" آزادی،همیشه‌ آزادی دگراندیشان است."
روزا لوگزامبورگ

Tuesday, 10 May 2011

شعر اعتراف می کنم !!! از رفیق م. شکیب










دوستان عزیز خوبان ، یاران،

ممنون و خوشبخت از مهر ،خوبی‌ ، رفاقت و یاد آوری ها و آرزوهای مشترکی که اینجا در کنار هم دنبال می کنیم در مقابل محبتهای شما تا این مدت سر تعظیم فرود می آورم و از صمیم قلبم سپاسگذارم ..............
قلبم را از شعف سرشار ،وجودم را از عشق و دوستی‌ آکنده ، قلم از بیان عمق احساساتم نسبت به همه شما که تا کنون ...در کنار هم بوده ایم عاجز است....
.........................................................................
شعر اعتراف می کنم! که در شرایط و زمان خاصی سرود ه شده به پاس احترام به شما خوبان تقدیم می کنم. به امید پیروزی هر چه زوتر آرزوهای مشترکمان .

اعتراف می کنم !

نه‌ !
این گونه‌ در چشمان من خیره نشوی !

من به‌ همه‌ چیز اعتراف می کنم !
کاغذ و قلمی بیاورید!
اعتراف می کنم !
یک روز در دادگاه های فاشیستی رژیم
خائن و کافر خطابم کردن !

روزی دیگر با تیرباران یارانمان
خواستند نقبی از هراس در دلهایمان بزنند !

یک روز به‌ اتهام زندگی کمونی در زندان موهایمان را تراشیدند !
روزی هم دهانمان را با مشت و لگد خونین نمودند..
روزهای پاییزی که‌ باد و سوز سرما برگ های درختان زندان را می ریخت
و هیچ چیز دیگری باقی نمی ماند !
تنها ما بودیم که‌ در راهروهای زندان
در فکر فرو می رفتیم و تند و تند قدم می زدیم .


من اعتراف می کنم !
زمانی که آموزگار بودم !
به‌ بچه‌ های گرسنه‌ ای
که‌ از آن من نبودند
اما برایشان غذا و کفش و کیف و دفتر می خریدم !
اعتراف می کنم که‌ چند اعدامی را در سرد خانه‌ بغل کردم !
از گلوهایشان خون می چکید !

من از جنگیدن می ترسیدم !
اما رگبار مسلسلها همه‌ جا را سوراخ سوراخ کرده‌ بود .
و چشمان کودکان پر از خاک
در آن روز ها هیچ آب گوارایی تشنگیم را نمی برد.

اعتراف می کنم !
گرچه تنها و خسته ام
اما بر سر همان پیمان ها وفا دارم !
و این خاطرات دوران زندان است
که‌ در مقابل چشمان من تکرار می شود
یاد های شکنجه‌ گران
و تجسم های دلخراش شلاق آنها
بر پیکر خود و یارانم
که‌ هر لحظه‌ مرگی چند ش آور را برایم زمزمه‌ می کند!
و امروز لبخندی فاتحانه‌
که‌ مرا زنده‌ نگه‌ داشته‌ است.


اعتراف می کنم که‌ گریختم !
و زیر چتر می خانه‌ ای در ترکیه نشستم !
و به‌ شمردن مردگانم مشغول شد م
و در میان مردگان گم شدم
میان بازمانده‌ شکنجه‌ شده‌ گان
و میان بازمانده‌ زندانیان
ناله‌ می کردم که‌ مرا از اینجا ببرید !

من که‌ خود زندان ،شکنجه‌،اعدام و سوراخ سوراخ شده‌ بودم .

مرا تحویل موزه‌ جنگ بدهید !
تا در در این تقدیر بد بی دلیل پیر نشوم !

با نگاه‌تان این گونه سلاخی ام نکنید !
من که اعتراف کردم !
نیازی به این همه بی محلی وپچ پچ کردن نیست .

حال که حرف از اعتراف است
لو می‌دهم:
من عاشق آزادی
عاشق مبارزه‌، عاشق زیبایی، عاشق برابری هستم !
اما
گناه همه‌چیز و همه‌کس با من
فقط لحظه‌ای رهایم کنید !
بگذارید
که‌ در این زمانه‌ دروغ و تزویر و نیرنگ

بایستم و خون گریه کنم !

م شکیب
20،11،2008

No comments: