بخش دوم در باره یرمان
نوشته ی هانیز اشلافر
نوشته ی هانیز اشلافر
از دوران افلاطون و ارسطو، فن شعر(بوطیقا) مبنای نظریِ در مورد هدف، اجرا و اشکالِ گونه گونِ حماسه، تراژدی و کمدی تلقی می¬شد که از وحدت و یک¬پارچگی برخوردار بود. « فن شعر»، نخستین معیار و ملاکِ زبان نظم، یعنی زبان شعر بود که زبان استثنایی در جشن¬ها بود. همانطور که پوشاکِ مراسم جشن¬ها با پوشاکِ روزمره تفاوت داشت، زبانِ شعر نیز با زبان روزمره تفاوت داشت. همین که خدایان باستانی ناپدید شدند و برگزاری جشن¬ها فراموش شد، حماسه¬ها و منظومه¬های کهن برای خوانندگانی که حال به چیزهای دیگری معتقد بودند و یا به چیزی اعتقاد نداشتند، فقط در کتاب¬ها به عنوان ادبیات برجای ماند. دوهزارسال تمام، شاعران ما بعدِ دوران باستان همان اشعار باستانی را تکرار کردند، ازآن¬ها تقلید کردند و یا به گونه¬های دیگری سرودند: کلوپ اشتوک، حماسه¬های ملی و مذهبی را به شعر سرود، وایلاند، داستان¬ها را به نظم درآورد و کلایست، درام¬های منظوم نگاشت. درقرن نوزدهم حتی یک رمان آلمانی نتوانست شهرت و محبوبیتِ عام این منظومه¬ها را بیاید. شعر در حافظه¬ها باقی می¬ماند، برعکس به دشواری کسی بتوان یافت که جمله ای از رمانی ازبَرکرده باشد و بازگوید. ازاین¬رو موقعی که اشتغال به ادبیات ـ به جای پرداختن به شعرـ پرداختن به نثر رمان می شود، نقل قول از آثار ادبی در گفت و گوهای روزمره ناپدید می¬شود. آنچه امروز از ادبیات گذشته خوانده می¬شود، به ندرت آثاری است که بیش از صد سال قدمت دارند و اگر این آثار بازهم خواننده دارند(مانند بودنبروک که توماس مان به سال ۱۹۰۱ نگاشته) ازاین¬روست که خواندن این آثار چندان دشوار نیست.این آثار، رمان هستند و رمان شکل عمدهی مصرفِ ادبیات درقرن اخیر شده است. چون، شعرنو به وزن و قافیه و ریتم شعر کلاسیک پای¬بند نیست و فقط شکل نگارش بندها و سطرها رعایت می¬شود، گوش و احساسِ درکِ شعریتِ شعر مختل می¬شود. حتی دانش¬جویان رشتهی زبان و زبان شناسی هنکام تماشای نمایش مثلا ناتان و یا تماشای فیلم¬هایی از این نوع نمایش¬ها، به ریتم و وزن و قافیه اشعار چندان توجهی نمی¬کنند. حال که رمان چنین مستقل و متداول شده¬است، آن هیجان¬های مجادلات نظری یا طنزگویی که روزگاری از آنِِ سرودنِ شعر بود از دست رفته است. فرمالیست¬های روس به درستی رمان را نوعی تقلید هزل آمیز ادبی نامیدند. رمان، بی اعتنا به وزن و قافیه که از خصوصیات شعراست، در حاشیهی شعر حقانیتِ وجود و مقام خود را احرازکرده است و به زندگی خود ادامه می دهد. درسیستم کلاسیکِ ادبیات ، مقام رمان منثور دوگانه بود: از یک¬سو رمان در تقابل با شعر قرار داشت، چون شعر، با غرور و نخوت، اززندگی روزمره روی برگردانده بود؛ واز سوی دیگر، رمان به زبانِ کوی وبَرزن و زبانِ حقوقی و علمی نزدیک شده بود. موقعی که مشخصات اصلی شعر بی¬اعتبار می¬شود، مقام و موضع رمان در سیستم ادبیات نیز دگرگون می شود. حال، رمان نوشتهی فکاهی و لطیفه نیست، بلکه نوع ادبی مستقلی شده است که حقِ حیات دارد: با مقامی یکسان و هم¬تراز با گفت و گوی روزمره، با گزارشات روزنامه¬ها، با سفرنامه¬ها و با مقاله¬های تاریخی، روان شناسی و جامعه شناسی . تفاوتِ رمان با این نوشته ها فقط در تخیل است، اگرچه این ملاک را به دشواری بتوان تعریف کرد تا مقام ویژه اش در ادبیات تعیین شود. شعر، آهسته تراز نثر سروده و خوانده می¬شود. شعر، حتی در شکل نوشتاری نیز همهی خصوصیاتی را که مدیون آواز و تلاوت است از دست نمی¬دهد. کسی که شعری می¬خواند، ریتم و آهنگِ شعر او را وادار به تکرارش می¬کند؛ یعنی مسیر دهان به گوش طی می¬شود. اما موقع خواندن نثر، راهی مستقیم چشم به مغز طی می¬شود که سریع¬تر است. در زمانِ کشدار و منبسطِ شعر، توجه فقط معطوف به انتقال موضوع نیست، بلکه معنا وشکل غریبِ زبان شعر نیز موردِ عنایت است ـ درحالی که رُمان زبان آشنای روزمره را به کار می¬گیرد. برخی از مولفینِ رمان، مانند اشترن، فلوبر، جویس، پروست و...... علیهی گرایشی که خصوصیاتِ هنری زبان رمان را انکار می¬کند اعتراض کرده¬اند. اینان بر این باورند که رمان نویس¬ها نیز در انتخاب واژگان و ساخت و پرداختِ جملات، همانندِ حماسه سرایان و غزل سرایان، دقت می¬کنند و این خواننده¬است که به خود زحمت نمی¬دهد تفاوت رمان هنری با رمان سرگرم کننده را دریابد. اکثر خوانندگان به وضوح از رمان¬های دشوارهنری مانند« یولیسیس» و « زمان گم شده» و... دوری می¬جویند و اگر برخی خوانندگان رمان هایی مانند مادام بوواری، خویشاوندی¬های انتخابی، ورتر و... را انتخاب می¬کنند، ازاین روست که ماجراهای این رمان¬ها آنان را تحت تاثیر قرارمی¬دهد، نه فراست و زبان این رمان ها. از این¬رو، تصورمی¬شود این رمان¬ها هم¬سان رمان¬های ساده اند.( مجموعهی رمان هایی که مارسل رانیسکی انتخاب کرده است نیز فقط شامل این جور رمان¬های ساده است)
No comments:
Post a Comment