" آزادی،همیشه‌ آزادی دگراندیشان است."
روزا لوگزامبورگ

Saturday, 12 September 2009

پس از ٢١ سال

این مطلب را دو سال پیش به‌ مناسبت سالگرد قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال ٦٧ ، در سایت من و پالتاک گذاشتم. حال که‌ در سالگرد دیگری هستیم بی مناسبت ندانستم که آن‌را دوباره‌ درج کنم.
........................................................................................................................................................................
باعرض معذرت از خوانندگان گرامی توضیح چند نکته را ضروری میدانم. این کار را میبایست زودتر میکردم هرچند که حالا هم زیاددیر نیست. از همه رفقا و دوستانی که به نحوی از تابستان 67 درزندان سنندج خاطره یا یادی دارند که ممکن است من فراموش کرده باشم قویاً خواهش میکنم در تصحیح نوشته من کمکم کنند مطمئنم که به خاطر سالهای زیادی که از آن واقعه درد آور گذشته ممکن است دریاد آوری و ثبت بعضی از نامها و وقایع اشتباه یا کمبودی به چشم بیاید.. زندانیان زندان سنندج با اسطوره های مقاومتشان و افسانه‌هایی که از مقاومت و سربلندی از خود بجا گذاشتند متاسفانه هنوزنتوانسته اند این حماسه ها را آنطور که شایسته سربلندی‌هایشان بود به دیگران منتقل کنند. با شناختی که از اکثر رفقایم دارم می‌دانم که این نه ازبی‌اهمیت دانستن وقایع بلکه از فروتنی خاص آنهاست.هر چند که خیلی از خاطرات را نمیتوان درج کرد چون بسیاری از رفقا و هم زندانیان سابقمان هنوز در ایران زندگی میکنند.امیدوارم این اولین قدم لرزان من در ثبت این خاطرات موردپشتیبانی سایر زندانیان سیاسی قرار بگیرد. در نوشته ام فقط ازرفقا و سایر زندانیان جان باخته با نام حقیقی خودشان نام می‌برم .
1. زندان سنندج در قبل و بعد از تابستان 67
بدون شک مردم زیادی در ایران و حتی جهان از دامنه و عمق جنایت هایی که جمهوری اسلامی ایران درایران و بخصوص کردستان انجام داده با خبرند.از تغییر رژیم پهلوی تا استقرار اولین چوبه های دار در کردستان فقط حدود یک ماه طول کشید. قتل‌عامها، محاکمات چند لحظه ای ، تیربارانهای شبانه،محاصره اقتصادی روستاها، تبعید خانواده ها به روستاهای دوردست، دستگیری‌های فلّه ای و ایجاد جو رعب و وحشت دائمی میراث شومی است که هنوز هم به اشکال گوناگون اعمال می شوند . به جرأت میتوان گفت که به سختی می شود خانواده ای را در کردستان یافت که به نحوی از این جنایت‌ها بی نصیب مانده باشد. با توجه به سابقه آنهمه ظلم و زور و جنایت رژیم در کردستان نکته مهمی که در اعدام زندانیان سیاسی در تابستان 67 در زندان سنندج وجود داشت این بود که وسعت و بی در و پیکری کشتار زندانیان در کردستان به اندازه زندانهای تهران و سایر زندانهای بزرگ نبود. تا آنجا که ذهنم یاری میدهد در زندان سنندج ما هیچ اعدامیی نداشتیم که حکم زندان به وی ابلاغ شده باشد یا اینکه از زمان آزادیش گذشته بوده باشد. شاید به نظر عجیب بیاید ولی در همان زمان شروع اعدامها ، مقاومت علنی و درگیری با زندانبانها بر سر مسائل صنفی و امنیتی در اوج خودش بود . درگیریهای زندانیان با زندانبانان بر سر مسائل گوناگون به بیرون از زندان کشیده شده بود و خانواده های زندانیان توانسته بودند با فشاری که بر حکومت آورده بودند بسیاری از تضییقات و فشارها را از دوش زندانیها بردارند. اینکه حکومت نتوانست در کردستان به وسعت شهرهای دیگر قتل عام کند به نظر من فقط یک دلیل داشت و آن این بود که کردستان بی صاحب نبود. در بیشتر مناطق کردستان و به خصوص جنوب، کومه له به عنوان یک نیروی چپ انقلابی ، حرف اول را در تقابل با رژیم میزد.در همان سال 67 شنیدن خبر تسخیر پایگاه های رژیم حتی در چند صد متری پادگانهای بزرگ (1) یا کمین هایی که در جاده ها رفت و آمد معمولی را برای نیروهای حکومت گاهاً غیر ممکن می‌کرد چیزی معمولی بود. حضور نیروی نظامی پیشمرگ کومه له در منطقه و خیلی از اوقات در داخل شهر و حمایت گسترده مردم از آنها عملاً دست و پای حکومت را در گسترش سرکوبگری لجام گسیخته ای که آرزویش را داشت بسته بود. به واسطه ارتباط گسترده اجتماعی و سیاسی کومه له با مردم ، جو سیاسی کردستان همیشه آماده گسترش نارضایتی عمومی بود و رژیم نمیخواست جای پای خودش را لرزانتر از گذشته کند. حتی هیأت مرگ با هیچکدام از زندانیان قدیمی حکم دار و حتی آنهایی که به سر موضع شناخته میشدند نیز مصاحبه نکردند. البته این جو کاملاً سیاسی و مقاومت مستمر موجود در زندان سنندج محصول عمل اشخاصی خاص ودر مدت زمانی خاص نبود. ما در زندانهای مختلف کردستان و بخصوص سنندج همیشه به درجات مختلف و بسته به شرایط متفاوت شاهد مقاومت هایی بوده ایم که شرح و ثبت آنها هر کدام نیاز به اقدام رفقا و دوستان درگیر در آن مبارزات را دارد و از توان یک نفر به تنهایی خارج است. به نظر من دوره اوج این مقاومت ها و مبارزات برمیگردد به سالهای بین 64 تا
ii. 67 . پس از عفو بزرگی که در سال 63 داده شد و موجب شد که جای خالی زیادی در زندان سنندج باز شود ، حکومت شروع کرد به برگرداندن زندانیانی که طی سالها به زندانهای بزرگ شهرهای دیگر تبعید کرده بود. این بازگشت زندانیان مرادف بود با آزادی یک عده از آنان که احکام سبکی داشتند و عده دیگری که شرایط مصاحبه ویا همکاری بعد از آزادی را قبول کرده بودند نیز آزاد شدند . درصد بالایی نیز با رد شرایط پیشنهادی حکومت در زندان ماندند و این خود موجب آغاز دوره ای از تحرکات سیاسی شد که پر خاطره ترین و شورانگیز ترین حماسه های انسانی را پدید آورد. تحلیل درست این دوران میتواند منشأ انتقال تجربیاتی باشد که در تاریخ مقاومت زندانیان سیاسی کم نظیر بود. قبل از شرح دوران اعدامهای 67 مجبورم کمی به عقب برگردم و توضیحی در مورد رشد مقاومتها تا پیش از 67 بدهم.
آمدن زندانیان از دیگر شهرها یعنی انتقال حجم زیادی از تجربیات و درسهای مقاومت به زندان سنندج. بخصوص زندانیانی که با داشتن سطح خوبی از سواد سیاسی و وتجربه کار مخفی در خارج از زندان وتماس با زندانیان سیاسی شهرهای دیگر افرادی بودند قابل اعتماد و صاحب اتوریته. به تدریج درگیری ها با زندانبانان برسر مسائل صنفی و مسائل مختلف دیگر سازمان یافته تر ، سیاسی تر و منسجمتر میشد. روز به روز بر تعداد زندانیانی که حاضر به مصاحبه نمیشدند افزوده و از تعداد توابها کاسته میشد. توابها توبه خودشان را مخفی تر میکردند و ابراز مخالفتها به همان نسبت علنی تر میشد. کم کم حکومت احساس خطر کرد و تنها راه مقابله وضعیت موجود را در تبعید مجدد زندانیها منتها این بار به داخل استان دید. در سال 65 حدود 60 تن از اکثر زندانی های به اصطلاح مسأله دار با همراهی چند تواب خجول و چند زندانی متهم به داشتن اسلحه یا جاسوسی برای عراق به زندان کامیاران (2)تبعید شدند. مسؤلیت آن موقع زندان کامیاران با دو زندانی سابق مجاهد به نامهای داود سرهنگی و فرهاد؟ بود(3). این اشتباه بزرگی بود که حکومت مرتکب شد. در زندان کامیاران همگی با احساس اینکه از مرکز دور شده اند با فراغت شروع به سازماندهی خود کردند.به خصوص با ادغام رفقایی که به نام زیرزمینی ها (4) معروف بودند با سایرین ، روحیه مضاعفی در بین همگی بوجود آمده بود. بلا فاصله با استفاده از چند جلد کتاب به درد بخوری که در بند مخفی شده بود هسته های مطالعاتی شکل گرفت.بخصوص کتاب نگاهی به تاریخ جهان از جواهر لعل نهرو و فصل های مربوط به انقلاب فرانسه، انقلاب روسیه و سایر قسمتهای مربوط به تاریخ معاصر بسیار مورد توجه بودند. شیوه کار هم این بود هر سه جلد کتاب به نوبت در اختیار گروه های از یک تا دو یا سه نفری
قرار میگرفت . موضوعی انتخاب میشد و قرار بود که آن فرد یا افراد در وقت مشخصی در حضور جمع آن موضوع مشخص را شرح یا تحلیل کنند. این کار چنان جوی را به وجود آورده بود که دیگر کسی را نمیتوانستی بدون در دست داشتن کتاب یا روزنامه ای ببینی. ارزشی
که برای مطالعه گذاشته میشد کاری کرده بود که حتی زندانیانی که جرم سیاسی هم نداشتند و اهل خواندن چیزی هم نبودند نیزنه تنها
علاقه به خواندن پیدا کرده بودند بلکه برای اوقاتی که صرف درست کردن کاردستی میکردند نیز هزار عذر و بهانه می آوردند،. کلاسهای
مختلف سواد آموزی به اشخاص بی سواد ، آموزش زبان انگلیسی در دو سه مقطع و آموزش زبان کردی و خطّاطی برقرار شد. کمتر کسی را در آن زمان میشد پیدا کرد که مشغول یادگیری چیزی نباشد. ورزش دسته جمعی دارای ارزش بالایی شده بود و کمتر کسی آن را از دست میداد. تلاش برای کمونی کردن امکاناتی که از بیرون به دست زندانی ها میرسید نیز نمونه ای شد برای سالها تساوی امکانات به خصوص برای اشخاص بی بضاعتی که ملاقاتی نداشتند. به جرأت میتوانم بگویم که این اقدام پی ریزی اعتمادهایی را در بین زندانیان کرد که نتایج
مثبتش را در مبارزات بعدی دیدیم. برگزاری مراسم سالگردهای گوناگون هم اوج روحیه مقاومت و موجودیت تفکر درست سیاسی
زندانیان را به نمایش میگذاشت. مراسم اول ماه مه که همیشه در زندان سنندج گرامی داشته میشد در کامیاران علنی تر و مفصل تر و
سیاسی‌تر شده بود. مراسم دیگری چون بزرگداشت روز پیشمرگ کومه له، سالگرد تأسیس حزب کمونیست ایران ،نوروز نیز فراموش نمیشد. مسابقات فوتبال یا والیبال به مناسبت های مختلف نیز وجود داشت. ( بعد ها که رفیقی داشت تند روی های آن دوران را نقد میکرد میگفت فقط این مانده بود که پرچم سرخی را بر پشت بام زندان برافرازیم و اعلام حاکمیت سوسیالیستی کنیم.) به واقع کاری را که در آنجا شد حتّی در محیط خارج از زندان هم خیلی ها جرأت انجامش را نداشت. البته این را باید بگویم که تمام این بزرگداشت ها در مخفی کاری
کامل انجام میشد ولی سایر فعالیت های فرهنگی یا ورزشی علنی بود. اولیّن رودررویی علنی و جدی زندانیان با زندانبانان هنگامی بود
که از طرف حکومت اشخاصی را برای مسؤل اتاقها و بند تعیین کردند. این کار با مخالفت علنی و سازمان یافته همه زندانی ها روبرو شد و
در نتیجه زندانیان توانستند با تحمیل نمایندگان منتخب بند به حکومت به جای مسؤل بند قدمی محکم در جهت اتحاد همگانی ، متکی بر
اعتماد به نفس و باور به قدرت خودشان بردارند. شیوه انتخاب هم این بود که از هر اتاق نماینده ای انتخاب شد ونماینده گان اتاقها هم از بین خود یکی را برای برخورد با مسؤلین زندان در مورد مسائل صنفی و فرهنگی انتخاب کردند. این سنت که تا چند سال جای پایش را در زندان سنندج و کامیاران محکم کرد نمونه ای شد از ابراز علنی موجودیت زندانیان سیاسی در تقابل با زورگویی های مأموران زندان و برای اولین بار ثابت کرد که در آمیختن تجربه سیاسی با سازماندهی و کار درست و اصولی میتواند سبب پیروزی باشد حتّی در زندان و سیاه چال. دومین برخورد زمانی بود که زندانی ها متوجّه شدند نانی که با غذا داده شده بود پر از شپش و حشره بود. زندانیها برخوردی شدید با مأموران کردند و نانها را پس داده و زندانبانان را مجبور کردند تا افرادی را که دچار مسمومیت شده بودند را همان شبانه مورد مداوا قرار دهند. پس از آن در ملاقات به خانواده ها گفته شد که در ملاقات بعدی همگی با خود نان بیاورند و بگویند که چون شما میخواهید فرزندان ما را مسموم کنید یا از گرسنگی بکشید پس ما خودمان برایشان نان می آوریم. چون آوردن مواد غذایی ممنوع بود این موجب درگیریهایی در میان زندانبانها با زندانی ها و خانواده ها شد که با بهتر شدن کیفیت نان و غذا موفقیت دیگری برای زندانی ها به بار آمد. در سال 66 سرپرستی زندانها به اداره امور زندانها سپرده شد و مسؤلین جدید در اولین اقدام برای ابراز قدرت خود اعلام کردند که از این پس ما هم باید چون زندانیان شهرهای دیگر لباس متحد الشکل یا همان یونیفرم زندان را به تن کنیم. این یعنی اینکه ما هویت خود را به عنوان زندانیان سیاسی ( چیزی که خود مایه مباهات بزرگی بود ) از دست میدادیم .این همگی را در معرض آزمونی سخت قرار داد.اگر حکم را قبول میکردیم این می توانست موجب از دست دادن هر چیزی باشد که تا آن زمان به دست آورده بودیم و اگر در برابرش مقاومت میکردیم میتوانست تا مراحل بسیار خطرناکی هم برسد. راه دوم پس از شور و مشورت فراوان انتخاب شد. اولین ارزیابی نشان داد که از پنجاه و چند نفر زندانی حدود 7 نفر لباس را قبول کرده و بقیه مخالف پوشیدن آن بودند. پیشنهاد اعتصاب غذا به طور جدّی مطرح شد ولی رأی نیاورد. تمام اقداماتی را که دولت میتوانست بر علیه ما انجام دهد مورد بررسی قرار گرفت و برای هر کدام نیز راه حل هایی در نظر گرفته شد. حتی یکی از بهترین و خوشنامترین زندانی ها که مورد اعتماد همگی بود قبول کرد که با پوشیدن لباس و قبول ظاهری آن کاری کند تا در صورتی که اگر زندانیان مطرح در بند به انفرادی فرستاده شدند او بتواند در غیاب آنها مانده و کارها را طبق روال پیش بینی شده در داخل بند و با بیرون از بند انجام دهد. در آخرین ملاقات با خانواده ها برنامه ها هم برای آنها شرح داده شد تا اقداماتشان را با حرکات ما تنظیم کنند. در اولین ملاقات گفتیم که ما فقط با لباس شخصی خودمان ونه با یونیفرم زندان به ملاقات خواهیم رفت که طبیعتاً ملاقات قطع شد. این ماجرا نزدیک به 6 ماه طول کشید .اقدام بعدی حکومت همانطور که پیش بینی میشد جدا کردن زندانی ها از همدیگر بود. 12 نفر از اشخاصی را که فکر میکردند در روال مقاومت افراد نقش مهمی را دارند را به انفرادی بردند. انفرادی هم 2 ماه طول کشید. در طول این مدّت خانواده ها نیز فشار زیادی را به زندانبانان آورده بودند. از نوشتن نامه به ارگان های مختلف و رفتن به همه جای ممکن گرفته تا حتی تصمیم به تحصن در یکی از مساجد شهر سنندج. این اقدامات حتی منجر به آمدن رئیس شورای عالی قضایی به استان برای حل این معضل شد. پشتیبانی بی دریغ خانواده ها و سایر مردم از زندانیان سیاسی انعکاس وسیعی در سطح جامعه داشت. بعدها شنیدیم که اخبار این اعتراضات به رادیو های خارجی هم کشیده شده بود. فشارهای وارده بر دولت آنها را مجبور کرد تا برای تسکین موقت اعتراضات ملاقاتی بدون یونیفرم به زندانی ها بدهد. این کار با اینکه یک دستاورد مهم بود ولی از گسترش دامنه اعتراضات جلو گیری کرد. حکومت آن 12 نفر را به زندان سنندج انتقال داد و آنها را به بند زیر زمین فرستاد. در اینجا بود که با یکی از شریف ترین کمونیستهایی آشنا شدیم که همچون اسطوره ای از مقاومت و انسانیت خاطره اش را هیچگاه از یاد نخواهیم برد. غلام رضا رحمانی ( ئامانج) ( 5 ). در زیر زمین پس از یک سری بازجویی از 12 نفر همگی را به اتهام ایجاد تشکیلات در زندان ، اقدام برای ایجاد دولت در داخل زندان به تأسی از کومه له ( که البته کل ماجرای اعلام دولت از طرف کومه له هم نادرست بود.)، اقدام بر علیه جمهوری اسلامی و تبلیغات کمونیستی و چندین اتهام ریز و درشت دیگر ، به نزد حاکم شرع وقت بردند. وقتی که همگی به داخل بند برگشتند به دلیل سنگین شدن اتهام ها و احتمال زیر اعدام رفتن و نیز با بر شمردن دستاورد های تاکنونی تقاضای توقف درگیری با حکومت مطرح شد. موضوع در یک رأی گیری مخفی به رأی گذاشته شد.
iii. 2 نفر رأی به ادامه و 10 نفر رأی به توقف مقاومت دادند. هر چند مدتی بعد از یکی از مسؤلین گفت که دلیل عدم اعلام جرم و پیگرد زیادتر از طرف حاکم شرع نه قبول لباس از طرف شما بلکه یک سری مصالح رژیم بوده.
iv. با ادغام 12 نفر و عده ای که قبلاً در زیرزمین بودند ، دوباره بند زیر زمین شکل گرفت منتها این بار نه فقط به عنوان بند تنبیهی بلکه معروف شد به بند اعدامی و سرموضع ها. معروف شدن بند به این اسم نه تنها خود به خود حساسیت های زیادی را از طرف زندان بانها متوجه خودکرد بلکه مورد توجه زندانیان سایر بندها نیز قرار گرفت. به خاطر جو سیاسی و مقاومتی که در زیرزمین بوجود آمده بود حتّی بعضی از زندانیان سایر بندها با درگیر شدن های عمدی با زندان بانها سعی داشتند که به عنوان تنبیهی به زیرزمین منتقل شوند. البته مسؤلین زندان پس از مدّتی که از نیت واقعی زندانیان آگاه شدند از انتقال بیشتر آنها به زیر زمین خودداری کردند. این از طرف دیگر موجب شد که اعتراضات در بند های دیگر به قوت خود باقی بماند.
v. حرکت مهم دیگری که در طول مدت اقامت در زیرزمین رخ داد اعتراض به استفاده چشم بند بود. این ایّام مقارن بود با اوایل تابستان 67. زندانبانان اعلام کرده بودند که باید مسیر بند تا سالن ملاقات ویا هواخوری را باید با چشم بند طی کنیم. استفاده از چشم بند حربه ای در دست زندانبانان شده بود تا عقده های خود از زندانیان را در طی همین مسیر بر سرشان خالی کنند.ادامه یافتن اذیت وآزار جسمی و روحی زندانیها در طی این مسیر موجب شد تا زندانیان اعلام کنند که دیگر با چشم بندد به هواخوری و ملاقات نمی روند. البته در ملاقات قبلی با خانواده ها این حرکت به آنها تفهیم شده بود و از آنها خواسته شده بود تا اگر ملاقات بعدی قطع شد همگی به جلو درب اداره زندانها رفته و اعتراض کنند. همینطور هم شد. با قطع ملاقات خانداده ها اعتراض شدیدی را در جلو درب اداره زندانها به راه انداخته و تقاضای ملاقات با فرزندانشان را کردند. مسؤلین زندان از آنها خواستند تا نمایندگانی را انتخاب و به داخل اداره بفرستند. دو تن از اعضای خانواده ها به نمایندگی از طرف همه به داخل اداره رفته و با مسؤل فرهنگی اداره زندانها که فردی آخوند بود مذاکره کردند. همان مسؤل فرهنگی بعداً به داخل بند رفت و پس از آن بود که رفتن به هواخوری و ملاقات بدون چشم بند انجام میشد. این نمونه ای بود از کاری منسجم و در هماهنگی کامل با خانواده ها و نیز کسب یک موفقیت دیگر بر علیه ماموران و زندانبانان.
vi. متاسفانه روند رو به رشد مبارزات و مقاومت ها در بند با آزادی یا انتقال زندانی های قدیمی به بند های دیگر و ورود زندانیانی با اتهاماتی چون بمب گذاری ، جاسوسی ، خروج از مرز و داشتن اسلحه غیر مجاز و... سیر نزولی پیدا کرد. حال دیگر بیشتر توان یکی دو نفر باقیمانده از 12 نفر یا سایر قدیمیها صرف مسائلی چون امور صنفی و سایر کارهای جزئی میشد. یکی دیگر از کارهای که حتماً میبایست انجام شود جلو گیری از ایجاد درگیری های غیر ضروری با زندانبانها بود . به دلیل اینکه افراد بند دیگر در حد انجام کارهای متشکل و متحد نبودند و در این دوران میبایست با تمام توان از دستاورد های با زحمت و خون دل کسب شده پاسداری کرد.در همین دوران بود که قبول قطعنامه 598 از طرف ایران و به دنبال آن عملیات فروغ جاویدان در مرزهای غربی ایران شروع شد.
vii. هنگامی که بازگشت وسیع تبعیدی ها از زندانهای مختلف بزرگ مرکز به زندان سنندج شروع شد حجم وسیعی از تجارب مختلف کسب شده در آن زندانها نیز به خودی خود به زندان سنندج منتقل شد. داستانها و خاطرات زیادی از شجاعت ها ، پایمردی ها، مقاومتهای کمونیستها و آزادیخواهان زنده یا جان باخته دهان به دهان میگشت. یکی از صحبت های همیشگی و رایج این بود که آیا رژیم با این همه زندانیانی که هر کدام دارای وجه سنگینی در میان بسیاری از مردم هستند و روز به روز هم تاریخ آزاذیشان نزدیک میشود ( بعضی ها هم که شروع به ملی کشی کرده بودند ) چه کار میخواهد بکند . آزادی هر کدام از آنها میتوانست تأثیر سیاسی مهمی را در محیط زیست و کار آنها داشته باشد. ماندن آنها در زندان هم دیگر داشت با منسجم شدن بیشتر و هر روزه اعتراضات دردسرهای جدیی را برای حکومت ببار می آورد. خیلی ها معتقد بودند که احتمال یک عفو عمومی میرود ولی تعداد کمی ( شاید یکی دو نفر ) پیش بینی یک کشتار بزرگ را میکردند ولی این نتیجه گیری به خاطر اینکه وسعتش با هیچ دلیلی نمیتوانست توجیه شود زیاد مورد قبول نبود.
viii. عملیات فروغ جاویدان که شروع شد پس از دو سه روز روزنامه و اخبار رادیو قطع شد و به دنبال آن سخت گیریها و بهانه گیریهای مأموران بیشتر شد. سر و صداها و همهمه ها ی بیرون از بند و تعداد زیاد و مسلح مأموران هنگام آوردن دیگ غذا به پایین به طرز بی سابقه ای زیاد شده بود. یک روز که روز ملاقات بود مأموری آمد و نماینده بند را به بیرون خواست. او را چشم بند زدند و مستقیم بدون هیچ سؤال و جوابی به سلول انفرادی بردند. در برابر سؤال او برای ارائه دلیلی گفتند که دستور از بالا است. پس از چند ساعت در بعد از ظهر همان روز نماینده بند را به سالن ملاقات بردند. در آنجا تمام افراد بند در حیاط هواخوری بودند و وقتی سؤال کرد که چه خبر از بند دو سه نفر با هیجان گفتند که نمیدانی چطور حالشان را گرفتیم. سؤال کرد مگر چه شده بود ، کی به بند آمد؟ گفتند که دو سه نفر بودند. مثل اینکه از مرکز. ما هم حسابی از جلوشان در آمدیم . حتّی فلانی مرگ بر جمهوری اسلامی گفت و چند نفر گفتند که سازمانهایشان را قبول دارند و حرفهایی از این قبیل. نماینده بند آهسته در گوشه ای نشست. گفت" کارمان تمام است . اینها افرادی عادی نمیتوانند باشند. درست به خاطر این من را بدون دلیل به سلول بردند چون میدانستند من تنها کسی بودم که میتوانستم هیجان ها را کنترل کنم". او را دوباره به سلول بردند و تا یک هفته بعد همانجا نگه داشتند. وقتی که در پایان دوره سلول رییس زندان را دید و دلیل سلول رفتنش را پرسید جواب شنید که از طرف مقامات بالا بوده و ما هیچ چیزی نمی دانیم. این هیأت مرگ بود که این بار زندانی ها را نشان کرده بود.
ix. چند روز بعد هنگام بعد از ظهر حدود ساعت 2 بود که ئامانج ، غلام حق بیان (6) و صباح خدامرادی (7) را بردند. اول هیچکس احتمال اعدامشان را نمی داد. چون تا آن موقع همه اعدامها در نیمه شبها انجام میگرفت. دیگر از آنها خبری نشد ولی لبخندهای مرموزانه مأموران و اقدامات شدیدتر امنیتی دلشوره ها را به اوج می رساند. روز بعد رستم و فاضل (8) را بردند در همان ساعت. فهمیدیم که شروع کرده اند به زدن. روز بعد کمال سید مرادی و عیسی (9) و روز بعد اسد تیتاخی (10) و شهریار رحیمی (11) و حمید (12) و سپس آنهایی را که اتهام بمب گذاری یا جاسوسی داشتند (13). البته همزمان رفقای دستگیر شده گردان پر افتخار شوان(14) نیز که تا آن زمان در سلولهای بازداشتگاه اطلاعات بودند نیز اعدام شدند.پس از مدتی که توانستیم با بند های دیگر تماس بگیریم تعداد اعدامهای زندان سنندج حدود 40 نفر تخمین زده شد. البته به طور همزمان از سایر بند ها هم شروع به اعدام کرده بودند که ما چند ماه بعد خبرشان را شنیدیم. وسعت اعدامها را سال بعد در گفت و گویی که با یک زندانی انتقالی از اوین داشتیم دریافتیم. چند ماه دیگر گذشت . تعداد دیگری دوباره به بند آمدند. علی ناصری، صد یق کریمی،اردشیر سعیدی مهر ، اردشیر مهردخت ، سلام کرمی ،.... (15) که همگی در اواخر سال 67 ( احتمالاً بهمن ماه ) اعدام شدند.
x. پس از این آخرین اعدامها در زیر زمین فقط 4 نفر باقی ماندند که پس از مدّتی آنها را نیز به بند دیگر منتقل کردند . بند زیر زمین تعطیل شد ولی بساط اعدام و شکنجه و زندان همچنان پابرجاست. حماسه مبارزات زندانیان سیاسی و مقاومت رفقای کمونیست و زندانیان جان باخته تا لحظه اعدام داستان و افسانه نبود بلکه واقعیتی است که سالهای سال مایه سربلندی ما و سرافکندگی رژیم جمهوری اسلامی خواهد بود.
xi. در خاتمه باز هم از تمام رفقا و دوستانی که میتوانند در کامل کردن یا تصحیح اشتباهات این نوشته کمک کنند تقاضا دارم در ثبت این سالهای پر افتخار نظرات پیشنهادی و انتقادی خود را برایمان ارسال کنند. مطمئنم که شرح آن وقایع از قلم یک نفر میتواند کاستی های زیادی را داشته باشد.
xii. داود شاه نشین سپتامبر 2007
--------------------------------------------------------------------------
xiii. 1 _ منظور پایگاه روستای ( سووره زه ) است که فاصله بسیار کوتاهی از پادگان لشکر 28 و شهر سنندج دارد. این پایگاه توسط پیشمرگان کومه له تصرف شد.
xiv. 2_ شهر کوچکی بین سنندج و کرمانشاه متعلق به استان کردستان. یک پادگان بزرگ آموزشی نزدیک شهر کامیاران بود که در وسط پادگان زندانی متعلق به اطلاعات وجود داشت. تا قبل از انتقال ما به این زندان از آن برای نگهداری زندانیان بسیجی و سپاهی استفاده میشد.
xv. 3_ داود سرهنگی و فرهاد ( شهرتش یادم نیست) از توابین خطرناک بودند. آنها اهل قروه و مجاهد سابق بوده و پس از توابی تا مرحله مسؤلیت زندان کامیاران هم بالا رفتند. در آن هنگام به اصطلاح هر کدام بیست سال حکم داشتند ولی همیشه مسلحانه همه جا ظاهر میشدند. بعد ها شنیدم که پس از ازادی به خاطر خلاف های اجتماعی مدتی در زندان دیزل آباد کرمانشاه بودند.
xvi. 4_بند زیر زمین یا بند ت از قدیم که ساختمان زندان متعلق به اداره راهنمایی و رانندگی بود محل نگهداری بازداشتی های موقت بود. وضعیت آن طوری بود که همیشه به خاطر اینکه یکی از دیوارهایش زیر کف خیابان واقع شده بود در هنگام بارندگی از همان سمت آب روی دیوارها نشت میکرد.این موجب شده بود که دو سلول آخری همیشه مرطوب و خیس بودند. زندانیان تنبیهی را اغلب به مدت چند ماه در آنجا نگه میداشتند. این محل از یک طرف چون غیر قابل سکونت و مرطوب بود محل اذیت و آزار زندانی ها شده بود و از طرف دیگر چون همیشه رفقای سیاسی و مقاوم را آنجا میبردند مورد علاقه دیگران بود . کلمه زندانی زیر زمین خود به خود اعتباری خاص را به همراه داشت چون نشانگر مقاومت و سازش ناپذیری آن شخص بود.
xvii. 5_شرح حال ئامانج ( غلامرضا رحمانی) این اسطوره مقاومت و سربلندی را دوستم نادری با کمک اطلاعاتی که به وی دادم در سایت من و پالتاک درج کرد. اگر سربلند هنوز نسخه ای از آن را دارد خواهشمندم دوباره آن را درج کند.
xviii. 6_ غلام حق بیان پیشمرگ دلیر کومه له بود. او در یک درگیری از ناحیه دست به شدت زخمی شده و چون امکان مداوا نداشت توسط رفقای تشکیلات مخفی جهت مداوا به شهر سنندج منتقل شد. محل اقامت وی لو رفته و توسط مأمورین دستگیر میشود. هنگامی که به بیمارستان منتقل شد با کمک مردم موفق به فرار از دست مأمورین میشود ولی در حین فرار دوباره از ناحیه دست دیگر ، بیضه و شکم مورد اصابت گلوله قرار میگیرد.دوباره در یکی از خانه هایی که پناه گرفته بود دستگیر شد. تا هنگام اعدام توسط رفقای هم بندی مراقبت میشد. او حتی قادر به گرفتن لقمه غذایش هم نبود.
xix. 7_صباح خدامرادی یا( صباح باواریز) یکی از گنجینه هایی بود که خیلی آسان از دست رفت. انسانی با هوش و استعدادی بی نظیر را که تا به حال کمتر دیده ام. برای عملیاتی توسط واحد شهر وارد سنندج شد. پس از دستگیری و تحمل شکنجه های فراوان با خدعه و نیرنگ از او و رفیق غلام حق بیان مصاحبه ای ضبط کردند که از تلویزیون هم پخش شد. بلا فاصله پس از مصاحبه بود که به شدت با مسؤلین درگیر شد و اعلام موضع کرد. میگفت حتی اگر حکم آزادیم را بدهند جلو همین زندان خودم را خواهم کشت. میگفت چطور میتوانم از این پس به چهره رفقایم نگاه کنم. این لکه ننگ فقط با خون من پاک میشود. با مقاومت و شجاعتی که در برخورد با مأموران ومسؤلین از خود نشان داد اورا نیز سرانجام در برابر جوخه اعدام قرار دادند.
xx. 8_رستم معروف به ( رستم سوور )و فاضل دو تن از پیشمرگان حزب دمکرات بودند که با خدعه و نیرنگ شخصی نفوذی هنگامی که برای انجام عملیاتی به شهر سنندج آمده بودند دستگیر و در تابستان 67 اعدام شدند. آنها نیز همراه سایرین در تمامی مبارزات زیر زمین همراه بودند.
xxi. 9_کمال سید مرادی و عیسی ( متأسفانه شهرتش یادم رفته) از پیشمرگان سابق کومه له بودند که با ارتباط مجدد با تشکیلات شهر با واحد شهر کومه له همکاری و سپس دستگیر شدند. جبار برادر کمال نیز که در صفوف رفقای گردان شوان اسیر شده بود نیز در همان روز اعدام شد.
xxii. 10_ اسد تیتاخی از پیشمرگان حزب دمکرات بود که توسط پلیس ترکیه دستگیر وبه ایران تحویل داده شد.
xxiii. 11_ شهریار رحیمی از هواداران حزب دمکرات بود.
xxiv. 12_حمید معرو.ف به وحید ( شهرتش یادم نیست) اهل تهران و از افراد مجاهدین بود که در منطقه مریوان در حالیکه گم شده بود مسلح دستگیر شد.
xxv. 13_ کسانی که هیچوقت فکر نمی کنم کسی آنها را به یاد بیاورد. چون بیشتر اهل عراق بودند و هیچکس چیزی در مورد آنان نمیدانست.
xxvi. 14_ تا آنجا که به خاطر دارم آنها 11 نفر بودند که پس از نبردی دلیرانه در حالیکه در اثر بمباران شیمیایی عراق نیز مسموم شده بودند اسیر شدند. نبرد شجاعانه آنها هرگز از یادها نخواهد رفت.
xxvii. 15_ جمعاً 7 نفر از جسورترین پیشمرگان کومه له که در ترکیه دستگیر و به ایران تحویل داده شده بودند. رضا شکری که با آنها بود تا چند روز پیش از اعدام در بند دیگری بود

No comments: