" آزادی،همیشه‌ آزادی دگراندیشان است."
روزا لوگزامبورگ

Monday, 9 May 2011

دفاعیات فرزاد کمانگر




در گرامیداشت نوزدهم اردیبهشت اولین سالگشت اعد ا م ا




زنده یادان شیرین علم هولی - فرزاد کمانگر -علی حیدریان- فرهاد وکیلی - مهدی اسلامیان-








و به دست رژیم جهل وسر مایه ج. ا نامه ای فرزاد کمانگر که در سوگ زنده یاد احسان فتاحیان نوشته بود و من همان زمان آنرا دفاعیات فرزاد نامیدم




و در وبلاگ زندگی انسان اندیشه اوست در ج گردید به دلیل اهمیت ان بار دیگر انرا به اطلاع همگان خواهم رساند .








یاد شان گرامی باد








راهشان پر رهرو




دفاعیات فرزاد کمانگر
نثر فرزاد در نامه های پیشین بی آنکه ویژگی های پاک نثر را از دست بدهد بر خواستن انسان در برابر ظلمت وتیرگی است .
نثر فرزاد زندگی نامه ی اجتماع تیره گون ماست در جهان نثر




.
من بر این باورم که نامه ای اخیر این انسان آ زاده ومسول در مقابل جامعه وهم نوعانش که در سوگ احسان فتاحیان به نگارش در آورده است در حقیقت امر دادخواست او بر علیه بربریت وتوحش حاکم بر زندگی وجان جامعه ای ایران می باشد وبه همین دلیل گویا من معتقدم که دفاعیات اوست در برابر بی دادگاه خفاشان خون آشامی که از سو سو روشنایی کرم شب تاب هم در هراسند چه برسد به انسان های آزاده وروشنگر وعدالت خواهی نظیر فرزاد وفرزادهای نوعی




.
فرزاد کمانگر میداند وآگاه است که راه سخت ودشواری را برگزیده است وبرای رسیدن به مقصد شاید هم لازم باشد که دست از جان باید شست و او مطلب را در جهان نثر بدین گونه بیان میکند









( مرگ ستاره نوید بخش طلوع خورشید است وتعبیر خواب چوبه داری که هر شب در سرزمین مان خواب مرگ می بیند )




فرزاد مبارز وآزاده آنگاه که از خبر اعدام احسان فتاحیان مطلع میگردد بیش از گذشته و مسلم تر از پیش به این حقیقت پی می برد که سرنوشتی جدا از سرنوشت احسان نخواهد داشت واین واقعیت را در جهان نثرش اینگونه برصحفه ی کاغذ مینگارد




.
{فقط رفیق بگو... بگو می خواهم بشنوم چه بر زبانت چرخید آنگاه که صدای پا ودرد به هم آمیخت ؟ می خواهم یاد بگیرم کدام شعر کدام سرود کدام آواز کدام اسم را به زبان بیاورم که زانویم نلرزد بگو میخواهم بدانم که دلم نلرزد آنگاه که به پشت سر می نگرم .
سفرت به خیر رفیق }
شاید عده ای از دوستان بر من خورده بگیرند که چرا چنین صاف وپوست کنده سخن میگویم در جواب فقط اشاره میکنم که واقعیت تلخ
است وپذیرفتن آن ناگوار.
با مهر بسیار بهزاد





نامه‌ ی فرزاد کمانگر در سوگ احسان فتاحیان






هر شب ستاره‌یی به زمین می‌کشند
و این آسمان غم‌زده غرق ستاره‌ها است





سلام رفیق، چه‌گونه تجسم‌ات کنم؟




به کدام جرم تصورت کنم؟




جوانکی نحیف بر فراز چوبه‌ی دار که به شکفتن غنچه‌ی خورشید لب‌خند می‌زند؟








یا کودکی پابرهنه از رنج‌دیده‌گان پایین شهر که می‌خواست مژ‌ده‌ی نان باشد برای سفره‌های خالی از نان مردم‌اش.
چه‌گونه تجسم‌ات کنم؟








نوجوانی از جنس آزاد چشیده‌گان بالای شهر که الف‌بای رنج و مظلومیت، درس مکتب و مدرسه و زنده‌گی‌شان است




.




راستی فراموش کردم؛ شهر من و تو پایین و بالا ندارد، چهار سوی آن رنج و درد است.








بگو رفیق بگو








...
می خواهم تصورت کنم.








در هیات «سیامند» که رخت عروسی به تن کرد تا به حنابندان عروس آزادی برود. چه‌گونه؟ چه‌گونه تصورت کنم؟








در پوشش جوانی که راه شاهو را پیش گرفته تا از لابه‌لای جنگل‌های سوخته‌ی بلوط به کاروانی برسد که مقصدش سرزمین آفتاب است؟








ولی هیچ‌کدام از این‌ها که جرم نیست، اما می‌دانم «تعلق به این خلق تلخ است و گریز از آن‌ها نامردی».(1)...

و تو به گریز و نامردمی کردن «نه» گفتی و سر به دار سپردی تا راست قامت بمانی.
رفیق آسوده بخواب




...
که مرگ ستاره نوید بخش طلوع خورشید است و تعبیر خواب چوبه‌ی داری که هر شب در سرزمین‌مان خواب مرگ می‌بیند




،
تولد کودکی است بر دامنه‌ی زاگرس که برای عصیان و یاغی شدن به دنیا می‌آید




.
آرام و غریبانه تن‌ات را به خواب بسپار و با زهدان زمین بوسه ببند برای فردای رویش و رستن




.
بدون لالایی مادر، بدون بدرقه‌ی خواهر و بدون اشک پدر آرام بگیر در خاک سرزمینی که ابراهیم‌ها، نادرها و کیومرث‌ها را به امانت نگه داشته است.
فقط رفیق بگو... بگو می‌خواهم بشنوم چه بر زبان‌ات چرخید آن‌گاه که صدای پا و درد به هم می‌آمیخت؟








می‌خواهم یاد بگیرم کدام شعر، کدام سرود، کدام آواز کدام اسم را به زبان بیاورم که زانوی‌ام نلرزد.




بگو می‌خواهم بدانم، که دل‌ام نلرزد آن‌گاه که به پشت سر می‌نگرم...
سفرت به خیر رفیق

(1). جمله‌ ای از اوجلان
(2). اشاره‌ ایست به‌ ابراهیم لطف الهی، کیومرث محمدی و نادر محمدی که‌ توسط نیروهای رژیم در سنندج شکنجه‌ شده‌ و به‌ قتل رسیدند

. در اینجا نامه ی فرزاد عزیز را هم ضمیمه میکنم و یاد آور میشوم که منبع آن سایت هه لویست مبباشد

No comments: