" آزادی،همیشه‌ آزادی دگراندیشان است."
روزا لوگزامبورگ

Saturday, 22 October 2011

دو تصور از تز امپریالیسم نزد روزا لوگزامبورگ نوشته پیر سالاما بر گردان محمد تقی برومند


 دو تصور از تز امپریالیسم نزد روزا لوگزامبورگ

پیر سالاما - مترجم: محمدتقی برومند (ب. کیوان)







آیا وضعیت به حاشیه راندن فزاینده که اغلب کشورهای کم توسعه یافته با آن روبرو هستند، می تواند با تزها درباره امپریالیسم توضیح داده شود؟ باید تصدیق کرد که این تزها امروز کارایی ندارند. در این جا، روی دو تز اساسی درنگ می کنیم: 


    تز روزا لوکزامبورگ بازارهای فروش قبلی غیر سرمایه داری را که لازم برای توسعه سرمایه داری در کشورهای پیشرفته امروز است، مطرح می کند. این تز امکان داده است که در تحلیل شکل بندی کم توسعه یافتگی پیشرفت های مهمی حاصل گردد.

 با این همه، دو تصور از تز امپریالیسم نزد روزا لوگزامبورگ وجود دارد:

یکی تاریخی است که روی نتیجه های ناهنجار انتشار رابطه های تجاری و سرمایه داری تأکید می ورزد. در واقع این جنبه است که ویژگی کم توسعه یافتگی در پیرامون را بوجود می آورد و وسیله محلی کردن علت های کم توسعه یافتگی آن را در شرایط فرمانروایی کشورهای مرکز فراهم می کند؛


 دیگری که تئوریک است به یاری معادله های بازتولید گسترده مارکس توضیح داده شده و ضرورت بازارهای فروش خارجی را برای گسترش بدون برخوردهای زیاد سرمایه داری مرکز تصریح می کند. این جنبه به یاری معادله های باز تولید گسترده با داخل کردن یک فرضیه درباره تحول ترکیب آلی سرمایه که مارکس به آن نپرداخت، نشان داده شده است.

پس یک فزونی عرضه ثروت های مورد مصرف و یک ناکافی بودن ثروت های تولیدی وجود دارد.

بازارهای فروش برای این مازادها و واردات کافی برای ثروت های تولیدی ضرورت داشت. کشورهای پیرامونی بازارهای فروش و مواد اولیه به جای این بازارهای فروش تدارک می کنند. از آن زمان سیستم توانست در مرکز سرمایه داری به بازتولید بپردازد. چون که به اعتبار پیرامون غیرسرمایه داری متعادل شده است.

 از سوی دیگر، به علت محدود شدن این بازارهای فروش در آغاز قرن بیستم بحران در مرکز گسترش می یابد.

به عقیده روزا لوکزامبورگ تخریب رابطه های پیش سرمایه داری هنگام توسعه رابطه های تجاری و ویژه کاری بین المللی که توسط کشورهای مرکز به پیرامون تحمیل گردید، می بایست موجب تبدیل آن ها به رابطه های تولید سرمایه داری گردد.

 تنگی فزاینده این بازارهای فروش نسبت به توسعه سرمایه به ویژگی برانگیختن بحران سرمایه داری و تغذیه جنگ ها برای تصاحب این بازارها مربوط بود. بازارهای فروش قبلی پیش سرمایه داری با تبدیل به سرمایه داری خود را به منزله بازارهای فروش نفی می کنند. بنابراین، مبادله ها با کشورهای پیرامونی بر عکس منطبق با ضرورتی حیاتی بود.

 آن ها تنها نقش ساده کمکی آن گونه که مارکس آن را تحلیل کرد، بازی نکردند. 

    این تز امپریالیسم در قطعه های تاریخی اثر روزا لوکزامبورگ متفاوت تر و مناسب تر است. رابطه های تولید ویران شده جایش را به رابطه های دیگر (سرمایه داری) نسپرده اند. آن ها ویران شده و از میان رفته اند.

 این جنبه دوگانه است که کم توسعه یافتگی، شکل بندی و توسعه اش را تعریف می کند. گسترش رابطه های تجاری و / یا سرمایه داری در فضا - زمان بسیار کوتاه زخم عمیقی باقی می گذارد: یعنی رابطه های پیشین تولید ویران شده و از هدف های شان که آن ها تعیین کرده بودند و در راستای تولید تجاری سمت گیری شده بود، منحرف شدند.

 از این رو است که مزد بری جنبه های محدود را آشکار می کند و بدین ترتیب بخش غیر صوری تا این اندازه اهمیت می یابد. البته، این تحلیل نوآورانه، درباره کم توسعه یافتگی با تحلیل ارائه شده بر پایه معادله های بازتولید وسیع مباینت دارد.

زیرا بازارهای فروش به بازارهای فروش بر پایه سرمایه داری ناب تبدیل نمی شوند. به شیوه کلی تر به خاطر این که سرمایه داری موفق به ایجاد بازارهای فروش جدید از جمله و به ویژه در کشورهایی که در آن ها به شکوفایی رسید، شده است. از سوی دیگر، آن چه نخست از این برآورد، بدست می آید،

عبارت از این است که تجارت بین المللی به طور اساسی متکی بر کشورهای پیشرفته امروز است و کشورهای کم توسعه یافته در تجارت جهانی به استثنای کشورهای جدید صنعتی به حاشیه رانده شده اند.

 دو دیگر این که این تجارت اکنون بر پایه ترقی مبادله های درون شاخه ها به زیان مبادله های بین شاخه های آغاز قرن مشخص می گردد.

پس، بحران سرمایه داری وجود ندارد. بلکه، نارسایی بازارهای فروش در کشورهای جهان سوم وجود دارد.

 تعریف امپریالیسم به عنوان مرحله نهایی سرمایه داری پایه های عملی اش را بنا بر توسعه سرمایه داری و فرارفت از تضادهایی که می آفریند، از دست داده است.
ادامه دارد

Thursday, 20 October 2011

بدبخت ملّتی که احتیاج به قهرمان دارد " برتولت برشت ( نمایشنامۀ " ننه دلاور")







" بدبخت ملّتی که احتیاج به قهرمان دارد " برتولت برشت ( نمایشنامۀ " ننه دلاور")
طبق تعريف قهرمان يا به خاک افتاده
و يا ساليان سال در زندان مانده و پوسيده است
بعضى اما در زير شکنجه،
... در اوج درد و نااميدى زبان گشوده
و اسرار را باز گفته،
و البته ما آنها را خائن شمرده و طرد کرده ايم.
ميدانيد چرا در کنار ساردين، پنير کم چربى و سوس گوجه در آشپزخانه
درکنار پماد ضد خارش، شربت سينه و آسپرين در جعبه کمکهاى اوليه
و در ميان عکسهاى يادگارى و کتابهاى ناخوانده
هميشه يک قهرمان لازم داريم؟
چون تنبل، پر توقع و راحت طلبيم.
هميشه در تاريخ چنين بوده
و کماکان از اين رفتار ناشايستمان خجالت نمى کشيم!




Saturday, 15 October 2011

روح کیهان گرای و ناسیونالیسم نوشته علی بختیار










روح کیهان گرای و ناسیونالیسم

نوشته علی بختیار



ترجمه: افراسیاب گرامی
یکی از ویروسها و آفتهای کشنده‌ای که‌ قرن نوزدهم و بیستم برای جامعه‌ بشری فراهم آورد، تفکر ناسیونالیستی بود. این دو قرن جدا از همه‌ عصرها، به‌ گونه‌ی غیرقابل انتظار ایده‌ها‌، اندیشه‌، مذهب و علوم فراوانی را تولید نمود. در میانه‌های این دو قرن، انسان صدها نوع خیال، ایده‌ و تئوریهایی را فراهم آورد که‌ بیشترین آنها به‌شیوه‌ی عملی تحقق یافتەاند.

این اقدامات بسته به‌ مکان و زمان آن پیامدهای مختلفی به‌ همراه‌ خواهد داشت، یکی از ایدئولوژیهای بسیار ترسناک و کشنده‌ای که‌ در میانه‌ی این دو قرن ظاهر گردید، تفکر "ناسیونالیستی" بود. ویروسی جهانشمول که‌ هیچ گوشه و کناری در این کره‌ خاکی از آن مصون نماند و کمتر روح و عقلی را مشاهده‌ میکنیم که‌ به‌ دام آن نیفتاده‌ باشند. رخنه‌کردن در همه‌جا و در میان همه‌ فرهنگها هم شهامت می خواهد و هم اینکه‌ کمتر کسی به‌ آن می پردازد.

ناسونالیسم، سرطانی عقلانی و اخلاقی بزرگ است که‌ به‌ هر شکلی بریده‌ شود، به‌ شیوه‌ای دیگر، و از جای دیگر و با نقابی متفاوت دوباره‌ ظاهر میشود. به‌ نظر من، مشکل اساسی و بزرگ ناسیونالیسم این است که‌ این ویروس ابتدا از دل غرب و با پروسه‌ انقلاب صنعتی و با خواست سرمایه‌داری برای توسعه‌ و گسترش در دنیا رشد نمود.
به‌ این معنا، زمانی می آید کە تمام قدرت مدرنیته‌ و پیشرفتهای علمی را در اختیار و خدمت خویش قرار میدهد. ابتدا ملتهای غربی به‌ این ویروس مبتلا گشتند، ابتلایی که این تصور را در میان آنان به دنبال داشت که‌ آنها از جنسی دیگرند و باید ملل، رنگ و نژادهای دیگر در برابر آنان کرنش کنند و خدمتکارشان باشند، بعدها این بیماری از غرب به‌ تمام ملل بزرگ، قدرتمند و امپراتوری هایی که‌ مرکز قدرت جهان بودند سرایت نمود.

 حتی‌ ملتهای کوچک و تحت سلطه‌ همان مکانیزم ملیگرایی را به‌ عنوان تنها ابزار برای دفاع و حفظ موجودیت خویش، به‌کار میبرند. ترسناکی این ایدە زمانی است که قربانیان ناسیونالیسم، هیچ ابزار و دلیل و ایده‌ای دیگری غیر از ناسیونالسیم برای دفاع از خود نمی یابند. به‌ این ترتیب آن گرداب ابدی و تاریک، تا به‌ امروز در زندگی بشری ادامە داشتە است و "ملت ضد ملت، و ... غیره‌" نمایان گشتە است، به‌ گونه‌ای که‌ در کره‌ی خاکی ملتی را نمی توان یافت که‌ دشمن بزرگی نداشته‌ باشد و خود را در معرض خطر نبیند.

بزرگترین علت رشد ویروس ناسیونالیسم در این است که‌، ملتهای تحت ستم و قربانیانی همانند ما، دچار این توهم می شویم که‌ گمان میکنیم به‌ جای انتقاد از ناسیونالسیم، دریافت و نگهداری این ویروس در وجودمان ما را مصون نگە خواهد داشت، اینجاست که این تئوری و نظریه‌ ترسناک سربرآورده‌ و مشکلات ما را به ضعف در "احساس ملی" نمایان می سازد، چراکه‌ این ویروس را به‌ خوبی نگهداری نکردەایم و به‌ خوبی طاعون آن در جسم و روح ما رشد نکرده‌ است.

در واقع انسان برای اینکه‌ ملت خود را دوست داشته‌ باشد، فرهنگ و زبان خود را توسعه‌ دهد، از آزادیهای سیاسی خویش دفاع کند، کم تا بیش لازم نیست ناسیونالیست باشد. من عاشقانە زبان کوردی را دوست دارم، در شگفتم به‌ توانایی بی نهایتی که‌ در این زبان وجود دارد، اما اگر این دوست داشتن همجوار عقلیتی ناسیونالیستی باشد، به‌ نوعی بردگی تبدیل میشود، به‌ نوعی زندان که‌ از فرهنگ و زبانهای دیگر مرا دور میسازد.

این تصور که تنها زبان کوردی زیباست، تنها این زبان می تواند شاعرانه‌ و عاشقانه‌ باشد را می توان به ناسیونالیسمی نسبت داد که انسان را در خانه‌ی خویش زندانی می سازد، به‌ گونه‌ای که‌ خارج از چهار دیواری خود، کور و در جهان گم میشود.
در واقع "ناسیونالیسم" و پراکتیزه‌ نمودن هویت خود در قالب یک زبان و تفکر که در یک ساختار فرهنگی و سیاسی قرار می گیرد، دو مسئلەی متمایز از یکدیگر هستند.

ادغام عمدی این دو سطح برای آن است تا انسانهای ساده‌ ناسیونالسیم را به‌ عنوان سرنوشت نهایی خود تلقی نمایند تا بدین وسیلە همەی راهکارها در ناسیونالیسم خلاصه شود. این در حالی است طلب حقوق، آزادی و زبان را می توان به عنوان سه‌ سلاح تماما كارآمد‌ ضد ناسیونالیسم قلمداد نمود، نه‌ به‌ عنوان سه‌ سلاح کارآمد ناسیونالسیم.

در سالهای اخیر، مدام از این تز دفاع کردەام که‌ تاکید کردها بر گفتمان ناسیونالیستی، بازتولید همه‌ سیستمهایی ایدئولوژیکی است که‌ نمیخواهند کردها آزاد گردند، اینجاست کە جنبش ناسیونالیستی کردی مدام سیستم "بردگی ناسیونالیستی" را در شرق بازتولید می کند.

جای تعجب نیست که‌ کردها همیشه‌ مبارزه‌ میکنند، اما مدام بیشتر و بیشتر در قعر بردگی و تحت ستم بودگی و به حاشیه رانده شدن فرو می روند، چرا که‌ با این مبارزه‌ به‌ جای اینکه‌ برای رهایی از معبر ناسیونالیسم تلاش کنند، بیشتر و بیشتر گودال را عمیقتر و در آن غرق میشوند.


اینکە تنها راه‌ ممکن این است که‌ ما صاحب دولت شده‌ و حقوق خود را تامین کنیم، گذار از سقوط ناسیونالیسم است. سقوط ناسیونالیسم نیز بدون پروسه‌ انتقادی درازمدت و زیرورو کردن تمام بنیانهای ضدانسانی آن بوجود نمی آید.

اینجاست که تنها راه‌ ممکن که‌ ما را از سیطرەی ستم ناسیونالیسم رها میسازد، دوری جستن از نزاع ناسیونالیسم بر علیه‌ ناسیونالیسم است. بدون تحول ژرف در جوهره‌ی جنبش سیاسی کرد، و انتقاد از ناسیونالیسم در تمامی عناصر، پیامدها و انواع آن به‌ عنوان جوهره‌ گفتمان سیاسی این جنبش نهادینه‌ شدە، مشکل است که‌ ما کردها در همه‌ بخشهای کردستان از این تونل تاریک گذر کنیم ... البته‌ با آگاهی تمام از این واقعیت که‌ عوامل پیشگیری از زبان، حقوق و آزادی من، ناسیونالسیم است و این که‌ زبان و آزادی مرا تضمین میکند، مخالفت با ناسیونالیسم است نه‌ جنگ ناسیونالیسم علیه‌ ناسیونالیسم.

پیداست که‌ روحیات جهانشمول، مدام مشکل اساسی و ژرف با ناسیونالیسم و بردگی انسان در قالب ملت داشته‌اند. در اینجا منظور آن دسته‌ از جنبشهای سیاسی نوین نیست که‌ از "شهروند جهانی" صحبت میکنند و در این سالهای اخیر فیلسوفان بزرگی چون دریدا، ژولیا کریستیوا و آنتونیو اتینا بالابار پیشاهنگ آن بودند، بلکه‌ منظور آن آنتی ناسیونالیستی است که‌ فراتر از سلطه‌گی و گستردگی ناسیونالسیم، در میان روشنفکران بزرگ جهانی جریان داشته‌ است...

آن روحیات کیهانی حتی در میان آن دسته‌ از نویسندگان و فیلسوفان کم تا بیش در این دوره‌ یا دیگر دوره‌ها تهی از هوا و هوس ناسیونالیستی نبودند، اما خطرناکتر این است که‌ همیشه‌ ناسیونالیستها در تلاشند که‌ آن دسته‌ از روحیات کیهان گرا را کوچک نمایند و از بین ببرند. ناسیونالسیت می خواهد تمام نویسندگان بزرگ و وجدانهای بزرگ را به‌ ناسیونالیست تبدیل کند. در سالهای دهه‌ی سی که‌ ایدئولوژی نازی در جریان بود، خوانشی مخصوص و ترسناک ادبی سربرآورد که‌ روحیات کیهانی داخل این ادبیات را درون ناسیونالیسم زندانی نمود.

تغییر نیچه‌ یا گوته‌ یا شیللر به‌ عنوان پیامبر و مژده‌بخش روح نازیسم، بخش ترسناکی از تبلیغات نازیها بود. همانند عربهای ناسیونالیست در سالهای اخیر کە بە قصد قهرمان سازی، به‌گونه‌ی گسترده‌ تاریخ را شخم می زنند. این روزها به‌ مقاله‌ی برخوردم که‌ در سال 1928 هربرت سزارتس در باره‌ی "شیللر و قرن بیستم" نوشته‌ است، در آن مقاله‌ به‌ وضوح مشاهده‌ میکنیم که‌ چگونه‌ برداشت محدودگرای ناسیونالیسم می خواهد روحیات کیهانی را کوچک نماید و در بطن کوچک ملت جای دهد. نزد سزاریس اشعار شیللر تعبیر از روح شعر نمی کند، بلکه‌ تعبیریست از "آلمان". نیز بر آن باور است که‌ در همه‌ صحنه‌های تئاتر شیللر "خودآگاه‌ یا ناخودآگاه‌ سربازی آماده‌ است". تعبیر نویسنده‌ از سربازی است با روحی انقلابی و شکست ناپذیر آلمانی، روحی رهایبخش که‌ با پدیده‌هایی که‌ به‌ آسانی در خدمت روح جمعی ملی نیستند، می جنگد.


این تنها نمونه‌ایست برای فهم بیشتر اینکه‌ چگونه‌ ناسیونالیسم، روحیات جهانشمول را کوچک مینماید. به‌ همین خاطر بیشتر مخترعان بزرگ قرن بیستم مستقیما در برابر ناسیونالیسم به‌ عرصه‌ می آیند. در اینجا تنها دو نمونه‌ را به‌ عنوان مثال ذکر می کنم، یکی تاگور و دیگری بورخیس که‌ فکر می کنم هردو کم و بیش برای خواننده‌ی ما آشنا باشند.

تاگور در مقاله‌ای می نویسد"من علیە ملتی مشخص نیستم، بلکه‌ در کل با تفکر ملت ضدیت دارم"، به‌ باور تاگور بزرگترین خطر ناسیونالیسم این است که‌ توانایی انسان را در فداکردن خود به‌ گونه‌ای بد به‌کار می گیرد و از معانی آن خارج میشود و از ارزشهای اخلاقی آن می کاهد. ناسیونالیسم انسانها را چنان دچار شیفتگی می کند که‌ می پندارد فداشدن برای ملت بالاترین بها و بلندترین ارزش خواهد بود. این ایدئولوژی ترسناک، انسان را وادار به‌ کینه‌توزی می نماید، در حالی که‌ گمان میکنند در حال انجام وظیفە است و برای آزادی می جنگند. از دید تاگور، ناسیونالیسم رویای بزرگ مبارزان راه‌ آزادی را به‌ خدمت بردگی درمی آورد.


بورخیس در حاشیه‌ بحث تاگور، رویکرد او را به‌ فرجام رساند و می گوید "ناسیونالیسم انسانها را تنها به‌ طلا و قدرت آراسته‌ نمی کند، بلکه‌ سرکشی و مرگی شرافتمندانه‌ بە آنها تقدیم می کند". بورخیس بدانجا میرسد که‌ آن عبارت مهم و قابل توجە را متذکر می شود کە، به‌ باور من تعبیری کلی از جوهره‌ی تناقض آمیز و ترسناک، همه‌ اخلاقهای ناسیونالیستی را بنا نهاده‌ است. بورخیس می گوید "آن کسی آماده‌ شهید شدن باشد، مهیای جلاد شدن هم دارد".


تاگور و بورخیس، دو روح جهانشمول گرا، یکی از هندوستان و دیگری از آرژانتین هستند. مبارزه‌ تاگور بر ضد استعمار انگلستان در هندوستان، مسیر فرهنگ انگلیسی را به‌ عنوان خورشیدی ببیند سد نکرد و از همان ساختاری که‌ ستم ناسیونالیستی را تولید می کرد جدا سازد. اینجاست که‌ تاگور در نتیجە تلاقی روح شرقی و غربی به‌ عنوان یک سوفی کیهان گرا پرورش یافت و برای همیشه‌ نمادی از همبستگی روحی عمیقی است که‌ تمام بشریت را با هم پیوند میدهد.


بورخیس به‌ همان روش، کوری و نابینایی راه‌ را بر او نبست تا همه‌ فرهنگهای کره‌ خاکی را به‌ خانه‌ خویش تشبیه‌ نماید، خود را یک اروپایی بداند و قدرت اندیشه‌ و آثارش را به‌ فرهنگ چینی و اسلامی گسترش ندهد. او در یکی از مقالات خود به‌ نام "چرا خود را مثل یک اروپایی می بینم" که‌ در سال 1985 نوشته‌است، فکر میکند که‌ رویداد بزرگ اروپا این است که‌ از یاد بردە که آنجا‌ اروپاست، به‌ این معنا که‌ از یاد برده‌ شده‌ که‌ مهد ظهور روح کیهان گرا و فراتر از روحیات ملی گرا باشد.

 بورخیس علت همه‌ تراژدیهای بزرگ قرن بیستم را خود بزرگ بینی انگلیسی، فرانسوی و آلمانی بودن اروپاییها میداند، نه‌ به‌ مانند یک اروپایی. ارزیابی او از تراژدی آرژانتین زمانی است که‌ آرژانتینیها تصمیم به‌ دورشدن از رگ و ریشه‌ی اسپانیایی گرفتند و خود را از اروپا جدا ساختند.

هر کدام از تاگور و بورخیس به‌ ما میگویند که‌ خیزش در جولانگاه‌ ملت، مدام ملتها را ایستا، در بطن خویش، وامانده‌ و توسعه‌ نیافته‌ نگە می دارد. تا زمانی کە ملتها بیشتر خود را در دایره‌ی فرهنگهای بزرگتر به‌ حاشیه‌ می رانند، بیشتر دچار توهم و خیالهای دروغ پردازانە شده‌ و سریعتر بە کجراهە گام می نهند. بر این باورم کار روشنفکران این است که‌ به‌ لحاظ زمان و مکان، ملت را از توهمات خود رها سازند و نماینده‌ آن روحیات کیهانی باشد که‌ فرهنگهای کوچک و ناسیونالیستها از آن می هراسند، بە دلیل اینکە تنها راه‌ ممکنی است که‌ ملتی کوچک را از برداشت ناسیونالیستها بزرگ در امان نگه‌ می دارد و نیز تنها راه ممکن از رهایی مرگ در صدف خویش است.
منبع: هفته‌نامه‌ "ئاوێنه‌".

 


Wednesday, 12 October 2011

ما خیال پرداز نیستیم برگردان بخشی از سخنرانی اسلاو ژیرک در وال استریت




ما خیال پرداز نیستیم


«آن ها ما را خیال پرداز می نامند.
 اما خیال پردازانِ واقعی کسانی هستند که فکر می کنند این سیستم می تواند برای مدت نامعلوم به همین شکل ادامه پیدا کند.
 ما خیال پرداز نیستیم. ما داریم آن ها را از خواب خوش شان که دارد به یک کاب...وس تبدیل می شود بیدار می کنیم. ما چیزی را نابود نمی کنیم. ما تنها شاهدِ آن هستیم که چه طور سیستم، خودش را نابود می کند.

 تصویر آشنای کارتون هایمان را به یاد بیاوریم. یک گربه (در کارتون تام و جری) به سر پرتگاه می رسد اما بی حواس به مسیرش ادامه می دهد. بی خیالِ این که زیرش خالی شده است. اما درست آن زمانی که پایین را نگاه می کند و می بیند چیزی زیرش نیست، می اُفتد.

این دقیقن همان کاری است که ما داریم این جا انجام می دهیم. ما داریم به سرمایه دارانِ وال استریتی می گوییم آهای! زیر پای تان را نگاه کنید!» «در آوریل 2011 دولت چین دستور داد که فیلم ها و داستان های خیالی یا آن هایی که واقعیت های جایگزین را نمایش می دادند ممنوع شود. این یک نشانه ی خوب برای چین است. این یعنی مردمانِ چین هنوز به جایگزین ها فکر می کنند و دولت چین مجبور می شود که آن را ممنوع کند.

ما این جا در امریکا با ممنوعیت سر و کار نداریم. چرا که سیستم مستقر حتی توانایی ما را برای خیال پردازی سرکوب کرده است. به فیلم هایی که هر روز می بینیم نگاه کنیم. همه چیز در آن ممکن است. می توان تصور کرد که یک شهاب سنگ به زمین می خورد و زندگی پایان می یابد و غیره و ذلک. اما انگار نمی توان پایان سرمایه داری را حتی در خیال متصور شد.»

 «بگذارید یک داستان از دوران کمونیسم برایتان بگویم.

 مردی از آلمان شرقی به سیبریا فرستاده شد تا آن جا کار کند. این مرد می دانست که سانسورچی ها نامه هایش را می خوانند. به همین خاطر با دوستانش قراری گذاشت. گفت که اگر نامه ای که از من می گیرید با جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آن چه که من در نامه نوشته ام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته باشم نادرست. بعد از یک ماه، دوستانش اولین نامه را از طرف وی دریافت کردند. همه ی متن با جوهر آبی نوشته شده بود. در نامه آمده بود: «این جا همه چیز عالی است. مغازه ها پر از غذاهای خوشمزه است. سینماها فیلم های خوب غربی پخش می کند. آپارتمان ها بزرگ و مجلل است. اما تنها چیزی که این جا نمی توان خرید، جوهر قرمز است.» خب این شیوه ی زندگی ماست.

ما از همه آزادی هایی که می خواهیم برخورداریم. اما آن چه نداریم جوهر قرمز است. یعنی زبانی نداریم که که با آن بتوانیم عدمِ آزادی مان را بیان کنیم. آن شکلی که ما یاد گرفته ایم درباره ی آزادی صحبت کنیم، جنگ برای آزادی را مقابل تروریسم قرار می دهد. این، معنای واقعی آزادی را تحریف می کند. و شما اشغال کنندگان وال استریت دارید آن کار بزرگ را انجام می دهید: شما دارید جوهر قرمز را به ما می دهید.» «یک خطر وجود دارد. ما نباید شیفته ی خودمان بشویم. ما این جا روزهای خوشی را کنار هم می گذرانیم. اما یادمان نرود! کارناوال های شادی زودگذرند. آن چه که مهم است

اتفاقی است که روز بعد می افتد. زمانی که ما به زندگی عادی برمی گردیم. آیا آن زمان تغییری رخ داده است؟ من نمی خواهم که شما این روزها را به یاد بیاورید و بگویید آه! ما جوان بودیم! چه روزهای زیبایی بود! یادمان باشد که پیام اصلی ما این است: ما حق داریم به جایگزین ها فکر کنیم.» «ما در بهترین دنیایِ ممکن زندگی نمی کنیم. اما یک راه طولانی در پیش است. پرسش های به راستی دشواری پیش روی ماست. ما می دانیم چه نمی خواهیم. اما آیا می دانیم چه می خواهیم؟ چه نظام اجتماعی می تواند جایگزین سرمایه داری شود؟ رهبران جدید چه خصوصیت هایی باید داشته باشند؟ یادمان نرود: مشکل اصلی فساد و زیاده خواهی نیست. مشکل اصلی، سیستم است. سیستمی که ما را تا مرز تسلیم هل می دهد. تنها از دشمنان حذر نکنیم. حواس مان به دوستانِ نارفیقی که می خواهند جان حرکت ما را بگیرند نیز باشد.» «ما کمونیست نیستیم. اگر کمونیسم آن نظامی است که در سال 1990 سقوط کرد یادمان باشد که آن کمونیست ها بی رحم ترین سرمایه دارانِ امروز هستند. ما امروز در چین یک نظام سرمایه داری داریم که حتی پویاتر از سرمایه داری امریکایی است. اما آن جا دموکراسی نیست. این یعنی وقتی دارید سرمایه داری را نقد می کنید از تهدید کسانی که می گویند شما مخالف دموکراسی هستید نترسید. پیوند همیشگی بین سرمایه داری و دموکراسی پایان یافته است.» «تغییر، ممکن است. ما این روزها چه چیزهایی را ممکن می دانیم؟ به رسانه ها گوش کنیم. از یک طرف در حوزه ی تکنولوژی و سکسوالیته همه چیز ممکن است. شما می توانید به ماه سفر کنید. می توانید با بیوژنتیک زندگی ابدی داشته باشید. می توانید با حیوانات سکس داشته باشید و امثالهم. اما به حوزه ی اقتصاد و اجتماع نگاه کنیم. می گویند هر تغییری غیر ممکن است. ما می خواهیم مالیات بر ثروتمندان اندکی افزایش پیدا کند؛ می گویند محال است، رقابت از دست می رود. ما می خواهیم پول بیشتری صرف سلامت شود؛ می گویند امکان ندارد، یک دولت توتالیتر سر کار می آید. چه طور می شود به ما وعده ی زندگی ابدی می دهند اما نمی توانند اندکی بیشتر صرف سلامت کنند؟ یک جای کار می لنگد. بیایید اولویت های مان را همین جا تعیین کنیم. ما استاندارهای بالاتری برای زندگی نمی خواهیم. ما استاندارهای بهتری برای زندگی می خواهیم.» «ما باید صبر داشته باشیم. تنها چیزی که من از آن می ترسم این است که یک روز به خانه های مان برویم، سالی یک بار یکدیگر را ملاقات کنیم، آب جو بخوریم، و نوستالژیک وار این روزها را به یاد آوریم. بیایید به یکدیگر قول بدهیم که این اتفاق نمی افتد. ما می دانیم که مردم، اغلب نسبت به چیزی اشتیاق دارند اما واقعن آن را نمی خواهند. بیایید نترسیم و چیزی را که به آن اشتیاق داریم واقعن بخواهیم. ممنونم از شما.»

Thursday, 6 October 2011

غارت کاخ تابستانی اثری از ویکتور هوگو بر گردان کاوه دهقان










غارت کاخ تابستاني(١)

نامه اي از «ويکتور هوگو» به «کاپيتان باتلر»(٢)
شما جوياي نظرم در مورد لشکرکشي به چين شده ايد و اين در حالي است که از ديدگاهِ شما اين لشکرکشي امري شرافتمندانه و زيباست. از سوي ديگر با لطفي که نسبت به من داشته ايد؛ براي احساسم در اين زمينه نيز ارزش قايل شده ايد. بر اساس گفته شما، لشکر کشيِ به چين که تحت بيرق دوگانه ملکه ويکتوريا و امپراتور ناپولئون انجام شده است، افتخاري است که ميان انگلستان و فرانسه تقسيم مي گردد و مايل هستيد بدانيد که من تا چه حد قادر به تاييدِ اين پيروزيِ انگليسي- فرانسوي هستم.


 
مي خواستيد نظرم را بدانيد و آن را در ادامه متن خواهيد يافت: در گوشه اي از دنيا يکي از شگفتي هاي جهان قرار گرفته بود؛ اين شگفتي کاخ تابستاني نام داشت.

هنر داراي دو پايه است؛ انديشه که هنر اروپايي را مي سازد و رويا که هنر شرقي را ايجاد مي نمايد، در اين ميان کاخ تابستاني از جنس هنرِ رويا گونه بود، در حالي که معبد «پارتِنون» ( معبدي بر بلنداي «آکروپوليس» در «آتن»؛ م.) در يونان بر اساس هنرِ انديشمندانه بنا شده بود.

 هرآن چه که مي توانست منجر به زايش تصورات و روياهاي مردماني تقريباً فرابشري گردد در آن جا( در کاخ تابستاني؛م.) جمع شده بود. کاخ تابستاني مانند معبد «پارتنون» تنها يک اثر هنري کمياب و منحصر بفرد نبود بلکه تجسمي بي مانند از رويا بود، البته اگر بتوانيم رويا را داراي تجسمي بدانيم

.
عمارتي را فرض کنيد که قابل توصيف نيست، گويا بنايي است از جنس ماه؛ آنگاه کاخ تابستاني را خواهيد ديد. رويايي از مرمر بسازيد، از لعل ، از برنز ، از چيني، براي نجاري اش از چوبِ درخت سِدر استفاده کنيد، آن را با جواهرات تزئين نمائيد، با ابريشم بپوشانيد، از آن به عنوان پرستشگاه، حرم سرا و يا قلعه استفاده کنيد، خدايگان را در آن بگماريد،

 هيولاها را در آن بگماريد، به آن لعاب و زينت بدهيد، زراندود و آرايشش کنيد، آن را توسط معماراني بنا کنيد که شاعرانِ هزار و يک رويا و هزار و يک شب باشند، باغ ها و آب نماهاي بسيار به آن بيفزاييد به همراه قوها، لک لک ها و طاووس ها؛ در يک کلام غاري حيرت انگيز از روياهاي انساني که چهره اي چون يک معبد يا يک کاخ دارد؛ اين بنا چنين بود. براي ساختنِ آن دو نسل شب و روز کار کردند.

چنين ساختماني که عظمتي چون يک شهر داشت در طول قرن ها ساخته شد ولي براي که؟ براي مردم. زيرا آن چه زمان بوجود مي آورد به انسان تعلق دارد. هنرمندان، شاعران و فيلسوف ها کاخ تابستاني را مي شناسند؛ «ولتر» هم از آن سخن مي گويد. گفته مي شود «پارتنون» در يونان، اهرام در مصر، آمفي تياترِ «کوليسيوم» در رُم، کليساي «نُتر دام» در پاريس و کاخ تابستاني در شرق. اگر آن را نمي ديديم، ولي رويايش را داشتيم. اين نوعي شاهکار خارق العاده و ناشناس بود که معلوم نيست در کدامين شامگاه و سحرگاهي به مانندِ سايه اي از تمدن آسيايي در برابر چشمانمان قرار گرفت.
اکنون اين شگفتي ناپديد شده است

.
روزي دو راهزن وارد کاخ شدند، يکي همه چيز را چپاول کرد و ديگري همه چيز را به آتش کشيد. آشکار است که پيروزي مي تواند غيرِ شرافتمندانه نيز باشد.

در تخريبي در مقياسِ کاخ تابستاني هر دو فاتح ( انگستان و فرانسه؛ م.) سهمي مساويِ هم دارند. نامِ «اِلگين» در همه جا با عنوانِ تخريب کننده معبد «پارتِنون» آميخته است ( لرد «اِلگين» سفير بريتانيا در حکومت عثماني بود که نقش عمده اي در تخريب معبد «پارتِنون» در اوايل قرن نوزدهم داشت؛م.). مشابه آن چه با «پارتِنون» کرده بوديم را اينک به صورت کامل تر و شديدتر با کاخ تابستاني کرده ايم؛ بگونه اي که هيچ چيز برجاي نمانده است. ا

گر تماميِ گنجينه هاي کليسا هاي ما نيز بر روي هم جمع گردند با اين موزه بي مانند و با شکوهِ شرقي برابر نخواهند شد. در آن جا تنها يک شاهکار هنري قرار نداشت بلکه انبوهي از زيورآلات نيز در آن انباشته شده بود.

 شاهکاري بزرگ؛ فرصتي طلايي. يکي از دو فاتح جيب هايش را از هر آن چه جلب نظر مي کرد پر کرد. ديگري گاوصندوق هايش را انباشت و ما آن ها را دست در دست هم و خندان به اروپا آورديم. اين چنين است حکايتِ اين دو راهزن.
ما اروپايي ها متمدن به شمار مي آييم و در ديدمان چيني ها عقب افتاده هستند؛ مشاهده مي کنيد که تمدن با عقب افتاده ها چکار کرده است.

 در پيشگاهِ تاريخ، يکي از دو راهزن فرانسه نام خواهد داشت و ديگري انگلستان خواهد بود. ولي من به اين موضوع اعتراض مي کنم و از شما ممنونم که اين فرصت را به من مي دهيد.

گناه جنايات کساني که راهبري را به عهده دارند به حسابِ آنان که تحت امر بوده اند نوشته نمي شود. ممکن است حکومت ها زماني نقشِ راهزن داشته باشند ولي مردم هرگز

.
امپراطوريِ فرانسه نيمي از اين پيروزي را ازآنِ خود کرده است و با نوعي ساده لوحيِ مالکانه به شکوهِ خرت و پرت هاي بدست آمده از کاخ تابستاني مي بالد.

 آرزو مي کنم روزي برسد که فرانسه، آزاد و پاک سازي شده، اين اموال سرقت شده را به چينِ شکست خورده بازگرداند. تا آن زمان، حکايت يک دزدي و دو دزد همچنان پابرجاست و من شاهدي بر اين رويداد هستم
.
اين چنين است، آقا، تحسيني که مي توانم براي تصرفِ چين ابراز کنم.
١- در سال ١٨٦٠، سربازانِ فرانسوي و انگليسي بطور مشترک شهر «بِيجينگ» در چين را اشغال کردند و امپراطور چين را وادار به عقب نشيني به سوي اقامتگاهِ تابستاني اش در «جيهول» واقع در شمال ديوار بزرگِ چين نمودند. در اين درگيري ها سربازانِ اروپايي، کاخ تابستانيِ باشکوهي را که در خارج از شهر «بِيجينگ» قرار داشت سوزاندند- مترجم.
٢- اين نامه در ٢٥ نوامبر سال ١٨٦١ در «هاوت ويل هاوس» نگاشته شده است و در کتابي با عنوان «ويکتور هوگو و غارتِ کاخ تابستاني» يا « Victor Hugo et le sac du Palais d’été» توسط انتشارات «Les Indes Savantes» و «You Feng» منتشر گرديد. نويسندگان اين کتاب «Nora Wang» ، «Ye Xin» و «Wang Lou» بوده اند.

Tuesday, 4 October 2011

نمود های امپریالیسم اثر : ژیلر آخکار برگردان> ب.کیوان




نمودهای اَمپریالیسم (۲)
امپراتوری، امپریال و امپریالیسم

ژیلبر آخکار - مترجم: محمدتقی برومند (ب. کیوان)


در این دوران بررسی دوباره عمومی مفهوم های سیاسی مربوط به روایت مارکسیستی برای دقیق کردن مفهوم هایی چون امپریال و امپریالیست ضرورت دارد. هر دو مفهوم به شدت سرشار از مضمون ایدئولوژیک اند: زیرا به ملاحظه ایده آل های دموکراتیک

(آزادی، حق تعیین سرنوشت) جنبه تحقیرآمیز دارند. (۱)
            مفهوم امپراتوری Empire در نفس خود تابع تفسیر از دیدگاه سیاست شناسی است. از این رو، استانلی هوفمن بین «امپراتوری» و «نظم فئودالی» تفکیک قایل بود. برخلاف «نظم فئودالی»، امپراتوری فرمانروایی بر پایه یک قدرت مرکزی با نبود «ارزش های مشترک» میان اجزای تشکیل دهنده آن است (۲). ولی با این همه، او تأیید کرده است که این دو مقوله در جریان تاریخ با آن چه که آن را این گونه وصف می کند، ترکیب شده اند، یعنی «وضعیت بسیار ویژه رابطه ها استوار بر سلسله مراتب آشفته اروپای فئودالی است که در آن اندیشه امپراتوری باقی می ماند و پیوندهای خصوصی رعیتی و نفوذ بسیار بسیار وسیع کلیسا برای تأمین نظم همزمان بغرنج و آشفته بهم می آمیزند» (٣). استثنا در موضوع بطلان رویارویی مطرح شده اهمیت دارد. اروپا که امپراتوری ها از تراز فئودالی از زمانِ امپراتوری کارولینژین در سال ٨۰۰ تا قراردادهای وستفالی در ۱٨۴٨ را بخود دیده، تغییر شکل های امپراتوری مقدس رومی ژرمنی را از سر گذرانده است.
         ریمون آرون در این باره مورد آتن را ذکر می کند که در عهد باستان «به تدریج اتحاد شهرهای مستقل را که در رأس آن قرار گرفت، برای مقاومت در برابر امپراتوری پارس به یک شبه امپراتوری یا دست کم یک سیستم نابرابر تبدیل می کند» که استوار بر برداشت خراج ها بود. آرون می افزاید: «این نمونه واپسین»، « نوسان میان مفهوم سخت امپراتوری رومی و مفهوم خفیف (امپراتوری آتنی)، تنوع امپراتوری ها یا شبه امپراتوری ها بنا بر چگونگی قدرت عالی، صوری یا ناصوری، مشروط یا نامشروط را تصویر می کند: گاهی فرمانروایی آشکارا برقرار است، گاهی زیر فرمول ایدئولوژیک یا حقوقی مفهوم مخالف (فرمانروایی برابر دولت ها طبق منشور ملل متحد)» را پوشیده نگاه می دارد. (۴)
    بی شک، این تمایز میان امپراتوری صوری و امپراتوری ناصوری کارکردی تر است. این همان است که آن را نزد جیووانی آریگی می یابیم که با این همه، از هابسون الهام می گیرد. تعریف اندک قانع کننده امپراتوری ناصوری (بنا بر اصطلاح او «انترناسیونالیستی») را می پذیرد که استوار بر وابستگی متقابل اقتصادی است، حال آن که امپراتوری صوری استوار بر ستم بر ملت های ضعیف و گرایش به جنگ است. (۵) این اندیشه از آن جا گرفته شده که بنا بر آن ایالات متحد طی ۲۰ سال پس از ۱۹۴۵ از گرایش به امپراتوری صوری به امپریالیسم ناصوری در دهه ۷۰ منتقل شد که استوار بر موسسه آزاد است (یا بهتر بگوییم استوار بر مبادله آزاد است که پاکس بریتانیکا (صُلح بریتانیایی) در قرن نوزده نامیده شده) (۶).
          این پیشنهادها بیش از یک عنوان چون و چرا پذیرند. نخست به خاطر این که بر این دلالت دارند که امپراتوری ناصوری کم تر با ستم ملّی و گرایش به جنگ آشناست (۷). و از سوی دیگر، به خاطر این که نشان دادن تداوم طرح ناصوری ایالات متحد از ۱۹۴۵ آسان است. به عقیده ریمون آرون این طرح همواره به امپراتوری ناصوری مربوط بوده و ا و به درستی در آن قدرت پنهان در زیر پوشش ایدئولوژیک احترام به فرمانروای دولت ها را تمیز می دهد که توسط سازمان ملل متحد نهادی شده است. البته به این دلیل است که پیروی از آرون در زمینه تفسیر او درباره تفاوت میان امپریال و سیاست امپریالیستی دشوار است.
         او می نویسد: نخست «در سراسر جهان بدون هدف قرار دادن ساختمان یک امپراتوری به مفهوم حقوقی یا واقعی اصطلاح، دخالت می کند». این در حالی است که نامگذاری «امپریالیست» نشان دادن تحقیرآمیز سیاست «استثمار یا سلطه» خواهد بود (٨). اگر امپراتوری ناصوری در اساس یک روایت ملایم و بسیار مکارانه امپراتوری ناصوری است، در این صورت سیاستی که قصد آن ایجاد امپراتوری به مفهوم سیاسی و مفهوم قطعی نیست، خیلی ساده سیاستی امپریالی نیست. بعد آرون کارت ها را با توسل به تعریف بسیار وسیع نه فقط سیاست امپریالی، بل که سیاست امپریالیسم ُبر می زند. «امپریالیسم به عنوان رابطه نابرابر میان دولت ها و اراده بزرگان در تأثیر نهادن روی زندگی داخلی و رفتار خارجی کوچک ها هرگز به اندازه عصر ما موضوع جهان بهتر تقسیم شده نبوده است» (۹).
          به یقین آن چه که موضوع جهان بهتر تقسیم شده نیست، تعریف اصطلاح امپریالیسم است. لویی اشنیدر توانسته است گلچین موثری از کاربردهای متفاوت اصطلاح را گرد آورد (۱۰). از این رو، گروه بندی آن ها به دو دسته ممکن است:
یکی تعریف دقیق سیاسی- نظامی فرمانروایی و دیگری تعریفی که روی منافع اقتصادی، تجاری و صنعتی زمینه ساز توسعه طلبی فرمانروایانه تکیه دارد.
          معنی نخست اصطلاح آن را به تمامی با سیاست دولت های قدرتمند که تعمیم پذیر در مکان و زمان است، همانند می داند. در این صورت هیچ چیز امپریال و امپریالیست را متمایز نمی کند، مگر این که اصطلاح دوّم به احتمال معنی ضمنی عقیدتی داشته باشد. در مقابل معنی دوّم اصطلاح امپریالیست که ناظر بر انگیزه های توسعه طلبانه سرمایه داری است، بیشتر معاصر است. این معنی از پایان قرن نوزده مطرح شد و بسیاری از تئوری پردازان اقتصادی امپریالیسم مانند کُنان آمریکایی و هابسون انگلیسی و خود سخنگویان امپریالیسم چون جوزف چمبرلن یا ژول فری آن را بیان کرده اند.
          در این معنی واپسین که مفهوم آفرینی سیاسی را در همان مقیاسی که تمایز میان دو اصطلاح مورد نظر را می نمایاند، غنی می سازد، امپریالیسم سیاستی را مشخص می کند که قدرت های سرمایه داری از واپسین دهه های قرن نوزده در واکنش به رکود عظیم دهه ۱٨۹۵ – ۱٨۷٣ به گسترش آن پرداختند. بنابراین سنجه فرق گذاری، سیاست اتحاد شوروی در قرن ۲۰ به طور قطع با توجه به مفهوم فرمانروایی سیاسی- نظامی آن بر دیگر کشورها امپریالی بود. از این رو، توصیف آن به عنوان امپریالیسم دشوار است. این نه بخاطر مقیاس ارزش هایی است که فرمانروایی روسی- استالینی را به طور عقلانی پذیرفتنی تر از فرمانروایی های آمریکایی، فرانسوی یا بریتانیایی جلوه می دهد، بل که بدین خاطر که توسعه طلبی اتحاد شوروی بنا بر سرشت غیر سرمایه داری اقتصادی دولتمدارانه آن به انگیزه منافع اقتصادی نبود، بل که به انگیزه سیاسی- نظامی بود که (حتی اغلب به زیان منافع اقتصادی آن تمام می شد).
          در مقابل، همان طور که ریمون آرون تصریح می کند: «غایتمندی کلی دیپلماسی آمریکا به طور جدایی ناپذیر خصلتی اقتصادی و سیاسی را به نمایش می گذارد؛ زیرا بنا بر آزادی دسترسی تعریف می شود؛ مفهومی که مبادله های ایده ها، سرمایه ها و کالاها را در بر می گیرد» (۱۱) پس امپریالیستی در مفهوم معاصر اصطلاح است.
          بنا بر این معنی اصطلاح امپریالیسم است که لنین در اثر مشهورش تعریف منظم و به قاعده ای از آن بدست داده است: «امپریالیسم سرمایه داری است که به مرحله عالی توسعه نایل آمده و در آن فرمانروایی انحصارها و سرمایه مالی برقرار گردیده، صدور سرمایه ها اهمیت درجه اوّل دارد تقسیم جهان بین تراست های بین المللی آغاز شده و تقسیم تمامی قلمرو کره زمین بین بزرگترین کشورهای سرمایه داری به پایان رسیده است» (۱۲). به جز واپسین قسمت: یعنی تقسیم قلمرو کُره زمین که از زمان استعمارزدایی جایش را به فرمانروایی ناصوری «نواستعماری» داده، بقیه تعریف بالا به کلی فعلیت خود را حفظ کرده است.
    تعریف دیگر تکمیلی پیشنهادی لنین درباره «مرحله عالی رو به زوال» که با ممیزه «طفیلی گری و گندیدگی» توصیف شده، پس از جنگ دوّم جهانی چین و شکن هایی پیدا کرده است، زیرا سرمایه داری توانسته است خود را برای موج جدید و شگفتی آور توسعه درازمدت نوسازی کند. با این همه، برای برخورد منطقی و عادلانه با لنین باید یادآور شد که او فراسوی کارکرد آشکار سیاسی تأکیدها و فرمول بندی های اقتصادی اش، اغلب بسیار دقیق و محتاط بوده است. به ویژه اینکه او نه از رکود مطلق، بل که از گرایش های سرمایه داری انحصاری سخن گفته است. (۱٣)
    وانگهی، کسانی چون آرون و ژیلپَن (۱۴) تحلیل لنین درباره این مسئله را که جنگ اول جهانی جنگ بین امپریالیستی برای بازتقسیم سرزمین ها و مبارزه برای مستعمره ها بود، رد می کنند، دچار دو اشتباه می شوند: از یک سو، ناچیز شمردن داو مهم (نفت در جای نخست) که مبارزه برای سهم غنیمت های امپراتوری عثمانی را (که برای سه بازیگر بزرگ اروپایی جنگ (۱۹۱٨- ۱۹۱۴) منافع سرشاری داشت)، تشکیل می داد. از سوی دیگر، و به ویژه محدود کردن تحلیل لنین به مستعمره ها، برخلاف تأیید صریح او (۱۵).
    سرانجام باید یادآور شد که اگر قدرت های امپریال در مفهوم معاصر یا لنینیِ اصطلاح همه امپریالیست نباشند، وجه مقابل آن نیز درست است. یعنی یک دولت با اقتصاد سرمایه داری انحصاری می تواند بنا بر اهرم های اقتصادی سیاست خارجی اش که از اراده به تأمین توسعه کالاها و سرمایه های اش برانگیخته شده، بدون در اختیار داشتن قلمرو امپریالی، امپریالیست باشد. چنین دولت هایی می توانند فرمانروایی ناب اقتصادی را بدون پی آمد نظامی- سیاسی هدف قرار دهند؛ زیرا از وسیله های مادی یا امکان سیاسی بی بهره اند. البته، هر سیاست امپریالیستی، هنگامی که از یک دولت بزرگ سرچشمه می گیرد، به ایجاد حوزه امپریالی گرایش دارد. امّا، با این همه، شرایط تاریخی می توانند برخلاف این گرایش عمل کنند. چنان که وضعیت پس از ۱۹۴۵ برای آلمان و ژاپن، قدرت های امپریالیستی امّا نه امپریالی (جز در مفهوم نظام سیاسی برای امپراتوری خورشید تابان) این بود.
پی نوشت
۱- این داوری ذهنی تر و چون و چراپذیرتر از داوری ریمون آرون است، هنگامی که در «جمهوری امپریال: ایالات متحد در جهان» تأیید می کند که «اصطلاح امپریالیست»، نه اصطلاح «امپریال» طنینی تحقیرآمیز دارد. این اصل به این آتلانتیست آزموده امکان داد که از این اصطلاح برای نشان دادن سیاست خارجی آمریکا در اثری که در بخش مناسب به ستایش از این سیاست پرداخت، در برابر کامیابی اثر ضد امپریالیستی کلود ژولین: «امپراتوری آمریکا» از آن استفاده کند.
۲- استانلی هوفمن «نظم بین المللی» در Madeleine Grawitz و Jean Leca رساله علم سیاست، ج ۱، PUF، پاریس ۱۹٨۵، ص ۶۶۶
٣- همان جا، ص ۶۷۹
۴- آرون، همان جا، ص ۲۶۱
۵- آریگی از تمایز آرون اقتباس نمی کند، بل که به نظر می رسد از گالاگر و روبینسون که آن را زیر عنوان تنوع شکل های امپریالیسم (ص ۵۰) ذکر می کند، اقتباس کرده است. فایده اثر آریگی همانا تصریح تفاوت های خط سیرهای تاریخی دو امپریالیسم انگلیس و آمریکا است (با این همه، شرح مسئله به تقریب بنا بر شکلواره آفرینی بی فایده مهندسی مبهم بوده است که از سوی دیگر مایه ملامت نویسنده شده است). (بنگرید به پی گفتار، ص ۱۶۲).
۶- همان جا، ص ۱۰٣.
۷- نویسنده مجبور شده است درباره پاکس بریتانیکا مشخص کند که «این تصویر مبادله آزاد انگلیس تا اندازه ای توسط گرایش های استعمارگرایانه و لیبرالی که ترسیم کردن توسعه طلبی اش در طی این دهه ها ادامه یافته اند، پیچیده و مبهم شده است» (ص ۶۵).
٨- آرون، همان جا ص ۲۶۲ – ۲۶۱.
۹- همان جا، ص ۲۶۵
۱۰- Louis Snyder, The Imperialism Reader: Documents and Readings on Modern Expansionism, Van Nostrand, Princeton, ۱۹۶۲.
۱۱- آرون، همان جا، ص ۱۹٨
۱۲- ولادیمیر لنین، امپریالیسم، مرحله عالی سرمایه داری در (آثار، ج، ۲۲، انتشارات سوسیال، پاریس، ۱۹۶۰، ص ۲٨۷. جیووانی آریگی در اثر پیش گفته (ص ۱۴) گشودن کلاف تعریف های امپریالیسم را به لنین نسبت می دهد. بی آن که تعریف های روشنی را که او به دست داده، ذکر کند و آن را به افراط به مفهوم لنینی امپریالیسم در «گرایش به جنگ» بین سرمایه داران کاهش می دهد.
۱٣- از این رو، به نوشته او «گرایش به رکود و گندیدگی» که خاص انحصار است به نوبه خود به تأثیر خود ادامه می دهد و در برخی رشته های صنعت و برخی کشورها در یک زمان غلبه می یابد (لنین، همان جا، ص ۲۹٨ – من تصریح می کنم، جز برای گرایشی که توسط لنین تصریح شده است).
    «امّا، این اشتباه است که بپنداریم گرایش به پوسیدگی، رشد شتابان سرمایه داری را نفی می کند. نه، این قبیل شاخه های صنعت، این قبیل قشرهای بورژوازی و این قبیل کشورها در عصر امپریالیسم با نیروی کم و بیش زیاد، گاهی این گرایش و گاهی گرایش دیگر رخ می نمایند. در مجموع، سرمایه داری بی نهایت شتابان تر از پیش توسعه می یابد، امّا این توسعه به طور عام بسیار نابرابر است... ». (همان جا، ص ٣۲۴- تصریح از من است).
۱۴- Raymond Aron, Paix et Guerre entre les nations, Calmann-Lévy, Paris, ۱۹٨۴, pp. XIV-XV. Robert Gilpin, The Political Economy of International Relatioons, Princeton University Press, ۱۹٨۷, pp. ۵٣-۵۴.
۱۵- «امپریالیسم به درستی بنا بر گرایش به ملحق کردن نه فقط منطقه های کشاورزی، بل که هم چنین به ملحق کردن منطقه های بسیار صنعتی توصیف می گردد (آلمان به بلژیک و فرانسه به هر دو چشم طمع دارد) ...» (لنین، همان جا، ص ۲۹۶). درباره هدف های اقتصادی نخستین جنگ جهانی، بنگرید به:
      Gerd Hardach, The First World War ۱۹۱۴-۱۹۱٨, Pelican, Londres, ۱۹٨۷.


Sunday, 2 October 2011

زندگی انسان اندیشه‌ اوست: کلاس درس .... غلام حسین ساعدی ( گوهر مراد )

زندگی انسان اندیشه‌ اوست: کلاس درس .... غلام حسین ساعدی ( گوهر مراد )

کلاس درس .... غلام حسین ساعدی ( گوهر مراد )










كلاس درس


...
غلام‌حسین ساعدی


همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل كامیون زوار در رفته‏ای كه هر وقت از دست اندازی رد می‏شد، چهارستون اندام‏اش وا می‏رفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله می شدیم و همدیگر را می‏چسبیدیم كه پرت نشویم.


انگار داخل دهان جانوری بودیم كه فك‌هایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود می‏چرخید. نفس می‏كشید و نفس پس می‏داد و آتش می‏ریخت و مدام می‏زد تو سرِ ما. همه له له می‏زدیم. دهان‌ها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه می‏كردیم. كسی كسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم.


 روبروی من پسر چهارده ساله‏ای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی كه از شدت خستگی دندان‏های عاریه‌اش را درآورده بود و گرفته بود كف دستش و مرد چهل ساله‏ای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم.


همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفری از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. كامیون از پیچ هر جاده‏ای كه رد می‏شد گرد و خاك فراوانی به راه می‏انداخت و هر كس سرفه‏ای می‏كرد تكه كلوخی به بیرون پرتاب می‏كرد.
چند ساعتی رفتیم و بعد كامیون ایستاد.


ما را پیاده كردند. در سایه سار دیوار خرابه‏ای لمیدیم. از گوشه ناپیدایی چند پیرمرد پیدا شدند كه هر كدام سطلی به دست داشتند. به تك تك ما كاسه آبی دادند و بعد برای ما غذا آوردند. شوربای تلخی با یك تكه نان كه همه را با ولع بلعیدم. دوباره آب آوردند. آب دومی بسیار چسبید. تكیه داده بودیم به دیوار. خواب و خمیازه پنجول به صورت ما می‏كشید كه ناظم پیدایش شد.


 مردی بود قد بلند، تكیده و استخوانی. فك پایینش زیاده از حد درشت بود و لب پایین‏اش لب بالایش را پوشانده بود. چند بار بالا و پایین رفت. نه كه پلك‌هایش آویزان بود معلوم نبود كه متوجه چه كسی است. بعد با صدای بلند دستور داد كه همه بلند بشویم و ما همه بلند شدیم و صف بستیم. راه افتادیم و از درگاه درهم ریخته‏ای وارد خرابه‏ای شدیم. محوطه بزرگی بود.


 همه جا را كنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشیه گودال‌ها نشستیم. روبروی ما دیوار كاه‏گلی درهم ریخته‏ای بود و روی دیوار تخته سیاهی كوبیده بودند. پای تخته سیاه میز درازی بود از سنگ سیاه و دور سنگ سیاه چندین سطل آب گذاشته بودند. چند گونی انباشته از چلوار و طناب و پنبه‌های آغشته به خاك.

 آفتاب یله شده بود و دیگر هُرمِ گرمایش نمی زد تو ملاج ما. می توانستیم راحت تر نفس بكشیم. نیم ساعتی منتظر نشستیم تا معلم وارد شد. چاق و قد كوتاه بود. سنگین راه می‏رفت. مچ‌های باریك و دست‌های پهن و انگشتان درازی داشت. صورتش پهن بود و چشم‌هایش مدام در چشم خانه‏ها می‏چرخید. انگار می‏خواست همه كس و همه چیز را دائم زیر نظر داشته باشد.


 لبخند می‏زد و دندان روی دندان می‏سایید. جلو آمد و با كف دست میز سنگی را پاك كرد و تكه‌ای گچ برداشت و رفت پای تخته سیاه و گفت: درس ما خیلی آسان است. اگر دقت كنید خیلی زود یاد می‏گیرید.


 وسایل كار ما همین‌هاست كه می‏بینیدبا دست سطل‌های پر آب و گونی‌ها را نشان داد و بعد گفت:  كار ما خیلی آسان است. می‏آوریم تو و درازش می‏كنیم و روی تخته سیاه شكل آدمی را كشید كه خوابیده بود و ادامه داد:


اولین كار ما این است كه بشوریمش. یك یا دو سطل آب می‏پاشیم رویش. و بعد چند تكه پنبه می‏گذاریم روی چشم‌هایش و محكم می‏بندیم كه دیگر نتواند ببیند. با یك خط چشم‌های مرد را بست و بعد رو به ما كرد و گفت: فكش را هم باید ببندیم. پارچه ای را از زیر فك رد می‏كنیم و بالای كله‏اش گره می‏زنیم. چشم‌ها كه بسته شد دهان هم باید بسته شود كه دیگر حرف نزند.


فك پایین را به كله دوخت و گفت: شست پاها را به هم می‏بندیم كه راه رفتن تمام شد. و خودش به تنهایی خندید و گفت: “دست‌ها را كنار بدن صاف می‏كنیم و می‏بندیم.» و نگفت چرا. و دست‌ها را بست. و بعد گفت: «حال باید در پارچه‏ای پیچید و دیگر كارش تمام است.» و بعد به بیرون خرابه اشاره كرد. دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو.


 هنوز نمرده بود. ناله می‏كرد. گاه گداری دست و پایش را تكان می‏داد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و معلم جلو آمد و پیرهن ژنده ای را كه بر تن مرد جوان بود پاره كرد و دور انداخت

.
معلم پنجه‌هایش را دور گردن مرد خفت كرد و فشار داد و گردنش را پیچید و دست‌ها و پاها تكانی خوردند و صدایش برید و بدن آرام شد. سطل آبی را برداشت. روی جنازه پاشید و بعد پنبه روی چشم‌ها گذاشت و با تكه پارچه ای چشم را بست.

 فك مرده پایین بود كه با یك مشت دو فك را به هم دوخت و بعد پارچه دیگری را از گونی بیرون كشید و دهانش را بست و تكه دیگری را از زیر چانه رد كرد و روی ملاج گره زد. بعد دست‌ها را كنار بدن صاف كرد. تعدادی پنبه از كیسه بیرون كشید و لای پاها گذاشت و شست پاها را با طنابی به هم بست و بعد بی آنكه كمكی داشته باشد جنازه را در پارچه پیچید و بالا و پایین پارچه را گره زد و با لبخند گفت: «كارش تمام شد


اشاره كرد و دو پیر مرد وارد خرابه شدند و جسد را برداشتند و داخل یكی از گودال‌ها انداختند و گودال را از خاك انباشتند و بیرون رفتند. معلم دهن دره ای كرد و پرسید:  «كسی یاد گرفت؟

»
عده ای دست بلند كردیم. بقیه ترسیده بودند و معلم گفت:  «آنها كه یاد گرفته‏اند بیایند جلو

.»  
بلند شدیم و رفتیم جلو. معلم می‏خواست به بیرون خرابه اشاره كند كه دست و پایش را گرفتیم و روی تخته سنگ خواباندیم. تا خواست فریاد بزند گلویش را گرفتیم و پیچاندیم. روی سینه‌اش نشستیم و با مشت محكمی فك پایینش را به فك بالا دوختیم.

 روی چشم‌هایش پنبه گذاشتیم و بستیم. دهانش را به ملاجش دوختیم و لختش كردیم و پنبه لای پاهایش گذاشتیم. شست پاهایش را با طناب به هم گره زدیم و كفن پیچش كردیم و بعد بلندش كردیم و پرتش كردیم توی گودال بزرگی و خاك رویش ریختیم و همه زدیم بیرون. ناظم و پیرمردها نتوانستند جلو ما را بگیرند

.
راننده كامیون پشت فرمان نشست و همه سوار شدیم. وقتی از بیراهه‏ای به بیراهه‏ی دیگر می‏پیچیدیم آفتاب خاموش شده بود. گل میخ چند ستاره بالا سر ما پیدا بود و ماه از گوشه ای ابرو نشان می‏داد.
تابستان62 

Saturday, 1 October 2011

ناتو جنگ برعلیه لیبی را با هدف نجات بانکهای فرانسه و یورو آغاز کرد.


ناتو جنگ برعلیه لیبی را با هدف نجات بانکهای فرانسه و یورو آغاز کرد.به دنبال انتشار اخبار و اطلاعات بی معنی بیش از حد زیاد در مورد به اصطلاح ضرورت، اما،
 در واقع گستاخانه «جنگ بشردوستانه» ناتو برعلیه لیبی در ماههای اخیر، که طبق برآوردهای کلی در حدود ۵٠ هزار لیبیایی را در کام خورد فرو برده است،
 بر آن شدیم با برشماری برخی واقعیتهای جدی نشان دهیم که دلیل اصلی تعقیب قذافی هیچ وجه مشترکی با «خونخواری» موهوم وی نداشته، بلکه، با نجات بانکهای فرانسه و یورو که در وضعیت وخیمی بسر می برند، رابطه مستقیم دارد. در ادامه بخوانید که سیاستمداران و رسانه ها- باز هم- به چه فریبکاریهای هولناکی دست زدند
.
واضح است که در رابطه با کشورهایی مثل بحرین، عربستان سعودی و امارات متحده عربی مداخله نظامی با هدف تعقیب دیکتاتورهای حاکم آنها نه فقط برنامه ریزی نمی شود، حتی برعکس، کشورهای اروپایی، مثلا، آلمان، دانش حرفه ای و تسلیحات به این رژیمها عرضه می کنند. در چنین وضعیتی، مداخله نظامی چرا فقط در لیبی ضرورت می یابد؟

در ماه اکتبر سال ٢٠١٠، سازمان امنیت فرانسه نوری مسماری، مسئول امنیت دولت قذافی را در پاریس مورد بازجویی قرار داد. در رسانه های آسیایی و نه فقط آسیایی، این خبر انتشار یافت که مسماری اطلاعات سرّی دولت لیبی را در ازای مبالغ هنگفت افشا کرده است. عدم افشای این اسرار می توانست ضربات سختی بر سارکوزی وارد آورد. چرا که قذافی در نظر داشت میلیاردها پول نفت لیبی را از اروپا بیرون بکشد. بخش اعظم این پولها سپرده شده به بانکهای فرانسه، قرار بود به آسیا منتقل شود.

وحشت از ورشکستگی بانکهای فرانسه
سارکوزی از اینکه پیامدهای این اقدام به بانکهای فرانسوی که بدون آن هم با مشکلات فراوانی دست به گریبان هستند، محدود نخواهد شد و آنها توانائی مقابله با حملات میلیاردهای نفتی لیبی را نخواهند داشت، به وحشت افتاده بود. زیرا، اگر بانکهای فرانسوی ورشکست می شدند، فرانسه نمی توانست در صندوق تثبیت اروپا که احتمال ورشکستگی آن هم می رفت، شرکت نماید. پیامدها می توانست به یکسری عکس العملهای زنجیره ای تهدید کننده ادامه موجودیت ارز واحد اروپا و تمام منطقه یورو فراروید.
این واقعیتها که تحت هیچ شرایطی قذافی دیگر حاضر نبود هواپیماهای شکاری رافال فرانسه را بخرد و یا فرانسویها را در احداث نیروگاههای اتمی لیبی مشارکت دهد، نیز نقش مهمی ایفاء کردند.

. شرکت فرانسوی توتال در پی امضای معاهدات جدید نفت در لیبی بود، ولی قذافی آنها را به کمپانی دولتی صنایع نفت و گاز ایتالیا   واگذار نمود             (قذافی و برلسکونی، نخست وزیر ایتالیا دوستان خوبی بودند)     ).
در ادامه، حوادث بر اساس سناریوی کودتای ١٩۵٣ در ایران پیش رفت. با این تفاوت که آن وقت همه حادثه را سازمان سیا برنامه ریزی کرده بود اما در لیبی، فرانسویهای آن را شبیه سازی کردند.
روزنامه معتبر آسیا تایمز همه حادثه را به تفصیل توضیح داده است. ابتدا فرانسه وعده داد صرفنظر از عدم رعایت حقوق بشر از سوی رژیمها عربستان سعودی و بحرین، از آنها حمایت نماید. این دو رژیم هم به سهم خود توانستند از پشتیبانی اتحادیه عرب برخوردار شوند. «البته که» آمریکا بهمراه چند کشور اروپائی (هلند هم از جمله آنها)، در کارزار جلوگیری از ورشکستگی بانکهای فرانسوی شرکت کردند.

فرانسه قیام شورشیان را سازماندهی کرد

پروفسور فرانسوی و محبوب رسانه ها، برنار آنری لوی، برای احراز جایگاه ریاست «جنبش شورشی» بسرعت سازمان یافته توسط ارگانهای اطلاعاتی غرب، با هواپیما به بنغازی اعزام گردید.

 آنری لوی در بنغازی، در حضور خبرنگاران رسانه های دعوت شده، مسئله آغاز جنبش دموکراتیک لیبی برای برکناری قذافی را تلفنی به اطلاع سارکوزی رساند. پس از آن، حسابهای لیبی مسدود شد و بانکهای فرانسه موقتا نجات یافتند.
همه این سیرک بازیها برای متقاعد کردن افکار عمومی غرب کافی بود. رقابت موجود میان قبایل مختلف لیبی را برای آن که رسانه ها گام بگام در باره تصرف اراضی جدید گزارش دهند، دستکاری کردند. مرهله بعدی، یعنی پشتیبانی ناتو از شورشیان هم از پیش طراحی شده بود.
انتشار خبر انتقال ١۵٠٠ نفر جنگجو توسط سازمان سیا از افغانستان برای تقویت شورشیان لیبی از سوی منابع دولتی پاکستان، موجب سردی شدید روابط این دولت با سازمان سیا گردید. البته گفته می شود پس از کشتن شدن اسامه بن لادن، پاکستان با عصبانیت شایعات زیادی را در مورد سیا پخش می کند. بر اساس یکی از آنها، صدها مزدور فارس و ازبک به لیبی اعزام گردیدند. در حالیکه خبرنگاران زیادی در لیبی، که شورشیان را تحت پوشش قرار می دادند، در باره مشاهده حتی یک فارس و یا ازبک را در میان شورشیان گزارش نداده اند.

قراردادهای نفتی در مقابل پشتیبانی از شورشیان
باز گردیم به فرانسه. در اینجا میلیاردهای نفتی لیبی، بخش اعظم آنها، در اختیار بانکهای فرانسه باقی ماندند. از تقریبا بیش از ١٠ میلیارد یورو، فرانسه در نظر دارد بیش از یک و نیم میلیارد یورو در اختیار دولت جدید قرار ندهد. بدین ترتیب، حالا خیال بانکهای دیگر کشورهای اتحادیه اروپا نیز می تواند راحت باشد.

علاوه بر آن، آنها به ازای این میلیاردها می توانند کالاهای زیادی را به لیبی بفروشند. در نهایت، دولت جدید لیبی موظف است مراتب قدردانی خود را بخاطر این «آزادی» اعلام نماید. روز اول سپتامبر، رسانه ها گزارش دادند که فرانسه واقعا هم در مقابل کمک به مبارزه برای سرنگونی قذافی، محرمانه با شورشیان قرارداد امضاء کرده است.
بزودی معلوم خواهد که آیا لیبی مسئله خرید بمب افکن از فرانسه، واگذاری احداث نیروگاه هسته ای به این کشور و امضای قرار دادهای نفتی با شرکت فرانسوی توتال را حل خواهد کرد یا نه. علاوه بر این، سازمانهای امنیتی هم باید راهکارهای احاله مشاغل جدید به جاسوسان خود را جستجو نمایند. مأموران آژانس اطلاعاتی هلند فعلا جاکش هلندی قذافی را مورد بازجویی قرار داده اند. او فاحشه بیار رژیم قبلی بود و به احتمال قوی، چنین خدماتی را به رژیم جدید نیز عرضه خواهد کرد.

عواید جنگ را فرانسه توزیع می کند
.
اکنون دیگر شما می دانید که جنبش مخالفان «دموکراتیک» لیبی چگونه به قدرت رسید و چه کسی در پشت آن ایستاده است. در حدود ۵٠ هزار لیبیایی زندگی خود را در راه نجات موقتی بانکهای فرانسه و همچنین، بخاطر به تأخیر انداختن شکست یورو فدا کردند.

اول سپتامبر ٢٠١١ کنفرانسی بمنظور بررسی مسئله «بازسازی» لیبی برگزار گردید. در این کنفرانس چگونگی توزیع بیش از ٣٤ میلیارد یورو موجودی لیبی در بانکهای غربی مورد بررسی قرار گرفت. سارکوزی خود را رئیس کل بازسازی لیبی انتخاب کرد. به سخن دیگر، او برای بدست آوردن بزرگترین قسمت از کیک لیبی، از عقد قراردادهای میلیاردها یورویی با حاکمیت جدید لیبی پشتیبانی کرد.
شنبه گذشته (٢٧ ماه اوت. مترجم)، ما اعلام کردیم که گروههای مرتبط با القاعده بر طرابلس آقایی می کنند. دیروز(٣١ ماه اوت. مترجم.) رئیس جمهور آمریکا، اوباما این موضوع را تأئید کرد.

خلاصه: گروهی که غرب برعلیه آن در کشورهایی مثل افغانستان و عراق می جنگند، یعنی القاعده، همان گروه تندرو اسلامی است که ناتو کنترل لیبی را بر عهده آن واگذار کرده است. این، یکی دیگر از نشانه های بی اعتباری پرنسیپ های غربی است که هر جا که پای پول به میان می آید، هیچ ارزشی ندارند. جاکشهای(pimps) واقعی را، در واقعیت امر، باید در میان نخبگان مالی و سیاسی حاکم جستجو کرد.

خاور میانه در آتش؟
در عین حال، بازیها هنوز ادامه دارند. سارکوزی علنا اعلام کرد که هدف بعدی می تواند جمهوری اسلامی ایران باشد. علاوه بر آن، ترکیه و عربستان سعودی نیز برای حمله نظامی به سوریه آماده می شوند. به این ترتیب، جنگ بزرگ بعدی، قادر است تمام خاورمیانه و حتی کشورهای خارج از منطقه را به آتش بکشد. و این جنگ، درست مثل انقلاب لیبی که بر اساس برنامه فرانسه بوقوع پیوست، بواسطه رسانه ها، بطور کاملا غیرمنتظره اعلام خواهد شد.

نویسنده: کساندر مایر (Xander Meyer)