایا از اغاز فعالیت مشترک واز بالا ( بدون مشارکت بدنه تشکیلات )) براین عقیده بودید و آنها را فقط یک گروه کوچک که هیج گونه پایگاه اجتماعی در کردستان نداشت و حتی در بدنه کومه له شاید تعدادانگشت شماری انها را میشناختند ارزیابی می کردید ؟ در این صورت اخلاقا موظف هستید که با ارائه اسناد انرا به اثبات برسانید . ویا انیکه بعد از این همه سال اثرات این اتئلاف از بالا را آن چنان لمس کرده اید که آنرا ضربه زدن از سوی این گروه می نامید و بدین شیوه می خواهید همه سنگینی این عمل را به طرف آنها سوق دهید و خود را در این ضربه زدن مبراجلوه دهید و خاک در چشم کارگران و توده های زحمتکش و بدنه کومه له به پاشید. زهی خیال باطل...

آ قای ا. ع این پنبه را از گوش خود بیرون آورید و بشنوید بدانید که داور تاریخ قاضی سخت گیری است به این سادگی از شما نه خواهد پذیرفت و به شما وک.م.ک خواهد فهماند که در این ضربه زدن به کو مه له و هدایت ورهبری مملو از اشتباه و خطا و سهل انگاری
که از لحاظ نیروی انسانی بدنه تشکیلات را به گوشت دم توپ تبد یل نموده و موجب جان باختن 3000 انسان عدالت جو و آزادی خواه گشته و از نظر تشکیلاتی آنرا به 16گروه تبدیل نمود
شما و ک.م ک بسیار بیشتر از اتحاد مبارزان کمونیست << به ویژه منصور حکمت >>خطا کارتر هستید بنا به دلایلی که در پی خواهد آمد :
:
• این ک.م.ک و بلطبع شما بودید که سهند را به سر خوان آماده کومه له ( که با جان فشانی بد نه کومه له و پشتیبانی کارگران و توده های زحمتکش فراهم گشته بود ) دعوت کردید بدون فراهم کردن شرایط عینی و ذهنی مورد نیاز در میان بد نه ی تشکیلات و نظر خواهی از انها . که این بازتاب برداشت وارونه شما ها از م.ل و یکی دیگر از اصول پایه ای ان یعنی مرکزیت دمکراتیک می باشد به عبارت دیگر هراس داشتید که رهبری را از دست بدهید زیرا مایل بودید که همیشه در حوزه رهبری بمانید (( عدم تغیر شما از پست دبیر اولی کومه له به مدت 30سال نشان بارز این مساله میباشد))
و گرایش فکری خرده پا که باز تاب بینش حاکم بر کومه له بود به مرکزیت دمکرایتک بها ی لازم را نمیداد برای اینکه این اصل کله تشکیلات را وا میدارد که با آموزش مرتب وسیستماتیک و ارتقاء دانش تئوری و به کاری گیری آن در عرصه عملی و نقد وبررسی پراکتیک بدنه تشکیلات را آماده برای تبدیل شدن به کله تشکیلات (( مرکزیت )) می کند و بر عکس آ ن هم صادق است یعنی
• کله را به بدنه تبدیل کردن. و بدنه دنباله رو محض کله نخواهد بود در نتیجه این شیوه آموزش سیاسی کله جریان همیشه موظف خواهد بود تاکتیک های را که در جهت رسیدن به استراتژی مورد نظر اتخاذ میکند ابتدا با بدنه تشکیلات مطرح نموده وبعد از بحث و وارزیا بی و اعلام موضع آنرا به مرحله عمل بگذارندو پس از پراتیک نتایج حاصله را نقد وبررسی کنند. واین شیوه کمک خواهد که کادر های اینده پرورش یافته و اماده باشند که در آینده به کله تشکیلات بدل شوند

لا قیدی شما به تئوری و در نتیجه نداشتن تبیین درست و عینی از جامعه و چسبیدن به پراگماتیسم را این گروه از همان بدو ورود به عنوان پاشنه ی آشیل شما فهمیده و از همین سوراخ وارد شد ه و شروع به محکم کردن جای پای خویش نموده و خیلی شمرده و اندک ا اندک آغازبه پیاده نمودن برنامه های خود کردند
• .
• سهند تا قبل از امدن به کردستان فعالیت هایش بیشتر در اطراف دانشگاه تهران وتعداد انگشت شمار شهر ها و تا حدودی در کارخانه ها متمرکز کرده بود و هیچگونه تجربه فعالیت تئوری وعملی در فضای نسبتا باز سیاسی و برتری نظامی گری بران را در تاریخ بسیار کوتا ه فعالیت مبارزاتیش در چنته نداشت
م.ح طی یک سخنرانی درون تشکیلاتی بعد از کنگره اول سهند براین نکته تاکید و همچو یک دستور تشکیلاتی به گروهش توصیه میکند که هر آنچه را کومه له در این باره میگوید کاملا پذیرفته و در آجریش کوشا باشند زیرا تجربه کومه له خیلی غنی است و ما کا ملا در این مور د بی تجربه هستیم

. نا پیگیری منصور حکمت در انتقاد و بی خیالی کمیته مرکزی کومه له در مورد انتقاد

• چند روز بعد از اتمام کنگره اول اتحاد مبارزان که دیدم روزی نادر (منصور حکمت) به مقر ما آمد و گفت کسی در نشریه <<رزم انقلابی>> برنامه مشترک را مورد انتقاد قرار داده است و به نقل قول دستکاری شده و << نیکتینی>> شده ای از کاپیتال استناد کرده است {{ چه گستاخی بزرگی }} از ابراهیم علیزاده سئوال کرد آیا کاپیتال را به انگلیسی دارید؟ آن کتاب را در کتابخانه داشتیم اما به علت جابه جا یهای همیشگی مکان رهبری کومه له به راحتی پیدا نمی شد
• کسانی که از توان لازم برای سارماندهی محل اسکان خویش برخور دار نبوده اند نباید انتظار داشت که توان رهبری یک حرکت عظیم اجتماعی را دارا باشند که در بررسی تاریخ سی ساله گذ شته کومه له نمود عینی آن به اثبات رسیده است و من در این جا انصا فأ با این گفته ایرج فرزاد که تاکید ی است بر ارزیابی من د ر جملات بالا از ک.م.ک کاملا همراه هستم :
• (( بگذارید روشن تر بگویم به نظر م ما در رهبری کومه له به جا یگاهی پرتاب شدیم که خود نه آمادگی اش را داشتیم و نه نقشه و پلاتفرم آنرا )) << زندگی وزندگانی من _ بخش 11_ ص 8 _ پارا گراف آخر >>

• .
در هر حال نا در قصد نقد آن نوشته را داشت<<< کمیته مرکزی کومه له ول معطل >>>
• لطفا جمله بعدی را با دفت بخوانید تا به عمق فاجعه پی ببرید اما به دلیل همراه شدن نویسنده آن با مسیر << باد >> و پیوستن به حزب کمونیست منتفی شد!!؟ بنیان گذاران حزبی که برای جذ ب نیرو وسلماند ن تئوری های ذهنی حویش به جامعه و بدنه ی تشکیلات هر فر صت طلبی را {{ محافظه کاری و ملاحظه نگری ایرج فرزاد را واداشته که از کلمه باد برای بیان فرصت طلبی استفاده کند }} به عضویت می پذیرند باید انتظار فروپاشی های بعدی را داشته و شهامت قبول مسئو لیت عوارض ناشی از این ذهنی گری از جمله خسارات جبران نا پذیر انسانی را بعهد ه بگیرند

در اگر نتوان نشست
پس از سپری شدن دو دهه ا ز انتشار نقد برنامه مشترک توسط فردی از هیئت تحریریه <<رزم انقلابی >> ناپیگیری منصور حکمت در انتقاد و بی خیالی کمیته مرکزی کومه له در برخورد با این نا پیگیری ایرج فرزاد با آه و افسوس چنین قلمش را بر کاغذ بی زبان به حرکت در می آورد !! :
ای کاش آن موضع منصور حکمت و انتقاد ما از آن (( نقد برنامه مشرک در نشریه رزم انقلابی )) مستند می شد تا کمتر جایی برای تاریخ تراشی ها و مجاهدت های ناموجود علیه<< عقب ماندگی فکری و پوپولیسم >> باقی بماند
و
چند سطر پایین تر بی خیالی را کاملا ا ثبات میکند
:
خود من آن شماره از رزم انقلابی را دیدم اما حقیقش این است که نه خواندم و نه یاد م هست که منظور < < نادر>> از موضع نقل
{ نکیتینی } از مارکس چه بود ( زندگی و زندگانی من – ایرج فرازد بخش 11 ص 4 )

داوری را در رابطه با این تنا قض ها که در نقل قول های ا. فرزاد در بالا به وضوح دیده میشود به خوانندگا ن هوشیار که عینک تشکیلاتی را از چشم برداشته وا گذار می کنم





• .
علت انشعاب گروه م.ح : از نخستین روز های فعالیت مشترک دو گروه تحت نام حزب کمونیست ایران کشمکش سخت و در عین حال پنهان از نظر بدنه کومه له مابین پیروان لا قیدی به تئوری (( پراگماتیسم های ک.م.ک )) وتئوریسن های ( سهند ) آغاز گشت و هر کدام تلاش می نمود که دیگری رابه زیر اتوریته خویش در آورد
.
در این میان پراگما تیسم ها با بر جسته کردن نظامیگری که در آن تجربه بیشتری از تئوریسین ها ی سهند داشتند سعی میکردند که آنها را در منگنه قرار دهند واز دانش تئوری سهند ی ها در جهت علمی نشان دادن نظامیگری خویش استفاده کنند و تا زمانیکه توانا یی انجام عملیات نظامی را به علت فشار و پیشروی های نظامی رژیم و طولانی شدن بازگشت دوباره ی پیشمه رگان به شهر ها و افزایش روز افزون پیشمه رگانی که اسلحه را زمین گذاشته و یا خود را تسلیم میکردند و یا به شهر های دیگر ایران میرفتند و تنگ شدن عرصه فعالیت ک.م.ک را به شدت نگر ان کرده بود برای خنثی کردن این فشارو با توجیه تئوریک {{ از اختلاف دو دولت بورژوازی باید از امکانات یکی بر علیه دولت دیگر استفاده نمود }} به وابستگی تن دادند و اردوگاه نشین گشتند و تئورسین ها باسکوت به کرنش از پراگماتیس ها پرداختند
وضع به همین منوال ادامه داشت اردوگاه نشینی و تغیر و تحولات جهانی و بلطبع منطقه ای (( باز شدن پای میلیتاریسم آمریکا در سال 1991 به بهانه اشغال کویت از سوی دولت بعث عراق و شورش همزمان مردم کردستان عراق و سوار شدن اتحادیه میهنی و قیاده موقت براین شورش و بسته شدن نطفه حکومت محلی کردستان {هه ریم } و تلفا ت جانی روز افزون اعزام نیروی پیشمه رگه کومه له به داخل کردستان اشغا ل شد ه از سوی رژیم ج.ا و.منفعل شدن بدنه تشکیلات در اثر اردوگاه نشینی نه داشتن چشم - انداز از طرف پراگماتیسم ها کم کم میدان را برای خود نمایی و قد علم کردن ئتوریسن ها مهیا نمود خلاصه کنم که در نتیجه تیوریسن ها توان لازم برای جذب پراگماتیسم ها را نتوانستند کسب کنند و پراگماتیسم ها هم میدان فعالیت نظامی را از دست داده بودندو اتوریته شان افول نموده بود و از سوی دیگر چون از آ غاز فعالیت نسبت به تئوری
م.ل لاقید بودند زیر بارنمیرفتند بنا براین تئوریسین ها دست جلو انداخته و منصور حکمت با گفتن این جمله (( من تنها قلمم را بر میدارم )) به انشعاب تن داد و بقیه ماجرا را هم تا کنون مشاهده نموده ایم

ارزیابی من از منصور جکمت
منصور حکمت به د لیل داشتن امکانات مالی برای ادامه تحصیل به انگلستان میرود و در انجا بدون دغده ی خاطر و ترس از ساواک به مطالعه سیستماتیک اثار م. ل پرداخته که به زبان انگلیسی نوشته شده بود و در حد توانایش بر ان مسلط گشته بود اما او تا قبل از بازگشت به ایران در عرصه پراکتیک و استفاده کردن از تئوری که یاد گرفته بود چندان فعال نبود و در جربان انقلاب 57 و تشکیل گروه سهند در تهران وسپس امدن به کردستان و تشکیل حزب کمونیست با کومه له وسپس انشعاب از ح.ک.ا . تشکیل حزب کمونیست کارگری و تا زمانیکه متاسفانه بر اثر بیماری چشم بر جهان فروبست هیچگاه توان آنرا نداشت که اموخته های تئوریکش را جامه عمل بپو.شاند و واین پاشنه اشیل اوبود و انشعابش ازحزب کمونیست تنها برای سرپوش گذ اشتن بر این نقطه ضعف بود که خود به آن رسیده بودکه راه چاره را در جداشدن یافت که در جریان عمل مشخص شد که این دو حزب تنها در پسوند کارگری با هم تفاوت دارند



در انتقاد کردن ناپیگیر بود
با چپ روی ها وراست روی های ع. مهتدی مماشاتکرده و با او برخورد جدی نمیکرد در زمان ضربه خوردن تشکیلات خارج از کردستان و موضع گیری چپ و سپس راست کومه له در این باره با سکوت آگاهانه به دنباله روی از ع. مهتدی و ک.م.ک کومه له پرداخت وقتیکه در کومه له نظامی گری هم تاکتیک و هم استراتژی گردید و گردان های پیشمه رگان کومه له یکی پس از دیگری به میدان در گیری های بی بازگشت اعزام میشدند به کرنشگر بی اختیار نظامی گری تبد یل شده بود و با افول نظامی گری که همراه بود با رشد خزنده لمپنیزم تا آن درجه که خیلی اسان در روز روشن و مقابل چشم دیگران پیشمه رگه ی که در برابر تعدی به شخصیتش توسط یکی از لمپن ها ایستادگی میکند به رگبار بسته میشود و جان می سپارد به دنباله روی از چشم پوشی ک.م.ک رضایت میدهد و دم فرو می بندد . با اینکه در اردوگاه زندگی میکرد واز حوادث ناگواری که در آنجا اتفاق میافتاد به خوبی اطلاع داشت با توجه به مسئولیتش در پی گیری علت ومعلول ان حوادث تلخ چندان جدی نبود

با علم به اینکه در محافظه کاری و ملاحظه نگری ابراهیم علیزاده هیج شکی نداشت اما با آن تنها یک بار ان هم در کنفرانس شانزد هم حزب کمونیست ایران بطور غیر مستقیم با او برخوردکرده بود انسان مولدی در زمینه ی پرورش کادر های آینده حزب در میان بدنه تشکیلات نبود

پا نویس ها :
*** کبک پرنده بسیار زیبا و خوش صدایی است و فقط در کوهستان های کردستان وجود دارد این پرنده برای مخفی شدن از
چشم انسان و حیوانات دیگری که قصد شکار اورا دارند شیوه منحصر به خودش را دارد و چگونگی اجرای آن بشرح زیر است که سر و تا نیمه بدنش را در برف فرو میبرد و خیال میکند که دیده نمیشود غافل از این که نیمه ی دیگر بدنش کاملا قابل دیده شدن است
.
** دکتر سعید یزدیان عضو ک.م.ک و مسئو ل تشکیلات خارج از کردستان کومه له و امین رنجبر عضو کمیته تشکیلات جارج از کردستان تا زمانیکه فقط مجبور به دادن اطلاعات میگردند قر بانی سبک کار هرمی می باشند
اما از وقتیکه به کسوت پلیس بدون یونیفرم در میایند و کار های را که در بالا توضیح داده شد انجام دادند دیگر قابل دفاع نیستند جالب است بدانید که ایرج فرزاد تنها به آوردن نام شان در کتابش اکتفا میکند و ابراهیم علیزاده فقط از سعید یزدیان به عنوان ارائه دهنده جزوه ی که حاوی نقطه نظرات تشکیلات خارج از کردستان برای تغیر نام سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران به
سازمان کارگران انقلابی ایران قبل از کنگره دوم کومه له بوده که طبق روش معمول بررسی آنرا به پس از برگزاری کنگره موکول میکنند که در حقیقت امر وعده سر خرمنی بیش نبوده است
* رضا عصمتی جامعه شناس و مترجم کتاب فلسفی نوشته انشتاین زندانی دو رژیمه که در رژیم سلطنتی چند ین سال در زندان بود درسال 57 از زندان آزادشد و در سال 61 دوباره دستگیر شد و به 12 سال زندان محکوم گشت و متاسفانه در کشتار زندانیان سیاسی در تابستان 67 راهی خاوران شد هدف از این شرح کوتاه در باره او اینست که در بار دوم دستگیری بازجویی او فردی است که در رژیم سلطنتی سه سال هم بند او بوده است و ا تها مش عضویت در اتحادیه کمونیست ها بوده است .
ک.م.ک کمیته مرکزی کومه له
م.ل : مارکسیست لنینیست
نادر : یکی از نام های مستعار منصور حکمت

Saturday, 22 January 2011

گرامیداشت سی و نهمین سالگشت تیر باران کردن زنده یاد خسرو گلسرخی










لاله های شهر من
اثر : زنده یاد حسرو گلسرخی



پیراهنی ز رنگ به تن کرده
با قلب خون فشان
این لاله های شهری
از گودهای جنوب شهر
می ایند

این لاله های شهری
از نان و از رهایی
حرف می زنند
این لاله های شهری ایا
در توپخانه
در جاده قدیم شمیران
در اوین
پژمرده می شوند ؟
نه
این لاله های شهری می گویند
باید مواظب هم باشیم
نام مرامپرس

بگذار از تو من
زیاد ندانم
پیراهنی ز رنگ به تن کرده
با قلب خون فشان

این لاله های شهری
از گودهای جنوب شهر
می آمدند

Friday, 21 January 2011

واژه‌ها ومفاهیم

    معمولا همه‌ ما عادت داریم که‌ هر چیزی را با اسم یا صفتی بشناسیم.این اسامی یا صفتها یا از قدیم الایام وجود داشته‌ و ما هم آنها را بکار میبریم یا اینکه‌ بنا به‌ ضرورتهای تاریخی،اجتماعی،سیاسی،فرهنگی یا ...هر روزه‌ بوجود می‌آیند.این کلمات جدای از هر ریشه‌ و اساسی، گاهی اوقات دارای آنچنان باری از معنی هستند که‌ به‌ محض آوردن آن اسم یا صفت ناخودآگاه‌ معنی و مفهوم قبل از هر چیزدیگری خود را نشان می‌دهد .با سر کار آمدن جمهوری اسلامی و به‌ تبع آن تحمیل یک نوع فرهنگ عقب مانده‌ مذهبی و ارتجاعی بر ذهن و زندگی روزمره‌ مردم سیلی از لغات وکلمات و صفاتی بر سر مردم ما آوار شد که‌در تاریخ گذشته‌ مردم ایران بی سابقه‌ بود.هجوم این کلمات بر فرهنگ مردم آنچنان وسیع و فراگیر بود(البته‌ به‌ کمک رادیو و تلویزیون و مدیای دولتی)که‌ آمدنشان،خراب شدنشان روی سر ملت و حتی به‌ کار بردنشان توسط مردم هم تبدیل شد به‌ هنجاری به‌ غایت ساده‌ و پیش پا افتاده. ‌.
تعزیر،حد،قصاص،سنگسار،شکنجه‌،تبعید،مهدورالدم،حجاب،نهی ازمنکر،امر به‌ معروف،امام،رهبری،اطاعت،تسلیم،قناعت،توبه‌،توجیه‌ و تقدس فقر،وصدها کلمه‌ دیگر که‌ هدایایی اجباری بودند از طرف حکومت به‌ مردم ایران.اینها هر چند در ظاهر کلمه‌اند و دارای معانی و مفاهیم خاص خود ولی در واقع جزو ابزارهای حکومت کردن و سرکوب بوده‌اند.با تکیه‌ و تٱسی بر این کلمات سالهاست که‌ مردم ایران دارند شکنجه‌ و تحقیر میشوند و مجبور به‌ اطاعت.این یک روی سکه‌ است.
روی دیگر سکه‌ قبول و کاربرد کلماتی با همین منظورها  و با استفاده‌ از همین فرهنگ سرکوبگری در نزد مخالفین حاکمیت است.یعنی شیوه‌ سرکوب مخالفان و استفاده‌ از کلماتی خاص و اصطلاحاتی که‌ فرآیند یک حاکمیت مذهبی است توسط اپوزیسیونی که‌ خود را برتر و مترقی‌تراز حاکمیت میداند وازآنها در جهت تثبیت و پیشبرد نظرات خود استفاده‌ می‌کند ،قسمت غیر قابل تحمل و فاجعه‌‌آور دنیای سیاست‌زده امروزی ما است 
توضیح بیشتری بدهم.وقتی به‌ کسی می‌گوییم دکتر این کلمه‌ یعنی فرد خطاب شده‌ با آن،درس خوانده‌،دانشگاه‌ را تمام کرده‌ ،در رشته‌پزشکی و احتمالا تخصص خاصی مدرک گرفته‌ و کارش هم اینگونه‌ به‌ ذهن متبادر میشود که‌ مشغول عملی جراحی بر روی مریضی است یا اینکه‌ دارد کسی را معاینه‌ میکند یا اینکه‌ در آزمایشگاهی مشغول تحقیق وبررسی است.وقتی اسمی از رفتگر می‌بریم بلافاصله‌ کسی به‌ ذهن می‌آید که‌ صبح زود یا در طول روزدارد خیابانها و کوچه‌ها را تمیز میکند و دارای شناسه‌‌ای خاص چون لباس ومحل استخدام و ابزار کارش هست و هزاران نمونه‌ دیگر.یعنی وقتی اسمی از رفتگر می‌بریم هرگز او را در حال عمل جراحی یا عیادت مریض تجسم نمی‌کنیم یا برعکس.این مفهومی است که‌ برای اسمهاوصفتها قائل شده‌‌ایم وشاید بهتر است که‌ بگویم برایمان ساخته‌اند.جمهوری اسلامی برای تثبیت خود و بنا بر ماهیت سرکوبگری خودش استفاده‌های زیادی از به‌ کار گیری این کلمات داشته‌.یکی از این کلمات بسیار مورد استفاده‌ کلمه‌ تواب است.حاکمیت با به‌کار بردن وسیع این کلمه برای خود ابزاری درست کرد در جهت سرکوب هر چه‌ بیشتر مخالفینش.از جهتی به‌ تواب بودن ارج و قربی داد تا کسانی با پوشیدن لباس توابیّت جانشان را رها کنند و یا اینکه‌ با لیست کردن اسامی انسانهای خوشنام در لیست توابها آنها را به‌ خیال خود بشکند و از آنها برای سرکوب بقیه‌ استفاده‌ کند .با تمام این تفاصیل تواب بودن وتواب شدن هم برای خود دارای مراحل و گذراندن مراتبی بود که‌ هر کسی نمیتوانست آن شرایط را داشته‌ باشد.تواب یعنی کسی که اولا اطلاعات می‌دهد،یا اینکه‌ بعد از دادن اطلاعات همکاری می‌کند برای دستگیر کردن وتحت تعقیب قرار دادن رفقای سابق خودش،یا اینکه‌ در زندان برای حفظ حاکمیت زندانبانها با کمک در نگهبانی یا شکنجه‌ و غیره‌ لقب پر افتخار! تواب را یدک میکشد یا اینکه‌ در دستگیریها و کشتن مخالفین حکومت سعی خود را دارد و هر کار کثیفی را که‌ از او بخواهد انجام می‌دهد.٠این قسمت مورد استفاده‌ جمهوری اسلامی است.ولی در مورد رفقایمان چه‌؟
متٱسفانه‌ در میان مخالفین حاکمیت به‌ همان اندازه‌ از این واژه‌ استفاده‌ میشود ولی برای کسب موقعیتهای بغایت حقیرتر.کسب موقعیتی بهتر در حزبی و یا سازمانی،ویا اینکه‌ سرکوب مخالفانی و یا اینکه‌ تشکیل دسته‌ بندی‌های جدید و....رفقا و دوستان و مبارزان و زندانیان سیاسی و کلماتی از این قبیل تا وقتی اعتبار دارند که‌ همراه‌ و هم نظر آنها باشید وگرنه‌ تمام آن سالهای شکنجه‌ و عذاب تبدیل میشوند به‌ یک کلمه‌ ... تواب!!! به‌ همین سادگی.برای آنها مهم نیست که‌ چقدر شلاق خورده‌ای یا سلول انفرادی تحمل کرده‌ای یا تبعید شده‌ای یا اینکه‌ چقدر خانواده‌ات زجر کشیده‌اند ، همینکه‌ گفتی چرا؟ باید مجازات شوی و زجر ببینی.حزب یا سازمان برای آنها حکم پادگان را دارد باید اطاعت کنی آنهم از نوع بی چون وچرایش تا مورد تحسین و تکریم واقع شوی وگرنه‌ مستحق آن می‌شوی که‌ لقبت می‌دهند.
دوست و رفیق من بهزاد مطالبی را نوشت و مسائلی را به‌ چالش کشید.صرف نظر از ادبیات او و طرز بیانش ،او انسانی است دارای آزادی حق بیان.او می‌تواند و باید حرفش را بزند.هر چند نارسا یا از لحاظ ادبی و سیاسی دارای مشکلات زیاد ولی او کسی است که‌ می‌تواند و باید حق اظهار نظر داشته‌ باشد.کسی که‌ ازحرفهایش ناراحت شده‌ و چماق حکومت را بر علیه‌ او بلند کرده‌ و او را تواب خوانده‌ باید بگوید (با ذکر دلیل وبرهان)که‌ این شخص در کجا کدام اطلاعات را داده‌،چه‌ کسی را دستگیر کرده‌،در کدام بازجویی شرکت داشته‌،نگهبان کدام بند زندان بوده‌،او را در کجا دیده‌اند  در تعقیب مخالفان،؟اینها همه‌ به‌ یکطرف ای کسی که‌ او را تواب خوانده‌ای لطف کن وبا آن عقل کلّت و یا آن قدرت تحلیل و سیاسی بازیت در یک جمله‌ خیلی کوتاه‌ بگو چرا این توّاب شما در تمام دوران زندانش باید یا در زیر زمین و بند تنبیهی‌ها باشد و یا در تبعید و زیر اذیت و آزار؟چرا باید او در تمام حرکات اعتراضی بر علیه‌ حکومت در زندان باید پیشقدم باشد وکتک خور؟ چرا هرگزکسی او را در حال شکنجه‌ کردن و دستگیری دیگران  ندیده‌؟ چرا باید این ترّهات را کسانی بگویند که‌ هرگز حتّی یک روز را هم در زندان همراه‌ او نبوده‌اند و همه‌ اشخاصی که‌ با او بوده‌اند هرگز کلمه‌ای بر علیه‌ او ندارند؟ چرا باید این قدر حقیر باشید که‌ از سلاح حکومت بر علیه‌ رفقای خودتان استفاده‌ میکنید؟ شما لطف کنید و یک نفر را پیدا کنید که‌ همراه‌ او در زندان بوده‌ و حرف شما را تٱیید کند آن وقت ما هم ،همه‌ آن کسانی که‌ با او هم سلول و هم زندان بوده‌ایم در صف شما خواهیم بود
داوود.
‌‌   ‌.‌.

Thursday, 20 January 2011

چاوی گورگ هونراوهی جه لال مه له کشا

شعر گویای چشم گرگ از جلال مکشا که به باور من بیان فشرده اندیشه اوست




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چاوی گورگ

جه‌لال مه‌له‌کشا

که‌خۆم ناسی
دنیا شه‌و بوو
شه‌ویَکی چڕ، تاریک... تاریک!
تیشکیَکی دوور
له‌ئه‌و په‌رِی ئاسۆی دووری ژیانمه‌وه‌
وه‌کو مه‌شخه‌ڵ داگیرسابوو
به‌ڵام ریَگا
پرِ له‌کۆسپ و که‌نده‌ڵان بوو
ئاسته‌نگیَکی دوورو باریک!
تیشکی هیوا گرشه‌ی ئه‌هات
بۆ لای خۆی بانگی ئه‌کردم
رایده‌کیَشام

هیَزی ئه‌دا به‌هه‌نگاوم
بیرو ئه‌ندیَشه‌ی ئه‌بردم!
ساڵه‌های ساڵ
به‌قه‌د ساڵه‌کانی عومرم
ریَگام برِی

گۆچانی ئاسنم شکاند
سه‌د پیَلاوی پۆڵام درِی
هه‌ر هه‌نگاویَ زامیَکی قووڵ
ریَگا هه‌موو ژان و برِک بوو

هیَزی هیوا به‌ره‌و ئامانجی ئه‌بردم
گه‌یشتم و دڵ پرِ له‌حه‌ز، ئاوات، تاسه‌
له‌خویَ، گه‌وزاو
ماندوو، بیَ هیَز
ئه‌ژنۆ شکاو
ئامیَزم بۆ تیشک کرده‌وه‌، به‌ڵام ئه‌فسووس
ئه‌فسووس، ئه‌فسووس، ئه‌و مه‌شخه‌ڵه‌چاوی گورگ بوو!

بر گردان شعر فوق که توسط دکتر اسعد رشیدی انجام شده است

چشم گرگ

اثری از جلال ملکشا


به‌هنگامیکه‌خود را بازیافتم
جهان شب بود
شبی تنیده‌در خود،تاریک...تاریک!
پرتوی از دور
از نهایت افق دوردست زندگیم
چونان مشعلی فروزان بود
راه‌،اما
‌از سنگلاخ و تالاب گسترده‌بود
گشوده‌در تنگنایی دور و باریک!
پرتو امید می درخشید
سوی خود مرا آواز می داد
می کشاند مرا
گامهایم را توان می بخشید
خاطره‌و اندیشه‌ام را می ربود!
روزگارانی بسیار
به‌درازی سالهای عمرم
راه‌پیموده‌ام
دستواره‌ی آهنین شکسته‌ام
صد پاپوش پولادین ریش ریش‌کرده‌ام
هر گامی ژرفای زخمی
راه‌سرشار از دردو اندوه‌بود
توان امید سوی نشانه‌می برُد مرا
رسیدم و دل از عشق،آرزو و اشتیاق
در سینه‌می گداخت
خسته‌و ناتوان
زانو شکسته‌
آغوش بروی جرقه‌ی امید گشودم
اما،دریغا،دریغا
مشعلی که‌می سوخت ،چشم گرگی بیش نبود!








Monday, 17 January 2011

نامه های تیر باران شده ( سری جدید مربوط به دهه دوم قرن بیست و یکم ) و

ضمن محکوم کردن اعدام زندانی سیاسی حسین پیر خضری سایر اعدام های که رژیم مدافع جهل وسرمایه همه ساله در چنین ایامی ماشین ادم کشی خویش را فعال تر میکند و ابراز همدردی و همدلی با وابستگا ن این قربانیان توحش و بربریت متن بامهی حسین پیر خضری دراینجا درج میکنم.و
نکات ظریفی در رابطه با دستگیری و شکنجه وپاس دادن زندانی سیاسی مابین ارگان های اطلاعاتی رژیم جهل و سرمایه و در جالت بلا تکلیف نگهداشتن (( که اثارش بسیار مخرب تر از شکنجه های فیزیکی میباشد ودر این مورد در حدود دو سال و پنج ماه طول داده شده است)) در این نامه گنجانده شده که خواندن آنرا به بازدید کنندگان عزیز توصیه می کنم
با مهر بسیار : بهزاد





مصداق محاربه بر من صادق نیست
نامه حسین خضری به کلیه افکار عمومی جهان

حسین خضری زندانی پیش از اعدام، در نامه ای به افکار عمومی و سازمان های و نهاد های حقوق بشری خواهان پیگیری طرح شکایت خود از دستگاه اطلاعاتی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و دستگاه قضایی شده بود.
:

اینجانب زندانی سیاسی حسین خضری که به اتهام اقدام علیه امنیت ملی از سوی شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه و همچنین تایید شعبه ۱۰ دادگاه تجدید نظر اذرباییجان غربی و همچنین تایید حکم صادره از سوی شعبه ٣۱ دیوان عالی کشور به اعدام محکوم شده ام.
برای پرده برداشتن از نحوه بازجویی، بازپرسی و دادگاهی که شدیدا از انعکاس و نحوه چگونگی مراحل ذکر شده به افکار عمومی و بیدار جامعه مدنی داخل و خارج جلوگیری به عمل آمده و می آیدو حتی از نامه سرگشاده ای که به عنوان اعتراض قانونی به مراحل پرونده سازی به ریاست قوه قضاییه کشور نوشته بودم مسئولین زندان از تایید آن امتناع می کنند.
با وجود تمامی این مشکلات بنده شرح مختصری از وضعیتی که به بنده وارد شده و به نوعی تا به حال ادامه دارد میدهم باشد که گوشی شنوا شنیده و زبانی حق گو شروع به بازگو و ارسال مطالب زیر نماید.
اینجانب در تاریخ ۱۰/۵/٨۷ در شهرستان کرمانشاه توسط نیروهای سپاه نبی اکرم آن شهرستان دستگیرشدم و مدت ۴۹ روز که در اختیار نیروهای سپاه نبی اکرم کرمانشاه بودم ومتحمل شکنجه های فیزیکی و روحی در زمان بازجویی بودم که شکنجه ها از نظر فیزیکی شامل :
۱- کتک زدن به مدت چندین ساعت در هر روز
۲- ایجاد فشار روحی و روانی در حین بازجویی
٣- تهدید بازجویی هایم مبنی بر آنکه اگر آن مواردی که ما میگوییم قبول نکنی به برادر و داماد خانواده شما میتوانیم برچسب فعالیت های غیرقانونی علیه نظام بزنیم
۴- ضربه زدن با لگد به اندام های تناسلی من و خونریزی و تورم آن نواحی از بدنم به مدت چهارده روز

۵- پارگی پای راستم تقریبا به اندازه ٨ سانتیمتر به علت ضربه محکم پای بازجو که هنوز قابل مشاهده است
۶- وارد کردن ضربات متعدد به تمامی بدنم با باتوم
این موارد در مدت ۴۹ روز بازداشت بنده در بازداشتگاه سپاه پاسداران کرمانشاه بود

حال سوالی که مطرح میگردد این است که مگر در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در اصل ٣٨ آن صراحتا بیان نشده است هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع‌ممنوع است‌، اجبار شخص به شهادت‌، اقرار یا سوگند مجاز نیست‌و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است‌ و متخلفین از این اصل مجازات میشوند.
در حالی که به ان صورتی که ذکر کردم بنده در مدت ۴۹ روز بازداشت در سپاه نبی اکرم کرمانشاه هم متحمل شکنجه فیزیکی شده ام هم شکنجه روحی و روانیپس چطور اقرارهای بنده که به زور شکنجه از من گرفته اند دلیل و مدرک معتبری برای دادگاه شده و بنده را به چنین حکم سنگینی یعنی اعدام محکوم کرده اند.
بعد از آن در مورخ ۲٨/۶/٨۷ بنده را از سپاه نبی اکرم کرمانشاه به سپاه المهدی ارومیه منتقل کردند و در آنجا نیز تحت انواع شدیدترین شکنجه های فیزیکی و روحی قرار گرفتم .
دوباره مورخ ۱۶/۱۰/٨۷ از بازداشتگاه سپاه المهدی شهرستان ارومیه به اداره کل اطلاعات اذرباییجان غربی منتقل شدم و تا تاریخ ۲۶/۱۱/٨۷ تحت اختیار اداره اطلاعات ارومیه بودم و تمامی موارد شکنجه در طی بازداشتم در اداره اطلاعات ارومیه اجراو اعمال شد.
بعد از انکه در مورخه ۲۶/۱۱/٨۷ بنده را به زندان ارومیه منتقل کردند در تاریخ ۲۱/۲/٨٨ برای اولین بار و آخرین بار بنده را در شعبه یک دادگاه انقلاب اسلامی ارومیه دادگاهی نمودند که در جلسه دادگاه نماینده اداره اطلاعات ارومیه و دادستان حضور داشتند و قبل از آن هم اینجانب را ماموران اداره اطلاعات ارومیه تهدید کردند که نه از شکنجه باید حرفی بزنی و نه در مورد بازجویی های که از تو گرفته ایم البته به زور شکنجه! بالاخره با این جو سازی در دادگاه بدوی و همچنین با عدم اعطای زمان کافی برای بنده برای دفاع از خودم و جمع جور کردن محاکمه بنده در حدود ۱۰ دقیقه و اتمام آن کاملا جای سوال برای بنده شد که آیا در عرض ۱۰ دقیقه و با آن اتمسفر حاکم بر فضای دادگاه چطوری من و وکیلم میتوانستیم از اتهامات وارده دفاع نماییم و چگونه از این اتهام سنگین براعت کنیم.
سوال دیگری که برای من متصور میشود این است که آیا حضور من در جلسه ای دادگاه به منزله اجرای اجباری نمایشی درام و کمدی نبود که فقط آقایان گفته باشند که متهم در دادگاه حضور بهم رسانده و با توجه به طی مراحل دادگاهی محکوم شد .
سوال بعدی هم آن که در دادگاه به قاضی پرونده ام آقای درویشی، رییس شعبه یک بیان کردم که بسیاری از بازجویی های خود را قبول ندارم زیرا به زور شکنجه های فیزیکی و روانی مجبور به قبول آن مطالب گشته ام در حقیقت آنها را به من دیکته کرده و قبولانده اند، ولی با این همه قاضی پرونده هیچ اعتنایی به مطالبم ننمود توضیح آن که اعمال شکنجه از سوی بازجویی هایم با توجه آنکه ایشان یعنی بازجویان مرا تهدید کرده بودند به قاضی گفتم ولی افسوس از گوش شنوا، متاسفانه قاضی بدون هیچگونه تحقیق و تفحصی در مورد ادعای شکنجه بنده مبادرت به صدور رای اعدام نمود و رای همان دادگاه بدوی توسط شعبه ۱۰ تجدید نظر استان آذرباییجان غربی در مورخ ۱۷/۵/٨٨ تایید شده و در تاریخ ۱۱/۵/٨٨ حکم قطعی صادر شده و در زندان مرکزی ارومیه به من ابلاغ گردید.
درضمن من تا قبل از قطعی شدن حکم دادگاه دست از تلاش بر نداشتم و در تاریخ ۵/۵/٨٨ از نوع رفتار غیرانسانی و غیرقانونی بازجو هایم به دادسرای نظامی شهرستان ارومیه شکایت کردم که مورخ ۱۰/۱۱/٨٨ ابلاغ گردیده است.
شکایتم از دادسرای نظامی به دادسرای عمومی رسید و همان موقع به برادرم در مورخ ۲۷/۱۱/٨٨ ابلاغ شده است به محض شکایت بنده از نحوه بازجویی و برخورد ماموران سپاه المهدی و اداره اطلاعات ارومیه در تاریخ ۱۶/۹/٨٨ به بازپرسی شعبه هشتم احضار و وضعیت شکنجه و نحوه برخورد بازجویان را اعلام و همچنین مدارک پزشکی که دال بر شکنجه شدن اینجانب مینمود تقدیم کردم و در ضمن درخواست معرفی به پزشکی قانونی را نمودم و تعجب آور انکه بازپرس شعبه ٨ در برابر اظهارت بنده حتی نخواست برای اثبات راست یا دروغ بودن موارد ذکر شده، بنده را به پزشکی قانونی اعزام نماید.
در تاریخ ۱٣/۱۱/٨٨ یعنی درست بعد از آنکه بنده طرح شکایت نموده و در بازپرسی شعبه ٨ اظهارت خود را نوشته و مدارک پزشکی را تقدیم بازپرس نمودم و پرونده در دادسرای نظامی عدم صلاحیت خورده و به دادسرای عمومی رفته به عبارتی ٣ روز بعد از نامه نگاری اداره سازمان قضایی نیروهای مسلح استان اذرباییجان غربی با دادسرای عمومی در خصوص عدم صلاحیت رسیدگی دادسرای نظامی ارومیه و ارجاع پرونده به دادسرای عمومی مرا به اداره اطلاعات ارومیه برده و در مدت ٣ روزی که در بازداشتگاه مرکزی اداره اطلاعات ارومیه بودم انواع و اقسام تهدید ها مبنی بر آنکه اولا چرا بر علیه ما در دادگاه طرح شکایت کردی ثانیا در برابر دوربین فیلم برداری حاضر به اعتراف نوشته های که ما به شما میدهیم باشید و متذکر گردید که هیچ نوع بد رفتاری و شکنجه نشده ما نیز در عوض نسبت در رای که برات صادر شده تخفیفاتی را به وجود می آوریم.
در حقیقت آشکارا تهدید بنده و ایجاد فضای سوداگری و عامه گری انگار سرنوشت انسانها نیز مانند کالا قابل داد و ستد است در حالی که انتقال من از زندان ارومیه به اداره اطلاعات باعث ایجاد استرس و دلهوره شدید در بین اعضای خانواده ام شده و با توجه به انکه پدرم برای کسب اطلاع از وضع بنده به اداره اطلاعات ارومیه مراجعه و متاسفانه با شنیدن جواب های گنگ و مبهم تصور میکنند که شاید مرا اعدام کرده اند و ایشان همانجا جلوی درب اداره اطلاعات ارومیه دچار سکته مغزی شده و بعد از اعزام به بیمارستان دار فانی را وداع میگویند این نیز برگ دیگری از جنایات دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی ایران که با ایجاد نگرانی برای خانواده ضربه مهلک هم به من هم به خانواده ام وارد کردند که از صدها اعدام کردن برایم بدتر بود حال چه کسی جوابگویی این مسائل است خدا میداند.
جالب آنکه ۲۰ روز بعد از فوت پدرم نگذشته بود که آقایان عوض عرض تسلیت به بنده مرا بدون هیچگونه دلیلی و بدون هیچ اطلاعی به زندان قزوین تبعید کردند حال تصور کنید که من در چه حالت روحی قرار گرفته بودم و مهم تر از همه آنکه بعد از چند ساعت که به طور چشم بسته و پا بسته و دست بسته به من گفتن که چیز خاصی نیست و تو را به زندان دیگری انتقال میدهیم .
در مورخ ٣۰/۱/٨۹ قرار منع تعقیب در شعبه ۱۰۴ جزایی ارومیه صادر گردید حال آنکه شعبه ۱۰۴ جزایی نه بازجویی های بنده و نه حتی نماینده ای از سپاه پاسداران و یا اداره اطلاعات را برای توضیح مسائل نه به بازپرسی نه به شعبه ای فرا خواند و نه با معاینه ای بنده توسط پزشک قانونی موافقت نمود حال بر چه مبنایی قرار منع تعقیب صادر کرد نمی دانم.
در کیفر خواست صادره از سوی اداره اطلاعات و هم حکم دادگاه اینجانب حسین خضری به عنوان محارب شناخته شده ام در صورتی که مصادیق محاربه نه بر بنده صادق است نه محرز اولا بنده هنگام دستگیری مسلح نبودم چون بنده فعالیت سیاسی به طور مدنی میکردم ثانیا هیچ اقدام مسلحانه ای علیه جمهوری اسلامی ایران نکرده ام همچنین بنده حدود ٨ ماه در سلول های انفرادی سپاه نبی اکرم کرمانشاه و سپاه المهدی ارومیه و اداره اطلاعات ارومیه تحت بدترین شکنجه های فیزیکی و روانی و انواع تهدید ها و تحقیرها بوده ام .
به طوری که بازداشت طولانی مدت بنده به مدت ٨ ماه در آن سلول های انفرادی چنان بر سیستم عصبی و حالات روحی و روانی ام تاثیر سو گذاشته بود که اقدام به خودکشی کردم آن هم ۲ بار! چون واقعا شکنجه ها و نوع رفتار غیر انسانی بازجویان به حدی بود که مرگ را بهتر از آن طور زندگی و زنده ماندن میدانستم و جایی بسی سوال است که در کجایی دنیا فردی را ٨ ماه در سلول انفرادی مورد آزار و اذیت جسمی و روحی قرار داده اند و هیچگونه ملاقات را با وکیل یا خانواده و یا حتی تماس تلفنی با ایشان داشته باشد.
در پایان بنده زندانی سیاسی حسین خضری با توجه با آنکه تحت شدیدترین مراقبتهای امنیتی زندان قرار دارم و به طوری که حق نامه ای سر گشاده که به بالاتربن مرجع قضایی کشور نوشته ام بدون هیچگونه دلیل قانونی و خاصی از تایید اثر انگشت نامه بنده خودداری و اصل نامه نوشته شده را حفاظت زندان از بنده گرفته و باز پس نمی دهد.
حال با توجه به آشکار نبودن زمان اجرای حکم اعدام بنده که آیا فرداست یا پس فرداست از انتشار کوچکترن خبر حتی خبر سلامتی خویش به صورت راحت و آزادانه محروم میباشم لذا تحت چنین شرایط فوق سنگین امنیتی از تمامی مجامع بین المللی و سازمانهای کانون مدافع حقوق بشر و حتی افرادی که در مورد حقوق زندانیان سیاسی و همچنین در زمینه حقوق بشر فعالیت میکنند تقاضا دارم که صدای سرکوب شده مرا به گوش انواع بشریت رسانده و از هم اکنون تمامی آن مراجع و آن افراد را به عنوان وکیل رسمی خود میشناسم که هر سوالی را به نام بنده در جهت
برگزاری یک دادگاه صالح و بی طرف
بازبینی دوباره پرونده به طور واضح و آشکار بدون مخفی کاری، پیگیری و موضوع شکنجه وارده بر بنده را اقدام و اعمال نماید
در پایان از شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد؛ عفو بین الملل و تمامی مجامع حقوق بشر در خواست مینمایم با انتشار نامه اینجانب و پیگیری مسائل مطرح در آن اقدام نماید.

حسین خضری
زندانی سیاسی محکوم به اعدام زندان مرکزی ارومیه بنده ۱۲

Saturday, 15 January 2011

سرنوشت یا انسان ازادیخواه


در این نامه مسایل بسیاری به چشم می خورد از جمله تلاش غیر سازمان یافته ای انسان های آزادی خواهی که با قبول تمام مشکلات و موانعی که در یک حکومت توتالیتر در سر راه مبارزه آنها برعلیه بی عدالتی و نابرابری در جامعه بحران زده وجود دارد هراسی به خودراه نداده و به پیش گام بر می دارند هر جند من براین باورم که در مبارزه طبقاتی این تلاش های منفرد راه به جایی نمبرد(( در این جا نیازی به پرداختن آن نمی بینم )) اما بازهم با ید این انسان ها را درک نموده و به جامعه معرفی نمود. بازدید کنندگان را به خواندن آن دعوت می کنم.
با مهر بسیار : بهزاد



نامه‌ای به سما بهمنی

می‌بایست پیشتر از اینها برای تو می نوشتم ؛اما ترس از آزارت مانع شد ، امروز با خود گفتم ،تو را دیگر چه باک از آزار و شکنجه،مگر این تو نیستی که بی گناه 1 سال را در زندان هستی ،1 سال است ،هم راز و هم دل و هم فکر زندانیان شهر مهاباد شده‌ای ،آوازه ی خوبیها ومهربانی های تو به خارج از مرزهای کوردستان هم رسید ، این جا در سرزمین برف و سرما ،گرمای محبت های تو گرمابخش دل های آواره‌ی ما شده است ،سما ی عزیز، عزیزی که به عشق و زندگی معنا بخشیدی ،امروز نام تو را در لیست فرشتگان سلاله اهورا ثبت کردند ،تو دختر آفتاب سرزمین بی نام و نشان من شدی .همان سرزمینی که بر هیچ نقشه ی از جهان ،نام آن حک نشده است ، اما مردمان سرزمین من ،هرروز آن را تکرار می کنند و کودکان ما هر روز آن را جستجو می کنند ،کوردستان.

نخستین دیدار ما ، اعتراض به حکم اعدام فرزاد بود ،سنندج در برابر دادگستری شهر ،آن روز تو دیر رسیدی ،ماموران در پلیس راه ماشین شما و گروه های بسیار دیگری را نگه داشته بودند؛ و امکان ورود شما به شهر نبود ،بعد از پایان مراسم ،شما آمدید ،از رنگ من نبودی ،مانند من سخن نمی گفتی ،کوردستان را نمی شناختی ؛ اما آن چنان زود با هم به نقطه ی مشترک رسیدیم ،که گویا سالهاست، دختر این دیاری، دردها را شناختی ،زیباییهای به غارت رفته ی ما را دور از چشم دشمنان زیبایی و عشق، لمس کردی. تو به زبان و فرهنگ و باورهای ما احترام گذاشتی . تو باور داشتی دمکراسی و حقوق بشر را،ازینرو بود که پیشانی تو را چسپاندند بر سنگ فرشهای داغ زادگاه فرزاد و کودکان فرزاد و دستانت را غل و زنجیر کردند. تو کوردستان و آزادی را برای همه ی مردم و کوردستان باور داشتی، باور تو تنها شعار در "فیس بوک" و "اینترنت" و نوشتن مقالات و حرف های گنده گنده نبود. تو آن را در عمل، با کردار و گفتار خود به همه ی ما ثابت کردی. از اینرو بود که آفتاب سرزمین من تو را دختر خود خواند.

آفتاب سرزمین من دختران خود را برای نگهبانی از مزوپوتامیا(بین‌النهرین) میفرستد ،چه بسا بسیاری از خوهران تو در این مسیر جان خود را از دست داده اند،امروز نام تو را در کنار این عزیزان می نویسم ،تا بدانی تو یادگار روزهای خوش آنهایی .

سمای عزیز سالهای نه چندان دور در این زندانهای کوردستان ،که مهمان بیشترآن ها بودی ،دختران آفتاب را برچوبه های اعدام سپردند و گلوله های سربی قلب کوچکشان را- که همانند قلب پروانه‌ای نرم و عاشق بود- هدف قرار داد.

چه کسی می گوید"پایان شب سیه سفید است"؟

چه کسی می گوید "ظلم ناپایداراست"؟

چه کسی می گوید ؟

امروز پس از گذر30 سال ،هنوز شراب ضحاک خون دختران آفتاب است و، طناب های دارشان افراشته است. دیروز "آمنه خاتمی و کوردانه ابراهیمی و شیرین ابراهیمی*" را از ما ستاندند. امروز شیرین علم هولو آتشکده؛ و در کمین که زینب را نیز بستانند.

امروز دیگر بیستون تنها کرمانشاه نیست ،فرهاد عاشق دختر آفتاب شد ؛ و به جرم عشق به بند کشاندندش، اما معشوق تاب دوری عشق را نداشت و در پی عشق او نیز به بند کشیده شد ،اوین تهران بیستون 2 کوردستان شد، به جرم عشق، اوین میعادگاه رهرووان آزادی شد،به بند کشیدند ،دخترآفتاب سرزمین من را ... بر دارش کردند فرشته نگهبان میزوپوتامیا را ...

سمای نازنین همانگونه که تو جوینده راه آزادی و برابری شدی و از بندرعباس به سوی کوردستان برای رهایی معلم دربند ما تاختی؛ 30 سال پیش خواهران تو به همراه دیگر جویندگان راه آزادی رهسپار دیار ترکمن صحرا شدند ،اما اهریمن بر آنان فرود آمد، آن روز که فرزندان اهریمن تو را به غل و زنجیر کشیدند، دیو یسنا "گلریز قبادی و فایزه و فریده *"را از ما ستاند .

چه بگویم سمای عزیز، دلتنگ دیدارت هستم ، دلتنگ صداقت و دل رنجور و اشکهای داغ و دستهای لرزانت هستم، در این سرزمین سرد، من دلتنگ گرمی تو و خنده های زینب و مقاومت زینب و چشمهای کودکانه روناک هستم.

*آمنه خاتمی ، ا‌‌هل منطقه "هه وشار" ،در سال 1359 در سهرستان سقز تیرباران شد .

کوردانه ابراهیمی ،26 ساله ، درسال 60 درپادگان شهرستان سقز تیرباران شد .

شیرین ابراهیمی ، 22 ساله ،درسال 60 درسقز تیرباران شد .

*گلریزقبادی و فایزه قطبی و فریده زکریایی درغروب روز 8 فروردین 1358 درهنگام رفتن به گنبدکاووس برای کمک رسانی به مردم ترکمن صحرا اتوبوس آنها دوچار سانحه شد؛ وبه همراه دیگرهم سفران شان شهید شدند .

نگین شیخ الاسلامی

Tuesday, 4 January 2011

تاریخ سی ساله کومه له برداشت و روایت ابراهیم علیزاده-8

تاریخ سی ساله کومه له - برداشت وروایت ابراهیم علیزاده
• قسمت هشتم
موضع گیری دوگا نه در زمان دستگیری تشکیلا ت خارج از کردستان ( تشکیلا ت تهران )
در اینجا من فقط به شرح این موضع گیری دو گا نه ک.م.ک اکتفا می کنم و از خوانندگان می خواهم که آ نرا به دفت خوانده
به تحزیه وتحلیل علمی این د و گانگی در برخورد به یک موضوع خاص را به اطلاع همگان برسانند تا سیاه روی شود هر آنکه در او غش باشد
مرحله نخست : اغراق در دفاع
بعد از انکه ک.م.ک از ضربه خوردن این بخش از تشکیلات یقین حاصل نمود و متوجه شد که تعداد زیادی از اعضا و هوا- داران تشکیلاتی در تهران دشتگیرشده اند بلافاصله بدون ارزیابی توان سیاسی و اجتماعی و همچنین نظامی دشمن شروع به بخش اطلاعیه ها ی حماسی و تهد ید آمیز از رادیو های صدای انقلاب ایران و حزب کمونست ایران به دو زبان کوردی وفارسی نمود . که توسط گوینده ی خوش صدای این رادیو ها محمد کمالی با لحنی که ترکیبی ار تهیج وتهدید بود به اطلاع عموم میرساند که شامل هشدار به سر د مداران جمهوری اسلامی بود که مسئول حفظ جان اعضا و هواداران دستگیر شده می باشدو جنانچه بخواهد ما آماده هستیم که در مقابل آزادکردن اعضا و هوادارا ن دستگیرشده در تهران اسیران جنگی را که دراختیار داریم با آنها معاوضه خواهیم نمود .
و اگررفتاری غیر انسانی با آنها داشته باشید ما هم مجبور به تلافی خواهیم شد بهرحال این تبلیغات تا زمانیکه رژیم با فشار شکنجه این رفقای در بند را به مصاحبه تلویزیونی که از شبکه سراسری بخش شد وادار نمود . ک.م.ک به بخش اطلاعیه ها ادامه میدادند
!!
مرحله پایا نی : انکار دفاع اغراق آ میز و قطع حمایت از این نگون بخت تان و تهاجم هیستریک به آ نها !!؟
اما با بخش این مصاحبه تلویزیونی ک.م.ک در مخمصه ی خطرناکی گیرد واین ضربه چنان آنها را گیج نمود که برای چند روز توانایی هر عکس العملی را از دست دادند و ناچار شدند سکوت اختیار کنند و با گوشت و استخوان در یافتند که ج.ا دیگر هیچ حسابی روی موضع گیری آ نها باز نمی کند .
ک.م.ک پس از اینکه از گیجی ضربه خوردن تشکیلات تهران خلاص شد و به حالت عادی برگشتند متوجه شدند که اوضاع خیلی
بی ریخت شده و باز تاب عدم پذیرش پیشنهاد معاوضه از جا نب ج. ا تاثیرات منفی دراز مدت هم در جامعه و هم در میا ن –
بخش علنی تشکیلات (( پیشمه رگان )) به چای خواهد گذ اشت به فکر یافتن راهی برای خنثی کردن این اثرات منفی افتادند و در این میان عبدا... خان ( ع. مهتدی ) که زود تر از همگی از گیجی مورد نظر رها شده بود بسرعت متوجه گشت که بهترین زمان ممکن را برای محکم کردن اتوریته اش را در پیش رو دارد بلا درنگ قلمش را برداشت و شروع به نوشتن مقاله مفصلی با تیتر
بسیار چشم گیر { زوزه ی توابین و خروش انقلاب } که بیشتر مصرف درون تشکیلاتی داشت. نمود. زیرا به خوبی از پی آ مد های منفی و جبران نا پذیر این بی اعتنایی ج.ا که در دو جهت عرصه را روز به روز بر کومه له تنگ میکرد آگاه بود

این دوعرصعه عبارت بود از ضربه زدن به قطب تشکیلات مخفی (( تشکیلات تهران )) و فشار نظامی زیادتر برای اشغال کامل کردستان و دور کردن هر چه بیشتر پیشمه رگان ا ز روستا ها. که بدیهی ترین اثرات منفی آن عبارت بود از افزایش مشکلات در تامین تدارکات خوراکی و پوشاکی و اسکا ن و حفظ پیشمه رگا ن
.
بسیار مایل بودم که این جزوه را اگر کسی در اختیار دارد جهت اطلاع بیشتر همگان از محتوایش به این نوشته پیوست میکرد

بطور کلی عبدا .. خان با یک تغیر ریل 180 درجه ی تمام دفاعییا ت از این اعضا و هواداران دستگیر شده و موضوع معاوضه آنها را به فراموشی سپرده و از این هم پا را فرا تر نهاده و در کمال بی پرنسیبی رفقا ی دیروز را از صف خودش
((انقلا ب )) راند ه و آنها را در صف (( ضد انقلا ب ج.ا )) جای داده و توهین آمیز تر از این رفقای دیروز را که با دفاع رادیویی که بطور مختصر در سطور فوق تشریح شد (( توابین ))
نامیده و مصاحبه آنها را که با فشار شکنجه و ا ستفاده از کابل بر ق {{ که در فرهنگ زندانیان سیاسی به چیدن کابل در زیر پای زندانی شهر ه است و به این شیوه << توسط شکنجه گر که معمولا بازجو هم میباشد >> انجام میگرد

ابتدا پا های زندانی به تخت بسته مشود وانرا به سه قسمت تقسیم میکنند سپس از قسمت اول شروع به زدن میکنند و پس از اینکه ضربات مورد نظر را نواختند با نوک سیمی کابل محل ضربات را تحریک میکنند اگر زندانی واکنش نشا ن بدهد به زدن ادامه مید هند و اگر عکس العمل نشان ندهد به قسمت دو م و سپس سوم خواهند پرداخت . و همگی اطلاع داریم که کف پا مرکز اعصاب خورشید ی میباشد و درد هر ضربه کا بل از این طریق به تمام بد ن منتقل میگردد }} صورت گرفته بود زوزه می نامد.

تشکیلات شهری داخل کردستان
بدون اغراق باید بگویم در همه شهر های کرد نشین تشکیلات کومه له به دلیل سبک کار اشتباه که ناشی از طرز تفکر خرده پا –
حا کم بران بود ضربه خورد و متحمل خسارات جبران نا پذیر شد و بسیار جالب توجه است که ک.م.ک اصلا مسئولیت آنرا بعهده نمیگیرد ودر دوکتا ب مورد استفاده من (( تاریخ سی ساله کومه له- سه سا ل مصاحبه با ا.علیزاده و زندگی و زندگانی من به قلم ا. فرزاد << بنا به گفته خودش مسئول این بخش بوده است >> )) به کلی از قلم افتاده است
.
تشکیلات شهری سنندج
به یاد نادر بزرگی

ابتدا نظر ا. فرزاد را در مورد انتقال تجارب را به همان شکل که نوشته در اینجا درج می کنم
:
(( انسان های که امر های بزرگی را د ر دستور خود میگذارند مبارزه برای تطبیق خود با تحولات و تغیرات جامعه مساله بسیار مهمی است . انتقال تجارب تلخ و مشقت ها ی نسل ما و دستاورد ها و درس های نسل ما به نسل بعدی کار مهمی است ))
ا.فرزاد در این جمله کوتاه بر موضوع مهمی انگشت میگذارد و طبیعی است که ایشان یک شبه به نتیجه ی چنین حائز اهمیت پی نبرده اند و حاصل سالها حضور مستقیم در عرصه مبارزه سیاسی می باشد اما در زمانیکه بنا به گفته خویش در کتاب زندگی و زندگانی من بارها به ان اشاره نموده است مسئول تشکیلات مخفی کومه له در داخل شهر های کردستان بوده است. اثری از این انتقال تجارب به چشم نمی آید .
حال من جریان دستگیری اتفاقی زنده یاد حسن کمانگر ( عضو کمیته کارگری سسندج ) و برخورد تشکیلات بعد از ازادی اورا توضیح میدهم و داوری را به خوانندگان می سپارم در مورد انتقال تجارب .
دستگیری بار اول
یک روز صبح زود به حسن ماموریت داده میشود که یک گونی پراز اعلامیه کومه له را برای بخش کردن توسط هوادارانی که مشخص شده اند به آنها برساند . حسن گونی اعلامیه را بر دوش گذاشته واز خانه ی محل اقامتش بیرون میاید از چند کوچه میگذرد و هنگامیکه میخواهد ازخیابان عبور کند بر اثر بد بیاری با ماشین گشت اطلاعات روبرو میشود و انها به اومشکوک شده و در مقابل او ماشین را متوقف نموده و حسن هم نمی تواند هیچ عکس ال عملی از خود نشان دهد ( فرار کند ) به ناچار سریع به فکر چاره می افتد و قتی مامورین اطلاعات از او می پرسند صبح زود با این گونی کجا میروی ؟ او خیلی خونسرد جواب میدهد من کارگرم ومیخواهم به میدان کار بروم و هنگام عبور شخصی که این گونی را حمل میکرد به من گفت گونی را تا سر خیابان حمل کرده وتاکسی بار ی را کرایه کنم تا او به خیابان خواهد رسید و انگاه انها گونی را بازرسی نموده و متوجه میشوند که محتوی ان اعلامیه کومه له می باشد به روی حسن نمی اورند و مدتی منتظر صاحب گونی میشوند اما کسی از مسیر عبور نمی کند بلافاصله حسن را با گونی داخل ماشین گشت چپانده و مستقیما به اطلاعات سپاه منتقل میکنند اورا به زیر بازحویی میبرند و او را به شدت کتک کاری میکنند اما او کماکان اعتراض میکند که من کارگر هستم و ادم کم سوادی هستم چون از نظر ظاهری هم قیافه اش با حرف هایش جور در می اید ظاهرا اطلاعات حرف های اورا باور کرده وبعد ازچند ماه بازداشت اورا آزاد میکنند.
ساده لوحی کمیته شهر سنندج
از طرف دیگر کمیته شهر سسددج سرمست از اینکه حسن شناسایی نشده کسانی که او با آنها در ارتباط بود ضربه نخورده اند
و دستگیر نگشته اند از خوشحالی در پوستشان نمی گنجیدند و دوباره اورا به فعالیت در همان شهر واداشته و سازماندهی کردند !!!؟
ضربه خوردن تشکیلات شهر سنندج و دستگیری مجدد حسن کما نگر
در این ضربه تقریبا همه اعضا و هواداران از جمله حسن کمانگر دستگیر می شوند
بار دوم که حسن دستگیر میشود بازجو ی کومه له (( زندانیان دهه شصت از این موضوع به خوبی اگاهند که اطلاعات سپاه برای هر گروه سیاسی مخا لفشان باز جویان ویژه ای داشت مثلا کومه له بازجو ی مخصوص داشت و در ان زمان شخصی با نام مستعار بهمنی باز جوی اعضا و هو اداران کومه له در سنندج بود به محض دیدن حسن کما نگر اورا شناخته {{ لازم به یاد آوری است که زنده یاد حسن کمانگر در بار اول دستگیری خود را با نام دیگری معرفی کرده بود و آنها هم باور کرده بودند }} بلافاصله به تخت شکنجه می بندد و تا جاییکه مخورد به او کابل میزند و میگوید تشکیلات از بالا لو رفته و همه چیز را ما میدانیم و توفقط با ید تایید کنید و همکاری کنید در غیر این صورت تا زمانیکه روی تخت بمیرید این کار ادامه دارد و حسن به ناچار راه دوم را انتخاب میکند چون میداند برای اطلاعات سوخته کابل خوردن یعنی آب در هاون کوبیدن .
حسن تواب میشود و شروع به همکاری میکند از قبیل گشت زنی در ماشین های گشت اطلاعات - بازدید در گلو گاه های وردی و خروجی شهرو غیره ... لازم به یاد آوری است حسن درتمام مدتی که همکاری میکرد تا جاییکه برایش مقدور بود از شناسایی و دستگیری افراد منتصب کومه له خود داری میکرد و برای اینکه اطلاعات به او مشکوک نگردد گا هگاهی از هواداران توده ای و اکثریتی تعدادی را دستگیر میکرد .بهر حا ل زنده یاد حسن کما نگر از شهر گریخت (( از چگونگیش مطلع نیستم )) و خود را به کومه له معرفی نمود و پس از طی مراحل بازجویی و زندان کومه له به صف پیشمه رگان می پیوند و در درگیری با دشمن جان می بازد. سئوال ایجاست که در این مورد که جهت نمونه ذکر گشته است آیا برخوزد منطقی با این مساله غیر از این است که سبک کار خرده پای که تصور میکند سبک کار کمونیستی است باید نقد شود ( علت ) یا حسن ((معلول )) .
این موضوع را در بررسی پدیده تواب وعلل پیدایش ان بیشر باز خواهم نمود.
معروف گویلی (( کی لا نه* ))
در جریان ضزبه خوردن تشکیلات شهری سنندج که شامل کمییته کارگری و دانش آموزی و زنان بود مسئول تشکیلات معروف گویلی ( معروفکی لا نه ) دستگیر میشود و بدون هیچ فشاری شروع به همکاری میکند چرا.؟ انطور که من از جریان با خبر شدم. معروف از چند ین ماه پیش از دستگیری گوبا بنا به دلایلی که بر من روشن نیست ( کمیته ناحیه سنندج و ایرج فرزاد از این موضوع بخوبی مطلع هستند ) از ادامه کارمخفی خسته میشود و دیگر به دستور ات تشکیلات اهمیتی نمیدهد {{ بهترین و قابل لمس ترین مثال برای این عدم همکاری با تشکیلات از جانب معروف این بود که او همه امکانات تشکیلاتی را به اطلاعات تحویل داد از جمله خانه عبدا.. بابان که از قبل برای کار مخفی طراحی شده بود توسط عبدا.. بابان زیرا او یکی از بهترین ارشتیک ها آن زمان ایران بود و در زیر زمین خانه اطاق بسیار بزرگی با همه امکانات ساخته شده بود و مورد استفاده معروف بود برای انجام کار های تشکیلاتی و در طول چند ماهی که او از همکاری خود داری میکرد همه کمک های جنسی و دارویی و پوشاکی را که بوسیله هواداران جمع آوری میشد و از کانال های مختلف به دست معروف میرسید در آ ن خانه انبار شده بود به بخش علنی برای استفاده راونه نشده بود دو دستی به رژیم تقدیم کرد }} وک.ن. س از این بی توجهی او دلخور شده و طی سه نامه رسما از او می خواهند که خود را به ک.ن.س برای توضیح عدم ادامه فعالیت معر فی کند که او پاسخی به نامه ها نمی دهد و به ناچار ک.ن.س تن به این کار میدهدو از او میخواهد که فردی را که آنها به نزدش میفرستند تا مسئولیت تشکیلات را بعده بگیرد تحویل گرفته و تا مسلط شدن مسئول جدید بر تشکیلات با او همکاری کند و او ظاهرا می پذیرد این فرد نادر بزرگی نام داشت و اهل سنندج بود و از زمانیکه دیپلم ریاضی را گرفت به دانشگاه رفت و بعد از ان به خارج از کشور رفت و پس از انقلاب به کشور بازگشت ارتباطش فقط با فامیلش بود ودر مجموع از اوضاع واحوال شهر چندان با خبر نبود (( مهمترین مساله ی که یک مسئول تشکیلات مخفی باید به ان تسلط کامل داشته باشد به عبارت دیگر شناخت کامل ازمحیط کار و پیرامون ان برای ادامه فعالیت !!؟)) من از این که زنده باد نادر بزرگی از اختلاف مابین معروف و تشکیلات اطلاع داشته یا نه ؟ بی خبرم اما نادر بزرگی نگون بخت هنوز عرق تنش خشک نشده بود که دستگیر میشود و مدتی بعد اعدام میگردد ولی معروف گویلی بعد از مدتی از باز داشت بودن راهی یکی از شهر ها ی دیگر ایران میگردد (( انطور که شایع بود گو یا در یکی از شهر های خراسان در جهادسازندگی کار میکرد )) باز هم داوری را به خوانندگان وا گذار میکنم مسئول این فاجعه انسانی- تشکیلاتی کیست ؟
جالب است بدانید در تمام مدتی که معروف کی لا نه به گشت زنی و خانه گردی در سنندج مشغول بود هر بار که به داخل زندان سنندج (( من اورا چند بار در داخال بند ب دیده ام )) بر می گشت اه میکشید و این جمله را تکرار میکرد
: {{ اخ ئه گه ر ئه و هه تیمه ییرج مه بگردای }} این جمله به زبان کوردی نوشته شده و برگردان ان میشود << اخ اگر ایرج فرزاد را دستگیر می کردم >>
این جمله بدان معنا ست که با ایرج فرزاد در تماس نزدیک بوده و تما م مکان های را که با او تماس گرفته بود زیرو رو کرده بود که اورا دستگیر کند خوشبختانه او از مهلکه گریخته بود و جا لب تر ازاین موضع ایرج فرزاد در باره معروف گویلی و ضربه خورد ن تشکیلات شهری سنندج است یعنی سکوت کامل در این باره.... چرا !!؟ خود باید پاسخگو باشد .

ضربه خوردن تشکیلات مخفی کرمانشاه
. بعداز دستگیری رفقای جانباخته (( غلام علی گرگین – لطف ا.. کمانگر و مجید صوفی هر سه توسط رژیم ج. ا تیر باران شدند )) دو نفر دیگر از هواداران تشکیلاتی مسئولیت ادامه کارتتشکیلات کرمتنشاه را به عهده گرفتند این دو عبارت بودند از
رفقای جانباخته {{ محمد علی خالدی و یاسین ایران دوست }}
ابتدا از ر. محمد علی خالدی شروع میکنم او بر سر موضع گیری های آن زمان ک.م.ک با آنها اختلاف نظر داشت و بعد از مدت ها مکاتبه با ک.م.ک آنها موافقت کرده بودند که او به محل اسکان ک.م.ک رفته و از نزدیک و رو در رو با آنها بر سر موارد اختلاف بحث کند و او از کرمانشاه خارج شده ( ( مسئولیت این جا به جا یی به عهده من بود و او را از کرمانشاه صحیح و سالم خارج نموده و به ر. صدیق کما نگر مسئول ناحیه کامیاران تحویل دادم )) و پس از سه روز بحث با ر.ص. کمانگر راهی ناحیه سنندج شد تا از طریق انجا به مرکزیت برود اما این خواسته او به دلیل عدم احساس مسئولیت ک.ن.س در برخورد با عضو مخفی جامه عمل نپوشید . او را سوار یک تراکتور عبوری در روستای گیز مل در اطراف سنندج میکنند و تراکتور پس از اینکه روستا را ترک میکند مدتی نگذشته واژگون می شود و در اینجا باید مکث نمود زیرا در این حادثه تنها ر. محمد علی خالدی جانش را از دست می دهد .!! ؟ داوری را به خوانندگان میسپارم.
ر. یاسن ایران دوست ( دکتر ئارام ) در کرمانشاه به فعالیت ادامه داد تا زمانیکه اطلاعات او را شناسایی کرده و در به در دنبال او مگشتند و دیگر امکان ماندن در شهر به حداقل ممکن رسیده بود . مجددا مسئولیت خروج او به من سپرده شد و او را با موفقیت بیرون اورده وبه ر.ص. کمانگر تحویل دادم
ر .یاسین قبل از ترک شهر همه مدارک تشکیلات از جمله اسامی تما م هواداران کومه له در کرمانشاه (( تنها عرصه فعالیت در میان کارگران قنادی کرمانشاه بود که اکثریت آنها از جوانان اهل روستا های کامیاران بودند که بعد از اشغال روستا ها توسط رژیم ج.ا به شهر روی اورده و کماکان به سمپاتی خویش به کومه له ادامه میدادند و توده ای ها واکثریتی ها خیلی تلاش میکردند که در میان این کارگران هوادار جذب کنند که موفق نمی شدند )) به برادر کوچکش که در آن زمان در حدود 14 الی 15 سال سن داشت می سپارد و به او میگوید که منتظر پیام رادیو کومه له باشد و بعد از کد یابی پیام مطابق آن عمل کند .

استفاده دوباره از عضوشناسایی شده برای باز سازی ادامه فعالیت تشکیلات کرمانشاه !!!
لطفا پارگراف را با وسواس خاصی که لازمه این کار است بخوانید و احسا س مسئولیت مسئولین تشکیلات را در برابر حفظ جان اعضا وهواداران در ک کنید :
جریان از این قرار است که بعداز مدتی که مسئولین به خیال خامشان آ ب ها از اسیاب افتاده و اوضاع بر وفق مرادشان است
یکی از اعضای کمیته کارگری سنندج را که در سسندج شناسایی شده واز مهلکه نجات یافته و به کومه له در حارج از شهر پیوسته است . او را انتخاب کرده بعد از دادن توصیه های لازم روانه میکنند و ایشان هم (( لابد با تغیر ظاهری قیافه )) به طرف سنندج حرکت میکند تا از انجا به کرمانشاه برود . در گلو گاه ورودی شهر که اطلاعاتی ها برای کتنرل وشناسایی فعالین دایر نموده بودند واز جاش ها و مکتب قرانی ها و تواب ها در این امر استفاده میکردند از بدشانسی این انسان در ان روز صدیق ظریف {{ مسئول کمیته کارگری سنندج که مسئول این آدم نگون بخت هم بوده و تواب شده بود حضور داشته }} او را شناسایی نموده و دستگیر میکند ومستقیم به اطاق شکنجه و زیر کابل میبرند خلاصه از او اقرار میگیرند اطلاعات بلافاصله صدیق ظریف را به جای او نزد برادرکوچک ر.یاسین میفرستدو طبق پیام های مبادله شده محل قرار در یکی از پارک های کرمانشاه بوده است و همه چیز ظاهرا خوب پیش میرود و مدارک به صد یق ظریف تحویل داده میشود بعد از این کا رناگهان سر وکله اطلاعاتی ها که در همان نزدیکی پنهان شده بود ند پیدا شده و هر دو را دستگیر میکنند و بعد از ان همه هواداران که کارگر صنف شیرنی پز بودند دستگیر شده به دلیل کم سوادی مابین سه ماه تا 9 ماه در بازداشت می مانند و آزاد میشوندولی برادر کوچک ر.یاسین ابتدا به اعدام محکوم میشود اما به دلیل سن کم حکم را به 15 سال تبدیل میکنند که پس از هشت سال زاندنی بودن آزادمیشود
من از سرنوشت فردی که توسط صدیق ظریف شناسایی و دستگیر میشود اطلاع دقیقی ندارم ( اما عده ای از رفقایم میگویند که این فرد نگون بخت بعد از مدتی از زندان آزادشده و هماکنون در اروپا زندگی میکند من از این موضوع خشنودم زیرا اوقربانی سبک کار غلط تشکیلات شده بود و اگر این موضوع درست باشد و طبعا خوانند ه این سطور هم خواهد بود از او خواهش میکنم چنانچه تمایل داشت نظرات خویش را دراین باره بنویسد که بسیار روشنگر خواهد بود ) .
پا نویس ها :
* کی لا نه : رو ستا ی در جنوب شهر سنندج که معروف گویلی اهل ان روستا بود به همین نام هم مشهور بود
ک.م.ک : مخفف کمیته مرکزی کومه له
ک.ن.س : کوتاه شده کمیته ناحیه سنندج
ر.یاسین ایران دوست ( با نام مستعار دکتر ئارام ) که در جریان تصفیه دانشگاها (( که رژیم ج.ا برای عوام فریبی انقلاب فرهنگی می نامید )) از انسان های پیشرو و با تمایلات چپ از دانشگاه رازی کرمانشاه اخراج شده بود دانشجوی سال سوم رشته پزشکی بود وبعد از آنکه به دلیل شناسایی از کرمانشاه بیرون آمد به صفوف پیشمه ر گان پیوست وهنگامیکه همراه با گردان دالاهو به اطراف جوانرود برگشته بودند براثر بی توجهی به اوضاع محل و بدون اینکه نگهبان در بلندی های اطراف داشته باشند به استراحت و تشکیل جلسه می پردازند و دشمن که در تعقیب آنها بود از این موضوع سو ء استفاده نموده به آنها یورش می برد که در نتیجه دکتر ئارام به همراه 9 نفردیگر از پشمه رگان جانشان را از دست میدهند.

ادامه دارد